تبليغاتX
نوشته

عجب حالي ميده اين تعطيلات طولاني و باحال من!!!

امروز تا لنگ ظهر خوابيدم يعني دقيقا تا ساعت 11 خواب بودم آخه ديشب تا 4 صبح بيدار بودم اولش داشتم كتاب ميخوندم بعدم يكي از بچه ها بهم زنگ زد با هم رفتيم بيرون وقتي اومدم ساعت 2 بود منم اومدم بخوابم ولي خوابم نميومد بخاطره همين هم دوباره شروع كردم به كتاب خوندن تا اينكه ساعت 4 خوابيدم!!!

صبح كه از خواب بيدار شدم تندي برگشتم بابل خونم آخه ديشب خزر مونده بودم حالا بگذريم داشتم ميگفتم اومدم بابل و خونه ام رو تميز كردم كتابام و جمع و جور كردم بعد هم لباس چركام كه چقدر هم زياد بود و ريختم تو ماشين شست و خشك كرد بهم تحويل داد بعد هم نشستم تا سر حد خفگي يه آهنگ و براي 100000000000 بار گوش دادم يعني از تو ماشين CD   شو گذاشتم هي هم همون آهنگ و گوش دادم وقتي هم اومدم هم همين جور تا سر حدي كه ديگه داشتم خفه ميشدم راستي من از ديشب جنگ و صلح رو شروع كردم خيلي باهاش حال ميكنم كتاب مورد علاقه من هستش!!!

راستي نرگس قشنگم همچنان داره عطر افشاني ميكنه و داره ثابت ميكنه كه حاكم مطلق بوهاي خوب خونه من هستش يه شاخه كوچولو رو هم از دستش جدا كردم گذاشتم تو ماشينم ولي امروز صبح ديدم  پژمرده شده خيلي ناراحت شدم جنازشم با احترام گذاشتم دمه در ويلا...

راستي امروز ميخوام يه كار باحال كنم ولي الان بهتون نمي گم يه كم تو كفش بمونين ميخوام يه كم شيطوني كنم مثل قديم مثل اوايلي كه اومده بودم شمال حالا بعدش بهتون ميگم يعني وقتي انجامش دادم!!!

راستي ميبينم كه وقتي وصيت نامه ام رو خوندين من همين روزا رفتنيم و كلي حال كردين ولي ميخوام اين و بگم كه من عمرا به اين زودي ها برم من تازه اومدم ولي خوب به سبك خيليا وصيت نامه نوشتم مگه هركي وصيت نامه بنويسه بايد بميره واه بچه مردم و كشتن و رفتن!!!

 

پ.ن: اين تعطيلات من هم خيلي بهم حال داد خداييش تو امتحانام خيلي خسته شدم واقعا به يه همچين تعطيلاتي نياز داشتم!

 

پ.ن: من بالاخره فردا يا ديگه حداكثر دوشنبه صبح برميگردم تهران ديگه خيلي خسته و كلافه شدم از شمال البته باز آخر هفته با مادري و حضرت پدر و ايليناز جونم برميگرديم شمال.

 

+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 12:47 توسط ایلیا |

راستي يه چيز باحال من الان كه داشتم فكر ميكردم يعني در همين فاصله كه داشتم پست هاي جديد رو ميفرستادم و بلاگم داشت آپ ميشد يه فكر باحال به ذهنم اومد اينكه يه وصيت كوچولو اين تو براي همه بكنم تا مطمئن نباشم كه اجرا بشه آخه من بعيد ميدونم كسي اصلا سر قبرم بياد ولي خب وظيفه حكم ميكنه كه اطلاع رساني كنم !!!

راستش رو بخواين منم مثل خيلي هاي ديگه مثل يه مرد نا مرد ميدونم كه يه روزي ميميرم پس همه بدونين من هم يه روزي ميميرم و به همين جهت ميخوام وصيت نامه سياسي، فرهنگي، اجتماعي  خودم رو اينجا بذارم پس شما هم بخونينش بهش توجه كنين و در زندگي آيندتون بكار ببندين!!!!!!!!!

متن وصيت نامه:

 

 

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

 

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

 

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

 

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

 

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد

 

خب اين متن كامل وصيت نامه من بود در مورد كارايي كه بعد از مرگم قراره انجام بشه پس لطفا با دقت كامل بهشون عمل كنين!!!

 

پ.ن: واقعا از قديم راست میگفتن آدم كه بيكار بشه ديونه ميشه مگه نه؟!!

 

پ.ن: اين پست فقط جنبه شوخي داشت و فاقد هرگونه ارزش ديگري ميباشد!

 

پ.ن: خواهش ميكنم از اين پست من فقط در صورت اعلام منبع و لينك به آن استفاده كنين و همچنین به من هم خبر بدین که ازش استفاده کردین مرسی.
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت 18:42 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!!!!

بابا دلم براتون شد قده يه نقطه داشتم ميتركيدم از دلتنگي ولي خداييش حسابي نشستم پاي درس الان آمادم واسه يه تعطيلات حسابي ميخوام خودم و خفه كنم ميخوام بشينم كتاب جنگ و صلح رو براي 9 امين بار بخونم ميخوام برم اسكي كنم اينقدر هم برم بالا و سر بخرم پايين تا خفه شم بعد هم ميخوام با ايليناز جونم بشينم حسابي حرف بزنم كه كلي حرف دارم بعد هم باهاش برم دفترش علافي!!!

