تبليغاتX
نوشته
سفرهاي حامي و كامي كم‌كم به آخرش نزديك ميشه، خانم عاطفي هنوز آخرين قصشو تعريف نكرده كه يكدفعه بتمن و رابين با اون ماشين عجيب غريبشون به همراه سوپرمن، مي‌افتن تو اقيانوس كنار دست آكوءمن، اونطرف‌تركنارساحل، عمودانلد داره حموم آفتاب مي‌گيره و ميكي و ميني موشه از خودشون عشقولانه در وكولن! و گوفي بدجوري رفته تو فكر، كمي اونطرف تر رابينسون كروزوئه دنبال يه چيزي مي گرده كه باهاش آتيش درست كنه، احتمالاً تو كمد آقاي ووپي ميتونه پيداش كنه، اونم كه حسابي با اين تنسي تاكسيدو و چاملي ابله! درگيره البته راكي مانانوف هم با اون گيتار معروفش دنبالشون مي‌گرده، شايد مجبور بشه از گربه كلونداك كمك بگيره، اگه ناجي افسانه‌اي! بذاره اون به كاراش برسه.  

تو خونه عروسكا خبري از اين داستانا نيست، روشن سر مشغول آوازه و گوشه خونه درگيري شديدي بين تام و جري درجريانه كه هنوز پس از گذشت اينهمه سال با هم به تفاهم نرسيدن! ، خارج از خونه، توي جنگل سبز كمي دورتر از محل زندگي تارزان و چيتا وبعد از خونه مانفي فيله، روباهه دنبال از راه بدركردن شيره‌ست تا ترتيب اين شتره رو بدن: "واي بر من"!  ولي كمي اونطرف تر تو كلبه باقي مونده از هانسل و گرتل، پدر ژپتو مشغول تراشيدن پينوكيوست، نميدونه كه واسه خودش شر درست مي‌كنه و گربه نره و روباه مكار و مرتضي احمدي! بايد سالها بدوون دنبال اون تا بتونن آدمش كنن! بازم دم سندباد گرم كه با علي بابا و مينا تونستن چهل دزد بغدادو اسير كنن در هر حال كارشون خيلي شبيه كونا و سرانديپيتي بود وقتيكه با آدرسي كه پيلا پيلا داده بود، ميخواستن بوسيله ناخدا اسماچ از پدر و مادر كونا خبري بدست بيارن!.

 پروفسور بالتازارو ايكيوسان، هرقد هم باهوش باشن به پدر پسر شجاع نميرسن، با اون پيپ خوشگلش!،  شيپورچي و خرس قهوه‌اي هم عينهو پشه توي پلنگ صورتي ميمونن،  نميشه از دستشون خلاص شد و اگه مثل مورچه خوار بيفتي دنبالشون، مثل گروهبان دودو حرصت ميدن و بدبختيش ميمونه پاي بازرس!

معلوم نيست اين مسافر كوچولو تا كي ميخواد اين آتشفشونا رو پاك كنه از لولك و بولك كه نميتونه كمك بگيره چون اونا يه دقيقه بند نيستن و دائم در سفرن، كاش حداقل از حنــا كمك بگيره آخه اون تو مزرعه هر كاري كرده، اصلاً هم عين نــل لوس و ننر نيست كه هي سراغ مامانشو بگيره و يا مثل هاچ زنبور عسل با همه بخواد بجنگه، روحيه‌اش مثل نيك و نيكو و چهار دسته، شاد و سرزنده است و عين آنت بچه‌هاي آلپ، كينه‌اي نيست ، يه چيزيه تو مايه بچه‌هاي دكتر ارنست يا بهتر بگم مثل لوسي مي و كيت توي آدلايد، به شرطي كه سگ آقاي پتي‌بل دنبالشون نكنه، البته واضحه كه در بهترين حالت هم به جودي آبوت نميرسه، دليلشم اينه كه اون دنبال بابالنگ درازش مي‌گرده نه مامانش!! .

بل و سباستين هم دارن از كوه‌هاي پيرنه عبور مي‌كنن شايد تو راه پرين و پاريكالو ديدن، شايد هم برسن به جنگل شروود!، البته جان كوچولو هواشونو داره، ماريان و رابين رو ميگم ، فكر بد نكنين!، از دست اين داروغه ناتينگهام و پرنس جان! اگه اين گوريل انگوري و بيگلي بيگلي و يا اسكيپي رو هم تو راه ديدين، هيچ تعجب نكنين، آخه اونا هم از دست اين كاپيتان لينچ ناقلا كه هي داره نقشه گنجو از دست گاليور در مياره، شاكي شدن و به همراه فلرتيشيا اون دور و برا ميپلكن، امان از دست نق‌نق‌هاي گلاون كه هنوزم ميگه : من ميدونم نميشه! ، رامكال هم كه با خيال راحت تو تنه درخت خوابيده و كاري به كار استرلينگ و آليس و بقيه بچه‌ها نداره.

