سلام چطوري؟!
امروز آخرين روز اسفند 1385 سال 85 هم با همه بدي ها و خوبي هاش رفت و تموم شد اين سال كه اصلا سال خوبي براي من نبود!!!
شايد هم بود و من انتظاراتم خيلي بيشتر بود چون الان كه يك لحظه كل خاطرات رو با دور تند مرور كردم ديديم اين سال همچين هم سال بدي برام نبود موفقيت هاي زيادي توش داشت!
خب امروز رفتم 3 تا ماهي كوچولو خريدم خيلي نازن قرمز قرمزن همچين هم تو تنگ اي ور اون ور ميرن كه بعضي وقتا دلم ميخواد مثل بچه كوچولو ها دستم رو بكنم تو تنگ و اذيتشون كنم!!! ![]()
![]()
راستش از وقتي دانشجو شمال شدم همش دلم واسه ماهي هام تنگ ميشه امروز هم با ايليناز صحبت كردم و قراره كه بعد از تعطيلات آكواريومم رو بيارم شمال واي كلي حال كردم فقط يه مشكل هست اونم اينه كه بايد با نصابش هماهنگ كنم كه آبش رو خالي كنيم و تصفيه كننده و گرم كنش رو جدا كنه ماهي هاشم بايد فكر كنيم كه چه جوري بيارم احتمالا خودشون ماشيني برا حمل ماهي هاش دارن آخه خيلي بهشون وابسته ام و اين كه بايد ببينم تو شمال جايي نمايندگي دارن براي سرويس هاي بعد هم بياد دوباره برام نصبش كنه و راه اندازيش كنه خدا كنه تو شمال نمايندگي داشته باشه وگرنه بايد از تهران برش دارم بيارمش بعد هم ببرمش كه اگه اينجوري باشه بايد به پدري بگم كه يه فكري برام بكنه...
داشتم امروز و ميگفتم تو بابل يه جايي هست كه ماهي ميفروشه بالاشم نوشته "ماهي دانشجو" تو مسير راهمم هست منم درست رفتم از همون ماهي خريدم آخه با اسمش خيلي حال كردم فكر كن ماهي دانشجو!!!
خب شما ماهي خريدين؟!
راستي اصلا سفره ميذارين؟!
من عاشق 7 سينم خب آخه تنها سفره اي هستش كه هميشه كل خانواده دورشن به جز 1 سال كه درست موقع تحويل سال من و ايليناز جونم توي آسمون بوديم و درست لحظه تحويل سال ما هم وارد آسمان ايران شديم خيلي خوشحال شدم كه موقع تحويل سال تو ايران بزرگ خودم بودم وي ناراحت شدم كه چرا دور 7 سين خونه مون نبودم و تنها سالي كه با خانواده دورش نبوديم همون سال بود كه منم كلي ناراحت شدم كلي هم به ايليناز جون قشنگم غر زدم كه چرا زودتر بليط نگرفت...
امسال هم گذشت و 1 سال ديگه هم از عمر ما گذشت و يك قدم هم به مرگ نزديكتر شديم پس مواظب باشين آخه مرگ نزديكتر شد پس براي جبران كاراتون عجله كنيد...
پ.ن: پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم و سعي ميكنم بعد از تحويل سال بيام و بلاگ كوچولوم رو آپ كنم...
پ.ن: اميدوارم سال خوبي و شادي رو همراه خانواده هاي محترمتون پيش رو داشته باشين.![]()
پ.ن: تو عيد به من هم سر بزنين و نظر بذارين و خوشحالم كنين...
پ.ن: ماهي قرمز كوچولوهاتون رو هم اينقدر اذيت نكنين گناه دارن!![]()
پ.ن: برا همه دعا كنين برا من هم همينطور...
سلام چطوري؟!
ديروز بالاخره جرات كردم تا ميم مثل مادر رو ببينم فيلمي كه قبل از ديدن و فقط و فقط از رو سناريو، فيلم نامه رو نقد كردم دوست منتقدي دارم كه با اسم سايه نقد مينويسن هميشه به من ميگفتن متن فيلم شايد فقط متن باشه ولي هميشه به تصوير هم وابسته و نميشه بدون ديدن فيلم متنش رو نقد كرد ولي من...
ولي من اين كار رو كردم اونم سر ميم مثل مادر و سايه عزيز كه هميشه عادت به نقد كردن نقد هاي من هم دارن خيلي جدي و كاملا مستقيم و حتي با بردن اسمم و مورد خطاب قرار دادنم بهم گفتن كاشكي فيلم رو ميديدي و بعد نقدش ميكردي از نقدت معلومه حتي تبليغات فيلم رو هم نديدي!
اولش فكر كردم چون زنه و از رو عقايد فمينيستي داره يه چيزايي ميگه ولي وقتي يكي ديگه هم اين حرف رو زد دست و پام لرزيد آخه من رسول عزيز رو با بي رحمي تمام نقد كردم البته شايد نقد من كوچولو براي رسول بزرگ چيزي نبود و وقتي عذاب وجدانم بيشتر شد كه رسول رفت!
ديروز 2 بار فيلم رو ديدم يك بار ظهر يك بارهم شب!
و ...
رسول ميدونم كه ميبخشيم من ...
من اصلا منتقد خوبي نيستم...
رسول من خيلي از فيلم ها رو به اين روش نقد كردم ولي مسعود كيميايي كجا و تو كجا يا ده نمكي با تو اصلا قابل قياس نيست من حاتمي كيا رو هم اين جوري نقد كردم ولي تو استاد بودي حاتمي كيا هم ولي ميم مثل مادر به نام پدر نبود كه بشه ساده از كنارش رد شد!
ميم مثل مادر...
به نام پدر هم فيلم قشنگي بود بايد اعتراف كنم و تاثيرگذار هم بود ولي مادر كجا و پدر كجا!!!
رسول عزيز شايد من حداقل به احترام تو و به احترام اسم مادر و مادري ناز خودمم بايد صبر ميكردم تا فيلمت رو ميديدم بعد نقدش ميكردم!
رسول شايد من به صحنه آخرين گفتگو سپيده و فرزانه خرده گرفتم كه خوبي سپيده غلو شد يا اينكه در صحنه رفتن سپيده براي سقط گفتم كه كليشه شد ولي احساس خانم فراهاني واقعا كليشه ها رو شكست! و متن واقعي رو به من نشون داد...
يا حتي سر صحنه سكوت سهيل نزد اون خانم ماما گفتم فقط توهم بود كه مردي اينقدر راحت از سر غيرتش بگذره و بجاش زن اينقدر غيرت داشته باشه اما...
اما وقتي فيلم و ديدم و فكر كردم ديدم مردهاي زيادي مثل سهيل هستن!!!
رسول عزيز من گفتم بدي مرد غلو شد وهيچ مردي اينقدر بد نيست اما وقتي صحنه آخر رو ديدم فهميدم تو اصلا نمي خواستي اون چيزي كه من گفتم رو نشون بدي...
رسول من هيچ وقت مادر نميشم بلكه فقط و فقط ميتونم پدر شم و شايد پدري مثل سهيل!!!!!
استاد ملاقلي پور نقد من كمتر از كار سهيل نبود و عذابش براي هميشه براي من ميمونه كه چرا چنين كاري كردم...
استاد تو به سهيل اجازه ندادي كه كارش رو بكنه ولي جلوي من و نگرفتي و من كار خودم و كردم و قبل از اينكه فيلمت خوب متولد بشه به خيال خودم قربانيش كردم اونم قرباني خود خواهي خودم!
ولي سعيد تو هم به دنيا اومد و مثل سعيد با همه سختي ها جنگيد و موفق شد...
رسول بعد از نقدم به خيال خودم فكر ميكردم ميايي و تو يكي از مصاحبه هات چيزي به من ميگي ولي تو حتي متلك يا پيغامي هم براي من نفرستادي و شايد اين كار تو بود كه نقد من اصلا مورد توجه قرار نگرفت و تو باز بدون توجه به گيشه فيلمي ساختي كه باز هم رفت رو گيشه و آمار خوبي هم داشت و حتي كپي فيلم خيلي زودتر از معمول در اومد...
استاد بزرگ دير شناختمت و عذاب ميكشم از اين موضوع...
رسول فيلم آخرت تا ابد تو ذهن من حك شد من حتي تمام صحنه هاي فيلم رو هم از حفظ كردم چون كم پيدا ميشه چنين فيلمي...
رسول بزرگ كاشكي بودي و ميديدي كه من حرفم و پس گرفتم ولي نيستي و حسرتش براي من موند و بس.
استاد فقط ميتونم بگم شرمنده ام همين...
شايد ديگه هيچ وقت نقد ننويسم من اصلا رشته ام اين نيست پس بي خود كردم كه به اين ورطه وارد شدم رسول كاش ميشد زمان رو به عقب برگردوند...
شايد ...
من شايد بتونم عكس و نقاشي و داستان و شعر و فيلم و نقد كنم ولي هيچ وقت نميتونم يك شاهكار رو نقد كنم اونم شاهكار استادي مثل ملاقلي پور همونطور كه هيچ وقت نتونستم بازي استاد بزرگ عزت الله انتظامي رو نقد كنم چون استاد بازيگري هستن و ملاقلي پور هم با ميم مثل مادر ثابت كرد كه استاد كارگردانيه و من خيلي كوچيكم برا نقد كردن كارشون...
رسول وقتي خبر پريدنت رو شنيدم اولش خيلي ناراحت شدم ولي بعد خوشحال شدم كه بيكار نبودي و باز هم داشتي براي اين مردم فيلم مي ساختي...
