سلام چطوري؟!
خب اومدم كه خبر بدم من براي يه مدت نسبت طولاني ميخوام برم يه جاي دور همون جايي كه تو پست قبليم گفته بودم و اما...
و اما قصه از اينجا شروع ميشه كه بنا به دليل اينكه من هيچ وقت هيچ چيزي رو از ايليناز جون ناز مهربونم پنهان نميكنم ايشون هم بلاگ كوچولوي من رو ميخونن و البته هيچ وقت به من افتخار نداد که برام كامنت بذاره!![]()
و خب ايشون هم با خوندن پست قبليم طي يك جلسه فوق سري با حضرت پدر و مادري قشنگم قرار شد من رو بفرستن اونجايي كه دلم ميخواست و من هم فردا صبح زود با ايليناز جونم تا يه جاهايي ميرم و باقي راه رو پياده و اينا ديگه!![]()
از اونجايي كه برق نيست پس بلاگ نويسي تعطيل تلفن هم ندارم موبايل هم آنتن نميده!![]()
كلي با اولين آبادي فاصله داره اما يك نفر هست كه خیلي از من دور نیست که من نياز هام رو بايد به اون بگم؛ آب دارم يعني چاه داره و من هم آب آّشاميدنيم رو با خودم ميبرم!
آب چاهشم تميزه!![]()
و قراره براي شب آتيش روشن كنم و اينكه اونجا يه كاروان سراي متروكه تو دل كويره و دره اتاقي كه من توشم قفل ميشه در خود كاروان سرا هم عيضا!![]()
برام دعا كنين خيلي خوشحالم كه ميرم اونجا اما حساسيتم شديده دعا كنين اتفاقي برام نيوفته!
پ.ن: خيلي برام دعا كنين خب؟!
پ.ن: اون بنده خدا که گفتم از من زیاد دور نیست یه آقای مسن هستن که نگهبان کاروان سرا ست و صبح تا دمدمای غروب میره بیرون فقط شبا میاد و در رو قفل میکنه و میره تو اتق خودش همین!
پ.ن: حضرت پدر مهربونم مادري گلم و ايليناز جون قشنگم ازتون خيلي ممنونم خيلي دوستون دارم موچ موچ موچ![]()
![]()
![]()
پ.ن: برا حالمم دعا كنين آخه از امروز دچار تنگي نفس هم شدم!![]()
پ.ن:دوستون دارم وقتي اومدم همه چيز رو براتون تعريف ميكنم!
پ.ن: راستي اين مدت كه نبودم حالم بد بود و نمي تونستم تايپ كنم ببخشيد قول ميدم غيبت هام رو جبران كنم...
پ.ن: تو این مدت که نیستم احتمالا ایلیناز جونم میاد نظر ها رو تائید میکنه البته تا الان کهقبول نکرد این کار رو انجام بده دعا کنین که قبول کنه![]()
پ.ن: نمیدونم این مدت بدونه لب تاب و اینترنت چه جوری دوام بیارم برام دعا کنین![]()
![]()
سلام چطوري؟!
همش 18 روز ديگه تولد ايليناز جونمه و من هنوز تصميم نگرفتم براش چيزي بخرم تولدش 29 ايپريل هستش و امروز هم 11 ايپريل پس همش 18 روز وقت دارم و نمي دونم براش چي بخرم اصلا نميتونم ذهن پريشونم رو جمع كنم اين حساسيت مسخره هم كه شده غوزه بالا غوز و من هم در حال فين فين هستم و اشك ريختن!
راستش چند روزه كه ذهنم خيلي پريشونه همش هم از اين شاخه به اون شاخه ميپره اولش ميخواستم يه پست سياسي بنويسم اما پشيمون شدم بعد خواستم يه پست فاني بنويسم كه باز هم پشيمون شدم و الانم فقط و فقط دارم هرچي تو ذهنم هستش رو مينويسم تا خودم رو خالي كنم!