درست خاطرم نيست، توي دنياي وحوش بود يا در سفرهاي كومان كه اين داداش كايكو پوز همه مهاجما رو با استفاده از دستمال قدرتش مي‌زد، غافل از اينكه سگارو جايي ديگه گير افتاده و زنبه هم نميتونه كمكش كنه، حالا بايد علامت حاكم بزرگو نشون بدن!، از همشون با احساس تر اين بلفي و ليليبيدن كه جنگلشون كنار خونه بنـــر سنجابه است به شرطي كه گوچا با اونا مخالفت نكنه و مجبور نشن براي يه لقمه نون مثل جك از ساقه لوبيا برن بالا و يا مثل ماشكا و موشكا، تو اون برف و يخ دنبال فوك بگردن ، دست آخر بايد برن سراغ زبل خان، آخه اون همه جا هست، هم اينجا هم اونجا، هيچ ربطي هم به توپ سوباسا اوزارا نداره كه مثل هميشه بعد از ده دقيقه كش و قوس، آخرش تو دستاي تاكاشي سوما، گير ميكنه!.

تا يادم نرفته بگم كه پت پستچي امروز يه نامه آورده بود از جيمبـو!  انگار حيووني موتورجتش داغون شده و سفارش كرده به آقا معلم مدرسه موشها كه كپل و سرمايي و دم دراز و عينكي و بقيه بر و بچ مدرسه موشا رو با كشتي پرنده يوگي و دوستان بفرستن به سفر علمي، به شرطي كه هي مثل باربا پاپا شكل عوض نكنن و مثل واتو واتو يكيشون تبديل به هزارتا نشه!. ميشه اميدوار بود كه همه مثل بچه‌هاي مدرسه والت، آخر رفاقت باشن ولي نميشه از شيطنت ماسكي گذشت، آخه بچه چرا پرده رو ميندازي رو شست پاي معاون كلانتر؟، اونكه از بامزي هم بي خطر تره، هرچند گاهي اوقات ساعت خوابش مثل شلمان لاكپشته به صدا در مياد و مثل كارآگاه گجت و يا برادران دالتون، ميره قاطي باقاليا!

سايمون با گچهاي رنگيش، طرحي از جوجه اردكي كشيده كه هميشه زشت نميمونه و آخرش يه چيزي ميشه تو مايه سيندرلا و يا سفيد برفي!، برعكس علي كوچولو! كه همين چند روز پيش ديدمش ، خيلي ناجور تغييركرده، بهتر بگم شده مثل خپل تو باغ گلها كه يه روز با زنبورا درگيره يه روز با گل انگشتدونه! شايد هم مثل شبت دنبال دمش ميگرده و يا مثل مريم گلي، تو جلد عمو جغد شاخدار رفته، برگ بو هم هيچ رنگ و بويي نداره، شده مثل آفتاب و مهتاب كه از وقتي كه با ناقلا مي گردن، اخلاقشون عوض شده و يا مثل نخودي كه هنوز قصه شنگول و منگولو نشنيده و درو براي هر كسي باز ميكنه!.

تو خونه مادربزرگ همه از جمله هاپو كومار و مخمل، حتي كار و انديشه جمعن، ولي بي بي درگيره با اين مجيد حرف گوش نكن، حتي تو اين محله هم از بهداشت خبري نيست و شده محله برو بيا، نميدونم تا كي بايد مثل پت و مت ساخته ها مونو خراب كنيم!.

اينقدر بازيگوشي كردم كه يادم رفت امروز سوم مهره و..................... بازم مدرسم دير شده!

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 16:15 توسط ایلیا |

آخرین روز هایی که ایرانم

آخرین روزهایی که...

این روز ها دلم برای یک سری چیز ها تنگ میشه ولی این رفتن هم اجتناب ناپذیر

دل تنگی ها چیز هایه جدا نشدنیه ولی

این روزهای اخر برای فرار از همین دلتنگی ها خودم رو تو کار غرق کردم و تا نیمه های شب شرکت می موندم

و تو

و تو

و تو

منتظر تعطیلات ژانویه می مونم و...

سرنوشتم بد گره خورده به این تعطیلات ژانویه!!!!!!!!

اتفاقاتی که قراره اون موقع بیوفته واسم شیرینه...

مثل...

نه از عسل و قند هم شیرین تره!!!!

مثل آب نبات چوبی!!!