ميخوام برم مطب حضرت پدر آخه اونجا تنها جايي هست كه ميشه راحت گيرش آورد بعد هم اگه مادري اجازه داد باهاش برم مطبش تا در مورد بيماراش يه تحقيق كوچولو واسه نوشته آخرم بكنم آخه در مورد ديوانه هاست!!!

ميخوام برم تو خيابوناي تهران پياده راه برم ميخوام برم تو مترو تا خوب بتونم همه جور آدم رو از نزديك حس كنم آخه مترو خيلي باحاله فكر كن آخرين باري كه سوارش شدم بغل دستيم خوابيده بود از بس گرم خواب بود يه ايستگاه هم رد كرد!!!!!

واي چه برنامه خفني واسه تعطيلاتم چيدم آخه حدود 1 ماه تعطيلم باحاله نه آره خودم هم ميدونم!!!

راستي يادم رفت خبراي اين مدت رو بدم كه چقدر هم زياده اولش اينكه من چهار شنبه هفته پيش رفتم سراغ ماشين قشنگم ديدم كه اي بابا رخش رعناي من چه بد داغون شده كلي دلم گرفت اين گرفتگي تا پنجشنبه صبح ادامه داشت تا اينكه پنجشنبه صبح يهو ديدم كه پدر اينا اومدن و يه ماشين عين مال خودم برام آوردن كلي حال كردم ولي يه چيزي هنوز كه هنوز يعني با اينكه الان حدود 7-8 روز اين ماشين جديده زير پامه بازم دلم پيش ماشين قشنگ خودمه!

خبر بعدي اينكه من پجشنبه همون هفته پيش كه رفتم اولين امتحانم رو بدم كامليا رو ديدم اولش كه اصلا نشناختمش از اونجا شروع شد كه من بنا به دلايلي جزو محدود دانشجوهايي هستم كه ماشينم رو ميبرم تو دانشگاه وقتي از ماشين پياده شدم ديدم يه دختر يهو اومد طرفم بعد هم وقتي داشتم ميرفتم سمت ساختمون مكانيك پيش بچه هاي ديگه بهم رسيده بود و سلام كرد منم جوابش رو خيلي سرسري با سر تكون دادن دادم كار هميشگيش بود البته به شرطي كه من دانشگاه ميرفتم و اونم به موقع حالا بگذريم وقتي رفتم پيش بچه ها پويا بهم متلك انداخت كه به پاي هم پير شين فالگيرا راست ميگن وقتي به حرفش فكر كردم تازه فهميدم اون همون كامليا هستش تازه انگار كله دانشگاه فهميده بودن كه طرف يه جور ديگه به من توجه ميكنه و فقط من بيخبر بودم چون انگار حافظ هم اينو ميدونست!!!!

تازه اينو هم فهميدم كه اون بنده خدا همه واحد هاش رو با من يكي برداشته فكر كن؟!!!!!!!!!!!!!

به خدا من اصلا بهش هيچ وقت فكر هم نكردم ولي نميدونم اون چرا اينجوري ميكنه حس ميكنم با اين بچه بازياش داره تو دانشگاه ضايع ام ميكنه ميخوام به ايليناز جونم بگم بره  بهش بگه دست از سرم برداره همين مونده بود كه استاد اخلاقمون همون آخوند شكم گنده سر امتحان بياد بهم بگه باهاش ازدواج كن پسرم كه سنت پيامبر هستش فكر كن؟!!!!!!!! منم گفتم من خودم عاقلم و در مورد آيندم ميتونم تصميم بگيرم!!!! بعد هم رفتم حراست گفتم كه دارن پشت سر من اين بازي ها رو در ميارن تازه گفتم اون آخونده بو گندو شكم گنده به من اين حرفا رو زده اونا هم گفتن رسيدگي ميكنن ديگه خسته شدم از اين بازي ها بابا با من چي كار دارن مگه من بهاهشون كار دارم اين همه پسر خوش تيپ تو دانشگاست يكي همين پويا اونوقت درست اومد به من گير داد اونم با اين قيافه ضايع ام اه.

 

پ.ن: خيلي خبراي ديگه داشتم ولي الان يادم نيست قول ميدم هر وقت هر كدومشون يادم اومد بهتون بگم و براتون بنويسم.

 

پ.ن: راستي محرم هم اومد چقدر دلم براش تنگ شده بود برا حسين حسين گفتناش براي يا ابولفضل گفتناش براي...

 

پ.ن: دلم براي امام حسينم خيلي تنگ شده امام حسين جونم دوست دارم، امسال چقدر دير اومدي.

 

پ.ن: دوستون دارم دوستاي گلم ما بدون اينكه هم ديگه رو ديده باشيم و بشناسيم با هم دوستيم و هر كدوم همديگه و اونجوري ميشناسيم كه دوست داريم بشناسيم! و اين خوبي يه اين دوستيه!!!

 

پ.ن: باز هم به من سر بزنين بد دلم براتون تنگ ميشه وقتي برام كامنت نميزارين پس خواهش ميكنم هيچوقت اينجوري تنهام نذارين خب؟!

+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت 18:37 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!!!

امروز خفن ترين امتحان طول عمرم رو دادم خودم رو هلاك كردم از بس درس خوندم يه كار محيرالعقول هم كردم من ديروز موبايلم رو خاموش كردم يه كار عجيب!!!!