چند شبه كه تا دم دماي صبح ميشينم پاي كامپيوتر و اينترنت آخرش هم نميدونم كي خسته ميشم و ميذارمش رو ميز كنارم و ميخوابم صبح ها هم تا لنگ ظهر تو تختم ميمونم الكي واسه خودم دراز ميكشم ولي نميخوام پاشم!
دلم ميخواد برم يه جاي دنج يه گوشه خلوت كه نه تلفن باشه نه برق نه موبايل آنتن بده اما آب باشه شايد اين رو ميخوام چون يكم وسواسي هستم و شايد هم...
ميخوام برم جايي كه هيچكي نباشه فقط من باشم و خدا باشه و شيطان، حتي نميخوام اين دوتا فرشته كه بيچاره ها محكوم شدن كه هميشه با من باشن رو با خودم ببرم ميخوام بهشون مرخصي بدم!
راستش اگه ميشد مي خواستم بگم ميخوام برم جايي كه غير خودم هيچكي نباشه اما خب خدا كه همه جا هست شيطان هم همه جا هست و من هم اونجا هستم!
اما الان كه دارم فكر ميكنم پيش خودم ميگم كاشكي ميشد يه كاري كرد كه خودم هم نرم يعني منه خودم رو نبرم تنهاي تنهاي برم عريان!
نميدونم اين ذهن پريشانم چي ميخواد بگه اما...
راستش ميخوام برم اونجاي مذكور و صبح تا شب كتاب بخونم و شب تا صبح به بزرگي خدا فكر كنم و به پستي شيطان و شايد هم به خودم و ذهن پريشانم!
ديروز شنيدم يه دختر تو بابل خودكشي كرد همون جريان هميشگي عشق!!!!!!!!
شب قبلش هم پدرش با كمربند كتكش زد وقتي جريان كمربند رو شنيدم يك هو ذهنم رفت تو سالهاي دهه 30 و 40 و فردين و قيصر و غيرت و...
ه دختره فرزند خونده اون خانوم و آقا بود پدر مادرش تو يه زلزله مرده بودن خودش هم پريد!
راستش مقصر شايد مادر پسر معشوقش بود كه به دختره گفت دوست پسرت خودكشي كرد و شايد برخورد نا صحيح يك پدر هم باعث اين اتفاق بود!
نمي دونم ايليناز تنها 1 دوست پسر داشت كه خيلي زود از هم جدا شدن و فقط ميخواست تجربه كنه برخورد پدرم كاملا روشنفكرانه بود فقط گفت قبل از هر كاري به همه حرفاش خوب گوش كن و وقت بيكاري بهشون فكر كن و اگر منطقي بود آزادي هركار كه ميخوايي بكني!
من كه اصلا وارد اين ورطه نشدم شايد خوب كاري كردم و شايد هم نه!
دلم ميخواد برم تو اون گوشه دنج خودم بشينم و خيلي راحت با خدا جون خودم صحبت كنم خدايا خيلي دلم برات تنگ شده!
خدايا چرا بعضي ها رو مي آفريني وقتي ميدوني عاقبتشون اينه چرا جلوشون رو نميگيري تو كه از اون بالا داري ته خط زندگي آدم ها رو ميبيني چرا مثل يك سوزن بان مسير ريل رو عوض نميكني كه ته خط به بن بست خطم نشه؟!
دلم براي خودم تنگ شده براي من، نه براي ايني كه الان هستم!
دلم براي اون بچه عرياني كه عاري از هر گناه تو يه روز پاييزي پاشو گذاشت به اين دنيا و توش گرفتار شد!
شايد روحم حق داره مشكوك بشه شايد...
پ.ن: فقط خواستم بنويسم از چيزهايي كه در اون لحظه تو ذهن پريشانم بود!
پ.ن: خسته ام از اين نقابي كه سال هاست به صورتمه ميخوام خودم باشم خودم!
پ.ن: دلم ميخواد بعد از سيري از تنهايي برم تو جامعه چون فكر ميكنم كه خيلي ازشون دورم!