مثل خربزه مشهد که از شیرینی گلو درد میگیری!!!

و برسیم سره نوشتن از رفتنم...

نوشتن از رفتن برای من با این همه وابستگی شاید به عقیده همه راحت نباشه ولی بر خلاف فکر همتون میگم که خیلی هم راحته

دارم میرم از این مملکتی که هر گوشه اش یه دلواپسی بزرگ و کوچیک واسم داره

مملکتی که خواسته و ناخواسته من رو درگیر خودش کرد

نمی گم رفتن از وطن چون وطن من اونجاییه که توش احساس راحتی می کنم احساس های بد ندارم

دارم میرم از سرزمین رویاها!!!!!!!

راستی سرزمین رویاها آیا؟!!!!!!!!!!!

به قول یکی از دوستان نزدیک سرزمین رویاها از این جهت که اینجا فقط رویا داری ولی هیچ وقت تحقق پیدا نمی کنن...

خیلی زودتر از اینا باید می رفتم منی که...

دارم میرم جایی که شاید قدرم رو بدونن و من رو برای من بودن می خوان و برای اندک سوادی که دارم

ارزشم به چیزاییه که بلدم نه تملق گویی ارزشهای اونها

شاید تمام سختی این جدایی رد شدن از گیت باشه ولی بعدش من میرم جایی که می دونم خودم خواستم برم

برای همین گفتم هیچ کسی نیاد ایرپرت بدرقه ام

این روزها که دارم میرم گریه نمی کنم

از دلتنگی هم حتی گریه نمی کنم

چند سال زندگی تو شهر غریب بهم یاد داد که مرد باشم و مرد هم برای رفع دلتنگی هاش گریه نمی کنه

روزهای آخری که هستم می خوام بیشترین استفاده ام رو از بودنم ببرم

می خوام برم از کسی که همیشه بهش افتخار می کردم خداحافظی کنم

از پدر بزرگم که هیچ وقت سعادت دیدنشون رو نداشتم

می دونم وقتی درسم تموم شه باز هم برمیگردم

ولی بعید می دونم برای همیشه برگردم

من برای ایران ساخته نشدم

برای سرزمینی که دروغ و تملق حرف اول رو توش میزنه

برای سرزمینی که...

این روزهای آخر چند تا کاره نیمه تمام هم دارم که باید انجامشون بدم

این روزها که دارم میرم شروع کردم باز هم نماز بخونم

نمی خوام مثل ایرانی هایی شم که وقتی از این مملکت میرن یادشون می یاد سجاده آب بکشن

ولی می خوام نماز بخونم

یه حسه

دلم برای ایران تنگ میشه

ولی تو ایران من یه بی وطن بودم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 23:29 توسط ایلیا |

اخیش چقدر دیشب خوش گذشتا

جاتون خالی دیشب یه سورپرایز حسابی شدم خوف و خفن ناک

یه عده از دوستان لطف کردن و برام یه تولد خیلی باحال گرفتن و روحه من هم اصلا از این ماجرا خبر نداشت که نداشت

عرضم به حضور سروران گرامی خودم از اونجایی که ما گفته بودیم تولد نمی گیریم حتی با اصرار های این موجر ظالممون این بنده خدا هم دیشب ناراحت شد دوستان تولدی بس حال و حول ناک برایمان از خودشان اختراع کردند و ما حالش را بردیم و کلی خوش خوشانمان شد

بخاطر همین هم جفت پایش را با زور و فشار درون یک لنگه کفش جا داد و گفت که تولد نمی اید

حالا هرچی ما و دیگر دوستان خواهش و التماس کردیم نتیجه نداد و این موجود ظالم و سنگدل نیومد که نیومد

دیگه اینجا بود که احساسات خواهرانه ما یه ول ولی خورد و یه تکونی به خودش داد و از این قطره ها از گوشه های چشممان روانه گونه هایمان گشت که اگر تو نیایی من هم مهمانی را بهم میزنم و برمیگردم خانه

راست گفتن گریه سلاح قوی برای بانوان است ها

همین عمل قبیح و ناجوانمردانه ما دل ایلیا را نرم کرد و ایشان به مهمانی وارد شدند

وای از تیپش نپرس که دختر کش و از اینا

همچین که وارد شد برق چشمان کور شده مهمان های مجرد را در ان تاریکی دیدم که همچون نور فلش خاموش و روشن شد و بعد هم که تیزی دندانشان لرزه بر اندامم انداخت

در اینجا وارد صحنه شدم و تا این بره بدست گرگ ها نیوفتاده به سمت خویش کشاندمش و نجاتش دادیم