رسول چه كم از پوپك داره كه بيان و فيلم نصفه نيمه اش رو بسازن و براش كلي تبليغ كنن رسول همش غم مردم و خورد و آخرش هم سكته...
رسول عزيز دوست دارم حتي اگه ديگه جسمت پيش ما نباشه اما روح مشكوكم بعد از مدت ها يك حرف درس زد اونم اينه كه ميگه روحت همين جاست پهلوي ما...
پ.ن: من چند بار چون ميخواستم متن رو نقد كنم بدون ديدن فيلم و فقط با خوندن سناريو نقدش ميكردم و به خيال خودم كار بزرگي ميكردم اما...
پ.ن: كاش ميشد براي ساخت اين فيلم بر دستان توانمند رسول بوسه بزنم...
پ.ن: بعد از ميم مثل مادر فهميدم اينقدر كه مادري نازم رو دوست داشتم خيلي كم بود بايد ميليون ها برابر بيشتر دوستشون داشته باشم...
پ.ن: دعا كنين كه رسول ببخشدم...
پ.ن: ...
سلام چطوري؟!
معتاد...
به نظر شما به كي ميگن معتاد؟!
خب بايد اعتراف كنم و خودم و اينجا لو بدم چون عذاب وجدان گرفتم ميخوام همه اونايي كه حرفام رو ميخونن بدونن كه من يه معتادم!![]()
آره چرا دروغ بگم من يه معتاد تمام عيار و 6 دانگم!
از اونايي كه روزي چندين ساعت ميشينم پاي اعتيادم!
اولاش فقط تفريحي مصرف ميكردم به خدا فقط تفريحي بود بعد ديديم نه اون مقدار كم ديگه بهم جواب نميده بخاطر همينم مصرف رفت بالاتر بعد هم ديگه هي بالا و بالاتر
الان به جايي رسيدم كه اگه فقط 1 ثانيه فقط 1 ثانيه دير برم سراغش حس ميكنم كه مغزم داره ميپكه؟!
من برخلاف همه كه ميگن رفيق ناباب من اصلا رفيق ناباب نداشتم! به قول ايليناز جونم من اصلا رفيق باب نداشتم چه برسه به ناباب!
راستش من از خانواده ام ياد گرفتم آخه حضرت پدر و مادري هم ازش استفاده ميكردن و ميكنن بعد هم نوبت به ايليناز جونم رسيد و در نهايت هم من؛ كه من از همه وضعم بدتر شده من ديگه تبديل به يه عملي شدم به حدي كه حرف زدن، سرعت مصرفمم، حرفه اي بودنم، قيافه ام و حتي نوشتنم هم تابلو شده شايد خيلي ها هم اين رو متوچه شدين!
به نظر من كه يه معتادم، معتاداي امثال من نه بيمارن نه مجرم فقط و فقط معتادن!
نمي دونم چند نفرتون الان ميتونين دركم كنين خب آره هيچكي نميتونه به يه معتاد اعتماد كنه ولي من يه معتادم كه خانواده ام بعد از اينكه فهميدن من معتاد شدم اصلا نكشتنم حتي سعي نكردن تركم بدن!!!
حتي بعضي وقت ها تشويقمم كردن اين و وقتي فهميدم كه با اعتيادم كاراي عجيب غريب ميكردم و اونا تشويقم ميكردن و هرچي مصرفم بالاتر ميرفت بيشتر برام تهيه كردن تا جايي كه الان من يه معتاد تمام عيارم!![]()
اعتياد بد درديه درديه كه تا گرفتارش نباشي متوجه نميشي چي ميگم!
من برخلاف خيلي معتادا نه از سيگار شروع كردم نه حشيش نه ترياك من مستقيم رفتم سراغ اين و بد هم گرفتارش شدم!
نميدونم معمولا براي ترك بايد يه چيزي رو جايگزين مواد قبلي كنن ولي اعتياد من جاگزين هم نداره!
راستش رو بخواين همه معتادا از اين واهمه دارن كه سر مصرف بميرن ولي من همش دارم دعا ميكنم كه در حين مصرفم بميرم اين جوري تا آخرين لحظه ازش استفاده كردم!!!![]()
شايد هم مقصر وضع ماليمون باشه كه هميشه برام محيا بود اونم از بهترين شكلاش!!!
اولا زياد خوب نبود و كيفيت نداشت ولي الان كه هرچي ميگذره كيفيتش بالاتر رفته و همين بالاتر رفتن كيفيت من و بيشتر وابسته ميكنه!
من ديگه نميتونم تركش كنم يعني اين جوري فكر ميكنم!!!
راستش رو بخواين من به كامپيوتر و اينترنت معتادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
نمي دونم اولا اينقدر به كامپيوتر وابسته نبودم فقط تفريحي ازش استفاده ميكردم ولي الان مصرفم خيلي بالا رفته صبح كه از خواب بيدار ميشم اولين كاري كه ميكنم لب تابم رو روشن ميكنم بعد هم از تختم پا ميشم و كامپيوترم رو روشن ميكنم آخه ديگه يكي ارضام نميكنه بعد هم بقيه كارا من الان چند وقته دارم حسرت ميخورم چرا موقع خواب نميتونم از كامپيوتر استفاده كنم!!!!
راستش اينقدر بهش وابسته شدم كه حتي وقتايي كه تو ماشينم و پشت فرمون نيستم دارم با لبتابم كار ميكنم مخصوصا تو مسافت هاي طولاني خب اين و هم ميدونين كه يه معتاد به كامپيوتر به اينترنت هم معتاد ميشه و من هم شدم!!!![]()
نميدونم ولي خب من الان يه معتادم ديگه مگه نه؟!![]()
دوست هم ندارم ترك كنم ولي فقط ميخواستم بگم تا همه بدونين من يه معتادم!!!
پ.ن: راستش وجدان درد گرفته بودم كه اينا رو گفتم!
پ.ن: چي شد كه امروز اومدم اينا رو گفتم اين بود كه امروز داشتم با يكي حرف ميزدم خيلي راحت بهم گفت كه يه معتادم اون وقت بود كه فهميدم معتادم!
پ.ن: يه سوال بنظرتون بايد ترك كنم؟!
پ.ن: برام دعا كنين خب ؟!
پ.ن: راستي من هنوز به روحم مشكوكم و هيچكي رو پيدا نكردم كه كمكم كنه!!!
پ.ن: راستی من تو زندگیم لب به دود نزدم خواهش میکنم در موردم فکر بد نکنین!
سلام چطوري؟!
يادتونه يك بار اومدم و اينجا يه وصيت نامه برا خودم نوشتم؟!
يادتونه يه جاي وصيتم گفته بودم بعد از مرگم به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند من به آن مشكوكم؟!
يادتونه ؟!
الان چند وقته كه خيلي به روحم مشكوك شدم شما جايي رو ميشناسين كه بتونم اونجا روحم رو بررسي كنم؟!
پيش وجدان و عقلمم رفتم ولي از دست هيچ كدوم كاري بر نيومد!
روحم بد جوري مشكوك شده نميدونم چرا ولي من اين جوري حس مي كنم!
كاشكي ميشد روحم رو جراحي كنم! امروز خيلي جدي رو كردم به حضرت پدر و پرسيدم شما ميتونين روح آدم ها رو جراحي كنين اولش متوجه نشد چي گفتم داشت روزنامه ميخوند خيلي جدي گفت بايد عكس و اسكن و MRI اش رو ببينم منم فقط سرم و تكون دادم و گفتم اهوم!!!
ولي بعد انگار يك هو فهميدن كه من چي گفتم اين امر هم كاملا مشخص بود جون سرشون رو از رو روزنامه بلند كردن و خيلي جدي ازم پرسيدن گفتي كجا رو؟!!!!!!!!!!!
منم دوباره با بي تفاوتي شونه هامو انداختم بالا و گفتم روح آدم ها رو...
ايشون هم يكم مكس كردن گفتن اگه داري جدي صحبت ميكني من نميتونم اين جراحي رو انجام بدم ولي شايد مادري بتونه!!!
من هم رفتم پيش مادري و ازش پرسيدم شما ميتونين روح رو جراحي كنين؟!
ايشون هم گفتن: اگه منظورت درمانه از نوع تخصصم معلومه كه كارم درمان روان هستش اگه كسي همچين مشكلي داره بگو بياد مطب!!!
منم گفتم نه فقط ميخواستم بدونم!
من روانم مشكلي نداره روحمه كه مشكوك شده! مشكوك شده ولي فكر نكنم مشكلي داشته باشه!
آخه حس ميكنم ايليا سابق نيست آخه حس ميكنم مريض شده درست كارش رو انجام نمي ده ايليناز جون قشنگم كه ميگفت شايد خوابيده صداش كن و باهاش حرف بزن شايد هم اين كار رو كردم...
پ.ن: متن فوق كاملا جدي هست درسته لحنش شوخي بود ولي كاملا جدي حرف زدم من به روحم مشكوكم!
پ.ن: همونطور كه گفتم سوالم از حضرت پدر و مادري جدي بود اما فكر كنم كه اونا يا حداقل مادري حرفم و شوخي تلقي كرده باشه! ولي اين سوالي بود كه كودك درونم ازم پرسيد و منم عينا از اونا پرسيدم!
پ.ن: به يك روح شناس (خوب توجه كنين روح شناس نه روانشناس و روان پزشك) مجرب نيازمندم!
پ.ن: خيلي دوستون دارم باز هم به من سر بزنين و نظر بذارين.
سلام چطوري؟!
امروز اينجا هوا بد گرفته ابريه ابري كيپ به كيپ آسمون ابره يه هواي دلگير كه آدم دلش ميخواد يه كاپ كافي برداره بره بشينه رو تراس و زل بزنه به افق و به هيچ چيز خاصي فكر نكنه و بذاره فكر ها خودشون بيان و برن ...
