سلام چطوري؟!!!
امروز صبح ايليناز برگشت تهران مادري اينا هم كه همون شنبه صبح ساعت 4 بود كه راه افتادن ايليناز هم ساعت حدود 5:30 بود كه اومد تهران منم موندم شمال بخاطر دانشگاه و يه كم واسه دل خودم ميخوندم من مانده ام تنهاي تنها!!!
ولي بعد خوابم برد تا ساعت 11 خواب بودم ( مرسي سحر خيزي!) بعد بيدار شدم بعد از چند تا كش و قوس مفصل يه دوش گرفتم و يه سر رفتم دانشگاه كه ديدم هنوزم كلاس ها درست درمون تشكيل نشده آخه حذف و اضافه نكردن بعد هم برگشتم خونه اينجا هم كه يه بارون مفصلي ميباره راستش رو بخواين دلم خيلي گرفت آخه دلم واسه ايليناز جون و بقيه تنگ شده ...
راستي يه خبر باحال امروز حدود ساعت 9 صبح بود كه ديدم يكي داره به همراهم زنگ ميزنه وقتي گوشي رو برداشتم ديدم در مورد طرحم هست واي يه هو خواب از سرم پريد اولش خوابه خواب بودم ولي يه هو بيدار شدم !!!
ها چي گفتن؟!!
كيا چي گفتن؟!!!
طرحم!!!
آها هيچي قرار شد سه شنبه صبح ساعت 7:30 صبح برم براي دفاعيه طرحم فكر كن يعني من بايد ساعت 6 از خواب بيدار بشم نمي خوام خب اون وقت صبح كي ميتونه از طرحش دفاع كنه خلاصه بعد از كلي چك و چونه قرار شد ساعت 8 برم و من ميتونم 6:30 بيدار بشم خداييش نيم ساعت هم كليه مگه نه؟!
آها راستي برام دعا كنين كه بتونم خوب از طرحم دفاع كنم خب؟!
خب آخه اگه اين طرح من اجرا بشه به نفع همه ميشه جدي ميگم! يعني شايد مستقيما به نفع شما ها نشه ولي غير مستقيم ميشه و از همه مهمتر به نفع ايران عزيز و بزرگ خودمون هم ميشه حالا بذارين سه شنبه برم از طرحم دفاع كنم نتيجه اش رو ببينم بعد ميام مفصل براتون تعريف ميكنم كه طرحم چيه و به چه دردي ميخوره!!!
راستي شما قرار بود در مورد اون پيشنهاد كارا بهم كمك كنين منم خيلي در موردشون فكر كردم هنوزم به ايليناز جونم جواب ندادم يعني هنوز نگفتم كه قبول ميكنم يا نه فقط گفتم دارم فكر ميكنم و با دوستام مشورت ميكنم بعد سر فرصت بهت خبر ميدم!
راستش رو بخواين خودمم خيلي در موردش فكر كردم اولش خواستم قبول كنم ولي بازم عذاب وجدان گرفتم مخصوصا از وقتي كه فهميدم فافا عزيز هم بيكارن اونم 1 سال و آدم هايي مثل فافا هم كم نيستن!!!!!
بخاطر همين هم الان تو ترديد افتادم خب يه جورايي كاراش بد نيست البته اينو براي مسائل ماديش نميگم چون احتياجي ندارم ولي از ديد ياد گرفتن كار و تجربه ميگم و اينكه ميتونم تخصص هام رو يه جايي به كار ببندم ولي خب باز هم از طرفي وجدان درد دارم خواهش ميكنم كمكم كنين و راهنماييم كنين خب؟!
پ.ن: تو رو خدا واسه طرحم دعا كنين!
پ.ن: خواهش ميكنم واسه خودمم دعا كنين خب؟!
سلام چطوري؟!
امروز ميخوام حرفاي ديروزم رو ادامه بدم ...
راستش رو بخواين ديروز خيلي چيزا گفتم از اين به قول شما مرفه هاي بي درد از اينايي كه هيچ وقت نفهميدن بي پولي يعني چيه ولي اينا با همه غني بودنشون خيلي فقيرا!!!
چيه چرا اين جوري نگاهم ميكنين ؟! نه من اصلا خل نشدم حالمم كاملا خوبه!!! پس دليل حرفم رو بشنوين( بخونين!!!)
راستش رو بخواين گفتم خيلي فقيرا و اين حرفمم باعث تعجبتون شد منظور من از فقير بودن نداشتن به قول مهسا جون اسكناس هاي بو گندو نيست آره بو گندو آخه منم تا حالا چيزي كثيف تر از پول نديدم هم از لحاظ بهداشتي هم از هر نظر ديگه اي كه بخواين شايد باورتون نشه من من هروقت به پول دست مسزنم سري ميرم دستمو ميشورم آره من يه كم وسواسي هستم ولي از پول خيلي بدم مياد چيزي رو كه شايد بشه به جرات گفت مسبب دوري خيليا از پدر مادرشون باعث خيلي از جرو ها جنايت ها دليل خيلي از كاراي زشت و ناپسند ديگه شده باشه اين پول اينقدر بده كه وقتي نباشه براي بدست آوردنش حتي مجبورت ميكنه كه ... كه ... كه حتي حاضر شي خودتي بفروشي ولي به پول برسي !!!
نه اشتباه نكنين نميخوام حرفاي تكراري بزنم و بگم پول بده نه اصلا پول خوبه خيلي هم خوبه ولي...
بگذريم خيلي از بحث اصليمون دور شديم ميخواستم در مورد بچه هاي مرفه به ظاهر بي درد براتون صحبت كنم از اونايي كه كلي درد دارن و بزرگترين دردشون هم همين بي درد پنداشته شدنشون از طرف ديگران هستش !!!
داشتم ميگفتم اونا خيلي فقيرا آره خيلي حالا نوع فقرشون با هم فرق داره يكي فقير از لحاظ عاطفي و اگه باور ندارين برين روزنامه ها رو بخونين كه چرا زيبا دختر يه كارخونه دار تهران كه دست بر قضا خونه اش هم تو ولنجك خيابان 25 هستش بايد به يه پسر بي سر و پا دل ببنده و باهاش فرار كنه و وقتي پسر سوئ استفادشو ازش كرد ولش كنه هيچكدوم از خودتون پرسيدين چرا؟!!!
ولي من ميدونم چون فرشته خانم مادر زيبا با پدرشون سر سارا خانم همسر دوم پدرشون دعوا داشتن وقتاي ديگه هم كه دعوايي در كار نبود هيچ توجه اي به زيبا نمي كردن و زيبا هم با اولين اظهار محبت نمايشي سر نوشت خودش رو به باد فنا داد!!!
اين تازه يه نمونه كوچولو بود خب فقر هاي ديگه اي هم داريم كه يكي از همونا همون طور كه قبلا هم گفتم نديدن پدر و مادرهاشونه آره خب شايد از نظر شما اين كه چيزي نباشه چون تو موقعيتش قرار نگرفتين در اين صورت پدر مادرتون بهتون ابراز محبت و علاقه و توجه ميكنن ولي حيف كه مدتي كه با هم هستين در روز كمتر از چند ساعت هستش يعني اگه بخواين ببينينشون بايد برين سر كارشون و اونجا هم كه معمولا درگير كارهاشون هستن و باز هم فرصتي براي صحبت باقي نميمونه آره منم اين جوري هستم هر روز صبح حضرت پدر و مادري خيلي دير بخوان برن ساعت 7 هستش و وقتي ميان هم اگه خيلي زود بيان 10 شبه ايليناز جونمم همينطور اگه بخواد خيلي دير بره ساعت 8:30 هستو خيلي زود بياد ساعت 7 شب حالا شما جاي من به نظرتون اين چند ساعت كافيه؟!!
تمام اميد من هميشه به آخر هفته هاست كه با هم و دور هميم و هميشه هم براي لحظه به لحظه اش برنامه ريزي ميكنيم تا بيشترين استفاده رو ازش بكنيم از اين دور هم بودنمون !!!
خيلي مشكلات ديگه هم تو زندگي ما هست امروز وقتي همه رفتن و من تنها موندم كه به كاراي دانشگاهم برسم خيلي دلم گرفت آخه ديگه از همون روزي 1_2 ساعت هم محروم شدم!!!
تورو خدا اينقدر به ما نگين مرفه بي درد به خدا همه برا خودشون درد دارن حالا يكي پول داره دليل نميشه درد نداشته باشه!!!
خيلي دوستون دارم ببخشيد اگه ناراحتتون كردم بغل موچ موچ موچ
پ.ن: الان كه دارم اينا رو مينويسم دارم آهنگ وايستا دنياي آقاي صادقي رو گوش ميدم آخه حس ميكنم خيلي با حالم جوره!!!
پ.ن: خيلي دلم گرفته بود كه اينا رو نوشتم!