پ.ن: اين حساسيت الان به دردم خورد چون ميتونم اشكم رو بندازم گردن اون چون كسي باور نميكنه من براي اين چيزا بگريم!
پ.ن: دلم براي ايليناز جون، قشنگترين خواهري دنيا تنگ شده!
پ.ن: دوستون دارم و خواهش ميكنم برام دعا كنين!
پ.ن: زیاد نگران نشین زود حالم خوب میشه و میشم همون ایلیای قدیم که همش میگفت oh0om ![]()
سلام چطوري؟!
خب بعد از مدت ها ميخوام بيام و از اتفاقاتي كه برام افتاد بگم امروز كه تا همين 10 دقيقه پيش خوابه خواب بودم ولي ديروز...
راستش ديروز يه سر رفتم دانشگاه به سلامتي كلاس ديروز صبح ام تشكيل شد و منم مثل يك دانشجو خوب رفتم سر كلاس و نشستم ته ته كلاس جاي هميشگيم به قول يكي از بچه ها من رسوبي هستم هميشه بايد ته بشينم!
و اما اندر احوالات دانشگاه بگم كه...
خب ديروز طبق عادت هميشگي قصد داشتم ماشينم رو ببرم تو دانشگاه كه نگهباني نذاشت!
خودم ميدونم كه جسارت بزرگي به من كرد ولي خوب من اصلا به روي مبارك نياوردم و برگه تردد رو نشون دادم و رفتم تو!
الان كه گفتم برگه تردد ياد فيلم هاي جنگي افتادم كه براي ورود به منطقه عملياتي برگه تردد ميخواستن!
خلاصه من هم رفتم تو در اولين جاي پارك ماشينم رو پاركيدم و رفتم سمت ساختمون دانشكده خودمون كه ديدم به به دانشگاه چقدر شلوغه به به؛ بعد يك هو ديدم يه جا چند نفر از جماعت بسيجي به همراه خواهران و برادران انجمن اسلامي وايستادن و دارن كلي قيافه ميگيرن منم از اولين نفري كه ديدم پرسيدم اونجا چه خبره؟!
كه ديدم ميگن امروز جشن انرژي اتمي هستش و نميدونم ال و بل!
واه به حق چيزاي نديده و نشنيده چه جشن هايي كه تو ايران اختراع نميشه اونوقت روز دانشجو هيچ خبري نبود من ديپرس شدم.
حالا هم كه اينجوري شد و ما به حق مسلممون رسيديم قراره هر روز هر روز سهميه اورانيوم مون رو بيارن دمه در خونه هامون بهمون تحويل بدن همون جوري كه سر هر وعده غذايي 1-2 پارچ نفت ميارن و ميذارن سر سفره هامون به جاي آب و نوشيدني هاي الكلي و غير الكلي!
خلاصه بعد از اينكه از بهت زدگي اين خبر مسرت بخش خارج شدم رفتم سمت همون دانشكده خودمون و بعد هم رفتم سر كلاس جالب اينه كه استاد سر كلاس بود و دانشجويي كه قبل از من خواست بره سر كلاس رو راه نداد اما من با پررويي تمام رفتم و سر كلاس نشستم و خوشم مياد كه استاد هم بهم نگفت بالاي چشمت ابرو !
ما اينيم ديگه!
اما اندر احوالات توي كلاس:
خب من همونطور كه بالا هم گفتم رفتم و ته ته كلاس نشستم و باز هم طبق عادت هميشگي 2 تا صندلي رو اشغال كردم يكي براي كيف و كتاب و وسايل و ليوان كافي يكي هم براي خودم!
و اما بشنويد از وقتي كه سرم رو گردوندم كه ببينم اين كيه كه جرات كرده بياد ته كلاس و پهلوي من بشينه! نهههههههههههههه اصلا باورم نمي شد كامليا رو كه يادتونه اون بود!!!