الان چند وقته كه دارم بلاگ چند نفر رو ميخونم كه فكر ميكنن ترشيدن نمي دونم چرا اين فكر رو ميكنن و اصلا اين فرهنگ غلط از كجا نشات ميگيره چرا بايد به يه خانمي كه ازدواج نكرده ميگن پير دختر يا ترشيده اصلا سن پير دختري چند ساله اصلا چنين چيزي وجود داره؟!
راستش شايد يكي از دلايلي كه اين قضيه بوجود اومد و باعث شد خيلي از خانوم ها بدن همسر بمونن فرهنگ نا صحيح جامعه ما باشه كه معتقده حتما آقا بايد بره خاستگاري يك خانم و ديگري فرهنگشون در مورد تنها بودن يك نفره مگه ايرادي داره كه يكي بخواد تا آخر عمر ازدواج نكه؟!
خب يكي از اينا ايليناز جون ناز من هستش ايشون معتقدا كه دختر در 2 صورت ازدواج ميكنه يا پول بخواد يا شهرت حالا ايشون كه هر دوتاي اين ها رو داره پس دليلي براي ازدواج نميبينه!!!
فكر ميكنم اين رو يك بار ديگه هم عرض كرده بودم در كل خيلي ذهنم مشغول اين قضيه پير دختري شدم و بعدا به تفصيل در موردش صحبت ميكنم فعلا هم خوشحال ميشم شما نظرهاتون رو در اين مورد بگين
پ.ن: جتما نظرتون رو در اين مورد بهم بگين خيلي برام مهمه!
پ.ن: مشكل من و يكي كه خيلي به هم ميپريديم هم به سلامتي رفع شد و سوء تفاهم ها از بين رفت.
پ.ن: باز هم به من سر بزنين و نظر بذارين.
پ.ن: برا همه دعا كنين و همچنين براي من...
پ.ن: به قول يكي بد به اين پينوشت ها عادت كردم!!!
سلام چطوري؟!
امروز 25 اسفند ماه هستش يعني سالروز تولد يكي از مفاخر ادبيات ايران بانو پروين اعتصامي .
امروز 100 امين سالروز تولد اين بانوي گرامي هست پس من هم بهتر ديدم كه امروز هميه پست رو به ايشون اختصاص بدم كه انصافا بهترين كار هم همينه.
از روزگاران پيش تا كنونو همواره در طي قرون و اعصار زبان فارسي شاهد بازيگران ماهري بود كه با آن راز و نياز مي كردند گويندگاني كه با تبحر و استادي خاص شيريني اين زبان را دو چندان و بلكه صد چندان مي كردند شعرائي كه با مهارت كلمات زيباي فارسي را زيباتر بر دل جمله مي نشاندند و اين گروه كه سر چشمه اش بر همگان پوشيده است انتهايي نيز ندارند؛ اما در ميان اين شعرا كمتر چشممان به ديدار شاعره اي روشن بود و يا اگر هم بود آنچنان جلوه اي نداشت كه ارزش ماندن در تاريخ را داشته باشد و در انظار عامه مردم جلوه گر باشد اما پروين اعتصامي اين طلسم را شكست و به عنوان يك زن در عرصه شعر و شاعري تاخت و چه زيبا تاخت زني كه تا كنون تنها يكي از مهره هاي شعر شعرا بود خود نيز شعر گفت و چه زيبا گفت از دردهاي اجتماع و چه زيبا گفت از كاستي هاي بشر و اين گوينده و سراينده اختر چرخ فلك پروين بود.
وي در سال 1285 هجري شمسي در شهر تبريز ديده به جهان گشود، او در خانواده اي آشنا با علم و فرهنگ و ادب بدنيا آمد و تحت نظر پدري مدير و مدبر و اديب پرورش يافت پدرش يوسف اعتصامي آشتياني ملقب به اعتصام الملك از ادباي زمان خود بود كه در فنون بسياري از جمله بزرگان زمان خويش محسوب مي شد، وي نويسنده اي توانا اديبي محقق و محققي كتابشناس و روزنامه نگاري خوش ذوق بود كه به هنر خطاطي نيز آشنا بود و همچنين زبان هاي عربي، تركي، فرانسه آشنا بود و در زبان عربي نويسنده اي قوي بود.
پدر پروين در زمان توجواني و جواني او مجله بهار را سرپرستي مي كرد كه براي اولين بار اشعار پروين را نيز در همان مجله به نقد گذاشت.
در اينكه پروين خود داراي ذوق و قريحه بسيار خوبي بود اما وجود استاد بزرگي چون پدرش توفيق او را دوچندان كرد.
دهخدا درباره پروين مي گويد: « قصائد وي غالبا به شيوه اشعار ناصر خسرو و نزديك به شيوه بيان سنائي مي باشد و نشانه هايي از شعر مسعود سعد در آن موج مي زند، قطعاتش از تاثير كلام انوري خالي نيست و مثنوياتش ياد آور نظامي و مولانا و سعدي مي باشد»
اين دست كه گشته است پرچين
بوده است چون شاخه اي برومند
شايد كه به بزمگاه فرعون
پيموده و داده ساغري چند
اشعار پروين غالبا اجتماعي و اخلاقي و تربيتي است و از دردها و رنج هاي اجتماعي خبر مي دهد و از لحاظ سبك و سياق بيشتر به شعراي قديم چون ناصرخسرو، دقيقي، سنائي،سعدي و خاقاني وابستگي و شباهت دارد.
پروين در سال 1313 با پسر عمويش ازدواج كرد و به اقامتگاه وي كرمانشاه رفت ولي يكسال بعد رسما از شوهرش جدا شد و تنها گلايه اي چند بزبان شعر از او شنيده شد.
اي تو ز جمعيت و گلزار چه ديدي
جز سرزنش و بد سري خار چه ديدي
اي لعل دل افروز تو با اين همه پرتو
جز مشتري سفله به بازار چه ديدي
رفتي به چمن ليك قفس گشت نصيبت
غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي
پروين سر انجام در نوروز 1320 بدون هيچ عارضه قلبي بيمار گشت و بستري شد و ديگر از اين بستر برنخاست او را در كنار پدرش و در مقبره خانوادگي ايشان در قم به خاك سپردند و مي گويند بيماري اش حصبه بود و اشعار خود را بر سنگ مزارش نقش بستند.
اينكه خاك سيهش بالين است
اختر چرخ فلك پروين است
گرچه جز تلخي از ايام نديد
هر چه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و ياسين است
دوستان به كه ز وي ياد كنند
دل بي دوست غمگين است
خاك در ديده بسي جان فرساست
سنگ بر سينه بسي سنگين است
بيند اين بستر و عبرت گيرد
هركه را چشم حقيقت بين است
هركه باشي و ز هرجا برسي
آخرين منزل هستي اين است
اندر آن جا كه قضا حمله كند
چاره تسليم و ادب تمكين است
زادن و كشتن و پنهان كردن
دهر را رسم و ره ديرين است
خرم آن كس كه درين محنت گاه
خاطري را سبب و تسكين است
پ.ن: امروز به دليل اين پست شايد پست ديگه اي ننويسم!
پ.ن: قراره مشكلات بين من و يكي حل بشه!
پ.ن: باز هم به من سر بزنين و برام كامنت بذارين.
پ.ن: برام دعا كنين مرسي عزيزم
سلام چطوري؟!
ديشب چهارشنبه سوري بود ولي نمي دونم چرا ملت فكر كردن تو چهارشنبه سوري بايد يه جنگ با نيروي انتظامي راه بندازن و شهداشم تير هاي چراغ برق و ماشين هاي مردم گذري و شيشه هاي پنجره ها و در ديوار شهر باشه آخرش هم يه سري كه لباسه به قول نظامي ها پلنگي پوشيده بودن و نقاب زده بودن با چوب و چماق و مشت و لگد بيوفتن به جون بچه هاي مردم و زن و مرد هم حاليشون نشه!!!
اين يعني همون جامعه فرهنگي ديگه مگه نه؟!
راستي جامعه بدون خشونت هميناست ديگه ها؟!
حكومت نظامي يعني اين كه خيابون ها رو ببندن و ورود و خروج و تردد تو شهر و شهرك ممنوعه ديگه مگه نه؟!
ديشب حس حكومت نظامي رو داشتم فكر كن!!!!
راستي شما چماق دار هاي تاريخ رو ميشناسين؟! اگه نميشناسين برين يكم كتاب هاي تاريخي بخونين باهاشون آشنا ميشين !!! يا اگه ديشب ميرفتين تو خيابون يك فيلم پخش زنده ازشون ميديدن!!!
من كه فكر كنم چماق دار ها مثل اصحاب كهف خوابيده بودن ديشب يك هو بيدار شدن!!!
راستي كار آمبولانس مگه جا به جا كردن بيمار ها نيست؟!!! اين چيزيه كه امروز حضرت پدر با اون همه سابقه خدمت در وزارت خونه و نظام پزشكي هم تاييد كردند ولي نمي دونم چرا ديشب آمبولانس ها هم مسئول بستن خيابون ها شده بودن!!! اين حرفايي كه ميزنم همه مستندن و از همشون عكس دارم!!!
راستي شما فيلم 300 رو ديدين؟! نه؟! ايرادي نداره اگه ديشب ميرفتين تو خيابون حتما با بازيگراش آشنا ميشدين پس مثل من بيخود نرين اون برگه اعتراض رو امضا نكنين!!!
ديشب به اونا حق دادم كه يه همچين فيلمي بسازن!!!