پ.ن: خيلي دوستون دارم.
پ.ن: برام خيلي دعا كنين خب؟!
سلام چطوري؟!!!
ميخوام يه اعترافي بكنم من به شما معتاد شدم و همتون رو از ته دلم دوست دارم ه داشتم مينوشتم ته دلم ياد يه جوك افتادم كه زياد هم مهم نيست بيخيال ولي من منظورم از ته دل اون ته دل نيست اين ته دله!!!
خب از اين بازي ته دل اگه بگذريم ميخوام كلي حرف بزنم ولي...
نميدونم از كجا شروع كنم و منم معمولا وقتي ندونم از كجا شروع كنم اصلا مقدمه چيني نمي كنم و يه هو شروع ميكنم از وسطش و همه چيز رو ميگم!!!
راستش رو بخواين اون اولاي كار اين بلاگ يه سري اتفاقات افتاد كه دلم نمي خواد اصلا ازشون حرف بزنم ولي خب يكي از دوستام كه از طرف داراي پرو پا قرص بلاگ قشنگش هستم ه من گفت مرفه بي درد !!!
راستش تو فيلم كما يه دايلاگ بود بين آقاي حيايي و آقاي گلزار اونجا آقاي گلزار به آقاي حيايي گفتن پس درد مرفه هاي بي درد رو نچشيدي...
راستش من عاشق اين دايلاگ هستم آخه اونجا آقاي گلزار حرف دل خيليا رو زد خيليا!!!!
خب آخه همه فقط جنبه خوب زندگي بقيه رو ميبينن همه به قول آقاي قميشي اون نقابي كه بقيه هر روز صبح ميزنن به صورتشون رو ميبينن نقابي كه براي خيليا نقاب خوشبختيه ولي...
نمي خوام بگم پشت اون نقاب بدبختن نه اصلا ولي ميخوام بگم كه پشت اون نقاب هم مشكلاتي دارن كه هيچكي نمي دونه و به همين سبب هم هست كه فكر ميكنن اونا خوشبختن !!!
راستش درسته كه يه به قول شما مرفه بي درد همه چيز در اختيارش وقتي ميره خريد ميتونه اورت خرج كنه از بچگي همه امكانات در اختيارش بود هيچ وقت تو راه مدرسه زير بارون خيس نشد چون راننده مياوردش و ميبردش هيچ وقت تو سرما تو حياط مدرسه نموند چون مدير و ناظم هاي مدرسه از ترس اينكه آب از بيني بچه ها در بياد ميفرستادنشون كلاس هيچ وقت طعم تلخ بي پولي رو نچشيدن هيچ وقت اين و حس نكردن كه نبايد به بابا و مامانش بگه من ميخوام برم كلاس خصوصي چون هزينه اش سنگينه هيچ وقت ...
ولي به اين قسمت قضيه هم فكر كردين كه خيلي از اونا شايد در روز 2 ساعتم هم با پدر يا مادرشون نباشن يعني اينكه شايد حداكثر مدتي كه با هم هستن و بيدارن 1 تا 2 ساعت باشه آره هيچ وقت فكر كردين خيلي از اونا در مواقع اي كه خيلي به وجود پدر يا مادرشون احتياج داشتن اونا درگير كاراشون بودن و داشتن به قول شما پول در مياوردن! به حدي كه...
بگذريم ...
پ.ن: همه اين حرفا رو زدم كه بگم در مورد مردم اينقد زود قضاوت نكنين همين!
پ.ن: به حرفام فكر كنين!
پ.ن: خيلي دوستون دارم.
پ.ن: برام دعا كنين خيلي هم دعا كنين آخه...
سلام چطوري؟!!!
خب خب خب امروز اومدم كه كلي براتون حرف بزنم كه از خيلي چيزا واستون بگم آخه امروز حس ميكنم بعد چند روز انگار حالم يكم بهتره نمي دونم چرا ولي شايد واسه آب و هوا شمال باشه شايدم نه!!!
آخه ما امروز صبح اومديم شمال يعني من و ايليناز جون نازم با هم اومديم قراره فردا يا امشب هم مادري و حضرت پدر بيان شمال پيش ما...
بگذريم ...
خب از كجا شروع كنم ؟! آهان از اون پيشنهاد كار ميخوام شروع كنم خب راستش تا اونجا خدمتتون عرض كرده بودم كه يه پيشنهاد كار بهم شده ولي هنوز روش فكر نكردم راستش رو بخواين اين يه پيشنهاد خانوادگيه و چند تا شغل متفاوت رو بهم پيشنهاد كردن تا يكي رو از بينشون انتخاب كنم راستش رو بخواين اين يه پيشنهاد از طرف حضرت پدر و عموي عزيزم و ايليناز جون نازم بود كه خود ايليناز جون اومد و برام مطرح كردش خب حالا بريم سر كارايي كه بهم پيشنهاد شده: اوليش مدير داخلي و قائم مقام مدير عامل كارخونه ميل گرد سازي دريا كنار بود كه در حال حاضر كسي اين پست رو نداره و ايليناز جون يا عمو كه ميان شمال ميرن بهش سر ميزنن و در غياب اونا هم هر از چند گاهي من فقط ميرم سر كشي و در باقي مواقع آقا صفر سر كارگر اونجا همه كارا رو ميكنه و الان اين پست به من پيشنهاد شد چون من در حال حاضر دانشجو شمالم و بيشتر از بقيه شمال ميمونم!
دوميش اينه كه مسئول بخش فروش و بازاريابي كارخونه جاده ساوه و دفتر بازرگاني و شركت ايليناز جونم بشم كه تهران و من ميتونم از شمال كارا رو برسي كنم به اين صورت كه من كارايي كه فروش رو زياد ميكنه رو بهشون بگم و اونا از اونجا انجام بدن كه البته يكي از مسئوليت هاي اين پست بررسي بخش توليد و چگونه بهينه كردن اين بخش و كاربردي كردن و دادن راهكارهايي براي بالا بردن راندمان كيفي و كمي كارخونه هستش كه من تجربه اين كار رو داشتم البته نه براي خودمون كه براي يك كارخونه ديگه!!
و سوميش هم كه به نظر من به نوعي يك شغل تشريفاتي هستش مديريت داخلي دفتر بازرگاني عموي عزيزم هست كه من بعد از شنيدن اين گفتم چطوره حضرت پدر هم بيان بگن من برم رئيس دفتر مطب ايشون بشم آخه دفتر عمو ديگه مدير داخلي نمي خواد همه كاراي دفتر ايشون داره تو دفتر ايليناز جون انجام ميشه به جز يك سري كار كه خود عمو بايد انجام بده!
حالا من دوچار اين دوگانگي شدم كه بايد قبول كنم يا نه آخه من هنوز مدركم رو نگرفتم و خيليا هستن كه هم مدرك اين كارا رو دارن هم تجربه اش و هم بيكارن من دچار عذاب وجدان شدم كه من برم يا نه آخه به نظرم ما داريم پارتي بازي ميكنيم و نمي دونم كارمون درسته يا نه!!!
البته اين درسته كه من تجربه اين كارا رو دارم ولي ميترسم كه با قبول كردن اي كارا حق يكي ديگه رو ضايع كنم خواهش ميكنم راهنماييم كنين خواهش ميكنم...
خب حالا بريم سر موضوع دوم ميبينم كه همچنان كسي نميدونه ولنتاين چيه و هنوز كسي جواب درست درمون بهم نداد!!!
پس يه چند روز ديگه هم بهتون وقت ميدم كه در مورد ولنتاين نظر هاتون رو بگين خب؟!
راستي من به خدا پسرم خواهش ميكنم به من نگين دختر به خدا من خيلي سر اين موضوع مشكل داشتم تا حدي كه يك ترم تمام استاد سر حضور غياب به من ميگفت خانم احمدزاده به خدا من پسرم تو رو خدا ديگه اشتباه نكنين!!!
اي واي اينجا داره بارون ميباره منم خيلي اتفاقي داشتم آهنگ بارون گروه پسران آفتاب رو گوش ميدادم فكر كن...
هميشه از بوي خاك نم خورده خوشم مياد يه حس غريب بهم ميده خيلي باحاله خيلي دوستش دارم يه جورايي حس زندگي بهم ميده و اميدوارم مكنه امروز واقعا به اين حس احتياج داشتم چه خوب شد كه بارون شروع شد آخه امروز هم با اينكه حالم خوب بود ولي بد دلم گرفته بود!!!
خيلي چيزا ديگه ميخواستم بگم ولي الان ترجيح ميدم ديگه چيزي نگم و به ترانه قشنگ بارون گوش بدم...
.
.
.
.
.
.
آخيش يكم آروم شدم آخه صداي بارون خيلي آرامش بخشه خيلي باور كنين...