کیکمان ما را به دوران شیرین کودکی هایمان برد و حس نوستالژی مان را بیدار کرد

زیرا شکلش همان دامبو معروف بود که گوش های برزگی داشت و ما از ذوق و خوشحالی انگشت هایمان را در چشم ها و گوشهایش فرو بردیم و به صورت همه دوستان کیک مالوندیم تا بر زیبایی هایشان بیفزاییم

ولی نمی دانیم این ایلیا دیشب چیش می شد که هی میرفت بیرون ما میاوردیمش تو اندکی نرقصیده میرفت یه گوشه مینشست باید یه فکری براش بکنم

نظرم اینه که یه تنقیه حسابی بکنمش

داداشم از دست رفت که رفت

از کادو ها بگم که کلی کادو خوب و باحال گرفتم ولی هیچ کسی بهم کیف پول ورساچی رو نداد الان من دیپرسم

خیلی نامردین من کیف پول می خوام ا خب ندارم خسیسا

حالا بیایین یکم قرش بدین

اها حالا بیا وسط

اها

هوی چشم چرونی نکنین عمرا بذارم تا ایلیا تنهاست باهاش برقصین ماله خودمه

راستی شمایی که دیشب عروسی دعوت بودین بهتون خوش گذشت؟(با شمام نه شما اره خوده شما عروسی خوش گذشت؟ )

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 15:2 توسط ایلیا |

قر قر قر قر قر قر قر

قر قر قر قر قر قر قر

قررررررررش بده قررررررش بده قررررررش بده

خب به سلامتی من 1 سال گنده تر شدم و امروز تولدمه

9 اردیبهشت ماه

هی یادش بخیر 34 سال پیش 9 اردیبهشت خدا اغفالم کرد و گولم زد و من به دنیا اومد و دنیا شاهد بوجود اومدن چه اوجوبه ای بود

اصلا با تولد من تحولی رخ داد حالا در چه زمینه ای رو نمی دونم شما هم نپرس مهم تحول بود که رخ داد مگه نه؟

اقا مادر و پدرم که از شوق تولدم تو پوستشون نمی گنجیدن البته بعد ها از این موضوع کلی پشیمون شدن حالا ایناش مهم نیست مهم اینه که اون روز تو پوستشون نمی گنجیدن مگه نه؟

اقا و خانومی که شما باشین این موجر ظالمم نمی دونم چه نقشه ای داشت که هی میگفت امثال تولد بگیر من نمی دونم می خواست کی رو دعوت کنه البته مثلا نمی دونما

اولش وسوسه شدم تولد بگیرم بعد پیش خودم گفتم اخه تو رو چه به تولد سن فیلی می خوایی تولد بگیری؟

خجالت بکش دختر حیا کن اینا جلو در و همسایه ابرو دارن نمی گن دخترشون از 20 سالگی تولد نمی گیرفت حالا سره پیری حوس تولد کرده؟

خلاصه سرتون رو درد نیارم قضیه تولد رو مالوندم ولی این موجرم کلی ناراحت شد و کلی باهام دعوا کرد که من برای تولدت ایرانم و معلوم نیست سال دیگه ایران باشم یا نه و

این ساله اخری هست که من... (چون خصوصی بود نگفتم چی گفت) پس بیا و تولد بگیر بذار ما هم ارزو داریم دوستامون رو دعوت کنیمو از این حرفا دیگه

ولی من مغرورانه دلش رو شکوندم و کلی عذاب وجدان گرفتم ولی تولد گرفتن تو این سن و موقعیت واسم ممکن نبود شرمندتم داداشی هم شرمنده تو هم شرمنده دوستات که قرار بود دعوتشون کنی و قرار بود بیان ان شا الله بذار سره یه فرصت بهتر دوستات رو حسابی تو مهمونی ها دعوت می کنی

جونم بگه خدمت سرور های گرامی که این چند روز مثل اسب اسیاب کار کردیم تا یه قرار داد بسته شد دیگه فکر کنیم کار از در اومدن پدر و پدربزرگمون گذشت این بار قضیه جدی بود کله فامیل اعم از عمه و خاله و دایی و عمو و بابا بزرگ و مامان بزرگ و اجداد و نیاکان و همسایه اینوری و اونوری و بچه محل ها و دوستان و اشنایان تسلیت... ا نه اشتباه شد می خواستم بگم در اومد

هنوز که کادو تولد نگرفتم تازه هم اول صبحه بذار کادو ها رو گرفتم میام در موردشون می نویسم