راستي مگه چهارشنبه سوري يه آيين قديمي و سنتي نيست؟! مگه نه اين كه مسئولين قشنگ (نيش و كنايه) ما همش نميگن كه بايد به سنن قديم احترام گذاشت و آوردشون سر كار پس چرا ديشب اينجا جنگ بود؟!
راستي من ديشب حس حضرت پدر رو موقع جنگ حس كردم همچنين انقلاب رو هم خوب شناختم!!!
فكر كن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ديشب يكي از دوستام تو ويلاشون مهموني داشت من و ايليناز جون نازم هم دعوت بوديم ولي حسش نبود و نرفتيم امروز صبح شنيدم همه رو گرفتن بردن باباي دوستمم اومد بهشون پول داد همه رو ول كردن!!!
يه وقت فكر بد نكنين اصلا رشوه نبود شيريني آزاديشون بود!!!
تو مملكت اسلامي هم مگه كسي رشوه ميگيره نه زبونت رو گاز بگير و اينقدر فشار بده تا كنده شه وگرنه خودشون ميان برات ميكنن!!!
مي دوني از چي بيشتر حرصم گرفته بود؟! از اينكه ديروز غروب دمه در خزرشهر نيرو انتظامي ايستاده بود بعد هم نگهبان نمي خواست راهمون بده تو مردتيكه ما رو خوب ميشناسه و ميدونه مالكيم ولي راه نمي داد وقتي هم كارت در آورديم باز هم نمي خواست راه بده تا اينكه ايليناز پياده شد رفت شروع به داد و بيداد كرد تا راهمون دادن!!! ولي اونجا زياد خبري نبود بابل بيشتر بود آخه من برا يه كاري برگشتم بابل و ديدم چه خبره اتفاقا از بابل هم آن شدم و خبر ها رو مخابره هم كردم!!!
در كل جامعه متمدن و بدون خشونت كه ميگن ما هستيم ها!!!
حقوق بشر هم كه اصلا يعني ايران!!!
پ.ن: نميدونم ديگه چي بگم!!!
پ.ن: به مملكتتون افتخار كنين و اصلا هم به ديشب كاري نداشته باشين خواهش ميكنم؛ اين يه خواهش جدي هست آخه ديشب يه اتفاق مسخره بود كه هر جاي دنيا پيش مياد مهم ايران كه بايد ازش خوب دفاع كينم!
پ.ن: ديشب هرچي بود گذشت مهم انرژي هسته اي هستش كه حق مسلم ماست به كسي هم ربطي نداره فقط اين سهم من و از اورانيوم بدين ميخوام برم باهاش يه ترقه كوچولو به اسم بمب اتم بسازم سال ديگه ديشب بتركونمش بچه ها حال كنن!!!
پ.ن: ولي خداييش ديشب اگه نيرو انتظامي دخالت نميكرد خيلي خراب كاري به بار ميومد ولي ديگه دخالت هم داريم تا دخالت!!!
پ.ن: متن من اصلا سياسي نيست خوب؟!!!!!!!!!!
پ.ن: فقط جنبه طنز داشت يه وقت فكر بد نكنين!
پ.ن: برام دعا كنين خب؟!
سلام چطوري؟!
روز نوشته دست نوشته يا هر اسمه ديگه اي كه ميشه بهش گفت ديگه از اين كار هم كلافه هستم چقدر بنويسم و كسي نظر ننويسه چقدر بگم و همه ساكت باشه نمي دونستم بلاگ نويسي هم شده مثل اين جلسات سخنراني مسخره اي كه آخرش همه شروع به خميازه كشيدن ميكنن و اگه سخنران هم خجالت نكشه اين كار رو انجام ميده!!!
از اين جلساتي كه آخرش همه وقتي دارن ميان بيرون ميگن مسخره بود!!!
البته در اين كه بلاگ كوچولي من مسخره ست شكي نيست خودم هم كه دارم به اين موضوع اعتراف ميكنم...
ميخوام يه مدتي برم و با خودم خلوت كنم مثل هميشه برم يه جايي كه تلفن نباشه، پس اينترنتي هم نيست موبايل هم آنتن نده تلوزيوني هم نباشه راديو هم ايضا اصلا برق نباشه هيچي هم نميخوام با خودم ببرم دلم هواي كوه رو كرده برم و اينقدر توش داد بزنم تا سبك شم و وقتي دارم بر ميگردم صدام شده باشه مثل صداي جوجه خروس بعد هم بيام برم تو جام تا چند روز بخوابم يه خواب راحت و طولاني و سنگين از اون خواب ها كه قبلش هيچ دلواپسي نباشه و بعدشم ايضا دلم يه خواب راحت و بي دغده و استرس ميخواد دلم يه شب آروم و بدون دلتنگي ميخواد دلم يه خانواده كامل و هميشگي ميخواد كه حداقل شباشون مال خودشون باشه نه واسه مريضاي مادر و پدر خانواده و مشكلات كارخونه و كارگاه دلم يه سري دوست صميمي ميخواد كه وقتي از دلتنگي هام ميگم و از غم و غصه هام نگن بابا مگه تو هم درد داري كه نگن مثل اينكه خيلي خوشي داري كه نگن گرسنگي نكشيدي كه عاشق شدي ولي ميخوام اعتراف كنم كه تو زندگي به جز حضرت پدر و مادري و ايليناز جون قشنگم عاشق هيچكي ديگه نشدم!!!
دلم ميخواد منم مثل سهراب و هم زبان مردم عادي بگم دل خوش سيري چند!!!
دلم ميخواد برا يك بار هم شده طعم قند و شكر كوپني رو هم بچشم ( ببخشيد یارانه اي نه كوپني )
راستي يه زندگي كارمندي چه جوريه؟!
دلم ميخواد دوباره برم كلاس اول و بچپم تو يكي از اين سرويس مدرسه ها كه 10 تا دانش آموز ابتدايي توشن و برم يه مدرسه دولتي دلم ميخواد وقتي رفتم راهنمايي خودم برم مدرسه و سوار اتوبوس بشم راستي اتوبوس درون شهري چه طعمي داره من تا حالا سوار نشدم!!!
هميشه يه حس ترس در مواجهه با جامعه داشتم و دارم شايد هم اين ترس از بچگي هام باقي مونده باشه نميدونم خيلي كلافه ام ...
دلم ميخواد وقتي از دانشكاه دارم برميگردم با يه بغل كتاب تو دستم بپرم تو اتوبوس و برم تا ايستگاه مقصدم كه احيانا نزديك ساختمون خوابگاه ولي حيف خوابگاه دانشگاه ما درست پشت دانشگاه ست تازه منم كه خوابگاهي نيستم كه حسرت دوري و نزديكيش و بخورم دلم ميخواد يه آدم مثل بقيه بشم شايد اينجوري بين خودشون قبولم كنن شايد به يه چشم ديگه اي نگاهم نكنن نمي دونم دلم خيلي چيزاي ديگه هم ميخواد كه الان اصلا حس نوشتنش رو ندارم از همه بيشتر هم دلم يه خانواده ميخواد كه هوا كه تاريك شد همه دور هم جمع شن و براي هم باشن نه اينكه تازه بعد از مطب يه سر برن بيمارستان و بعد هم باشگاه و آرايشگاه و ...
دلم يه خانواده ميخواد آخه خيلي دلم واسه حضرت پدر و مادري و ايليناز جون قشنگم تنگ شده ...
پ.ن: دلم گرفته بود شروع كردم به چرند و پرند نوشتن!
پ.ن: راستي ايليناز الان تو راه داره میاد شمال قول هم داد که تا آخر تعطیلات نره تهران...
پ.ن: راستی امروز چهارشنبه سوری هستش از ایلیناز جون هم قول گرفتم با هم بریم خزر شهر آتیش بازی![]()
پ.ن: دوستون دارم باز هم به من سر بزنين و نظر بذارين.
پ.ن: برام دعا كنين...
سلام چطوري؟!
امروز صبح زود بيدار شدم رفتم دانشگاه ميخواستم زود برسم بخاطر همينم سيبمم با خودم بردم نمي دونم اين همه عجله براي چي بود آخه من هيچ وقت عادت ندارم كلاس هاي قبل عيد ترم بهار رو برم!!!
ولي امروز عجله داشتم و بخاطر همينم سيبم و با خودم بردم راستي من هميشه حسرت گاز زدن به سيب رو ميخورم نمي دونم چرا ولي هيچ وقت نتونستم يه گاز گنده به يه سيب سالم قاچ نشده بزنم به حدي كه صداي سيب در بياد امروز هم نتونستم به سيب زرد قشنگم گاز بزنم به خاطر همين يه چاقو از رو ميز برداشتم و با خودم بردم وقتي رسيدم دانشگاه تازه ميخواستم اولين برش سيبم رو بخورم كه يكي از بچه ها اومد و بهم گفت بابا سوسول اينم كلاس گذاشتن جديده؟!!!!!!!!
ولي من كه هيچ وقت اهل قيافه گرفتن و كلاس گذاشتن نبودم!
بعد هم گفت آره ديگه بچه مايه داري و بايد هم اين قرتي بازي ها رو در بياري بابا سيب و گاز بزن و خاكي باش...
بعد از شنيدن اين جمله حالم يه جوري شد خب من هيچ وقت نتونستم به يه سيب گاز بزنم و يه تيكه ازش جدا كنم و به قول اون دوستم خاكي باشم!!!
مقصر هم من نيستم اوايل بخاطر معالجه دندونم بود بعد هم شايد ترس باشه و ضعيف بودن خودم نمي دونم ولي...