خيلي دوستون دارم باور كنين...
پ.ن: باز هم عرض ميكنم من پسرو و ايليا هم يه اسم پسرونه هستش!
پ.ن: امروز خيلي دلم گرفته بود ولي ...
پ.ن: راستي براي طرحمم بايد هفته ديگه برم احتمالا براش دعا كنين.
پ.ن: برام خيلي دعا كنين.
سلام چطوري؟!!!!
راستش چند روز حالم زياد خوب نيست بخاطر همينم نميتونم هر روز آپ كنم ولي همه تلاشم رو ميكنم كه اين كار رو بكنم!
ديروز ولنتاين بود منم بالاخره براي ايليناز جون قشنگم يه كادو خريدم حالا چي بود بماند ناهار رو با هم رفتيم بيرون خورديم بعد از ناهار رفتيم يكم پياده قدم زديم بعد رفتم كافي شاپ براي هم گل خرديم كلي كار ديگه هم كرديم كه بماند...
راستش يه سوال برام بوجود اومده اينكه اين همه دختر و پسر كه ولنتاين رو جشن ميگيرن اصلا ميدونن فلسفه اين روز چيه و از كجا اومده؟!!
بين شما ها كسي ميدونه؟!!
اصلا بيايين تو نظراتون بگين ميخوام ببينم چند نفر ميدونن آخه ديروز من و ايليناز جونم كلي در مورد اين موضوع بحث كرديم( توجه داشته باشين بحث كرديم نه دعوا يه وقت پشت سرمون حرف در نيارين!) و به اين نتيجه رسيديم كه خيلياشون نمي دونن!
حالا شما بگين ببينم شما ميدونين يا نه بعد هم من خودم داستانش رو براتون اين تو ميگم!
راستي شما تو دوست و آشنا هاتون كسي رو دارين كه يهودي باشه ؟!!!
خيلي آدم هاي باحالي هستن ما يه چند تا دوست و آشنا داريم هيچ وقت بهشون دقت كردين اگه يه هم كيششون تو دارغوز آباد اوليا مشكل داشته باشه همه ميرن كمكش ميكنن فكر كن!!!
اونوقت ما چي ما كه مسلمونيم ما كه ادعا ميكنيم همديگه رو برادر صدا ميكنيم اگه برادر واقعي مون ازمون كمك بخواد از خودمون دورش ميكنيم فكر كن؟!!!
البته كاتوليك ها اينقدر اينجوري نيستن يا بهتر بگم اونا هم مثل ما هستن آخه من خانواده مادر حضرت پدر كاتوليك هستن البته مادر ايشون مسلمان شدن بگذريم ميخواستم اينو بگم اونا اصلا دروغ نميگن و اگه احيانا يه وقت بگن سريع ميرن اعتراف ميكنن فكر كن!!!
راستش ما تو قرآن داريم كه دروغگو دشمن خداست فكر كن ميگن كسي كه الكل مصرف ميكنه حد داره دزد هم حد داره قاتل هم همينطور يعني هر گناهي يه مجازاتي داره ولي دورغگو دشمن خداست اونوقت ما چي راه به راه داريم دروغ ميگيم و اصلا هم احساس گناه نميكنيم فكر كن!!!!!
ما ها رو خودمون اسم مسلمان گذاشتيم ولي اصلا به فرامين دينيمون توجه نميكنيم ما حتي به واضح ترين فرمان هاي قرآن هم عمل نميكنيم مثل همين كمك به هم نوع يا دروغ نگفتن خيلي جالبه نه؟!!!
پ.ن: راستي ولنتاينتون مبارك.
پ.ن: يادتون نره اگه ميدونين ولنتاين از كجا اومده بگين!
پ.ن: بخش آخر متنم يه عقيده شخصيه و اون قسمت هايي كه مربوط به اديان ديگه بود چيزايي بود كه خودم ديديم پس هيچ دليل و مدرك مستندي نداره خب؟!
پ.ن: برام خيلي دعا كنين آخه...
سلام چطوري؟!
اگه بخواين در مورد ديروز بپرسين كه چرا نبودم خب باز هم يه جورايي حسش نبود البته هم حسش نبود هم اينكه حالمم يه جورايي خوب نبود بخاطر همين صلاح رو بر اين ديدم كه يكم استراحت كنم!
ميخوام يه گله بكنم از 2 تا از دوستاي قديمي كه ديگه به من سر نميزنن مهسا جون و سرور جون شمالي چرا ديگه به سراغ من نميايين نكنه اشتباه و خطايي از من سر زده اگه اين طوره خوشحال ميشم به من هم بگين كه اگه بتونم جبرانش كنم يا رفعش كنم و اگه سوء تفاهمي بود با هم حلش كنيم خب پس خوشحال ميشم كه باز هم به من سر بزنين خب؟!
راستي والنتاين هم ديگه نزديك شد شما هم از بس دوستاي خوبي براي من هستين به خواهشم گوش دادين و راهنماييم كردين كه براي ايليناز جونم چي بخرم!!!
خب شما هم كمكم كنين و بگين كه براي ايليناز جون نازم چي بخرم!
راستي ميگم حس ميكنين بهار داره نزديك ميشه ديگه انگار رسيده همين نزديكيا و داره از دور برامون دست تكون ميده اينو وقتي فهميدم كه حس كردم درختاي باغ دوباره زنده شدن و دارن نفس ميكشن البته درسته درختاي مركبات شمال هميشه سبزن اينم از بركت هواي خوب و صفاي دل آدماشه كه خدا اينجوري براشون مقدور كرده كه هميشه سبزي و زيبايي بينن خوش به حالشون!
چند وقت پيشا داشتم يه فيلم ميديدم اسمش بود "بهار، تابستان، پاييز، زمستان و دوباره بهار" اگه يكم به اسمش دقت كنين متوجه ميشين كه داره ميگه هميشه همه چيز تكرار ميشه زندگي ما هم همين طور بهار زندگي يعني روزاي خوب تابستانش يعني روزهايي كه بايد برداشت محصول روزاي خوب رو بكنيم پاييز همون شروع روزهاي سخت زندگيه و زمستانش اوج سختي ولي باز هم بعد زمستان بهاري هم هست اين ميخواد به آدم بگه تو روزاي بهار و خوب زندگي بايد براي زمستان و روزهاي سخت تلاش كنيم و تو روزهاي سختي يادمون باشه كه بهاري هم هست و بايد اميدوار بود راستش و بخواين حضرت دوست تو قرآنشون مي فرمايند خدا هركه را خواهد روزي دهد و هركه را خواهد تنگ روزي ميگرداند تو سوره توبه اينو مي فرمايند مي خوام اينو بگم اگه يه روز سختي برامون بوجود اومد حتما مصلحت پروردگار باري تعالي هست و نبايد نا اميد شد چون خداوند هميشه بعد از زمستان بهاري هم گذاشته!
پ.ن: نميدونم چرا اين مطلب آخر رو نوشتم وي دلم بهو خواست كه بنويسمش!
پ.ن: باز هم به من سر بزنين و برام نظر بذارين.
پ.ن: برام حتما دعا كنين آخه...
سلام به به ميبينم كه هنوز يه سري هستن كه دوستم دارن و همچنان به بلاگ كوچولوي من سر ميزنن بايد بگم كه از صميم دلم دوستون دارم دوستاي خوبم.
ميگما اين جواب ندادن به تلفن هم عجب حالي ميده آدم به يه آرامش باحالي ميرسه مثل آرامشي كه يه بچه تو بغل گرم و راحت مادرش داره فكر كن ديگه تلفن همراهت زنگ نميزنه ساكت و مظلوم ميشينه يه گوشه و مثل اين بچه لوسا گردنش رو كج ميكنه و با بغض نگاهت ميكنه آخي ولي من كه دلم اصلا براش نميسوزه خدايا چقدر من سنگدل شدم!!!
صبح خيلي باحال بود ساعت 6 ايليناز جون قشنگم اومد بيدارم كرد تا بريم يه كم بدوييم وقتي داشتيم ميرفتيم ديدم حضرت پدر هم بيدار شدن دارن ميرن ورزش كنن و بدوئن آخه ايشون هميشه صبح ها ورزش ميكنن خب ايشون در كودكي و جواني ژيمناستيك كار بودن خلاصه ما 3 تايي رفتيم كه بدوييم ولي بايد اعتراف كنم كه در مقابل حضرت پدر هر 2تامون كم آورديم!!!
بعد از اينكه برگشتيم من رفتم سراغ كارام نشستم طرحم و تكميل كردم و خودم و براي دفاعيه اش آماده كردم بعد هم نشستم يه 2 تا مقاله در رابطه با طرحم خوندم البته كاملا در مورد طرح من نبود ولي خب به درد ميخورد بعد هم به حرف مادري نازو عزيزم گوش كردم و شروع كردم يه مقاله در مورد طرحم براي چاپ نوشتم كه قراره بعد از شروع به كار گيري مراحل ابتدايي طرحم چاپ بشه و الان هم داشتم خدا خدا ميكردم كه سر دفاعيه طرحم بتونم خوب دفاع كنم شما هم برام دعا كنين.