اهای اینجا مثلا تولده ها

یه دستی

یه هورایی

یه رقصی

بابا یه شادی چیزی

تبریک و کادو هم یادتون نره

کادو ندین عمرا کیک بهتون برسه ها حالا از ما گفتن بود خود دانید

قربان دست و پنجولتان اون کیف ورساچی چرمیه هم یکی بیاره حالا همه نیرین بیارین ها با هم هماهنگی کنین یکی اون رو واسم بیاره که کلی به کیف پول نیازمندیم شدید

کلا همه دوستان و اشنایان دعوتند و هر کی رو هم دوست داشتین بیارن محدودیتی در میزان پذیرش مهمان نیست فقط به بچه ها بگین مواظب نوازش های این موجر ظالم ما باشند یه جورایی دم پرش نرن

خیلی مخلصیم

ارادتمند دوستان و مدعوین محترم بزن اون کف قشنگه رو

 

حالا جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخمات و باز کن

حالا جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی یه نیگا به ما کن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 8:34 توسط ایلیا |

دیدین چی شد؟

همین پارسال بود که گفتم این امانت بهره روزی دست ماست

به همین زودی یک سال گذشت و من اصلا حس نکردم

اونم با حضور دوستان خوبی مثل شما

این یک سال پر از خاطرات خوب و بد بود که با هم مرورشون کردیم

 الان که یاده سختی هاش میوفتم واسم شیرین شده

یک سال پیش ایلیا اومد و اینجا رو بهم اجاره داد و چه شرط و شروطی که واسمون نذاشت

ولی من که هیچ کدومشون رو انجام ندادم

اگه یک سال اینجا موندم برای کامنت ها و محبت های شما بود که این روز ها کمرنگ تر شده ولی بازم خیالی نیست

دلم برای همه شماها تنگ شده

این پست رو با تاخیر برای یاد اوری سالگرد اجاره اینجا نوشتم و به زودی با یه پست شاد میام که باز هم بخندیم

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 23:8 توسط ایلیا |

چند وقته نوشتنم نمی یاد

خب حوصله هیچ کاری رو ندارم

هر روز هم که به تولدم نزدیکتر میشم

می دونین چیه وقتی میام میبینم امار وبلاگم بالا میره ولی کسی واسم نظری نداده بیشتر انگیزه ام رو واسه نوشتن از دست میدم

حالا همه اینا به کنار چند روز پیش کیف پولم رو از تو کیفم دزدیدن منم نتونستم پیداش کنم

پولای توش فدای سرم ولی کارتام و مدارک رو چی کار کنم

از گواهینامه و کارت های پرسنلی ام گرفته تا کارت ویزیت های دکتر هام و یک سری از همکار ها

همه و همه دود شد رفت هوا

از همه بدتر کیف پول خوشگلمم بردن

میرم به حراست میگم اقا اینجا کیف من رو دزدیدن میگن خب چی کار کنیم؟

میگم ببخشید شما مسئول امنیت اینجایین ها

ولی انگار نه انگار

خلاصه با هماهنگی حراست رفتیم مامور اوردیم شکایت نوشتیم ولی هیچ فایده ای نداشت

الان من بحران زده ام

الان من ورشکسته ام

الان من بیچاره ام

کمک هاتون رو بفرستین واسم

اول از همه هم لطفا یه کیف پول چزمی زنونه با مارک ورساچی بفرستین که تسکینم بده

خودم می دونم یکم اشتهام زیاده اخه عادتمه بعد از بحران و وقتی عصبی میشم همش اشتهام زیاد میشه

بی زحمت شوهر خوب هم دیدین واسم بفرستین

قد بلند

خوش تیپ

خوش هیکل

ترجیحا 36 ساله

شکم نداشته باشه

ترجیحا با مدرک تحصیلی بالا

به رانندگی خانوم ها ایراد نگیره

دست بزن نداشته باشه

کتک خورش ملس(درست نوشتم ایا؟) باشه

هر غذایی جلوش میذاری بخوره و تعریف کنه حتی اگه نون پنیر باشه

قبل خواب مسواک بزنه

موقع خواب خر و پف نکنه

شب پیاز نخوره

زیاد تو تخت قلت(این رو چی درست نوشتم؟) نزنه

هرچی میگم بگه چشم

فعلا علی الحساب اینها رو داشته باشه تا بعدا با هم حرف بزنیم به تفاهم برسیم که ظرفا و رخت چرکا رو اون میشوره

خونه رو اون جارو میکنه منم کمکش میکنم سیم جارو رو میزنم تو پریز

هفته ای یک بار هم کله خونه رو گرد گیری میکنه

 

هوی اینا همش شوخی بود من دنبال شوهر نیستم حالا از فردا نیایین امار پسر های مردم رو بهم بدین ها