داشتم كلافه ميشدم از ديدن اين صحنه باز هم گفتم ايليا بي خيال سرت به كار خودت باشه كه ديدم خانوم مذكور دارن با من سلام عليك ميكنن :
ك:سلام
من: سلام
ك: خوبي
من: ...(سكوت)
ك: اتفاقي افتاده كه حالتون خوب نيست؟!
من: ...(سكوت)
ك: اگه از دست من كمكي بر مياد بگين!!
من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ك: تعارف نكنين بگين ما بايد هواي هم رو داشته باشيم!!
من: خانوم محترم اينجا كه جاي اينكارا و اين حرفا نيست اينجا كلاس درسه و من هم ميخوام درس بخونم و به درس گوش بدم لطفا مزاحم نشين!!( البته با صداي بلند يه چيز تو مايه هاي داد!)
و بعد از گفتن اين حرف همه كلاس و استاد برگشتن و يك نگاه معني دار به كامليا انداختن اما هچي نگفتن!
بعد هم من به حالت غرغر البته طوري كه خانوم سلندي پيتي كه يه جورايي خبرگذاري دانشگاه هم هست و اگه كسي بخواد چيزي تو دانشگاه بپيچه به اون مگه، هم بشنوه گفتم واقعا مردم چه بي حيا شدن چه پيشنهاد هاي شرم آوري كه به ديگران نميدن!
خب آخه با من چي كاره داره ولمم نميكنه!
پ.ن: براي شناخت كامليا رجوع كنيد به نوشته هاي پيشينم!
پ.ن: فكر كن سلندي پيتي بره تو دانشگاه چيا در مورد كامليا كه نگه!
پ.ن: راستي آكوآريومم و آوردن نصب كردن و من هم خيلي حال كردم و قرار شد اگه احتياج به سرويس داشتم با پرداخت هزينه رفت و آمد بيان و خدماتشون رو ارئه كنن و خيالم راحت شد!
پ.ن: دلم براي ايليناز جونم خيلي تنگ شده واسه مادري و حضرت پدر هم همينطور.
پ.ن: دلم براي شما هم خيلي تنگ شده.
پ.ن: دليل غيبت ديروزم هم حساسيتم بود كه ديگه امونم رو ببريده هيچ سالي ديگه اينجوري نميشدم!
پ.ن: براي حساسيتم دعا كنين كه زودتر خوب شه!
سلام چطوري؟!
نميدونم چند نفر از شما كه الان دارين اين پست من رو ميخونين پست قبليم رو خوندين و نميدونم كه اصلا چند نفر از شماها منظور اصلي من رو از پست قبيلم متوجه شدين ولي تنها و تنها ميتونم اين رو بگم كه از اونايي كه انتظار نداشتم ديدم كه مفهوم پست قبليم رو دريافت كردن و با كلمات محبت آميزشون جوابم رو دادن!!!!!!( من شايد خيلي پوستم كلفت شده كه به توهين ميگم كلمات محبت آميز!)![]()
نميدونم از كجا بگم از چي بگم براي چي بگم ولي...
راستش شايد اين پستم تكراري باشه براي خيليا و از ديروز تو بلاگ هاي ديگه و حتي بلاگ خودشونم ديده باشنش!
راستش قصه از اونجا شروع ميشه كه من خيلي اتفاقي با بلاگ يكي از دوستان به اسم ايام بي شوهري آشنا شدم بلاگ جالب و خوبي بود خيلي هم بهش عادت كرده بوديم هم من هم ايليناز جون اما گويا اين فرهنگ ناصحيح بعضي از مردم مملكت ما باز هم مانع ادامه كار اين بلاگ شد همون طوري كه يه مدت من رو هم به فكر تعطيل كردن بلاگم انداخت اما من اين كار رو نكردم و اين مقاومت رو هم...
الان وقت اين حرفا نيست چون ديگه كار از كار گذشته نسترن عزيز ديگه هرگز بلاگ نمينويسن ولي نوشته هاشون هميشه ماندگاره!