ولي خيلي درس خوندم اميدوارم امتحانم با نمره خوب پاس شه تورو خدا واسم دعا كنين خب؟!!!

بالاخره انگار داره امتحانام تموم ميشه فقط مونده يه امتحان ديگه ام كه از شانس قشنگ من استاد ميخواد جمعه امتحان بگيره فكر كنين اين اخر ضد حال نيست؟!!!!

اونم جمعه از ساعت 2 تا 4 يه امتحان هلو به اسم جمعيت و تنظيم خانواده!!!!!!

امروز يه روز خوبه!!! چرا؟!!!!! واقعا نمي دونين خوب معلومه آخه من امروز امتحان خفن ترين واحد اين ترمم رو دادم امتحانش برام شده بود يه كابوس آخه استادش همون استاد قشنگيه كه هميشه بهم گير ميداد خوب چيه از امتحانش ميترسيدم!!!

حالا اخبار اين چند روز و يه جا جمعه براتون ميزارم پس تا جمعه هم يكم صبر كنين امروز هم كه اومدم بخاطر اين بود كه دلم براتون يه نقطه كوچولو شده بود!!!

 

پ.ن: تورو خدا واسه امتحان امروزم دعا كنين كه حتما پاس شه!!

 

پ.ن: تا جكعه هم صبر كنين كه ميخوام بتركونم آخه بيكار بيكار ميشم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 18:48 توسط ایلیا |

بله تا اونجا كه ميبينم مثل اينكه دلم خيلي براتون تنگ شده آخه خيلي وقته كه به خاطر امتحانام آپ نميكنم خب چيه دلم تنگ شده ديگه!!!

دوستون دارم تازه اينو هم خيلي دوست دام كه هي راه به راه بهتون بگم دوستون دارم خب دلم براتون خيلي خيلي خيلي تنگ شده خب چيه چرا اينجوري جواب احساساتم رو ميدين اوا حالا چرا به من تهمت دروغگو بودن رو ميزنين؟!!!

به خدا دلم براتون تنگ شده بود خب ما ناسلامتي باهم دوستيم ها تورو خدا اينجوري نگاه نكنين خب اصلا ديگه نميگم…

 

پ.ن: خب مسخرم نكنين دلم براتون تنگ شده بود خب.

 

پ.ن: امروز روز خانواده هستش ولي من به خاطر امتحانام مجبورم شمال بمونم و از خانوادم دور باشم خب دلم براشون تنگ شده از جمعه كه شمال بودن ديگه نديدمشون.

 

پ.ن: بعد از امتحانام ميخوام  بتركونم آخر همين هفته امتحانام تموم ميشه و من خيلي راحت تا 25 بهمن بيكارم!!!

 

پ.ن: برا امتحانام دعا كنين مخصوصا امتحان چهارشنبم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 13:30 توسط ایلیا |

امروز رفتم دانشگاه تا از بچه ها بپرسم استاد واسه امتحان اولم چه كتابي رو معرفي كرده بعد هم با يكي از بچه ها رفتم كتاب رو بخرم وقتي به كتاب فروش گفتم اين كتاب رو ميخوام يه جور عجيبي نگام كرد خب چيه تا حالا نخرديم الانم كه دير نشده پنجشنبه امتحان دارم حالا فردا رو وقت دارم بخونمش ميرسم مگه نه؟!!

ميخوام يه چيزي رو بگم چيزي رو كه ديشب خيلي بهش فكر كردم چيزي كه ...

راستش رو بخواين ميخوام يه چيزايي رو بازگو كنم در مورد دانشجو شمال شدنم در مورد اينكه چرا اينقدر از شهرستاني ها بد ميگفتم ! راستشو بخواين من يه زماني عاشق شهرستان بودم عاشق محيط آرومش مردماي ساده و صميميش آره من عاشق اينا بودم من حتي با وجود رتبه خوبم تو كنكور رتبه اي كه باهاش خيلي راحت ميتونستم مكانيك پلي تكنيك ( دانشگاه عشق خيليا از جمله خودم، دانشگاه سرور جون و مهسا جون و...) قبول بشم اينكارو نكردم و بابل رو انتخاب كردم آره با اينكار كلي حرف و حديث هم به جون خريدم مثل اينكه رتبه اش رو دروغ گفت بد انتخاب رشته كرد بعد هم كه يه سري واسه دلداريم ميگفتن فوقش يه ترم ميخوني بعد بابات از سهميه اش استفاده ميكنه مياردت تهران ولي من به همه اين حرفا فقط خنديدم چون خودم انتخاب كردم دوستش داشتم و به كارم ايمان داشتم ولي وقتي تو محيطش واسه زندگي قرار گرفتم كم آوردم آره كم آوردم وقتي ميديدم تا صداي دزدگير ماشينم يا در خونمون مياد زن همسايه ساختمون روبرو خونم ميومد رو تراس خونش آره كم آوردم وقتي ديدم همسايه ديوار به ديوارم كه تو طبقه 4 يه آپارتمان زندگي ميكنه كه ديوار آپارتمانش با ساختمون خونه من 210 متر فاصله داره رفته از من شكايت كرده كه سروصدا دارم يا اينكه يه بار ديگه رفت شكايت كرد كه ماهواره دارم باورتون ميشه يا همسايه سر كوچمون از دستم شكايت كرد كه سگم مزاحم آرامشش هستش ه اين از همه باحالتره همسايه اين سمتي من رفته شكايت كرده من شبا خونه نيستم يا اينكه بي موقع ميام خونه و مزاحمشون ميشم تورو خدا مسخره نيست؟!!!!