من حالا حالا ها خونه بابام اینا بخور بخواب راحتم

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 16:46 توسط ایلیا |

بازگشت پیروزمندانه خودم رو به وطن تبریک میگم

از همه شما هم بابت پیام های تبریک و پارچه و پلاکار هاتون بسیار مچکرم بتونیم فراموش نکنیم خوبه جبران پیش کشمان

تو این زمونه بی معرفتی معرفت های دوستان رو فراموش نکنیم خودش کاره بزرگیه مگه نه؟

حالا نیومده کارها شروع شده کلی هم کاره عقب مونده دارم که اگه 24 ساعت رو هم تو روز کار کنم نمیرسم انجام بدم

میبینم تو این مدتی که نبودم همه بی سر و صدا میومدین و میرفتین و دریغ از یه نظر نصفه نیمه

الهی که همچین بلایی سر خودتون بیاد

از الان بگم تولدم نزدیکه ها

کادو یادتون نره

تبریک هم ایضا

مهمانی هم که به سلامتی شاید نگیرم حالا باید ببینم چی میشه

هرکی کادو بده از کیک سهم میبره

کسانی که کادو بزرگتر بدن سهم بیشتری از کیک میبرند

و کسانی که در این روز های بدون کادویی به ما چیزی هدیه کنند در روز تولدمان سهم زیادی از کیک بهشان تعلق میگیرد و در ایام تولدشان کادو های بزرگی به انها می دهیم(یه جورایی من شدم یوزارسیف)

کسی میدونه این روزای بهار چرا اینقدر طولانیه؟

بعد ادم هم همش می خواد بخوابه

یکی از دوستان مکه بود و همش از اونجا تعریف میکرد

دلم بدجوری حوس مکه کرده

این موجر ظالم ما هم کرایه اش رو قراره سر سال ببره بالا اخه دیگه داره ساله اجاره اینجا میشه تازه یه چیزی هم گذاشت رو پول پیشش علاوه بر اون میگه می خوام پسرم رو داماد کنم شاید خونه رو بخوام

این موجر ها هم هنوز حرفاشون کلیشه ایه

تازه یه نکته عجیب تا دیروز این اسم پسرش امیرحسن بود الان یه چند روزیه که اسمش رو گذاشته امیر حسین غلط نکنم این وسط یه خبراییه

باید ته و توش رو در بیارم

حالا بهتون خبرش رو میدم

داشتم از بالا کشه کرایه می گفتم

می خواست کرایه رو بالا بکشه بره مکه

این روزا بدجور مکه مکه میکنه

میگه به دلم افتاده میرم مکه

حالا خوبه وقتی رفت یه سر بره این سفارت خدا یه ویزا هم واسه من ردیف کنه

غروب های جمعه دلگیره ولی من این دلگیریش رو خیلی دوست دارم یه حسه غریبه

این پست جاش رو بزودی به یه پست جدید میده

 

+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 18:45 توسط ایلیا |

بالاخر بلیط گیر اوردم حالا فکر میکنی واسه کی؟

واسه 10ام همین ماه میلادی

پوف خودم رو هلاک کردم تا همین هم گیرم اومد اونوقت این موجرم خیلی جدی رفت فرودگاه اولین بلیط کنسلی که به دستش رسید رو هوا قاپید و الان حدود 1 هفته ست که ایرانه هرچی هم من بهش گفتم اخه پسر خوب این بلیط رو بده من که کلی کار و جلسه تو ایران دارم پرو پرو تو چشام نگاه میکنه میگه به من چه منم کلی کار تو ایران دارم من که مثل شما یالقوز نیستم تازه با این بدون بلیط بودنت کلی از برنامه های من رو عقب انداختی

می دونم الان شما هم داشتین فکر می کردین کاش اونجا بودین با پشت دست می کوبیدین تو دهنش بچه پرو حالا به من میگه یالقوز به من میگه تو کار نداری من کلی کار دارم

ای شیطونه میگه همچین بزنم فرش شه بیوفته رو زمینا

ولی دلم خنک شد بلیط یک سره گیرش نیومد 6 ساعت هم تو یه فرودگاه دیگه نشست ای حال کردم

اخ جیگرم حال اومد

حالا بذار من برگردم یک حالی از این بگیرم

همچین با دمپایی بزنمش که مثل سوسک له شه ریقش در بیاد

اما بشنوید از ماجرای روزهایی که این موجرمون اینجا پیشمون بود

اقا و خانومی که شما باشین

همش 3 یا 4 روز بیشتر نبودا ولی با این دوستان یوگی هر شب میرفتن دیسکو و کلاب

البته من رو هم اغفال می کردن می بردن من که اصلا اهل اینجور جاها نبودم

خلاصه میرفتن اونجا و باید بودین می دیدین که چه کارایی که نمی کرد

من الان شرمنده ام که چرا تا الان قدر این برادر رو ندونسته بودم

ای باید بودین می دیدین ها اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین

یه کارایی میکرد یه کارایی میکرد ادم واقعا شرمنده میشد بگه این داداشمه باهام اومده دیسکو

از وقتی میومد میشست یه جا هرچی بهش میگفتیم هیچی نمی گفت این بچه از دست رفت

باید به قول خودش ببرمش یه تنقیه اش بکنم

وقتی ازش میپرسیدم تو که اینجوری میکنی اینجا برا چی میایی می گفت واسه دوستان یوگی اخه زشته که نیام

هرچی هم بهش گفتم ایلیا نمی خوایی بری بازار نمی خوایی چیزی بخری بهم گفت نه

البته بهتر شد جلو این دوستان یوگی ابرو داری کرد

اما بشنوید از ماجراهای رفتنمون

اقا و خانومی که شما باشین روزی که می خواستیم بپریم صبحش این موجر ظالمم خودش تنها پا شد از شمال رفت تهران می گفت باید چند جا برم عید دیدنی

خودم میام فرودگاه

اقا ما تا شب خبری ازش نداشتیم تا تو فرودگاه به جمع یوگی و دوستان پیوست

خلاصه پرواز رو اعلام کردن و ما سوار شدیم در طول مدتی هم که تو فرودگاه بودیم این اقای از خود راضی داشت با لپ تاپش تو اینترنت میچرخید بعدم که تو هواپیما هم به کارش ادامه داد و رو مغز و اعصاب و روان و کله و مخ و خلاصه همه چیمون راه رفت و پشتک واروو زد تا رسیدیم

اونجا هم که همش دیپرس بود من اخرش باید این رو یه تنقیه بدم

وقتی هم که برگشت اهم گرفتش و پاش اوخ شد

ای حال کردم

ای حال کردم

ای حال کردم

ولی با همه اینا این چند روز خیلی بهم بیشتر سخت گذشت نمی دونم این چند سال رو چجوری باید تحمل کنم

خدایا صبرم بده

فقط می تونم همین رو از خدا بخوام

و اینکه خدایا هرچی خیرش هست بشه

خودت خوشبختش کن تو همه موارد

حتی تو ازدواج

خدایا خوشبختشون کن

این دعا رو واسه اینده کردم حالا فردا نیا نگو من همین الان زن می خواما

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 20:45 توسط ایلیا |

عید امسال تولد پدر بود

پدر بعد از عملشون دوباره متولد شدن و خدا دوباره بهمون برش گردوند

لحظه تحویل سال همه مون

یعنی ما 3 نفر

من و ایلیا و مادر

داشتیم به این فکر می کردیم که امسال خدا خیلی بهمون لطف کرد

خدا امسال پدر رو دوباره بهمون بر گردوند

خوده پدر هم حتما همین فکر رو می کردند

موقعی که رفتیم و بوسیدمشون و بوسیدیمشون بر خلاف سال های قبل که شوخی می کرد باز هم از این اشک یواشکی ها تو چشمشون بود

خلاصه که لحظه قشنگی بود

شاید آخرین سالی باشه که همه دور هم جمعیم سال دیگه این موقع ایلیا یه گوشه دنیا من هم شاید یه گوشه دیگه و...

بعد هم که ایلیا بزرگ میشه و می خواد 2 تا باشه و سالش ۲ تایی تحویل شه!

داریم میریم مسافرت با ایلیا و دارو دسته دوستان

به قول این موجر ظالمم یوگی و دوستان به من میگه یوگی

آخه من کجام شبیه یوگیه؟

از همون روز اول عید کلی مهمون ریخت تو خونمون تا همین الان

فکر کن مردم دیگه از بس تعارف کردم و ماچ و بوسه

امسال که یک کسایی رو دیدم که گمونم یه 10 سالی میشد که ندیده بودمشون

بیماری پدر مسبب این امر شد که خیلی ها رو ببینم و میزان علاقه دیگران رو بفهمم

به ایلیا میگم خب شما جایی نمی خوایی بری عید دیدنی احیانا

پر رو تو چشمام نگاه میکنه میگه چرا اتفاقا قرارم رو هم گذاشتم حالا قبل از سفر میرم عید دیدنی هام رو انجام میدم و عیدی هامم جمع می کنم