نميدونم بايد بگم از بي فرهنگي بعضي ازا ايراني ها يا باز هم بايد خودم رو گول بزنم و بگم ما همون ايراني هاي متمدن هستيم...
نميدونم خودم رو جزو اونا (ايراني) به حساب بيارم يا بكشم كنار و بگم كه من يك...
يا شايد بهتر اين باشه كه اونا رو جزو ايراني ها به حساب نيارم!!!
نميدونم چرا عده اي از ما ايراني ها داريم با اين كار هامون خودمون رو خراب ميكنيم اگر كسي بلاگ نسترن عزيز رو دوباره با نام جعلي باز كرد و پست هاي غير اخلاقي گذاشت با اين كارش نه تنها به جايگاه نسترن ما لطمه اي نزد بلكه بدي و پليدي خودش رو ثابت كرد...
همه ي ما نسترن رو خوب ميشناسيم اين كار تو تنها و تنها نشان دادن فقر فرهنگيت بود همون فقري كه خيلي از ايراني ها از اون رنج ميبرن!
تا چند وقت پيش خيلي به ايراني بودن خودم افتخار ميكردم اما تازگي ها خيلي به اين قضيه فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بهتره مليت ديگرم رو رو كنم و ديگه هم فارسي ننويسم و نگم ايراني هستم تا مادامي كه اين بي فرهنگي ها تو ايران بزرگ من هست ولي...
ولي باز هم ته دلم يه چيزي گفت ايليا تو يه ايراني هستي و بايد به ايرانت افتخار كني نبايد پا پس بكشي و باز هم موندم و تمام توهين ها رو به خودم قبول كردم اما توهين به خانواده ام رو چه طوري قبول كنم؟!!!
خواهر من هيچ وقت به كسي كاري نداشت و من هنوز متوجه نشدم كه چرا عده اي به اون توهين ميكنن...
رابطه من و خواهرم چه ارتباطي به ديگران داره كه اون جوري ميان و در موردش حرف ميزنن...
خسته ام از اين بي فرهنگي ايراني جماعت فرقي هم نداره تهراني يا شهرستاني روستايي يا شهري بابا اصلا همه جاي ايريان از اينا هستن؛ خسته ام خسته! واقعا كه ...
شايد ايليناز جونم حق داره كه ميخواد به تمام موقعيت هاي داخليش پشت پا بزنه و بره اونور و تو يه دانشگاه معمولي فقط تدريس كنه اما آروم باشه...
شايد هم حق داره كه به من هم ميگه بيا و نمون و...
شايد حق داريم كه ته دلمون باز هم يه چيزي ميگه نرو بمون و براي وطنت كار كن...
هر بي مهري رو تو ايران تحمل كردم اما بي احترامي خيلي با بي مهري فرق داره آقا در يك كلام يك سري از ايراني جماعت فرهنگشون درست بشو نيست بيخود خودتون رو خسته نكنين!
پ.ن: نمي دونم تا كي بايد شاهد كارهاي اينا باشيم و هيچي نگيم؟!
پ.ن: نميدونم شايد اشكال از سياست باشه كه جولوي فرياد اونايي كه از اين بي فرهنگي به فغان اومدن رو ميگيرن و ميفرستنشون اوين!
پ.ن: مثل حاميان جنبش برابري خانم ها كه از بي فرهنگي خيلي ها ... فريادشون در اومد اما رفتن به...
پ.ن: با همه ي بدي حالم امروز يه اتفاقي افتاد كه خوشحالم كرد آخه امروز آكوآريومم رو آوردن شمال و نصبش كردن خبرشم ديشب ايليناز جون بهم داد كه با شركت نصابش تماس گرفته خودشون اومدن و بازش كردن و دارن برام ميارن دارم خفه ميشم از خوشحالي!![]()
پ.ن: میخواستم یه پست دیگه آپ کنم اما نکردم!
پ.ن: تورو خدا برای حساسیتم دعا کنین آخه فکر میکنم اگه همین جوری پیش برم دیگه اشکی برام نمونه![]()
سلام چطوري؟!