يه چيز باحالتر هم بگم يكي از استادم كه همش گير ميده به ماشينم و به خونم كه چرا اينقدر بزگه يا از همه باحالتر بهم گفت من با سهميه پدرم تونستم بيام اين دانشگاه ولي وقتي اون روز كارنامم رو كوبيدم تو صورتش يخ كرد انگار كه تف انداخته باشم تو صورتش...

آره همه اينا بود كه من و از شهرستاني ها زده كرد آره درسته بد و خوب همه جا هست ولي بخدا همسايه هاي تهران ما اينجوري نيست اگه ميگين شايد خونه تهرانمون بالا باشه اينجوريه ولي من خونه بابلم هم بالاست ولي...

من پدرم وقتي ميخواست برام خونه بخره گفت يه خونه غير آپارتماني تو يه محل خوب بخرم كه اين جريان ها نباشه ولي بود بد هم بود اينا هم بود كه خستم كرد وگرنه من عاشق شهرستان بودم و هستم ولي اين جريانات باعث اون حرفام شد الانم هرچه بود گذشت فقط خواستم بگم تا خودم رو سبك كنم همين حالا هم بيخيال گذشته ها گذشته...

 

پ.ن: اينا رو ننوشتم كه خودم رو تبرئه كنم آخه فايده اي نداره من يه هميشه محكوم هست كه امثال من كم هم نبودم من محكوم به همه چيزم من يه هميشه محكومم ولي اينا رو نوشتم چون خيلي رو دلم سنگيني ميكرد اينا رو نوشتم چون دلم خواست اينجا بگم كه اوني كه دوستمه بدونه من چرا اينجوري حرف زدم كه بدونه ايليا آدم از خود راضي اي نيست!!! كه ايليا به بچه پايتخت بودن خودش نمينازه!!! كه ايليا يه مرفه بي درد نيست و...

پ.ن: دوستاي گلم خواهش ميكنم شرايط من و درك كنين و بيخود و بيجهت محكومم نكين البته ميدونم كه كار من هم اشتباه بود ولي چاره اي نبود دلم بد پر بود ولي باز هم ببخشيد خواهش ميكنم كه عفو ام كنين مرسي.

 

پ.ن: لطفا واسه امتحانام دعا كنين خب مرسي.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 18:45 توسط ایلیا |

سلام خوبين ميدونم ديروز نبودم آخه تصادف كردم يه پسر از اينا كه بازوشون قلمبه هستش اومد زد به ته ماشينم ته ماشين خوشگلم له شد به قول ايليناز جونم هاچ بك شد نمي خوام ماشينم خيلي تميز بود خيلي دوستش داشتم ولي الان داغون شده تازه طرف شاكي شده كه چرا من ترمز كردم بهش گفتم بابا چراغ قرمز بود تازه 2 تا ماشين ديگه هم پهلوم وايستاده بودن اصلا حواسش نبود كه چراغ قرمز هستش اصلا منم نديد ماشينم 2.5 متر پرت شد جولو هيچي ازش نموند نميخوام كلي خسارت ماشينم شد اونم قول داد بده ولي ماشين خوشگلم كه مثل روز اول نميشه ديروز بعد اينكه اومدم خونه كلي گريه كردم تا اينكه حضرت پدر زنگ زد قول داد يكي ديگه برام بخره بفرسته شمال ولي من مال خودم ميخوام هيچي مال من نميشه چرا چند وقته هرچي بلاست سر من مياد از ديشب باز درد قلبم زياد شد حالم بد بود بخاطر همين نتونستم آپ كنم تازه ميخواستم يه چيز ديگه بنويسم ولي نشد الانم كه دارم اينا رو مينويسم ديگه نميتونم برا امتحانام درس بخونم ( اين بهانه بود كه اگه يه وقت خرابكاري كردم بگم دلم پيش ماشينم بود!!!) آخه هنوز لاي كتابا رو باز نكردم تازه كتاب اولين امتحانمم هنوز نخريدم!!!

به قول پويا كتابام نو نو موند هنوز صفحه هاش و از هم باز نكردم اين ترم هم كه يا دانش گاه نرفتم وقتي هم رفتم يه شري بلند كردم خدا به دادم برسه!!!

 

پ.ن: اين ترم وضع ام خرابه برام دعا كنين!

 

پ.ن: تورو خدا تو رانندگي يكم كحتاط باشين!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت 16:19 توسط ایلیا |

امروز بعد از مدت ها يه خبر خوش براتون دارم آره درست خوندين يه خبر خوش امروز بعد از چندين روز جستجو بالاخره زانتيا رو پيدا كردم تو خيابون بود درست تو همون خيابوني كه برا اولين بار ديدمش با ايليناز جونم داشتيم از اونجا رد ميشديم و من داشتم از اون ميگفتم كه يهو ديدمش اصلا باورم نميشد يهو كوبيدم رو ترمز به حدي كه نزديك بود تصادف كنم! وقتي رفتم سراغش منو شناخت اسم واقعي اش پاينار هستش اسم قشنگيه مگه نه؟!! يعني چشمه به زبان تركمني!