شیطونه میگه همچین بزنم له شه ها بچه پررو

خلاصه که عید امسال یه رنگ و بوی دیگه داشت

یه عید تازه بود

سلامتی دوباره پدر

این خوبیش بود

ولی در مورد بدی هاش

شاید اخرین سالی باشه که موجر ظالمم اینجاست و دور همیم

دور یک سفره ترمه هفت سین که همه سین هاش کامله

که ماهی قرمز کوچولوهاش تو اون تنگ بلوری هی بازی میکنن و دمشون رو تکون میدن و هی ایلیا با انگشت سر به سرشون میذاره

هنوز که هنوزه با اینکه قده فیل شده اما باز هم مثل بچه کوچولو ها انگشتش رو میچسبونه به شیشه تنگ و هی ماهی قرمز کوچولو ها رو میترسونه

ایلیا انگار واسه نوروز سال دیگه برنامه هایی داره خب ان شا الله هرچی خدا بخواد ولی اصلا دلم نمی خواد برنامه هاش لطمه ای به درس و هدفش بزنه

امیدوارم همیشه طعم خوش خوشبختی زیر دندوناش باشه

سال دیگه شاید سفره ما یه جای خالی داشته باشه

جای خالی ایلیا

و این جای خالی احتمالا برای سال ها باقی می مونه

یا برای همیشه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 20:25 توسط ایلیا |

می خوام اخرین پست امسال رو با یه خبر خوش تموم کنم

با شادی

پدر هم به سلامتی عمل کرد و به لطف پروردگار و دعا های شما حالشون الان خیلی خوبه دیروز هم بخیه ها رو کشیدن و دکترشون کاملا رضایت داشتن از حالشون الان فقط مونده نقاهت های بعد از عمل

ولی چه عذابی کشیدیم روز عملشون این موجر ظالمم که از وقتی پدر رو بردن تو تا بیارنشون بیرون همینجوری سرپا بود و هی راه میرفت دیگه فکر میکنم از بس این دور خودش چرخید سره همه گیج رفت!

اقا و خانومی که شما باشین انگار این دلتنگی تو خانواده ما ارثیه اخه نمی دونین چقدر پدر دلتنگی ماها رو میکرد و

ولی بهم برخورد که از همه بیشتر دلش واسه این ایلیا فلان فلان شده تنگ شده بود

ای ایلیا خود شیرین اب نبات چوبی شیرین عسل

ولی یه چیزی میگم بین خودمون بمونه انگار همه مردای خانواده مون از این اشک یواشکی ها میاد تو چشماشون مثل ایلیا، پدر، عمو و...

تو کله مدتی که پدر مریض بود روز عمل پدر دیدم ایلیا رفته بود تو ماشین و داشت گریه میکرد و بعد از عملشون هم وقتی پدر رو دید از این اشک یواشکی ها اومد تو چشماش و برای اینکه پدر نبینه تندی رفت بیرون

روز عمله پدر هرکی از راه میرسید می خواست به ایلیا تکیه کنه

همه نگرانی هاشون رو به ایلیا میگفتن

عمه، عمو، خاله، دایی، من و مادر حتی دوستان خانوادگیمون و حتی یکی 2 تا از همراه های بیمار های دیگه

همه گریه ها و دلتنگی ها و دلواپسی هاشون رو واسه اون میگفتن و ایلیا هم دم نمی زد و دلداریشون می داد

گه گاهی پیش خودم میگفتم پس کی اون رو دلداری بده و ارومش کنه

که بعد میگفتم خب معلومه ایلیا هم حتما درداش رو به کسی میگه

به

روز عمل بهش گفتم هوی پسره تو چرا اینقدر راه میری تو اصلا چرا گریه نمی کنی؟(ایکون یه ابرو بالا یکی پایین)

بهم میگه مرد که گریه نمی کنه

اوهوک مرد

اخه بچه تو رو چه به این حرفا ( اینا رو من بهش گفتم)

خلاصه زندگی ما شده فیلم هندی که تهش همه چیز خوشه

ولی این مدت خیلی چیزا فهمیدم

مهمترینش اینه که ایلیا بزرگ شده

ایلیا مرد شده

میدونم اینا رو تو پست قبل هم نوشتم ولی نبودین ببینین وقتی برگه رضایت نامه رو اوردن با چه اعتماد به نفسی و حفظ روحیه ای امضاش کرد و بعدش رفت تو مطب دکترش و گفت رضایت دادم ولی ازت می خوامش پس سالم بهم برش گردون

بدون شک این روز ها پدر بیشتر از همه به داشتنت افتخار می کنه

و من و مادر و کله خانواده

و

از همه بیشتر بهت افتخار میکنه حتما

افتخار میکنه به داشتنت

امیدوارم قدرت رو دونسته باشه قدر خوبی هات و بزرگی هات رو

مرد بزرگ من

مرد بزرگ ما

 راستی عیدتون هم مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 10:59 توسط ایلیا |