راستش ديگه خسته شدم از اين همه متلك خب هركي هم باشه خسته ميشه من هيچ وقت برا هيچكي قيافه نگرفتم پس چرا بيخود به اين كار محكومم ميكنين؟!
بابا منم يكي هستم مثل شما آره من ميتونم با اسكناس هاي به قول یکی بو گندوي بابام خيلي چيزا بخرم ولي...
ديشب داشتم بلاگ یکی رو ميخوندم يه جمله قشنگ داشت اون گفته بود:
چرا محبت خریدنی نیست؟! با پول فقط می شه گریه های پنهونی شبانه را خرید…
راستش حق با اونه كاملا هم حق با اونه خسته شدم ميخوام برم يه جايي كه هيچكي من و نشناسه يه جايي كه همه از من فقط بدونن كه اسمم ايلياست حتي دلم نمي خواد كسي فاميليم رو بدونه راستش ديگه خسته شدم امروز با پدر صحبت كردم كه ميخوام خوابگاه بگيرم ميخوام برم تو خوابگاه زندگي كنم شايد من و بين خودشون قبول كنن شايد من و ايليا ببينن نه يه گاوصندوق يا يه كارت عابر بانك!!!
شايد قبول كنن كه من هم يكي مثل خودشونم با اين تفاوت كه شايد رقم هاي حساب بانكي من يكم بيشتر از اوناست ولي من هم مثل اونا به محبت و به دوستي احتياج دارم!!!
تنها دوست خوبم تو دانشگاه پويا بود كه اونم انتقالي گرفت از بابل رفت تهران يعني با يكي جاش رو عوض كرد و بهش پول داد تا بتونه جاش رو عوض كنه اون هم مثل من بود هميشه با همين چيزا مشكل داشت...
خيلي دلم گرفته خيلي تنهام كاشكي بتونم با بچه ها اخت شم درسته با خيلي هاون دوستم ولي هيچ كدوم باهام اخت نميشن كاشكي من و بين خودشون قبول كنن!!!
پ.ن: پويا جون امروز واقعا جاي خاليت رو تو دانشگاه حس كردم!
پ.ن: به نظرتون در مورد خوابگاه گرفتن تصميم درسته و ميتونم با بچه ها اخت بشم؟!
پ.ن: امروز ياد شعر سهراب افتادم اونجا كه ميگه: قايقي خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از اين خاك غريب...
پ.ن: خيلي دوستون دارم باز هم به من سر بزنين و برام كامنت بذارين.
پ.ن: برام دعا كنين...
سلام چطوري؟!
امروز 19 اسفنده ديگه زمستون تموم شد همش 10 روز از عمرش باقي مونده كه اونم چيزي نيست درست شده مثل اين بيمارهايي كه بيماري لاعلاج دارن و آخرين روز هاي عمرشون رو دارن سپري ميكنن با اين تفاوت كه زمستون ميدونه سال ديگه باز هم به دنيا مياد چقدر قشنگ لحظه مرگ زمستان درست زمان تولد بهار هست بهاري كه با تولدش همه خوشحال ميشن جشن ميگيرن و شادي ميكنن با اينكه ميدونن عمرش كوتاه و 93 روز بعد بهار هم مميره ولي بهار هم باز به دنيا مياد!
راستش رو بخواين ما آدم ها هم شايد درست همون لحظه كه به دنيا مياييم يكي بميره و باز هم بعد از چند سال دوباره زنده ميشيم ولي تفاوت اين زنده شدن با زنده شدن فصول اينه كه ما وقتي دوباره زنده ميشيم عمر جاودانه ميگيريم ولي اونا نه اونا همش در حال مرگ و زندگي هستن و اينقدر تو اين چرخه درگير هستن كه نميتونن نتيجه كاراشون رو ببينن ولي ما وقتي دوباره متولد ميشيم نتيجه همه كارهامون رو ميبينيم پس بايد سعي كنيم كه كارهامون رو به بهترين شكل انجام بديم تا بهترين نتيجه رو بگيريم نميخوام درس بينش بدم و مثل اين اساتيد از خود راضي معارف حرف بزنم ولي با ديدن تغيير فصول هميشه ياد اين قضيه ميوفتم شايد دليل تغيير فصول از جانب حضرت منان هم همين باشه مگه نه؟!
البته هميشه با تغيير فصل ياد حساسيتمم ميوفتم كه شديد ميشه اين هم شايد امتحاني از جانب يزدان پاك باشه!
راستش الان چند روزه كه بد دلم گرفته اون چرا ها هم كه هنوز دست از سرم برنداشتن حالمم هنوز خوب نشده نميدونم چيه ولي اميدوارم كه زودتر خوب شم!
پ.ن: امروز خيلي دلم گرفته خاطر همين نتوستم زياد براتون بنويسم حالمم زياد خوب نيست.
پ.ن: براي حالم دعا كنين خب؟!
پ.ن: خيلي دوستون دارم باز هم به من سر بزنين چون وقتي نميبينمتون دلم براتون يه ريزه ميشه.
پ.ن: راستي به حرفام يكم فكر كنين نظر هم يادتون نره خب؟! مرسي...
سلام چطوري؟!
ديروز مثلا جشن نيكوكاري بود، ه مثلا هم مردم رفتن به نيازمندان كمك كردن ولي...
راستش ميخوام بگم ولي چي اما ميترسم باز هم به يه سري بر بخوره و از دستم شاكي شن و خر بيارو باقالي بار كن اما من كه آب از سرم گذشته هر كاري كنم يه عده از دستم شاكي ميشن پس حرفم رو ميزنم!
ولي تا اونجا كه من ديدم خيلي از صندوق ها خالي بود شايد باورتون نشه ولي من مدرك دارم هم فيلم هم عكس كه خيلي از صندوق ها خالي بود و عده اي از مردم هم كه كمك كردن هرچي بار خراب و داغون و دست دوم تو خونه هاشون داشتن رو كادو ميكردن و مياوردن ميدادن كه به قول خودشون كمك كنن!!!
راستش رو بخواين وقتي اين صحنه ها رو ميديدم يه سوال تو ذهنم بوجود اومد اين كه اينا خودشون حاضرن همسايه اشون لباس و كفش كهنه بچه اش رو بده به بچه اينا؟!!!
يا اينكه حاضرن تن بچه اشون لباس دست دوم ديگران رو بكنن؟!!
يقينا نه پس چرا چيزي رو كه برا خودشون نميپسندن واسه ديگران ميپسندن مگه چه فرقي با هم دارن همه آدم هستن همه ايراني هستن و همشهري و هم وطن پس چرا اين كار رو ميكنن؟! درسته اونا احتياج دارن ولي اين خيلي زشته كه ما وسايل كهنه خودمون رو بهشون بديم با اين كار ما داريم هم به اونا و از اونا بيشتر به خودمون توهين ميكنيم اين كار ما مثل تف سر بالاست!!
راستش همه مقصرا هم ما هم مسئولين نمونه بارزش هم اينه كه شهرداري تهران بزرگ كه پايتخت و به اصطلاح الگوي شهراي ديگه هم هست در يك حركت توهين آميز تنه در و ديوار و تيرهاي چراغ برق شهر پارچه زده كه اجناس دست دوم و به درد نخور خونه تون رو بدين ما ميديم به نيازمندان اين يعني چيزايي كه ميخواين دور بريزين رو نريزين يه تماس با ما بگيرين ما ميديمشون به مستمندان آخي چه انسان دوستانه آدم دلش كباب ميشه واسه اين مسئولين هم درد!!!
ولي يه سوال به نظر شما اينا با اين كارشون به انسان هاي محترم مستمند توهين نكردن؟!!!
اين كار اينا زير سوال بردن شخصيت والاي نيازمندان هموطن هستش....
راستش مي خوام بدونم هيچ كدوم از اين مسئولين حاضرن گاز كهنه يا ماشين لباسشويي اوراق يكي ديگه رو ببرن تو خونه هاشون ازش استفاده كنن؟!
آقاي قاليباف آيا شما حاضرين صندلي تيكه پاره شده يكي ديگه رو ببرين براي بچه هاتون؟!!
آقايون شهردار ديگه شما چطور؟!!!!
يقينان نه چون هيچكي دلش نميخواد اين كار رو بكنه ميخواد؟!!
پس چرا با احساسات و شخصيت ديگران بازي ميكنين چرا اينقدر قشر محترم مستمند رو پايين ميارين به خدا اينا هم مثل ما هستن هموطن هم ميهن اينا ايراني هستن آريايي هستن!!!
آهاي هموطن اينا هم مثل تو هستن اينا هم از اعضاي پيكر تو هستن تويي كه سنگ ايران و ايراني رو به سينه ميزني اينا هم ايراني هستن و از بچه هاي ايرانن...
يك لحظه خودتون رو بذارين جاي اونا اونوقت متوجه ميشين چي ميگم وقتي ميبينين يكي لباس كهنه هاي بچه اش رو داد تا تو تن بچه ات بكني وقتي ميبيني با هوار هوار كردن اين كه همشهريان عزيز لوازم دور ريختني تون رو بدين به ما تا بديم به مستمندان دارن با آبروي شما بازي ميكنن يعني چي !
يعني چي يك عمر صورتت رو با سيلي سرخ كني اونوقت به همين راحتي قلبت رو بشكنن!
خواهش ميكنم به حرفام فكر كنين حتي براي چند لحظه به خدا چيز زيادي رو از دست نميدين...
پ.ن: متن من اصلا جنبه سياسي نداره!
پ.ن: يك بار ديگه خواهش ميكنم به حرفام فكر كنين.
پ.ن: هر روز جشن نيكوكاري هست نه ديروز و هر سال ديروز!!!
