تبليغاتX
نوشته

ميخوام يه خبر بد بهتون بدم آخه ما نتونستيم اون دختره رو پيدا كنيم اسمشو گذاشتم زانتيا نميدونم چرا شايد بخاطر اين بود كه يه جور عجيبي ماشينم و نگاه ميكرد!

امرو خيلي دنبالش گشتيم ولي هيچ اثري ازش نبود دلم خيلي گرفته يعني حالش خوبه نكنه اتفاقي براش افتاد باشه؟!! ميترسم دلم براش تنگ شده خيلي معصوم بود يه برقي هم تو چشماش بود يه حس غريب تا حالاهچكسي اونجوري نگام نكرده بود ميخوام پيداش كنم حتي اگه مجبور شم هر روز همه خيابون هاي بابل و بگردم ولي بالاخره پيداش ميكنم فقط برام دعا كنين آخه خيلي دلم ميخواست امروز پيداش كنم!!

راستي امشب يلداست مطمئنم كه يادتون نرفته ولي اون هم وطني كه الان هيچ پولي نداره يلدا بگيره رو هم يادتون هست اوني كه مجبور تا آخر شب تو خيابونا باشه كه بتونه پول نون امشب و دربياره يه سر برين تو خيابون ميبينبن كه كم هم نيستن اون بندگان خدا دلم بد گرفته چرا يه سري بايد اينقدر اوضاع ماليشون خراب باشه از خودم بدم مياد كه هميشه همه جيز داشتم هيجوقت غصه نداشتن شام و آرزوي يلدا رو نداشتم

خيليا هستن كه حتي نميتونن يه دونه خرمالو بخرن ولي ما و امثال ما جي؟! ه داريم به برنامه فردا فكر ميكنيم كه بريم اسكي يا...

شنيدم امروز هواي تهران آلودست من كه شمالم! ه اينجا هوا مثل بهشت نه گرم نه سرد نه آلوده اينجا يه تيكه از بهشت! ولي شنيدم پايين شهر تهران امروز بد آلوده بود مادر اينا كه داشتن ميومدن شمال ميگفتن سمت ميدون فوضيه هوا خيلي خراب بود ولي سمت ما كه هوا خوب بود آره خب به قول ايليناز ما تو تهران هم شعبه دوم شمال هستيم آره راست ميگه ولي واقعا ما و امثال ما هيجوقت يه سر سمت پايين هم ديگه خسته شدم از اين همه تبريك يلدا ميخوام بدونم اگه من پول نداشتم باز هم كسي اين شب و بهم نبريك ميگفت؟!!!!
از خودم بدم مياد دلم بد گرفته ...

بد حالم گرفته...

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 19:45 توسط ایلیا |

امشب شب يلداست پدر اينا امدن شمال ايليناز هم هست عمو و خانوادشم هستن همه هم قرار بيان ويلا ما خزر شهر خيلي خوش ميگذره ولي من هنوز دلم گرفته يه جوريم از اون روز كه اون دختر فالگير رو ديدم همش دنبالشم كه از كس و كارش بپرسم كه بدونم خانوادش كين چي كارن اهل كجان ولي هنوز نتونستم پيداش كنم دعا كنين كه امروز بتونم پيداش كنم خيلي دلم ميخواد بهش كمك كنم آخه خيلي گناه داشت برام دعا كنين پيداش كنم امروز ايليناز هم با من مياد دعا كنين واسمون...