تا كلاس دوم درس خونده ولي جدول ضرب و از حفظ مامانش تو خونه مردم كار ميكنه يعني تميز كاري ميكنه و رختاشون و ميشوره قبلا تو يه شركت آبدارچي بود كه بيرونش كردن خونه شون تو روستا باباش كارگر ساختمون بود كه سرطان ميگيره ميميره يه داداش كوچولو ديگه هم داره همش 5 سالشه فاميلاشون هم از بعد مردن باباش نديده آخه ديگه نرفتن بندر تركمن يعني يه بار رفتن ولي هيچكي تحويلشون نگرفت نكنه بخوان كمكشون كنن!!!

"ما وضعمون خوبه آخه جمعه ها ناهار گوشت ميخوريم تازه برنج هم درست ميكنيم رضا اون پسره كه اونور داره ميره ماهي يه بار برنج ميخورن گوشتم زياد نميخورن ولي ما جمعه ها گوشت ميخوريم تازه شب يلدا انار هم خورديم"!!!! بد بغض كردم وقتي اينا رو از زبونش شنيدم "تازه مامانم بعضي وقتا خونه يه سري كه ميره بهش ميوه و شيريني هم ميدن كه مياره با هم ميخوريم" وقتي گفتم داداشت پيش كيه گفت مامانم با خودش ميبره مگه اينكه صاحب خونه خوشش نياد كه ميسپاردش به همسايمون دلم خيلي گرفت به بهانه رسوندنش آدرس خونه اش رو ياد گرفتم نميدونم چه جوري كمكش كنم كه هم صورت زشتي نداشته باشه هم خداي نكرده به كمك كردن ديگران عادت نكنن خواهش ميكنم راهنماييم كنين امشب هم منو ايليناز جونم ميخوايم بشينيم در مورد اين جريان فكر كنيم خوشحال ميشيم شما هم راهنماييمون كنين.

پ.ن: عادت كرده بودم هميشه پينوشت داشته باشم ولي امشب نداشتم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 0:31 توسط ایلیا |

امشب يكي از دوستام ميخواد بدبخت شه منم دعوت كرده تا تو مهماني بدبختيش شركت كنم ميخواستم بهانه بيارم كه چون ايليناز جونم دعوت نيست نميام ولي ديدم كه اونم دعوت هستش حالا نمي دونم ميرم يا نه!!!

در واقع من و ايليناز جونم عقيده داريم كه ازدواج شروع بدبختي يه آدم ها هستش البته منظورمون اينه كه آدم اول بايد نيمه خودش رو كامل كنه بعد بره نيمه گمشدش رو پيدا كنه و باهاش بپيونده!!! ميدونم يكم پچيده شده ولي خواهش ميكنم يه نگاه به آمار طلاق و پرونده هاي موجود تو دادگاه هاي خانواده بندازين اونوقت متوجه ميشين كه ما منظورمون چيه 2 تا آدم كه هنوز نتونستن خودشون رو خوب بشناسن ادعا ميكنن كه نيمه خودشون رو شناختن خانواده هاي هول تر از خودشونم زودي مراسم عقد و عروسي رو راه ميندازن اگه از لحاظ مالي مشكلي نداشته باشن يه خونه و يه ماشين هم براشون ميخرن وگرنه كه هيچي بعد هم آغاز يه زندگي جديد كه در خوشبينانه ترين صورت عمرش 17 ماه هستش اينو من نميگم اينو همون آمار داره ميگه و بايد اميدوار باشيم كه اين وسط يه موجود جديد ديگه هم بوجود نيومده باشه وگرنه آغاز فلاكت اون موجود بيگناه هميشه محكوم هستش آره محكوم به بچه طلاق بودن!!!

پسره هنوز سيبيلش در نيومده ميره دوست دختر ميگيره و بهش قول ازدواج هم ميده از اون طرف دختره هم كه هنوز نميدونه مادر چه كلمه ي مقدسي هستش ميگه من پايه ازدواجمو...

وايييييييي ما داريم تو اين جامعه به كجا ميريم فكر كن پسر دايي يكي از دوستام همش 25 سالش پارسال ازدواج كرد الان همسرش بارداره آخه اينا چه جوري ميخوان اين مسئوليت رو به دوش بكشن به نظر من 25 سال هنوز بچه هستش ايليناز هم با من موافقه من واقعا دارم قاتي ميكنم اينا رو ميبينم!!!

تورو خدا اينقدر هول نباشين تورو خدا يكم واقع بين تر باشين ببخشيد كه دارم باز اين بحث رو پيش ميكشم ولي من اينو دارم ميبينم متاسفانه تو روستاهاي ايران انسان ها عقيده دارن پسر تا از سربازي اومد بايد ازدواج كنه و دختر هم تا 18 سالگي حتما بايد ازدواج كرده باشه و درست 1 سال خوب دقت كنين فقط 1 سال بعد از ازدواج بايد بچه دار بشن فكر كنين بنظرتون اينا فرهنگ سازي نميخواد به خدا تو ايران خيلي چيزا فرهنگ سازي ميخواد يكي ديگه هم همين اينترنت همين چت همين كامپيوتر شيوه برخورد با ديگران حتي شيوه برخورد با يه فيلم مستهجن از يكي از بازيگران سينما و سيما كه نمونه اش رو همين چند ماه پيش ديدم فكر كنين خبر گذاري هاي بزرگ دنيا اينو به عنوان يه معضل بيان كردن و چقدر بزگش كردن در حالي كه خودشون دارن راه به راه از اين دست فيلم ها ميسازن ولي دليل اين برخورد ميدونين چي بود؟!!!