پ.ن: خيلي دوستون دارم باز هم به من سر بزنين و برام نظر بذارين خب؟! مرسي
پ.ن: ديروز وقتي اون صحنه ها رو ميديدم خيلي ناراحت ميشدم بخاطر همينم امروز اومدم اينا رو نوشنم.
پ.ن: راستي برام دعا كنين...
سلام چطوري؟!
امروز بعد از كلي نق زدن ميخوام سعي كنم كه نق نزنم و يكم حرف بزنم...
ديشب ايليناز جون مهربونم اومد پيشم خيلي با هم حرف زديم منم قضيه چرا هايي كه تو ذهنم بود رو براش گفتم اولش كلي خنديد بعد هم گفت كه دليل خنده هاش هم اين بود كه درست 10 سال پيش كه هم سن الان من بود همش اين چرا ها تو ذهنش بود و اونم با اونا درگير بود بعد هم گفت زياد محلشون نذارم تا خودشون خسته شن و برن!!!
بعد هم امروز صبح رفتيم كارخونه ميل گرد اونجا بود كه تصميم نهاييم رو در مورد پيشنهاد كارا گرفتم و بهش گفتم كه من كار كارخونه رو قبول ميكنم در مورد كاراي دفتر تهران هم باهاش همكاري ميكنم و كمكش ميكنم همون طور كه تا الان اين كار رو ميكردم ولي يه شرط هم گذاشتم اونم اينه كه من نمي تونم هر روز برم كارخونه فقط نظارت ميكنم و در مورد قبول كل مسئوليت ها يكم ديگه صبر ميكنم و بهش خبر ميدم آخه ميخوام ببينم كه اوضاع چي جوري هست و ميتونم از پس مسئوليتش بر بيام يا نه!
راستش رو بخواين اصلا نمي خواستم اينا رو بگم من اومدم كه بگم ...
هيچي بيخيال !!!
پ.ن: از اول كه اومدم با خودم درگير بودم كه اون چيزايي كه ميخواستم بگم رو بگم ولي نشد!
پ.ن: خيلي دوستون دارم آخه شما دوستاي نديده و نشناخته من هستين.
پ.ن: برام خيلي دعا كنين خب؟!
پ.ن: برا اين مسئوليتي هم كه الان قبول كردم هم دعا كنين كه توش موفق بشم.
سلام چطوري؟!
اوضاع من رو ميبينين؟! تو اين حال و هوا هم ول كن ندارم از بس خوش شانسم!!!
بابا ولم كنين ميخوام به درد خودم بميرم همش حرفاي تكراري همش گيراي مسخره ملت همش دوري از خانواده!
خسته شدم ديگه... آره اصلا كم آوردم آره من ترسو ام كم آوردم ولم كنين...
فافا جان من هم الان ديگه دل و دماغ بحث ندارم بخاطر همينم خيلي ساكت ميام و ميرم مثل خيلي ها كه همين كار رو با بلاگ كوچولوي من مبكنن...
ولي يه سوال در مورد مادري چي رو ميتونين درك كنين؟!! هان؟!!
تا حالا شده پيششون زندگي كنين ولي ازشون جدا باشين؟!
شده صبح قبل از اينكه از خواب بيدار بشين ببينين رفته شبم بعد از اينكه خوابيدين بياد؟! شده زنگ بزنين بگه الان تو مطب مريض دارم الان باشگاه هستم تمرين دارم الان آرايشگاهم بعدا؟!
مگه من چه فرقي با مريضاشن دارم بايد اعتراف كنم كه به مريضاشون حسادت ميكنم!!!!
از دست اين همشهري هاي شما هم كه ديگه نمي دونم چي بگم بابا نا سلامتي من اينجا غريبم يكم هواي من و داشته باشين بهتره نه اينكه هر روز برين زير آبم رو بزنين آخه به شما چه دوست ايليناز جونم 2_3 روز مهمون من هستش اگه يه جو مغز داشتين و به سنش نگاه ميكردين اين چرنديات رو در نمي آوردين كه مامور بياد در خونه!!!!
ديگه خسته شدم ميخوام به همه چيز گير بدم ديشب تا صبح اون چرا ها خوردنم!!!
آره تا صبح هي چرا ميومد تو سرم هي من هلش ميدادم بيرون!!!
اه اين هوا هم كه ديپرس بودن آدم رو بيشتر ميكنه همچين كيپ به كيپ آسمون ابره كه آدم احساس خفگي ميكنه!!!!
دلم برا حضرت پدر و مادري نازم و ايليناز جون مهربونم تنگ شده!!!
امروز چهارشنبه ست ايليناز جونم گفته امشب مياد پيشم مادري اينا هم فردا ميان خيلي دلم براشون تنگه...![]()
![]()
پ.ن: سگ شدم از صبح ميخوام به همه بپرم يه سرم رفتم دانشگاه از نگهبان تا دانشجو و استاد به همه پريدم!!!
پ.ن: خب دلم گرفته خيلي به خانوادم احتياج دارم مخصوصا الان كه حالم بده...
پ.ن: خيلي دوستون دارم خواهش ميكنم تنهام نذارين...
پ.ن: برام دعا كنين خب؟! مرسي
...
چرا همش اولش ميگم سلام چطوري؟! چرا همش بايد هي منتظر باشم كه يكي بياد نظر بده تا من خوشحال بشم؟! اصلا چرا من اومدم بلاگر شدم؟!
چرا ميون اين همه آدم من بايد پرولاكس دريچه ميترال بگيرم؟! چرا بين اين همه آدم من بايد جزو استثناء هاي تك كليه بشم كه حالا كه دوچاره مرض مسخره خون ادراري ميشم همه تنشون بلرزه؟! چرا همه ميان به من گير ميدن؟! چرا تو اين همه دانشجو كه به اجبار و بخاطر اينكه رتبه اشون نميرسيد مني كه از علاقه و با اينكه رتبه ام به تهران ميخورد اومدم شهرستان بايد با شهرستاني ها مشكل داشته باشم؟! چرا هركي از راه ميرسه ميخواد يه اولش يه حالي از من بگيره؟! به خدا من هيزم فروش نيستم چرا همه فكر ميكنن من هيزم تر بهشون فروختم؟! چرا من الان حدود 12 روز كه بايد حالم بد باشه؟! چرا من با هر بار تغيير فصل بايد حساسيت مسخره ام پيش بياد و حالم بد شه؟! چرا تو دانشگاه همه به يه ديد ديگه به من نگاه ميكنن؟! چرا خدا اينقدر به من لطف داره؟! (خدايا خيلي دوست دارم) چرا ايليناز جونم بايد باز حالش ب شه؟! چرا همش همه بايد به من بگن مرفه بي درد و منم هيچي بهشون نگم؟! چرا من بايد به دنيا ميومدم كه اين همه عذاب بكشم؟! چرا رسول ملاقلي پور عزيز من بايد ميمرد؟! چا الا 2 روز حس ميكنم كه ايليناز جونم مثل قديم دوستم نداره؟! چرا الان كه اينقدر به مادري و حضرت پدر احتياج دارم هيچكدوم پيشم نيستن؟!
چرا...
چرا...
چرا...
پ.ن: ببخشيد امروز خيلي حالم بد بود !
پ.ن: چند وقته كه اين چرا ها و خيلي چراي ديگه داره ميخوردم!
پ.ن: دلم براي مادري نازم تنگ شده.![]()
پ.ن: خيلي منتظر بودم برام نظر بذارين ولي خيليا اين كار و نكردن!
پ.ن: نمايشگاه ماهي ها خيلي خوب بود مخصوصا عكس ماهي هاي زنده اش خيي به من روحيه داد!
پ.ن: خيلي دوستون دارم...![]()
پ.ن: برام حتما دعا كنين خب؟! مرسي ![]()
سلام چطوري؟!
اين طور كه بوش مياد امسال از اون سالهاي كثيف كاري و گل بازي هستش آخه يه نگاه سر سري كه به خيابون هاي شهر ها بندازين متوجه ميشين كه منظورم چيه حالا من از وضع همه شهر ها خبر ندارم ولي اين چند تا شهري رو كه دارم ميبينم اينجوري به نظر ميرسه كه امسال از اون سال هاي گل بازي هست و اينا!!!
مثلا همين خيابون پهلوي رو ببينين يكي از اين كاراي خركي ديگه يك هو اومدن پياده رو هاي سر تا تهش رو نوسازي كنن كه خودتون هم دارين ميبينين كه چه بلبشويي شد ديگه!!!
البته فقط همين خيابون هم نيستا همه جا از اين بازي ها داريم اصلا اين كنده كاري ها و ساخت و ساز هاي شهرداري و اداره ي محترم آب و فاضلاب و مخابرات و برق و اينا قانوني ندارن همين جوري فله اي هر جا كه بخوان رو ميكنن بعد هم پر كردنش با خداست ان شا الله خدا پرش ميكنه خب آخه خودش زمين و آفريد وظيفه پر كردنش هم با خودش مگه نه!!!
فكر كن من الان همينجوري كه دارم تو ذهنم مرور ميكنم چند تا خيابون ديگه با همين اوضاع چاله و چوله تو ذهنم هست!!!
اونوقت اينا اصلا فضاي شهر رو زشت نميكنن كه ولي خداي ناكرده شما در خونتون رنگش پريده باشه يا اينكه بخواين ساختمون سازي كنين واي بلا به روزگارتون ميشن دورش رو بپشون ال كن و بل كن و ...
اصلا فقط لازمه يه آجر مادر مرده از دست بنا ول بشه خيلي يواش بيفته زمين و از قضا يكي از همين مامورين محترم شهرداري هم ببينه واي خدا به داد پيمانكار و اينا برسه!!!