پ.ن: براي طرحم و دفاعيه من دعا كنين.
پ.ن: راستي من امروز به اين نتيجه رسيدم كه ورزش صبح انگار يه جورايي تو مشكل خون ادراري مفيده!!!
البته اين يه عقيده شخصيه آخه من از روزي كه ورزش ميكنم حس ميكنم از اين لحاظ مشكلم كمتر شده!!!
پ.ن: راستي من يه پيشنهاد كار دريافت كردم ولي قراره بعد از انجام كاراي طرحم در موردش فكر كنم حالا بعدا بهتون ميگم كه چي هست و باهاتون مشورت ميكنم.
سلام چطوري؟!!!
يه چند روزي نبودم ميبينم كه شما هم خوب رسم رفاقت و بجا آوردين و به بلاگم اصلا سر نزدين دست شما درد نكنه اينه رسم رفاقت ديگه؟! باشه!!!
راستش رو بخواين يه چند روزي كار داشتم نميتونستم بيام آپ كنم ولي به خدا يادتون بودم دلواپس اون عده اي بودم كه بر سر آپ نكردن من افسرده ميشن و خودكشي ميكنن ( مرسي اعتماد به نفس!!!)
بگذريم...
راستش رو بخواين الان كه دارم اينا رو براتون مينويسم دارم ميميرم از خستگي! چرا خسته؟!
خب بخاطر اينكه من و ايليناز جونم ديروز در يك حركت انتهاري ساعت 9 صبح تصميم گرفتيم بيايم شمال اونم با اون وضع جاده فكر كن خلاصه چشمتون روز بد نبينه ما راه افتاديم و اومديم تو جاجرود جلومون رو گرفتن كه هراز بسته و بايد از فيروزكوه بريم ما هم هرچي خواهش و التماس كرديم بر دل سنگي مامورين محترم و زحمت كش پليس راه اثر نكرد ما هم گفتيم خيلي خب از فيروزكوه اومديم ولي چشمتون روز بد نبينه من كه هلاك شدم دقيقا 12 ساعت تو راه بوديم وقتي رسيديم جفتمون مثل 2 تا جسد متحرك بوديم من كه به قول ايليناز جونم ديگه واقعا مرده بودم فكر كن 12 ساعت تو جاده بوديم يه بار كه 3 ساعت و نيم ما حتي 1 وجب هم حركت نكرديم البته من و ايلينازجون يه كم شيطوني هم كرديم مثلا پياده ميرفتيم تا جلوتر و وقتي برميگشتيم به راننده هاي ديگه الكي ميگفتيم جلو راه رو بستن و ميگن شايد تا شب شايدم تا فردا صبح باز نشه واي اگه بدوني چه بلبشويي ميشدا يه خانومه پهلومون بود داشت سكته ميكرد وقتي هم بهش گفتم سر به سرت گذاشتيم كلي شاكي شد ما هم كه فقط خنده واي زنجير چرخ بستن از همه باحالتر بود آخه من كه ديدم ميخوايم بريم تو حاده به زاپاس زنجير بستم و گفتم حداقل يكي بسته باشه كمتر كارمون طول بكشه ولي خداييش خيلي خنده بود فكر كن يه سري بلد نبودن زنجير ببندن اينقدر باحال بود كه نگو و نپرس 5 تا دختر تو يه پرشيا ( پارس ) بودن هيچكدوم بلد نبودن زنجير ببندن مثل پت و مت زنجير و گرفته بودن تو دستشون داشتن ما رو نگاه ميكردن كه ياد بگيرن كلي خنده بازار بود فكر كن وسط اون معركه من رومو كردم طرفشون بلند داد زدم خانوم سرت رو لاستيك خودت باشه چرا تقلب ميكني بعد رومو كردم طرف سرباز كه اونجا وايستاده بود كه ملت زنجير ببندن گفتم نگاه كن اينا دارن از رو دست ما تقلب ميكنن فكر كن خنده بازاري بود كل ملت بهشون خنديدن بعد اومدن به ايليناز جون من گفتن ميشه كمك كنين ما هم زنجيرمون و ببنديم كه ايليناز جونمم در كمال خونسردي بهشون گفت آدمي كه نتونه زنجير چرخ ببنده اصلا نبايد رانندگي كنه تازه گيريم رانندگي هم بكنه نبايد تو جاده بياد خلاصه بعد اينكه كلي سر به سرشون گذاشتم براشون زنجير بستيم و بهشونم ياد داديم ولي از طرز نگاهشون ميشد فهميد كه هيچي ياد نگرفتن فكر كن حتي بلد نبودن ماشين و جك بزنن!!!
خلاصه سرتون و درد نيارم بعد كلي معطلي و خستگي رسيديم ولي خداييش پدرمون در اومد اگه اونقدر شيطنتا رو هم نمي كرديم كه كلافه ميشديم يه بار كه صداي ضبط رو بلند كرديم تو ماشين dance party گرفتيم واي خدايا فقط بايد نگاه آدماي تو ماشيناي دور و برمون رو ميديدن همه چشماشون گرد شده بود داشتن ما رو نگاه ميكردن پيش خودشون ميگفتن عجب دلي دارن اينا ولي با تمام خستگي هاش خيلي خوش گذشت كلي باحال بود با چند نفر آشنا شديم با يه خانوم و آقاي مسن با كلاس دوست شديم با يه زوج جوان ارمني هم كه از قضا دوست از آب در اومدن نه همسر هم دوست شديم كلي هم با هم حرف زديم و گفتيم و خنديديم كه حس نكنيم چقدر وقت گذشت با ايليناز جونم جدول حل كرديم با هم تخته و شطرنج بازي كرديم ولي خداييش وقت خيلي دير ميگذشت!!!
بعد اينكه رسيديم خزرشهر كلي خدا رو شكر كرديم واقعا خسته كننده و وحشتناك بود خلاصه هرچي بود خوب يا بد به خير گذشت...
ولي جالبيش ميدونين كجا بود اينجا بود كه حضرت پدر و مادري كه امروز اومدن از هراز اومدن و جاده هم باز بود و زياد هم ترافيك نبود كلي هم ما رو مسخره كردن كه ديروز با اون وضعيت تو اون ترافيك اومديم دل ما هم شكست و الكي باهاشون قهر كرديم الانم مثلا قهريم ناهار هم با هم رفتيم بيرون با مادري اينا نخورديم مثلا ما قهريم!!!
قراره غروب با هم آشتي كنيم آخه هم من هم ايليناز جونم طاقت اين اوضاع رو نداريم!!!!!!!
راستي ميبينم كه فردا رو براتون تعطيل نكردن و بهتون زد حال زدن ولي ما كه خانوادگي تعطيليم آخه مادري و حضرت پدر مطب و بيمارستان و تعطيل كردن دانشگاه هم فكر نكنم كلاس داشته باشن اگه هم داشته باشن خب خوش به حال دانشجو هاشون ايليناز جون مهربونمم كه فردا دفتر رو تعطيل كرد كارخونه هم نميره ولي تعطيلش نكرد دانشگاه هم كه شنبه ها كلاس نداره و با هم و دور هم شماليم منم كه همچنان در تعطيلات هستم !!!
راستي يه خبر من از فردا تا اطلاع ثانوي يكي از خط هاي تلفن همراهم كه مال شمال رو قطع ميكنم و فقط به خط تهرانم كه شمارش فقط و فقط دست خانواده و اقوام نزديك هستش جواب ميدم آخه ميخوام يكم آرامش داشته باشم و به طرحم و كاراي عقب موندم برسم و يكم هم به خودم برسم!!!
پ.ن: نميدونم چرا اين خبر آخر نوشتم ولي خب نوشتم ديگه!
پ.ن: خدا هيچكي رو تو جاده نگه نداره شما هم اگه ميخواين يكي رو نفرين كنين بگين الهي تو جاده اونم زمستون اونم برف بمونه!
پ.ن: تعطيلات منم داره يواش يواش تموم ميشه!
پ.ن: برام دعا كنين آخه...
امروز خيلي كاراي زيادي كردم صبح كله سحر رفتم خونه دوستم كمك كردم ميوه ها رو با بچه ها شستيم بعد هم برديم مسجد واسه مراسم ختم بعد هم يكم اونجا وايستادم بعد هم جيم كردم رفتم بانك دقيقا 37 دقيقه تو بانك نشستم خوبيه بانك سامان اينه كه آدم ميشينه تا نوبتش بشه و براي جماعت تنبلي مثل من خيلي خوبه! تو بانك هم كتابم رو باز كردم و خوندم بعد از اينكه كارم تموم شد برگشتم خونه به ايليناز جونم زنگ زدم كه از حال پاينار و خانوادش بپرسم آخه ما بالاخره تونستيم كمكشون كنيم، ميپرسين چيكار كرديم؟!