دليلش اين بود كه اونا فرهنگ برخود با اين دست مسائل رو دارن به نظر شما اگه خانم جولي فيلمي مشابه فيلم خانم امير ابراهيمي ازشون در ميومد اتفاقي ميوفتاد؟!! به يقين نه ! ولي اين فرهنگ نا ساخته انسان هاي مشابه من اين جنجال و بوجود آورد در عرض 3 روز 170000 سي دي از اين فيلم كشف شد فكر كنين! حالا بماند كه خيلي از ما ها اين فيلم رو با بلوتوث تو گوشي هاي همراهمون گرفتيم . خلي هامون هم محض يادگاري نگهش داشتيم!!!

مملكت ما يه فرهنگ سازي درست ميخواد از پايه ولي مسئولين متاسفانه توجهي بهش ندارن!!!

پ.ن: خواهش ميكنم باز گير ندين كه من گير دادم به تهراني و شهرستاني خوب آخه اين يه واقعيت بود به خدا قصدم جسارت نيست.

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 18:45 توسط ایلیا |

امروز خيلي روز خوبي بود من بعد از كلي اصلاحات بعد از اينكه ديشب تا 3 صبح تو تختم داشتم به كارام فكر ميكردم بعد هم يه متن به اسم " بايد دوباره متولد بشم " نوشتم صبح كه بيدار شدم حس كردم كه دوباره بدنيا اومدم آره از صبح كه بيدار شدم لب تابم رو روشن كردم يه آهنگ آروم گذاشتم لباس چركام رو ريختم تو ماشين گذاشتم بشوره و خشك كنه خونه رو كاملا تميز كردم همه ريخت و پاشامم جمع كردم (البته 2 ساعت بعد دوباره ريخت و پاش شد چون نميتونستم وسايلم رو پيدا كنم!!) شيشه ها رو دستمال زدم برق افتاد ظرفا رو ريختم تو ظرفشويي به نجيبه هم گفتم ديگه نميخواد هر روز بياد كاراي خونه رو بكنه هفته اي 4 روز بياد تميز كاري كنه تازه گفتم تا آخر امتحان هاي ترمم هم مرخصي با حقوق بره مادري اينا هم كه اومدن با هم رفتيم خزرشهر منم با ايليناز جونم رفتيم لب دريا كلي حرف زديم از اينكه من تو خودم اصلاحات انجام دادم و اينكه حس ميكنم دوباره دنيا اومدم اونم بهم گفت تولد دوباره اصلا مهم نيست مهم اينه كه انسان جديد ديگه مثل انسان قديم نشه كه من هم قول دادم كه اين اتفاق نيوفته يه حس خوب دارم همه رو دوست دارم ديگه نميخوام بالا پايين جدا كنم ميخوام آدم شم حضرت پدر يه جمله از يه بزرگي و هميشه ميگن ايشون ميگن: "عالم شدن چه اسان/آدم شدن محال است" ولي من ميخوام آدم شم ميخوام برا يك بار هم كه شده به نصيحت هميشگي حضرت پدر عمل كنم اميدوارم بتونم در اين راه موفق بشم برام دعا كنين و در اين راه سخت كمكم كنين لطفا.

پ.ن: امتحانام داره شروع ميشه شايد نتونم زود به زود آپ كنم پس ناراحت نشين لطفا.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 19:36 توسط ایلیا |

سلام خودم ميدونم 1 روز نبودم داشتم اصلاحات انجام ميدادم اصلاحات تو چي؟!!!

خب اينكه سوال نداره اگه پيگير مطالب تو بلاگم بودين ميدونين كه من داشتم تو اخلاقم تو حرفام اصلاحات انجام ميدادم خب ديروز داشتم اصلاحات و انجام ميدادم البته ايليناز جونم خيلي كمكم كرد خيلي چيزا رو بهم گوشزد كرد كه من فكر ميكنم خيلي به دردم بخوره و اميدوارم كه بتونم به بهترين نحو توصيه هاي گلترين خواهر دنيا رو بكار ببندم و جا داره بگم: "ايليناز جون من خيلي دوست دارم واقعا ممنونتم"

راستي اينو هم بگم من يه پسر هستم و ايليا يه اسم پسرونه هستش و به زبان ابري و معني اش هم علي هستش پس خواهش ميكنم ديگه اشتباه نكنين كه هميشه از اين اشتباه متنفرم و هميشه باهاش درگير به حدي كه اين ترم هر جلسه موقع حضور غياب استاد به من ميگفت خانم احمدزاده !!!!!!

دارم آهنگ ادعاي خانم هنگامه رو گوش ميدم:

نميگم خطا نكدم

من كه ادعا نكردم

خب من هم تو پست قبلي همين رو گفتم و اميدوارم همه منو بخشيده باشن...( من چقدر خوشبينم!!!)

دوستاي گلم خيلي خوشحال ميشم در بهبود وضعيت اين بلاگ به من كمك كنين و راهنماييم كنين.

راستي يه خبر بد يكي از دانشجوهاي ايليناز جونم ديروز خودكشي كرد اسمش ثمره بود ايليناز هم خيلي دوستش داشت ولي گويا اين بنده خدا هم دوست پسرش ولش كرد! خدايا يعني واقعا ما پسرا اينقدر ارزش داريم كه يكي حاضر باشه بخاطرمون از جون خودش بگذره؟!!!! از پسر بودن خودم بدم اومد اصلا از آدم بودن خودم بدم اومد آخه خيلي نامرد(ببخشيد مجبور شدم حرف زشت بزنم) زياد شده بين ما آدم ها...