اونوقت اينا كه خودشون ميان خيابون رو ميكنن حتي يه نوار ناقابل هم دورش نمي كشن و اونوقت پسر عمه بد بخت من به دليل تاريكي و نا آشناي با كنده كاري خيابون ها با ماشين ميوفته تو يكي از همين كانالهاي فراون سطح شهر و نه تنها هيچي هم بهش ندادن محكوم هم شد بنده خدا كه چرا زد تابلو رو شكوند!!!! آخه اونجا اصلا تابلويي نبود كه بخواد بشكنه!!!
تازه بعد از يه 7_8_10 ماه كه اومدن خيابون رو دوباره آسفالت كنن همين جوري بزن در رويي و بدون زير سازي و رو سازي يه كارايي ميكنن و ميرن اونوقت سطح خيابون هم نا هموار ميشه به قول يكي از دوستام موقع رانندگي تو ايران بايد خيابون ها رو دريبل بزنين واقعا كه!!!
آخه من موندم اين همه عوارض نو سازي و اينا در طول سال از ما ميگيرت چي كار ميكنن اون از وضعيت تميزي خيابون ها كه كلكسيوني از زباله هاي مختلف هستش و اينم از وضعيت تپه چاله هاي سطح شهر!!!
البته از حق هم نگذريم خودمون هم مقصريم مثلا نگاه كنين الان تو همين جايي كه من تو بابل دارم زندگي ميكنم كلي ملت هست كه يه راه آب از خونه اش به كوچه باز كردن و آب رو ميريزن تو خيابون خب معلومه كه سطح خيابون خراب ميشه البته اين امر بيشتر در شهرستان هاي كوچيك اتفاق ميوفته!!!
اصلا يه چيز باحال تو بابل هر سال ما كنده كاري داريم آخه ميدونين چيه اينا يه سال يه لوله رو تو زمين جا ميزارن سال ديگه ميان برش ميدارن بعد دوباره سال بعدش ميبينن كه اي داد بيداد اون لوله بايد تو زمين ميموند و ميان مذارنش تو زمين و اين پروسه تا ابد ادامه داره!!! به قول پويا دوستم تو بابل يه گنج هست كه اينا دارن دنبالش ميگردن و لوله رو بهانه ميكنن فكر كن!!!!!!!!!!!!!
ميگم نظرتون چيه يه طرح بديم كه شهرداري ها يه نقشه چاپ كنن كه توش آمار چاله چوله ها و كنده كاري هاي خيابون ها باشه تا ملت با اين چاله و چوله ها آشنا بشن و ديگه توشون نيوفتن و احيانا جلو بندي ماشينشون خراب نشه يا خداي ناكرده چرخشون در نره اين هم امري باشه در قبال خدمت رساني به شهروندان فكر كن!!!!
خب ديگه خيلي سرتون رو درد آوردم ولي خداييش امروز كه با ايليناز جونم رفتيم بيرون اين قضيه چاله و چول و خراب كاري خيلي عصابم رو خورد كرد بخاطر همينم اومدم اين تو گفتمشون!!!
پ.ن: نمايشگاه عيد ماهي ها يادتون نره حتما بياين خيلي خوبه.
پ.ن: ميگم بياين ما ها كه به اصطلاح آينده ايران عزيز هستيم يه فكري برا اين اوضاع خيابون ها بكنيم خب؟!
پ.ن: برام دعا كنين خب؟! مرسي موچ
پ.ن: باز هم ميگم نمايشگاه يادتون نره ها حتما بياين...
سلام چطوري؟!
خب اولش يه معذرت خواهي از همه ي دوستان بخاطر تاخير چند روزه در آپ كردن بلاگ آخه من قرار بود فوق فوقش 1-2 روز نتونم آپ كنم ولي اين مدت خيلي بيشتر طول كشيد راستش رو بخواين من از شنبه عصر يك هو حالم خيلي بد شد به حدي كه نميتونستم از تو تختم بيام بيرون واقعا از همتون شرمندم اصلا نميتونستم بيام تو شبكه تا اينكه بالاخره ديشب حالم يكم بهتر شد و فقط اومدم و نظر هاي شما عزيزان رو خوندم اونم از تو تختم ولي الان كه دارم اينا رو مينويسم حالم خيلي بهتر شده و نشستم و دارم مينويسم!!!
خب از خبرهاي اين چند وقته بگم كه من بالاخره متن آخرم رو هم تموم كردم البته با حال مريضي و ستم!!!
حالا فكر كن كه چي از آب در اومده!!!
يه تشكر هم از ايليناز جون مهربونمم بكنم كه تو اين مدت كه من حالم بد بود خيلي هوام رو داشت و از من مراقبت كرد حتي 1 روز هم اصلا كاراش رو تعطيل كرد و خونه موند پيش من حتي كلاس هاي اون روزشم تعطيل كرد خوش به حال دانشجوهاش كاشكي استاد هاي ما هم اينجوري بودن!!!
خب اگه اجازه بدين من همينجا تموم كنم آخه نميخوام زياد خودم رو خسته كنم آخه اين چند روزه خيلي ضعيف شدم خب؟!
پ.ن: خيلي دلم براتون تنگ شده بود ولي چاره اي نبود!!!
پ.ن: از ته ته ته دلم دوستون دارم و قول ميدم كه زود به زود آپ كنم از اين به بعد!
پ.ن: برام دعا كنين كه خيي به دعا احتياج دارم!
پ.ن: دلم خواست باز هم بگم كه دوستون دارم موچ موچ موچ
سلام چطوري؟!
خب از اينجا شروع كنم كه امروز يه روز خيلي خوب بود هوا نيمه ابريه و نسبتا خوبه ديشب هم پيش ايليناز جونم بودم تا ساعت 4:30 با هم داشتيم حرف ميزديم از خيلي چيزا حرف زديم در مورد كار هم با هم كلي صحبت كرديم و قرار شد از يه ديدگاه ديگه به قضيه كارها فكر كنم و از اون ديدگاه بهش فكر كنم صبح هم جفتمون تا لنگ ظهر خوابيديم بعد هم كه با هزار زحمت بيدار شديم و جاي شما خالي صبحانه و ...
از اينا كه بگذريم ديشب كه با ايليناز جون نازم داشتيم حرف ميزديم در مورد اين موضوع كه چرا تو ايران هيچكي كار مرتبط با رشته اش رو انجام نميده هم خيلي حرف زديم راستش رو بخواين اگه يه نگاه سرسري به دور برتون بندازين متوجه ميشين من چي ميگم به نظر شما چرا يه پزشك بايد راننده آژانس باشه و از اون طرف يه ليسانس مديريت مثلا مدي يه بيمارستان باشه باور كنين ي اينكه چرا مثلا يكي با مدرك كامپيوتر بايد بره تو كلينيك ساخت داندان كار كنه يا از همه باحالتر يه ليساني الهيات تو شركت مخابرات اين رو ديگه با چشماي خودم ديدم!!!
به نظر شما چرا اينطوري هست؟!
به نظر شما چرا يكي مثل فافا با اينكه مدرك مهندسي داره بيكار اونم مهندسي كشاورزي زراعت و اصلاح نباتات كه يكي از رشته هاي مورد نياز الان ايران هست بايد بيكار باشه؟!
البته ايليناز جون يه اعتقاد جالب داشت كه بعد از آوردن دليل من هم قانع شدم استدلال ايشون اين بود كه كار هست ولي ما اون كار رو قبول نداريم ما يه كار راحت و بي دغدغه ميخوايم كه ديدم راست هم ميگن ما خيلي از پزشكامون نميخوان برن مناطق محروم و ميخوان هميشه تو بهترين بيمارستان اونم تو پايتخت بمونن خب نميشه كه ميشه ؟! اين امر در مورد مهندسين گرامي هم صادق هست البته!
ايليناز جون مهربون من عقيده دارن كه اگه يكم دقيق تر نگاه كنيم كلي كار هست درسته سخته ولي راحتي هم به اين سادگي ها بدست نمياد اولش بايد سختي كشيد بعد!
راستش ايليناز جون خودش رو مثال زد كه اوايل كه مدركش رو گرفته بود و هنوز رسما هيئت علمي نشده بود حاضر بود هر دانشگاهي كه بهش پيشنهاد ميدادن تدريس بگيره البته به عنوان مدرس هم زمان هم داشت با عمو و حضرت پدر كارخونه جاده ساوه رو راه اندازي ميكرد و خودش هم خيلي اونجا زحمت كشيد ولي الان چي خودش ميگه بعد از چند سال الان كه رسما هيئت علمي شد و كارخونه هم راه افتاد و به وضع كارهاي ديگه هم سر و سامون داد داره راحت زندگي ميكنه درسته خيلي سختي كشيد ولي الان راحته ايشون معتقدا كه آدم بايد براي بدست آوردن راحتي و آسايش سختي هم بكشه!
به نظر من كه حرف ايشون كاملا درسته نظر شما چيه؟!
پ.ن: راستي من شايد نتونم يه 1 الي 2 روزي آپ كنم آخه ميخوام هم خوب فكر كنم هم نوشته آخرم داره تموم ميشه ميخوام بشينم كامل تمومش كنم و اينكه يكم هم حالم خوب نيست!
پ.ن: همتون رو از ته ته ته دلم دوست دارم بغل موچ موچ موچ
پ.ن: برام خيي دعا كنين خب؟! مرسي موچ
سلام چطوري؟!!!