خوب الان همشو ميگم راستش رو بخواين يه چند وقتي بود كه سرايدار ساختمون دفتر ايليناز جونم اينا رفت و ساختمونشون سرايدار نداشت بعد هم اينكه من و ايليناز جونم با هم صحبت كرديم به اين نتيجه رسيديم كه مامان پاينار سرايدار اونجا بشه كه كارش تميز كردن هر شب راه پله ها و آسانسور و ... هستش و اينكه هر روز غروب زباله هاي واحد ها رو جمع كنه ببره بيرون همين ولي خب يه سري كار جانبي ديگه داره كه زياد سخت نيست و هر سرايداري انجام ميده تازه با حفظ سمت سرايداري به يه سري كاراي دفتر ايليناز جونم هم ميرسه يعني شده كمك آبدارچي كه كف دفتر رو تي ميكشه و ميزو صندلي ها رو تميز ميكنه گلدونا رو آب ميده و...
تازه پاينار خانوم گل هم ميره مدرسه اينم از شاهكار هاي بهترين خواهر دنيا ايليناز جون قشنگ من بود كه رفت با مدير مدرسه صحبت كرد و قول داد پاينار خودش رو به بقيه بچه ها برسونه بخاطر همينم پاينار خانوم هر روز بعد از مدرسه كلاس فشرده پيش منشي ايليناز جونم ميره و اين جور كه مهربون ترين خواهر دنيا ميگفت داره به بچه هاي كلاسش ميرسه كه خيلي خوشحال شدم.
راستي والنتاين هفته ديگست از الان تو فكر اينم كه براي ايليناز جون عزيزم چي بخرم خب شما هم يه كم كمكم كنين نا سلامتي با هم دوستيم ها!!!
پ.ن: امروز خيلي خوشحال شدم كه پاينار داره با جديت درس ميخونه.
پ.ن: راستي من به قولم عمل كردم كه گفتم ميگم فكرمون در مورد پاينار چي بود!
پ.ن: راستي دليل اينكه چرا نغمه جون منشي ايليناز حون ناز من مسئوليت تدريس به پاينار رو به عهده گرفت اين بود كه خواست خودش بود چون يه خواهر زاده داره كه كلاس سوم و بخاطر همين با درساش آشناست.
سلام امروز صبح شنيدم پدر يكي از هم كلاسي هاي دانشگاهم مرد خيلي دلم گرفت وقتي رفتم پيشش خيلي گناهي بود بيچاره باباش هم ديابتي بود هم دياليزي هم قلبي دكتر ميگفت 2 ساعتي بود كه مرده بود بعد اونا فهميدن.
چقدر عمر ما آدم ها كوتاه يه sms برام اومده بود كه توش نوشته بود وقتي به دنيا ميايي در گوشت اذان ميگن وقتي هم ميميري برات نماز ميخونن ببين عمر ما چقدر كوتاه فاصله يه اذان تا نماز!!
آره عمر ما خيلي كوتاه يا شايد ما اينجوري فكر ميكنيم چون معمولا ما دقيقه نودي هستيم و اون وقت كه مثل سهراب ميگيم ناگهان چه زود دير ميشود!!!
به نظر شما هم زود دير ميشه يا ما هستيم كه اينجوري فكر ميكنيم به نظر شما 60_70 سال زود ؟!
خدا خيلي سخاوتمنده كه 60_70 سال بهمون فرصت ميده اگه خود ما باشيم كه ميگيم 5 دقيقه هم زياده!
چي؟! نميگيم؟! يكم فكر كنين بيشترين فرصتي كه به طرف مقابلمون ميديم تازه اگه آدم سخاوتمندي باشيم 5_10 دقيقه هستش باور كنيد!!
امروز وقتي داشتيم جنازه رو تشيع ميكرديم من تو راه خيلي به مردم دقت كردم همه با ديدن جنازه ميترسيدن البته نه از جنازه بلكه ياد اين ميوفتادن كه يكي از همين روزا هستش كه قطار دنيا واي ميسته و مامور كنترل بليط مياد و ميگه آقا يا خانم محترم بليط شما تا اينجا بيشتر ارزش نداره خواهش ميكنم پياده بشين بعد هم شما بايد پياده شين و يا خيلي عجله دارين كه بارو بنه هاتون رو ميذارين و ميرين يا اينكه خيلي ترسيدين و يادتون ميره كه چيزي با خودتون ببرين! ه امروز وقتي داشتن پدر دوستم و دفن ميكردن خوب دقت كردم با خودش فقط چند متر پارچه سفيد و يه مهر و يه تسبيح برد هيچي ديگه همراش نبود حتي يه سكه 5 تومني همه همينطوري هستن همه با خودشون همين چيزا رو ميبرن نه بيشتر نه كمتر پس چرا اينقدر براي مال دنيا حرص ميزنيم چرا خودمون رو هلاك ميكنيم براي جمع كردنش و اگه يه سكه سياه 5 تومني گم كنيم تا مدت ها غصه اش رو ميخوريم!!!
بعضي هامون اينقدر حرص مال دنيا رو ميزنيم كه حتي يادمون ميره كه خمس مالمون رو بايد بديم يعني دلش رو نداريم حالا اين بنده حقير سر تا پا تقصير حضرت منان اين سوال برام بوجود اومد چرا بايد حرص دنيا رو بزنيم وقتي تهش چند متر پارچه يه مهرو تسبيح و يه تيكه جا اونم زير زمين نه رو زمين برامون ميمونه؟!
نميخوام بگم پول بده و اينو هم نميخوام بگم كه پول درآوردن بده نه اصلا ولي ميخوام اينو بگم هيچ وقت حرص مال دنيا رو نزنين امروز خيلي دلم گرفت البته نه براي اون مرحوم بيشتر براي خودم گريه هم كه كردم واسه خودم بود آره واسه خودم ياد غم و غصه هاي خودم افتادم ياد اينكه...
بگذريم...
پ.ن: راستش رو بخواين ميخواستم خودم رو خالي كنم.
پ.ن: اگه يه مدتي نتونستم زود به زود آپ كنم درگير مراسم هاي پدر دوستم هستم.
پ.ن: براي آمرزش مرحوم دعا كنين!
پ.ن: اگه براتون مقدور 1 دقيقه هم به احترام مرحوم سكوت كنين.
يه وقتايي تو زندگي آدم هست كه كلي حرف داره ولي نميخواد چيزي بگه يه وقتايي هم هست كه اصلا حرفي براي گفتن نداري ولي دلت ميخواد همينجوري يك ريز وراجي كني!!!
حتما اين حالات براي همتون پيش اومده ولي يه سوال هيچ وقت براتون پيش اومده كه هر دوتاي اين حالت در يك زمان براتو پيش اومده باشه؟!!!!
چيه چرا اين جوري نگاهم ميكنين؟!!! اوا مگه من چي گفتم ؟!!!
نه اصلا هم پيچيده نيست!!!!
خب بذارين براتون يه كم بيشتر توضيح بدم شايد راحت تر پي به موضوع ببرين!!!
راستش رو بخواين اين امرهم خودش چند قسم داره يكي از اقسامش اينه كه مثلا شما كلي حرف دارين ولي به درد شنونده يا هم صحبتتون نمي خوره خب در اين صورت شما چي كار ميكنين هيچي با اينكه دارين ميميرين واسه حرفزدن ولي نتوني بگي و مجبور بشي ساكت بشينش ولي با اين حال همينجوري الكي كلي حرف به درد نخور ميزني كه آخرش هم خودت خسته ميشي هم شنونده و هم صحبتت!!!
صورت دوم كه من ميخوام بهش اشاره كنم اينه كه كلي حرف داري ولي حوصله گفتنش رو نداري چون دلت گرفته و در عين حال بخاطر اينكه ذهنت مشغول بشه شروع ميكني به حرف زدن خودت هم نمي دوني چي ميخواي بگي اما فقط ميخواي بگي همينجور تند تند و يك ريز بگي تا حدي كه خودت از دست خودت خسته بشي و بري بشيني يه گوشه و يه كتاب بگيري دستت و بخونيش تا سر حد جنون و تا تمومش نكني هيچ كاري نكني هم زمان با كتاب خوندن هم تا مرز خفگي موسيقي گوش كني!!!
حالا متوجه منظورم شدين؟!!!
لابد تا حالا براي همتون اين حالت پيش اومده مگه نه؟!!!