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 9:28 توسط ایلیا |

ميگم تا حالا پيش فالگير رفتين؟!!!
اينا كه فال قهوه ميگيرن چند سال پيش كه يه بار رفتم پيش يكي تو يوسف آباد خداي خنده بود من و ايليناز رفتيم بس كه خنديديم طرف كلافه شد فكر كنين به ايليناز ميگفت امسال كنكور قبول ميشي اينم در حالي بود كه ايليناز تازه 1 ماه بود كه PHD اش روگرفته بود فكر كن باحال نبود تازه به من ميگفت دوست دخترم بهم خيانت ميكنه در حالي كه من اصلا دوست دختر نداشتم !!!
ديروز غروب هم به اصرار پويا هم كلاسيم رفتيم پيش يه فالگير اولش يه قهوه به من داد كه فكر كنم آب تشت كهنه شويي بچش بود هي هم اصرار ميكرد تا ته بخور به هر ضرب و زوري كه بود خوردمش بعد هم سرو ته كردن فنجون لجن بسته و يكم ورد خوندن !!! بعد هم فال من خيلي باحال بود من عاشق كامليا هستم هم كلاسيم جالبه خودم هم نمي دونستم اصلا نميدونستم كه كي هست تا اينكه پويا بهم ياد آوري كرد ترم 1 يعني 4 ترم پيش يه بار با اكراه جزوم و بهش قرض دادم كه توش كلي چرنديات نوشت تحويلم داد مجبور شدم دوباره پاك نويسش كنم آخه جزوه رو به گند كشيد همش شعراي سبك شعراي عاشق پيشه نكرد 2 تا شعر از سهرابي ، فروغي ، استاد شاملويي يه 2تا جمله از استاد شريعتي كسي بنويسه !
داشتم فالم و ميگفتم بهم گفت من عيد قربان با كامليا نامزد ميكنم عيد غدير جشن نامزدي ميگيرم فكر كن من و نامزدي خنده داره نه ؟!!!
ايليناز كه اينا رو شنيد مرد از خنده من اصلا اهل اين كاراي مسخره نيستم ازدواج!! عشق!!! دوست دختر!!!! بابا خيلي مسخره هست نه مگه آدم در طول شبانه روز چقدر وقت داره كه بخواد به اين چيزا هم فكر كنه !!!!


پ.ن : نكته اخلاقي فالگيرا همشون دروغگو هستن الا يكي از دوستام كه هندي هستش!!!


پ.ن : اصلا به ازدواج ، عشق و دوست دختر، پسر فكر نكنين آخه مسخره هستن و وقت تلف كن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 11:27 توسط ایلیا |

آخر اين هفته شب يلداست هميشه با شنيدن يلدا ياد دختر يكي از دوستاي حضرت پدر ميوفتم مرحوم دكتر مهران آخه اسم اونم يلدا بود حالا چه ربطي به نوشته امروزم داره رو خودمم نمي دونم!!! آخه بازم ياد اون بنده خدا افتادم...

بگذريم ميخواستم بگم آخر همين هفته شب يلداست ميگن بلند ترين شب سال بچه كه بودم همش فكر ميكردم يلدا بايد 2 _3 شب طول بكشه تا صبح شه!!!!! خب لابد همه هم از الان در تدارك اين شب هستين مگه نه هندوانه انار آجيل ولي من عاشق حافظش هستم خيلي باحال فال حافظ كه اينقدر بهش علاقه داريم مراسمي كه هميشه بايد تو شب يلدا هامون برگذار شه حتما!!!

ه امروز تو خيابون يه دختره جلوم وايستادو گفت يه فال بخر خيلي سرسري نگاش كردم و از كنارش رد شدم ولي 2 قدم جلوتر ياد يلدا و فالش افتادم ياد اينكه اون شايد بخواد با پول فالش برا خودش و خواهر برادراش يلدا بگيره تندي برگشتم و صداش كردم نيت كردم و يه فال برداشتم خيلي قشنگ بود حقا كه حافظ ميدونست تو دلم چه خبره!!!

بعد هم خواستم كله فالاش و يه جا بخرم مي شد 5200 تومن همش 5200 فكر كن چقدر كم ولي شايد باورتون نشه وقتي پول و ديد يه برقي تو چشماش افتاد كه اصلا يه حاليم كرد منم كله فالاش و 2 برابر قيمت خريدم همش شد 10500 كه 500 به من تخفيف داد خيلي سخاوت مند بود آخه 500 تومن واسه من پولي نبود ولي واسه اون چرا...

ميخوام اينو بگم خيلي از ماها از الان داريم تدارك يلدا مون رو ميبينيم كه از اين چند دقيقه و چند ثانيه بيشتر شب مون استفاده كنيم!!!! اما خيلي ها مجبورن چند دقيقه بيشتر گرسنه بخوابن ...

دلم گرفته من هيچ وقت تو بچگيم چيزي كم نداشتم ولي اون دختر برا 5200 بايد صبح تا شب تو خيابونا تو سرما وايسته فكر نكنم 12 سالش ميشد! ه من تو 12 سالگي هرجا ميخواستم برم راننده پدرم منو ميبرد تو مدرسه از ترس اينكه منو دوستاي نازك نارنجي تر از من سرما بخوريم زنگ تفريح نميذاشتن بريم تو حياط اونوقت اون دختره...

ه من حتي اسمش رو هم نپرسيدم ...

ميخوام به اين موسسه هاي خيريه كمك كنم شما جاي خوب سراغ دارين؟!!!