پ.ن:ديروز واقعا خيلي به خودم فكر كردم و خيلي خودم رو اصلاح كردم اميدوارم درست شده باشم.

پ.ن: خواهش ميكنم تو اين اصلاحات شما هم كمكم كنين

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 18:20 توسط ایلیا |

سلام امروز داشتم كامنت هام رو ميخوندم يكي از دوستام كه اولين نفري بود كه من هميشه با علاقه مطالب تو بلاگش رو ميخونم و مسبب آشنايي من با بقيه دوستام يعني قاصدك(سرور جون شمالي) و يك مرد نا مرد شد برام كامنت گذاشت كامنت ساده و در عين حال گويا چيزي كه باعث شد من از وقت كتاب خوندنم بزنم و به حرفش فكر كنم خيلي حرفاي قشنگي زد در مورد 3 پست آخر من، كامنتش مثل يه زلزله 12 ريشتري من رو تكون داد و خيلي روم اثر گذاشت مهسا جون حرفاي خيلي قشنگي زد و به من خيلي چيز ها رو نشون داد درست مثل يه آينه تمام قد من واقعا شرمندم به خدا من اينجوري نبودم و نيستم ولي دوستام و كسايي كه اطرافم بودن (همسايه هاي تهران و دوستان و همكلاسي هاي دوران دبيرستان و قبلش) اينجوري بودن و خوب من هم ناخواسته ازشون تاثير گرفتم به خدا من يه آدم ساكتم كه هميشه يا دارم كتاب ميخونم يا دارم چيز مينويسم اگه به حساب تعريف از خود نيارين من چند تا از مقاله هام تو نشريات مختلف چاپ شد مجموعه مقالاتم هم ميخوام تو يه كتاب به اسم "دغدغه هاي ذهن من" چاپ كنم اگه هم مشغول اينكارا نباشم يا ساز ميزنم يا موسيقي گوش ميدم و با كامپيوترم ور ميرم به خدا من اصلا مثل اين مرفه هاي بي درد ( به قول مهسا جون) نيستم من هميشه به هم وطنم احترام ميگذاشتم ولي قبول دارم كه اخيرن خيلي بد شدم واقعا شرمندم من اصلا اينجوري نيستم خانوادمم اصلا اينجوري نيستن اونا خيلي رو تربيت من و ايليناز جونم حساس بودن و هستن باورتون ميشه با اينكه من الان 21 سالمه و ايلينازم 31 ولي هنوزم مواظبمون هستن اونا چون هر دو شاغل بودن و از صبح تا شب يا مطب بودن يا بيمارستان يا دانشگاه بخاطر همين برامون پرستار گرفتن به خدا من اصلا اون آدمي كه شما فكر ميكنين نيستم...

در هر حال ميخواستم از همه دوستان از بابت حرفايي كه تو چند پست آخر زدم عذر خواهي كنم من قصد جسارت نداشتم ولي انگار اينكارو كردم پس از همه عذر خواهي ميكنم اگه دلتون ميخواد شما هم به من بگين بالا شهري سوسول، مرفه بي درد، قرتي، مايه دار عوضي، پولدار بو گندو، پولدار كثيف، و در نهايت آقازاده نامرد!!!

آره منم خيلي از اين چيزا شنيدم شما هم بگين تازه به من ميگن باباي من و بقيه انسان هايي كه شايد يه جورايي وابسته به نظام هستن خون مردم و كردن تو شيشه ه تازه همه پزشكا عوضي هستن چون زياد ويزيت ميگيرن پس بچه هاشون همه عوضي و خرابن آره ميتونين بگين من آدم خرابي هستم ولي خواهش ميكنم در مورد ايليناز جونم اينجوري نگين خوب؟!!!

پ.ن: من تا حالا حدود 14000 جلد كتاب خوندم و حدود 8000 جلد كتاب دارم و وقت كتاب خوندنم خيلي برام مهم اگه يه وقت ازش واسه كاري بزنم اون كار خيلي برام مهم هستش!!!

پ.ن: خواهش ميكنم ببخشينم به خدا من اصلا آدم بدي نيستم...

پ.ن: خواهش ميكنم باز هم به من سر بزنين و كمكم كنين خوشحال ميشم كه كمكم كنين با شما هستم مهسا جون، سرور جون و يه مرد نا مرد و...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 16:50 توسط ایلیا |

داشت يادم ميرفت ميخواستم بگم عيد قربانتون مبارك ولي دلم برا همه اون گوسفندايي كه كشته ميشن ميسوزه كاشكي ميشد وقتي گردنشون رو ميبري باز هم بتوني يه ورد بخوني دوباره زندش كني گناهيا خيلي مظلومن وقتي ميخوان بكشنشون يه جور مظلومي نگاهت ميكنن من كه هيچ وقت واي نميستم كشته شدنشون رو ببينم...

حالا بگذريم راستي يه توصيه ايمني خواهش ميكنم مثل يه سري آدم نديد پديد شهرستاني  خودتون رو از عرق خوردن خفه نكنين نا سلامتي هر روز دارين تو خونه هاتون ميخورين!!! پس مثل هميشه به اندازه بخورين كه نعش كشي گردن فك و فاميلتون نيفته!!!

خيرات هم يادتون نره كه ثواب داره ما رو هم تو دعا هاتون دعا كنين خوب مرسي...