همه مون اين حالت رو تجربه كرديم يكي دلش گرفته يكي حالش بده يكي از بس به چيزاي مختلف فكر كرده اين جوري شده خب به نظر من اين تنها راه معالجه اش هستش البته يه راه ديگه هم داره اينكه يكي رو پيدا كني كه هي سرش غر بزني البته اين كار درستي نيست ولي خب خوب جواب ميده!!! البته من خودم تا حالا امتحانش نكردم ولي اونايي كه كردن ميگن خوب جواب ميده، حالا اگه شما امتحان كردين خوشحال ميشم كه به من هم بگين كه كار سازه يا نه!!!
راستش رو بخواين منم امروز دقيقا اين جوري شدم خب حالم گرفته اعصابم خرابه از بس فكراي مسخره تو مغزمه 30 بار يه صفحه كتاب و خوندم ولي هيچي حاليم نشد خب ذهنم درگير بود كاري نميتونستم بكنم!!!
راستش رو بخواين قديما كه شما ها نبودين كه براتون تا صبح حرف بزنم منم ميرفتم واسه خودم متن مينوشتم يعني اينجوري خودم رو خالي ميكردم بخاطر همينم اسم نوشته هام رو گذاشتم دغدغه هاي ذهن من!!!
ولي الان كه اين همه گوش شنوا (شما بخونين چشم بينا!) اينجا دارم خب چرا حرف نزنم؟!!!
خب چي كار كنم اين چند روز خيلي چيزاي مختلف تو ذهنم مياد و ميره كه هر كدوم رو تو پستاي قبلي نوشتم مثل عوض شدن فرهنگ عاشورا و تاسوعا يا اينكه چرا هرچي بيماري مسخره هستش يقه بچه پزشكا رو ميگيره يا اينكه چرا ما مثل ايراني هاي قديم يعني نسل پدرامون نيستيم!!!
خب اينا خيلي ذهن آدم و درگير ميكنه آدم دلش ميخواد اين مشكلات رو رفع كنه ولي وقتي ميبينه نميتونه كلافه ميشه اعصابش خراب ميشه مگه نه؟!!
پ.ن: امروز فقط ميخواستم خودم رو خالي كنم و حرف بزنم الانم ميخوام برم به كتاب جديد گرفتم به اسم موسيقي ملل كه بعد از چند ماه پيداش كردم!
پ.ن: خواهش ميكنم رو حرفام فكر كنين شايد همينجوري يه چيزايي گفتم ولي دغدغه هاي ذهن من هستن خوشحال ميشم نظرتون و رو بگين.
پ.ن: خيلي دوستون دارم من اگه شما رو نداشتم اين حرفا رو بايد باز هم مينوشتم!
پ.ن: دليل آپ نكردن ديروزم هم اين بود كه اعصابم خورد بود از دست اون چيزا ببخشيد.
امروز 12 بهمن ماه يعني سال روز برگشتن امام خميني به ايران داشتم اخبار شبكه خبر رو ميديدم كه داشت مردم اون روزا رو نشون ميداد دلم يه جوري شد يعني از خودم بدم اومد آخه خودم رو با مردم اون روز مقايسه كردم و ديدم كه چقدر من سست اراده تر و باري به هر جهت تر از اونام من اصلا در برابر اونا هيچ احساس مسئوليتي نسبت به ايران بزرگم ندارم ايراني كه يه زماني همه از اسمش ميترسيدن ولي الان...
مردم ايران تو سال 57 قلبشون براي ايران ميزد اگه كسي به ايرانشون توهين ميكرد نابودش ميكردن همون جوري كه تو جنگ هم ثابت كردن با 8 سال جنگيدن و خم به ابرو نياوردن ثابت كردن كه ايراني هستن و از نسل آريا و يه آريايي از هيچي نميترسه از هيچي يه ايراني با دست خالي هم ميره به جنگ با يه جنگل پر از درنده و پيروز بيرون مياد!!!
اينايي كه دارم ميگم در مورد نسل پدارامونن پدارامون كه وقتي جنگ شد خونه و خانوادشون رو ول كردن و رفتن جنگ وقتي به اين چيزا فكر ميكنم از حضرت پدر خيلي خجالت ميكشم وقتي ميبينم كه ايشون وقتي جنگ شد از اون سر دنيا دست مادرم و ايليناز جونم رو گرفت و اومد اين سر دنيا و جزو اولين نيرو هاي پزشكي اعزامي به جنوب بود وقتي كه فقط ارتش بود و نيروي پزشكي و مردم جنوب!!!
وقتي ميبينم حضرت پدر الارغم اينكه چندين نوبت به جبهه رفت يعني از جنوب تا كردستان و ... با اين حال هيچ وقت نرفت از سهميه رزمندگي استفاده كنن با اينكه يه مقدار خفيف شيميايي شدن اصلا دنبال درصد جانبازي نرفتن و اصلا از اين خجالت ميكشم كه ايشون الارغم تخصصشون و اينكه ميتونستن تو بيمارستان هاي جاهاي امن بمونن ولي به درخواست خودشون اعزام شدن و اينكه ايشون از اون سر دنيا اومدن براي ايران جنگيدن ولي من چي به جرات ميگم اگه جنگ بشه اصلا احتمال نميدم ايران بمونم و اينها هست كه آزارم ميده وقتي خودم رو با اون نسل مقايسه ميكنم و اينكه ميبينم كه خودم رو از اون نسل ميدونم شرمم مياد من كجا و اون ايراني ها كجا؟!!!!
واقعا من هم مثل اونا آريايي هستم؟! نه من كه فكر نميكنم !!!
من اگه واقعا يكي از اون نسل بودم بايد وقتي اسم خليج هميشه فارس عزيزم و گذاشتن خليج عرب خاك كشور هاي عربي حاشيه خليج هميشه فارس رو شخم ميزدم و به مردمش ميفهموندم كه ايران امروز همون ايران ديروز و هيچ كسي نميتونه به خاكش نگاه چپ كنه !!!
حداقل ميتونستم وقتي حسين رضازاده عزيز ميخواست بره رو سكو و ميگفتن جمهوري عربي ايران استاديوم رو، رو سر اون گوينده خراب ميكردم كه بدون ايران هميشه فارس هستش و ما آريايي هستيم!!!
ولي با سكوتمون از نظر من داشتيم مهر تائيدي به حرفها و كارهاي اونا ميزديم!!!
متاسفم براي خودم و براي همه نسل سومي هاي ايران عزيز كه داريم با سكوتمون و با ضعيف نشون دادن خودمون ايران عزيز رو از دست ميديم و آريايي بودن خودمون و از نسل ايراني هاي سال 57 رو زير سوال ميبريم!!!
پ.ن: خواهش ميكنم به حرفام فكر كنين!!!
پ.ن: اين متن اصلا جنبه سياسي نداره خواهش ميكنم ازش چنين استفاده اي نكنين!
پ.ن: خواهش ميكنم اگه از اين متن ميخواين استفاده كنين ذكر منبع و لينكيادتون نره و به من هم خبر بدين.
پ.ن: يادتون باشه ما ايراني و آريايي هستيم!!!
سلام 2 روز نبودم چون تاسوعا و عاشورا بود واقعا كه هر سال دريغ از پارسال از جمعيت دسته ها كه كم ميشه بماند ولي در عجب اين مردم تماشاچي دسته هستم كه با اينكه از جمعيت دسته كم ميشه تعداد تماشاچي ها زياد ميشه!!!
ميترسم يه چند سال ديگه ، ديگه كسي نياد دسته و همه تماشاچي بشن فكر كن!!!!!!!
بگذريم...
خب ميبينم كه همه حسابي زنجير و سينه زدين و الان هم منتظر بودين تا من بيام و اينجا از اتفاقات اين چند روز بنويسم كه با حرفام و خبرام دردتون رو تسكين بدم!!! ( مرسي اعتماد به نفس!)
خب از كجا شروع كنم ؟!!!! اصلا تا كجا براتون گفتم؟!!!
مهم نيست از اينجا شروع ميكنم كه اينجور كه بوش مياد قرار شنبه 21 تعطيل بشه ميگن ميخوان جشن انرژي هسته اي يا يه همچين چيزايي بگيرن فكر كن اگه تعطيل بشه ميشه 4 روز پشت هم جون ميده واسه جمعيت تنبلي مثل ما آخه پنجشنبه كه تعطيل جمعه هم ايضا شنبه رو هم كه اينا ميخوان بهمون حال بدن يكشنبه هم كه اصلا اگه تعطيل نشه يعني كفر پس يه حال اساسي ميخوان به مردم بدن دستشون درد نكه من واقعا لذت ميبرم اين مسئولين نگران تفريح مردم رو ميبينم آدم ياد آقاي بردبار ميوفته و استراحت دادن به كارمنداش!!!!
نكته: بحث بالا اصلا سياسي نيست خواهش ميكنم به من تهمت نزنين!