دلم بد گرفته آخه تازه امروز معني حرف حضرت پدر رو فهميدم كه ميگفتن تو خيابون خوب نگاه كن خيلي ها هستن كه به كمك ما احتياج دارن بايد بهشون كمك كرد. ه ايلينازم هميشه بهم ميگه خيلي ها هستن كه درآمد يك ماهشون به اندازه ي پولي يه كه تو واسه يك روز از پدر ميگيري راست ميگفت ...

خواهش ميكنم راهنماييم كنين و بگين كه كدوم موسه خيريه بهتره خواهش ميكنم...

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 15:24 توسط ایلیا |

امروز داشتم وب گردی میکردم یه نوشته تو یه بلاگ با اسم الفبا دیدم که برام خیلی جالب بود شعار روز دانشجو که تو دانشگاه ما اصلا برگذار نشد!!!

بگذریم زیادی سیاسی شدم  

امروز خیلی باحال بود  اخه صبح یهو پای تلفن با ایلیناز زدیم به تیپ هم و دعوامون شد بعد همن با هم قهر کردیم از اونجایی هم که ن اصلا اهل منت کشی نیستم ۲ ساعت بعد بهش زنگ زدم که سره کلاس بود یکی از دانشجو هاشم بهش متلک گفت منم شنیدم  خیلی باحال بود  اونم زود قطع کرد بعد از کلاس هم زنگ زد منت کشی کرد !!!!!!!!( حال شما اینجوری فکر کنین که امد منت کشی

خب میخواستم بگم امد منت کشی!!!

خب چرا ضایع میکنین شما هم فکر کنین اون این کارو مرد دیگه!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 21:12 توسط ایلیا |

دارم اهنگ عاشقم من رو گوش ميدم با صداي بختياري بد دلم گرفته از دست اين زمونه ي مسخره! به قول ايليناز بد حاله ادم و ميگيرن در اين دنيا كه بي همتا ترين دنياست!!!!

عاشقم من

عاشقي بيقرارم

كس ندارد

خبر از دل زارم

ارزويي جز تو در دل ندارم!!!

من دلم خنديد

از تو خرسندم

مهر تو اي من

ارزومندم

بر تو پا بندم...

از تو وفا خواهم

من ز خدا خواهم

تا به رهت بازم

جان

تا به تو پيوستم

از همه بگسستم

بر تو فدا سازم

جان

خيزو با من

در افق ها سفر كن

دل نوازي

چون نسيم سحر كن

ساز دل را

نغمه گر كن

همچو بلبل

نغمه سر كن...

ه ببخشد اينجاش خيلي قشنگ بود نمي دونم چرا ولي اينجاش قشنگترين جاش و نميدونم كه چرا همه درست همين جاش رو فراموش ميكنن!!!

نه من عاشق نيستم ولي خيلي به اصطلاح عاشق زياد ديدم ماشاالله چيزي كه الان زياد ختر پسر بيكار كه غروبا ميريزن تو خيابون بي هدف ميان هي ميزنن به تيپ و توپ هم 4شنبه كه تهران بودم دمه غروبي خواستم برم دفتر ايليناز كه با هم بريم دكتر دمه در يه صحنه ي قشنگ ديدم يه دختر پسر درست جلو در ما ايستاده بودن داشتن عاشقانه همديگه رو ميبوسيدن خب اينا هستن كه عشق و به ابتذال ميكشن بابا به خدا اين اصلا عشق نيست خيلي حالم بده اخه يكي از اين به اصطلاح عاشق ها همكلاسي خودم تو دانشگاه بود ه دختره احمق خودكشي كرد اخه دوست پسرش بهش گفت كه رفته با يكي ديگه كه دست بر قضا اونم از همكلاسي هاي خودمون دوست شده و اصلا قصد ازدواج دارن ه فكر كن همون قصدي كه با فرانه داشت!!!

الانم فرانه بيمارستانه و هيچ اميدي به زنده موندنش نيست فقط تو اين فكرم كه واقعا يه پسر ارزش خود كشي داره؟!! اره ميدونم عشق ارزش خودكشي داه ولي اين كه عشق نبود...

فرانه و امثال فرانه ها زيادن حسين و امثال حسين ها هم زيادن ولي هچكسي نمياد كه اين قاتل هاي پشت پرده رو مجازات كنه يا بياد عشق واقعي رو بهشون ياد بده فرانه جان اميدوارم كه خوب شي و يكي هم پيدا شه كه عشق واقعي رو بهت ياد بده!!!