خب امروز يه خبر نسبتا خوب شنيدم خبري كه شايد زندگيم رو از اين رو به اون رو بكنه خب بخاطر همينم خيلي خوشحالم اين و هم فقط بخاطر اين گفتم چون مكس عزيز يك بار به من گفتن كه چرا اينقدر از غم هات مينويسي خب منم يكم از شادي هام نوشتم!!!
خب از ديشب بگم كه ايليناز جون مهربونم اومد كلي هم حال كردم آخه دلم خيلي براش تنگ شده بود وقتي هم اومد كلي بغلش كردم و فشارش دادم و بوسيدمش خالي كيف داشت آخه خيلي خيلي خيلي زياد دلم براش تنگ شده بود!
ديشب با هم بابل بوديم چون امروز صبح ايليناز بابل بيمه كار داشت صبح هم با هم رفتيم بيمه بعد هم يه چندتا كار ديگه هم داشتيم كه انجام داديم رفتيم پيش يكي از آشناهامون و بهش نهال درخت سفارش داديم برا اين زمين جديديه كه خريديم قراره دوشنبه سه شنبه بياد براي كاشتن!
بعد هم با هم رفتيم كارخونه ميل گرد ايليناز جونمم يه مقدار اونجا كار داشت كه انجام داد وقتي داشتيم از اونجا ميرفتيم خزرشهر هم از من پرسيد در مورد كارا ميخوام چي كار كنم كه منم گفتم هنوز تصميم نهايي نگرفتم ولي خيلي زود بهت خبر ميدم بعد هم كه اومديم خزر و ناهار خورديم و يه خواب ناز بعد ازظهر و بعد هم بيدار شديم رفتيم تو شهرك يكم دور زديم حال نداد رفتيم ساري پيش يكي از دوستاي ايليناز جون قشنگم از اونجا هم دوباره برگشتيم خزر و شام خورديم بعد هم رفتيم تو شهرك دور زديم و رفتيم سي سايد و يكم هم اونجا نشستيم و الانم كه ويلا هستيم و قراره من و ايليناز جون نازم تو حال جلو شومينه رو زمين بخوابيم كلي هم دارم از اين موضوع حال ميكنم!!!
راستي مادري و حضرت پدر هم امشب دارن ميان شمال كه فكر كنم الانا ديگه برسن!
امروز خيلي حالم خوب بود خيلي هم بهم خوش گذشت.
پ.ن: من به احتمال زياد با ايليناز حونم ميام تهران آخه كلاس ها كه فعلا تشكيل شدنشون پا در هواست!
پ.ن: امشب خيلي خوشحالم آخه ميخوام بعد از 1 هفته دوباره پيش ايليناز جون مهربونم بخوابم!
پ.ن: راستي اينجا امروز هوا خيلي گرم بود ولي الان يك ابر بدي شد كه نگو و نپرس!
پ.ن:بابا در مورد كارها يكم راهنماييم كنين خب!
پ.ن: خواهش ميكنم برام دعا كنين خب؟! مرسي!
پ.ن: راستي مادري اينا الان رسيدن!!!
سلام چطوري؟!!!
ميبينم كه بهمن هم با همه خوبي ها و بدي هاش رفت ولي خيلي طولاني بود مگه نه؟!
بگذريم...
راستي امروز رفتم واسه طرحم واي خدايا شكرت خيلي دوست دارم اينقدر دوست دارم كه نمي تونم به زبون بيارم كه چقدره خيلي دوست دارم خدا جونم بغل موچ موچ موچ![]()
![]()
![]()
راستش رو بخواين امروز صبح زود بيدار شدم و رفتم براي دفاعيه از طرحم خيلي خوب بود اينقدر كه خودم باورم نمي شد اولش ازم خواستن دوباره طرحم رو توضيح بدم منم شروع كردم به توضيح دادن البته مختصر و سر بسته كه حدود 1 ساعت يا يكم بيشتر طول كشيد بعد هم كه سوال ها و دفاعيه شروع شد يكي از كارشناس ها كه همون اول اعلام كرد اصلا سوالي نداره و از بس طرحم جامع و كامل هست كه جاي هيچ اشكال تراشي وجود نداره ولي دو تا ديگه از كارشناس ها شروع كردن به سوال و جواب و منم خدا رو شكر همه رو جواب دادم و نتيجه اين شد كه كارشناس هاي عزيز طرحم رو قبول كردن و قراره تو يه جلسه ديگه مطرح بشه و ان شا الله و به خواست حضرت منان شروع به اجرا بشه پس دعا كنين كه بتونم تو اون جلسه هم از پسشون بر بيام و طرحم اجرا بشه خب؟! مرسي...
حالا بعد از اينكه كارم اونجا تموم شد و نا ظهر هم طول كشيد اومدم خونه افتادم خوابيدم يعني ديگه داشتم ميمردم از خواب تا ساعت 5 خواب بودم كه ايليناز جون ناز و قشنگم بهم تلفن زد و وقتي شنيد كه طرحم اينجوري شد اينقدر خوشحال شد كه از پشت تلفن شروع به بوسيدن من كرد!!!![]()
![]()
![]()
راستش خيلي دلم براش تنگ شده قراره فردا شب بياد شمال البته اگه بتونه وگرنه كه ميشه پس فردا شب خب من دلم براش تنگ شده آخه خيلي وقته نديدمش دلم براي مادري و حضرت پدر هم خيلي خيلي خيلي زياد تنگ شده!![]()
بعد ايليناز جون قشنگم مادري نازم بهم زنگ زد آخه ايليناز بهش گفت كه چي شد مادري هم خيلي خوشحال شد و از طرف حضرت پدر هم گفتن كه ايشون هم واقعا خوشحال شدم دلم برا همشون تنگ شده.
پ.ن: از همتون ممنونم كه برام دعا كردين پس باز هم برام دعا كنين تا طرحم اجرا بشه.
پ.ن: راستي ديروز كه نبودم دلم خيلي براتون تنگ شده بود پس خواهش ميكنم برام نظر بذارين خب؟! مرسي
پ.ن: همتون رو دوست دارم اين و هم از ته دلم ميگم...
پ.ن: امروز بعد از مدت ها خيلي خوشحال شدم يه خوشحالي وصف نا شدني به حدي كه تو راه برگشت تو ماشین برا خودم dance ميرفتم!!![]()
سلام چطوري؟!
ميگم امروز 30 بهمن ماه يعني ديگه زمستون هم با همه خوبي ها و بدي هاش با همه سردي هاش با همه برفا و باروناش با همه زشتي ها و زيبايي هاش داره ميره الان ديگه پشتش به ماست و داره يواش يواش دور ميشه همش 29 روز ديگه از عمرش باقي مونده اونوقت تو يه روز طولاني كه همه براش لحظه شماري ميكنيم تو يه ساعت مشخص ميره و بهار زيبا مياد اونوقت زمستون سفيد و پاك ميره تا 9 ماه ديگه كه برگرده پيشمون!
من عاشق تابستونم نه نميتونم بگم عاشق تابستونم آخه عاشق پاييزم مخصوصا نوامبر كه ميشه آبان ماه ولي بعد پاييز عاشق تابستونم آخه روزاش خيلي كشداره خاصيت كش اومدنم داره يعني ميتوني اگه دلت خواست تا 11 شب يا شايد تا فردا صبح بكشيش چي نه اصلا حرفم مسخره نيست اگه به حرفم از يه ديدگاه ديگه نگاه كنين متوجه ميشين!!!
راستش من عاشق تابستونم چون مدتي كه تو خونه تنهام بيشترش روز آخه شب يه غربت خاصي داره مگه نه؟!
آدم ميتونه تو روزاي بلند و كشدار تابستون بره بشينه تو باغ زير سايه درخت يا اينكه بره بشينه رو تراس خونه يا اينكه بشينه لب دريا پاشو بندازه رو پاش همزمان با آفتاب گرفتن موسيقي گوش بده و كتاب بخونه و هي خميازه هاي بلند و كشدار بكشه و از روزش لذت ببره واي اگه تو ساحلم باشه ديگه نياز به موسيقي هم نداره چون به سمفوني زيباي دريا گوش ميدي لذت ميبري و اين قدرت حضرت دوست رو تحسين ميكني!
بگذريم...
ميگم اين چند روز خيلي خسته ام ذهنمم خيلي مشغوله هم به كارايي كه بهم پيشنهاد شده هم به طرحم هم به...
ديشب تا ساعت 4 صبح بيدار بودم تا 2:30 داشتم رو طرحم كار ميكردم بعدشم خواستم كتاب بخونم ولي ذهنم خيلي مشغول بود و نتوستم بخاطر همينم خواستم بخوابم كه همش فكراي جور واجور ميومد سراغم آخرشم در مورد پيشنهاد كار به هيچ نتيجه اي نرسيدم!!!
نمي دونم آخرش چي ميشه خيلي ميترسم كه طرحم رو نتونم خوب بيان كنم و ازش دفاع كنم خيلي ميترسم تورو خدا برام دعا كنين آخه خيلي براش زحمت كشيدم حدود 2 سال روش كار كردم تا بالاخره به اين جا رسوندمش من تو كل اين 2 سال بزرگش كردم و باهاش زندگي كردم تا به اين جا رسيد پس خواهش ميكنم براش دعا كنين.
پ.ن: فردا صبح بايد برم واسه طرحم پس خواهش ميكنم برام دعا كنين...
پ.ن: از الان غصه ام گرفته كه فردا صبح زود بايد بيدار شم خدا كنه بتونم!
پ.ن: براي خودمم خواهش ميكنم دعا كنين آخه...
پ.ن: اين متن رو قرار بود ديروز بنويسم ولي وقتي اومدم آپ كن تو سايت يه هو adsl من قطع شد اونم بيخود و بي جهت تا امروز كه اومدم تو شبكه!!!