خب ديگه بگم كه اين 2 روز به اندازه ي يك سال دسته ديدم خيلي هم خوش گذشت خيلي هم حال كردم جاي شما خالي كلي هم قربون صدقه امام حسين جونم رفتم تا دلم خالي شد !
راستي يه خبر باحال من و ايليناز بالاخره يه فكرايي براي پاينار و خانوادش كرديم كه قرار انجامشون بديم وقتي داديم براتون ميگم!!! پس منتظر خبرهاي بعدي من باشين.
راستي يه خبر ديگه من امروز صبح براي 4 امين بار تو اين 2 روز فيلم آتش بس رو نشستم و ديدم پس از اين به بعد به مرض گوش دادن مكرر يه آهنگ ديدن مكرر يه فيلم رو هم اضافه كنين!!!
ولي خداييش مادري هم هميشه در مورد اين كودك درون حرف ميزد خب منم اعتراف ميكنم كه كودك درونم رو خيلي دوست دارم اسمش هم ايليا كوچيكست !!!
پ.ن: براي شناخت پاينار برين پست هاي قبليم رو بخونين.
پ.ن: راستي عزا داري شما قبول! به خدا اول يادم رفته بود!!!
سوال: علم بهتر است يا ثروت؟!!!
جواب: هيچكدام سلامتي!!!
راستش تا سلامتي نداشته باشي نه ميتوني درس بخوني كه عالم شي نه ميتوني كار كني تا ثروتمند پس سلامتي از همه چيز مهم تره !!!
بچه كه بودم يك سال نوشتم ثروت بهتر از علم است و كلي هم دليل آوردم طوري كه معلممون كم آورد يكي از مهمترين دليل هام هم اين بود كه تا پول نداشته باشي نميتوني درس بخوني زيرا آدم با شكم گرسنه و لباس سرد و اتاق غير اختصاصي نميتواند درس بخواند سال قبلش نوشته بودم علم دليلم هم اين بود كه با كسب علم و دانشمند شدن ميتوان به ثروت رسيد ولي سال بعدش نوشتم من پارسال ميگفتم علم ولي امسال ميگم پروت و دليل هام هم كه گفتم هنوزم ميگم اول سلامتي بعد ثروت علم خودش مياد وقتي سلامتي داشته باشي و پول ميتوني بري از اين دانشگاه هاي بدون كنكور بعد مدرك بگيري بعد هم ميشي آقا يا خانم مهندس يا دكتر!!!!
البته خانوادم با اين عقيده مخالفا ولي اين يه حقيقته و هيچ راه گريزي از حقيقت وجود نداره مگه نه؟!!
تازه خودمم با اين عقيده كه برم از اين دست دانشگاه ها مخالفم بخاطر همينم كنكور دادم و برا كنكورم درس خوندم.
ولي باز هم ميگم:
علم > ثروت > سلامتي
ميگم خيلي مسخره هستش آدم دكتر باشه اونم فوق تخصص ولي نتونه براي بچه اش كاري كنه چون تخصصش چيز ديگه اي هستش مگه نه؟!!
اين پرلاكس دريچه ميترال قلب هم چيز مسخره ايه مگه نه؟!!
دكترت بايد حتما موقع اي كه درد داري و درست همون موقع كه پرلاكس ميشي قلبت و اكو كنه تا متوجه بشه وگرنه تشخيصش سخته دردي كه وقتي شروع ميشه از ترس ميخواي بميري ولي دكترت بگه نه چيزي نيست عصبيه!!!!
مسخره نيست؟!!! مسخره نيست كه تو خانوده اي كه پدر و مادر هر دو پزشكن ولي نتونن چيز به اين سادگي رو تشخيص بدن؟!!!
راستي يه سوال چرا هرچي بيماري هستش سر بچه هاي پزشكا نازل ميشه چرا بايد از بين اين همه آدم من تك كليه ميشدم كه مجبور باشم تمام فعاليت هاي ورزشيم رو تو اوج كنار بذارم؟!!!
چرا ايليناز بايد دچار سرگيجه هاي مسخره بشه كه الارغم تخصص پدر باز هم نتونه كاري براش بكنه؟!!! ه آدم ياد فيلم خيلي دور خيلي نزديك ميوفته با بازي قشنگ آقاي مسعود بايگان !!!
بگذريم ولي قدر سلامتي خودتون رو بدونين كه هيچ چيزي جاش رو نميگيره.
پ.ن: خودمونيم خيلي استدلال هام باحال بود نه؟!
پ.ن: ميگم چرا تو دانشگاه ديگه استاداي ادبيات انشا نميدن اونم موضوع علم بهتر است يا ثروت؟!
پ.ن: وقتي اينجا مدرسه ميرفتم هر سال اين موضوع انشا رو ميدادن يادتونه؟!
سلام فردا تاسوعا يعني يه روز قبل از سالگرد شهادت امام حسين جونم بچه كه بودم يادمه روزاي محرم يه حال و هواي ديگه اي داشت يه جور ديگه بود انگار همه يه جورايي با خلوص نيت بيشتري عزا داري ميكردن يا اگه بخوام راحت تر بگم طرف نميومد تا خودش رو به بقيه نشون بده يا اينكه از ميون جمعيت براي خودش دوستي از جنس مخالف پيدا كنه و شماره رد و بدل كنه!!! يا حتي بخواد بياد با علم بزرگتري كه داره پول و قدرت بازوش رو به رخ ديگران بكشه !!!
راستش نمي خوام با اين حرفام كسي رو محكوم كنم يا خداي نكرده به تمسخر بگيرم نه اصلا قصدم اين نيست ولي...
راستش رو بخواين اگه يه نگاه به دسته هاي الان بندازين و بعد هم يه نگاه به جمعيت تماشاچي اون دسته ها و به جمعيت پشت شرده متوجه منظور اين بنده ي حقير سر و پا تقصير ميشين يادمه پارسال يه خانومي اومده بود دسته ببينه سگش رو هم بغل كرده بود آورده بود يا اينكه همين هفته ي پيش آرايشگر ايليناز جونم داشت اعتراف ميكرد كه روزاي قبل عاشورا و تاسوعا اصلا وقت سر خاروندن هم نداره راستش ديشب با ايليناز جونم رفتيم كه يه دوري تو شهر بزنيم اصلا باورمون نمي شد آدم فكر ميكرد رفته پارتي همه ا تيپ هاي خفن تو خيابون بودن بابا به خدا امام حسين به اين چيزا نيازي نداره امام حسين جون من قيام كرد براي امر به معروف و نهي از منكر ( اين رو تو كتاب هاي بينش خوندم و ياد گرفتم!!! ) ولي با اين وضعي كه من ميبينم ...
ميگم هيچي نگم انگار بهتره!!!
يه دوستي داشتم هر سال محرم تو 20 تا كاغذ شمارش رو مينوشت و مياورد ميداد به دخترا يه بار ازش پرسيدم چرا 20 تا؟!!!
بهم جواب داد از اين 20 تا كه ميدم 10 تاشون ميگيرن 10 تاشون نه! از اون 10 تا 5 تاشون ميذارن تو جيبشون 5 تاشونم ميندازن از اون 5 تا 3 تاشون زنگ ميزنن 2 تاشون نه از اون 3 تا بالاخه يكي دوست ميشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اين صحبت مال پارسال طرف همكلاسي دانشگاهم بود بخاطر مشروطي زياد اخراج شد بنده خدا ديگه هم ازش خبري ندارم! البته بايد عرض كنم كه دوست من نبود فقط همكلاسي بوديم همين يه وقت در مورد من فكر بد نكنين!!
پ.ن: تو دعاهاتون من و هم دعا كنين خيلي به دعا احتياج دارم!!!
پ.ن: تورو خدا اين دو وز رو دست از كاراي نافرممون برداريم.
امروز داشتم با ايليناز در مورد اينكه 2 روز ديگه تاسوعا و عاشوراست حرف ميزدم بعد يه هو ياد زنجير كوچولو ييم افتادم يه نجير بود كه همش 5 تا رشته زنجير داشت خيلي وستش داشتم هنوزم دارمش يادمه كوچولو كه بودم دسته ميرفتم كلي هم حال ميكردم كه با اون زنجيرم به خودم ميزدم خيلي باحال بود ولي بزرگتر شدم همش از خودم مي پرسيدم چرا مردم با زنجير به خودشون ميزنن؟!!!!
بخاطر همينم ديگه اين كارو نكردم ولي خيلي امام حسين جونم رو دوست دارم.
بگذريم...
دارم آهنگ وايستا دنيا آقاي صادقي رو گوش ميدم از يه قسمتش خيلي خوشم مياد اونجايي كه ميگه: واسه عشقاي تو خالي/ساده مردن واسه چي؟!