دلم بد گرفته!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 10:12 توسط ایلیا |

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام ، آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانه ي كوچك ما

سيب نداشت...

+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 11:39 توسط ایلیا |

این اخر هفته خیلی عجیب بوداخه هچکی نیومد نه پدر نه مادری نه ایلیناز جونم!!!!

دلم براشون تنگ شده صبح زود بیدار شدم اول خونه بابلم رو تمیز کردم ظرفای دیشب رو ریختم تو ماشین روزنامه ها رو جمع کردم اتاقا رو جارو کردم بعدم رفتم خزشهرر اونجا رو هم ردیف کردم ولی فهمیدم اونا اصلا راه نیفتادن اصلا این هفته شمال نمیان دلم خیلی گرفت

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 11:50 توسط ایلیا |

امروز یه روز خاص بود خیلی باحال بود پدر زود از مطب امد ساعت ۹ مادرم همینتور البته با ۱۰ دقیقه تاخیر ایلیناز کلاس های عصرشو اصلا تعطیل کرد خوشبحال دانشجو هاش ناشنی استادای ما هم اینجوری بودن نه؟!!!

بگذریم همه زود امدن که دور هم باشیم نکته عجیبش این بود که اکروز روز خانواده نبود ولی تو خونه ما روز خانواده شد راستی دیشب از ایلیناز معذرت خواستم بخشیدم خیلی مهربون

امشب شام خیلی خوب بود بعد از مدت ها دور هم بودیم

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 0:38 توسط ایلیا |

امروز خیلی حال داد هخه مادری و پدر و ایلیناز امدن شمشال منم صبح زود وقتی همه خواب بودن زدم بیرون یه کله از خزرشهر امدم بابل دمه در خونم ب بچه ها قرهر داشتم رفتیماسکی فقط داشته باشین اینا هی به موبایلای من زنگ میزدن منم انتن نمی دادم فیلمی بود رفته بودیم ابعلی از اون طرفم ن برگشتم خونه که یکی از بجه ها سره ۲۵ من و دید گیر داد که بیا بریم توچال گفتم خستم میخوام بخوابم نذاشت که نذاشت  همشم می گفت ۲ قدم راه مونده تا ۲۵ ام که امدی اینقدرم بیا هچکهی هم نبود بهش بگه بابا من تا اینجا امدم برم خونه اخه خلاصه با اونم رفتم بعدشم که امدم خونه دیدم مادری و پدر رفتن خونه عمه اخه حالش بد بود ایلینازم یه دعوای بد باهام افتاد بهم گفت احمق بی شعور  خب من پوسیدم از بس تو هون شهرستان لعنتی موندم خواستم تفریح کنم اینو به خودشم گفتم که گفت خفه شو بورو تو اطاقت تا صدات کنم هنوزم که صدام نکرد منم نشستم کتاب خوندم  خیلی پوستم کلفت شد از بس تو شهرستان با این استاد های نفهم داهاتی کل کل کردم

پ.ن:ایلیناز خواهر بزرگم ۱۰ سال بزرگتر از من

پ.ن: حس می کنم باید ازشون عذر خواهی کنم مگه نه؟!!!

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 23:16 توسط ایلیا |

 يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
بر تن اين تخت سياه
ترکه بيداد و ستم
مونده هنوز روی تن ما
دشت بيفرهنگی ما
هر ز تمومه الفهاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلهای آدمهاش
دست من و تو بايد اين
پرده ها را پاره کنه
کی ميتونه جز من و تو
درد ما را چاره کنه
يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
بر تن اين تخت سياه
ترکه بيداد و ستم
مونده هنوز روی تن ما
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 23:16 توسط ایلیا |

نمي داني چه دلتنگم

چه بي تابم

چه غمگينم چه تنهايم

تو را هر شب صدا کردم

نمي بيني نمي خوابم

بيا تا باورت گردد

که بي تو کمتر از خاکم

ولي با تو به افلاکم

بيا با آرزوهايم

بسازم خانه اي در دل

سراغم را نمي گيري

مگر بيگانه اي با دل ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 11:22 توسط ایلیا |

salam mikham poste avalo eng benevsam nemid0onam chera but mikham inkaro bekonam bekhoda man az neveshtane in web log hich ahadafi nadaram but mikham neveshte hamo 2sh beneVsam khoshhal misham bekh0onin va nazaret0ono begin hamin thx!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 16:15 توسط ایلیا |