پ.ن: منظور از شهرستاني محدوده پايين تر از بزرگراه رسالت هستش آخه خداييش اكثرشون شهرستاني هستن!!!

پ.ن: فردا عمو اينا هم ميان همه شمال جمع هستيم چه شود...

پ.ن: محض اطلاع بضي ها (سرور جون) من به بچه پايتخت بودن خودم نمي بالم من ...

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 18:30 توسط ایلیا |

سلام حال شما به به ميبينم كه تو اين مدت كه من نبودم خوب رسم رفاقت و بجا آوردين و اصلا به بلاگ من سر نزدين دست شما درد نكنه بابا ناسلامتي ما دوستا بايد هواي هم روداشته باشيم!

دلم براتون خيلي تنگ شده بود شده بود يه نقطه يه كوچولو (الكي) ولي خداييش يه 2-3 باري از شما ياد كردم جاتون واقعا خالي بود بعد از مدت ها با ايليناز جونم يه حالي كرديم يه مسافرت درست حسابي رفتيم خيلي خوش گذشت به دوستاي قديم مون سرزديم يه 8 ماهي ميشد كه نديده بوديمشون اونا هم كه از غم دوري ما همه حالشون خوب بود و چاق شده بودن بيچاره ها!!!

كلي هم خريد كرديم طوري كه خودمون هم باورمون نميشه آخه ما بيكار بوديم بعد از كنفرانس ايليناز ديگه بيكار بوديم ميرفتيم بازار اونجا هم كه قيمت ها تحت تاثير كريسمس ما هم تا ميتونستيم خريد كرديم!!!

ما هم كه همه جاهاي ديدني اونجا رو ديده بوديم ديگه حس بيرون رفتن نبود!!!

يه روز هم رفتيم ليون آخه ما يه مدتي اونجا هم بوديم يه دوست هم من اونجا داشتم رفتم بهش سر زدم به يكي از دوستاي حضرت پدر هم سر زديم از همكاراشون بود خيلي پير شده بود بنده خدا خيلي دوستش دارم به ما عيدي هم داد كه كلي حال كرديم شبشم با خانومش و دخترش شام رفتيم بيرون كه جاي شما واقعا خالي بود!!! ( اينم الكي گفتم چون اصلا ياد شما نبودم)

خلاصه هم به كارامون رسيديم هم تفريح كرديم هم خريداي خركي!!!!

برا هيچكي هم سغاتي نياورديم(الكي اينو گفتم كه دلتون خوش باشه واسه مادري و حضرت پدر آورديم !)

پ.ن: واقعا دلم براتون تنگ شده بود.

پ.ن: آدم وقتي از يكي دور باشه تازه ميفهمه كه چقدر دوستش داره پس خيلي دوستون دارم.

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 18:27 توسط ایلیا |

امروز بازم رفتم دنبال زانتيا ولي نبود كه نبود خيلي كلافم آخه انگار آب شده رفته تو زمين!!!

راستي ديشب آينه بغل ماشينم شكست بد كفري شدم آخه يه پرايد لگن (راستي به نظر شما اصلا ميشه رو پرايد اسم ماشين و گذاشت من كه فكر نميكنم!!) اومد زد آينه بغل ماشينم و خورد كرد و فرار كرد منم شماره اش و به 110 اعلام كردم كه گرفتنش يكي از اين بچه شهرستانيا كه ماشين باباشون و دودر ميكنن و ميزنن تو خيابون كلي هم گريه زاري كه آقا ماشين بابام هستش نخوابونين و از اين حرفا تازه گواهينامش 1 ساله بود نميتونست تو اون جاده رانندگي كنه باباشم اومد پول اينه من و چك كشيد بهم داد ولي راهنمايي رانندگي ماشين و خوابوند!!!

منم صبح رفتم يه آينه انداختم تازه 50 تومن بيشتر هم دادم چون آينه فابريك خريدم آلان ماشين شد مثل روز اول راستي پدر پسر تا اومد محكم زد تو گوشش چون مست هم بود واقعا كار بدي هستش كه آدم مست پشت فرمون بشينه مگه نه؟!!!!

ولي يه چيزي هنوز تو فكر زانتيا هستم خدا كنه بتونم پيداش كنم...

راستي من فردا با ايليناز دارم ميرم يه مسافرت خارج از كشور واسه هيچكي سوغاتي نميارم پس بيخود دلتون رو صابون نزنين!!!! پس يه مدتي نميتونم به روز كنم خب ببخشيد سعي ميكنم زود بيايم!!!

كشورشم حاشيه خليج هميشه فارس نيست ايليناز يه كنفرانس تو دانشگاهي كه PHD اش رو گرفت داشت منم كه بايد ميرفتم پاس ام مهر بخوره با هم ميريم و ميايم...

دلم برا همه تنگ ميشه مخصوصا واسه وبلاگ قاصدك (مال سرور جون باقي مانده ببر مازندران!) بعد واسه وبلاگ مهسا جون بعد هم يه مرد نامرد!!!

در كل همه رو دوست دارم من فردا ميپرم هلالم كنين بغل موچ موچ موچ باباي تا بيام...

پ.ن: براي شناختن زانتيا برين جند تا مطلب پايين ترو بخونين.

پ.ن: براي ديدن وبلاگ هايي كه گفتم برين پيوندام رو ببينين.

+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 17:45 توسط ایلیا |