ميدونين چرا از اين قسمتش خوشم مياد؟!!! آخه اين حرف هميشگيه منه اگه يه نيم نگاه به آرشيو بلاگم بندازين متوجه ميشين من هميشه اينو ميگفتم كه اين عشقاي مسخره خيابوني ارزش خودكشي نداره!!!
يه قسمت ديگشم دوست دارم اونجا كه ميگه: همه حرف خوب ميزنن/اما كي خوبه اين وسط !!!!
اگه به اين قسمتش دقت كنين متوجه ميشين كه چرا از اين قسمتش خوشم مياد راستش رو بخواين اين قسمتش داره جامعه ما رو ميگه كه توش همه فقط حرف ميزنن ولي معلوم نيست كه كي قراره انجام بده!!!!
پ.ن: اينم جزو آهنگايي هستش كه هي گوشش ميدم!
پ.ن: راستش امروز موضوع ثابتي واسه تعريف كردن نداشتم آخه اتفاق خاصي نيوفتاد ولي ميخواستم آپ كنم همين!
الان داشتم يه مطلب از يه روزنامه رو مي خوندم خيلي روم اثر گذاشت ؛ مي دونين چي نوشته بود؟!!نوشته بود اول كه خليج فارس الان كه ابو علي سينا خدا سوميش رو بخير كنه!!!
راستش مطلبش در مورد اين بود كه اين عرب هاي از خود راضي اولش برداشتن اسم خليج هميشه فارس عزيز ما رو گذاشتن خليج عرب ما هيچي نگفتيم بعد اومدن تو مسابقات آسيايي به حسين رضازاده ي ما گفتن حسين رضازاده از جمهوري عربي ايران باز هم هيچي نگفتيم اخيرا هم كه BBC خيلي راحت اومد گفت ابو علي سيناي بزرگ ما يه دانشمند عرب هستش كه چند تا كتاب به زبان فارسي داره!!!!
و ما باز هم داريم سكوت ميكنيم!!! خب اين سكوت تا كي؟!!!
ما چقدر مي خوايم سكوت كنيم تا وقتي بيان بگن ايرانيا عربا تا اينكه بگن فارسي بخشي از زبان عربي آره؟!!!!
خب حق هم دارن وقتي فلان دانشمند ما ميره تو فلان كشور و يه چيزي رو كشف يا اختراع ميكنه بعد هم ميگن مثلا فلان بهماني از كشور مثلا آلمان فكر كن!!!!!!!!!!!!
طرف ايرانيه ، باباش ايرانيه ، مامانشم ايرانيه ، تو ايران عزيز رفت مدرسه تو ايران بزرگ شد و مدرك گرفت ولي ميشه دانشمند يه كشور خارجي!!!!
ما تا كي ميخوايم سكوت كنيم وقتي كه ديگه تمام هويت ما رو گرفتن وقتي كه يه روز بيدار شيم ببينيم به ما ميگن عرب يا فلان جايي؟!!!!
ما داريم به كجا ميريم ؟!!!!
ه ترسم از اينه كه فردا بگن تخت جمشيد يكي از بنا هاي تاريخي عرباست كه اشتباها از تو ايران سر در آورد و داريوش هم ميشه داريوش بن خليفه !!!! يا اينكه بيان بگن منشور كوروش رو فلان پادشاه عرب نوشت و كوروش هم از رو دستش تقلب كرد!!!!!!!!!!!
بابا يه حركتي از خودتون نشون بدين يه چيزي بگين يه كاري بكنين نذارين به همين راحتي و شوخي شوخي تمام افتخارات وطنمون رو ازمون بگيرن و به نام خودشون سند بزنن ما براي بدست آوردن تك تك اين افتخارات زحمت كشيديم پس بياين برا حفظشونم تلاش كنيم و نذاريم به همين راحتي ازمون بگيرنشون!!!
پس تا نيومدن بگن حافظ و سعدي مال ايناست من از همينجا اعلام ميكنم كه اينا ايراني هستن و در اين امر هم جاي هيچ شك و شبه اي نيست!!!
ميگم خدا رو چه ديدين يه وقت ديدين اومدن گفتن فردوسي هم عرب بود ما فرستاديمش زبان فارسي رو به ايراني ها ياد بده !!!! فكر كن!!!!!!!
پ.ن: متن من به هيچ وجه يه متن سياسي نيست پس خواهش ميكنم ازش در اين مورد استفاده نكنين.
پ.ن: اين متن تنها جنبه يه تلنگر به همه بود.
پ.ن: خواهش ميكنم اگه ميخواين ازش استفاده كنين لينك و ذكر منبع رو فراموش نكنين و به من هم خبر بدين.
پ.ن: يه كم به خودتون بياين تا ايران رو هم به نام خودشون سند نزدن!
سلام امروز بد حالم گرفتست آخه ديشب يه اتفاق عجيبي افتاد راستش رو بخواين ديشب من و ايليناز جونم خواستيم زود بخوابيم بخاطر همين ساعت 12 بود كه رفتيم خوابيدم ولي يه هو ساعت 2 بود حس كردم يكي اومد تو اتاقم بعدم اومد نشست رو تخت من!!! از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون خيلي ترسيدم بخاطر همين يواشكي يكي از چشمام و باز كردم ديدم ايليناز جونم بعد كه چشمام و باز كردم ديدم داره گريه ميكنه اولش فكر كردم خواب بد ديد نشستم و محكم بغلش كردم و ازش پرسيدم چيه خواب بد ديدي كه گفت نه ولي خيلي بد گريه ميكرد به حدي كه منم دلم گرفت و شروع كردم به گريه كردن اولش نفهميد ولي وقتي اشكم افتاد رو تنش فهميد و به هم گفت تو ديگه واسه چي گريه ميكني منم گفتم بخاطر تو بعد هم گفت مگه ميدوني من چمه منم گفتم نه كه يه هو ديدم يه نگاه عاقل اندر سفيه به من انداخت و گفت خيلي... و ادامه حرفش رو خورد من كه فهميدم منظورش اينه كه خيلي خري ولي نگفت!!!
ولي ديشب آخرش هم نگفت كه چشه خيلي دلم گرفت به خدا ديشب قبل از خواب حالش خيلي خوب بود با هم يه فيلم باحال ديديم بعد رفتيم لب دريا يكم قدم زديم نميدونم چي شد يه دفعه خيلي دلم گرفته...
امروز صبح هم كه از خواب بيدار شديم يعني اون زودتر از من بيدار شد منم كه بيدار شدم ديدم اولش حالش گرفتست ولي بعدش يواش يواش خيلي خوب شد يعني نه خيلي خوبا ولي خوب شد الانم قراره بريم يكم با هم 2تايي قدم بزنيم حالا شايد اون موقع يه چيزي بهم بگه آخه ايليناز جونم عادت داره وقتي قدم ميزنه حرفاش و گرفتگي هاش و دلتنگي هاش رو بگه حالا اگه چيزي گفت و بشه اين تو بگم ميام بهتون ميگم.
پ.ن:راستي مثل اينكه اين مرض گوش دادن مكرر يه آهنگ نمي خواد دست از سرم برداره الان دارم براي n امين بار آهنگ گل اركيده رو گوش ميدم آخه خيلي خوب با حالم جوره!
پ.ن: دلم خيلي گرفته.
پ.ن: راستي جنگ و صلح هم تموم شد يعني تموم شده بود ولي يادم رفت بهتون بگم!!!
سلام چطوری؟!!!!!!!!!!
تو رو خدا دادو بیداد نکنین خودم می دونم که یه مدت طولانی نبودم و باعث شد خیلیا فکر کنن من قهر کردم نه بابا قهر نکردم فقط داشتم استراحت میکردم یه استراحت طولانی![]()
خیلی باحال بود تا حالا اینقدر خحال نکرده بودم علاوه بر انجام اون کارایی که گفتم کلی کار باحال دیگه هم کردم مثل اینکه با ایلیناز جونم رفتیم شیطونی خیلی باحال بود بعد تا سر حد دیوونگی آهنگ های مورد علاقه ام رو گوش دادم با پسر عمه ام رفتم شیطونی رفتم چند تا کتاب جدید خریدم کلی تو جمع خانواده ام بودم و دلم واقعا براتون تنگ شد ![]()
خیلی دوستون دارم اومدم که بگم منباز هم اومدم که تند تند آپ کنم خوشحال میشم باز هم به من سر بزنین و کامنت بزارین مرسی.![]()
پ.ن: ها راستی من این پستم پینوشت نداره![]()
نمیخوام منم عمرا اگه بهتون بگم که دیروز چه کار باحالی کردم ولی نمیگم چون باهاتون قهرم![]()
![]()
سرور جون ، مهسا جون و خیلیا دیگه چرا به من سر نمیزنین خب منم دلم براتون تنگ شده![]()
![]()