راستش نميدونم چرا يك هو خواستم بيام و اين پست رو آپ كنم شايد...
راستش نميدونم چند نفر از شما ها كه الان دارين اين متن رو ميخونين شعر "در اين بن بست" آقاي شاملو رو خوندين و نميدونم چند نفر از شماها خوندينش ولي چيز زيادي ازش به خاطر ندارين پس قبل از هر چيزي شعرش رو اينجا ميذارم و بعد شروع به حرف زدن ميكنم:
دهانت را مي بويند
مبادا گفته باشي "دوستت دارم"
دلت را مي بويند
روزگار غريبي ست، نازنين!
و عشق را
كنار تيرك راه بندان
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
*
در اين بن بست كج و پيچ و سرما
آتش را
بسوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند
به انديشيدن
خطر مكن.
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
*
آنك قصابانند
بر گذرگاه ها
مستقر،
با كنده و ساطوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين!
و تبسم را بر لبها جراحي مي كنند
و ترانه را
بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
*
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست ، نازنين!
ابليس پيروز است
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
راستش داشتم كامنت هايي كه برام گذاشته بودن رو ميخوندم كه يك هو ياد اين شعر استاد افتادم و ياد حرفي كه ايشون در مورد اين شعر گفتن!
اجازه بدين اين نكته رو هم ياد آوري كنم كه استاد اين شعر رو روز 1 تير 1358 سرودن يعني چند ماه بعد از رولووشن ايران!
راستش شاملوي بزرگ در مورد اين شعر تو كنفرانسي در آمريكا فرمودند كه اين يك شعر كاملا عاشقانه بود و به نوعي داشتن با اين حرفشون لاپوشاني ميكردند!
يكم به متن شعر دقت كنين حرف شاملو درسته اين يك شعر عاشقانه ست ولي يك عاشقانه سياسي!
راستش الان كه دقت ميكنم ميبينم بعد از حدود 28 سال حرف شاملو همچنان صادقه!
پ.ن: اين متن چه ربطي به كامنت هام داشت؟! خب آخه يكي يه زماني برام كامنت گذاشت كه من لاپوشاني ميكنم و ميخواستم بگم كه همه لاپوشاني ميكنن و قصد اصليشون رو طور ديگه اي بيان ميكنن!
پ.ن: خودم هم نميدونم كه متنم سياسي يا نه پس هر چور كه ميخواين فكر كنين خب؟!
پ.ن: راستي من همچنان با حساسيتم دست به گريبانم!
پ.ن: امروز صبح زود حضرت پدر و مادري برگشتن تهران ايليناز هم همينطور و من باز هم با دنياي تنهاييم تنها موندم!
پ.ن: دلم براشون تنگ شده.
پ.ن: خواهش ميكنم كه باز هم به من سر بزنين و همراهم باشين تنهام نذارين الان كه اينا نيستن.
پ.ن: دوستون دارم...
پ.ن: دعا هم يادتون نره.
سلام چطوري؟!
امروز داشتم يه جایی رو ميخوندم يه چيزي نوشته بود كه خيلي قشنگ بود ديدم چيزيه كه شايد خيلي از ماها خيلي وقته كه ميخواستيم بگيم اما جمله درستش رو پيدا نكرديم تا اينكه اين دوست جديد من جمله اش رو بهم ياد داد!
اون گفته بود: "این روزا کیمیا دیگه تبدیل مس به طلا نیست"
خب پر بيراه هم نميگه واقعا تو اين دوره ما احتياج به تبديل مس به طلا نداريم چون ميتونيم خيلي راحت بريم از يه مغازه زرگري اون چيزي رو كه دوست داريم رو بخريم البته به شرطي كه ته جيبمون يه چيزي به اسم پول داشته باشيم و مهمتر از اون ته دلمون چيزي به اسم محبت وجود داشته باشه!
چيه چرا قيافه هاتون و همچين ميكنين؟!
چي؟! چه ربطي به محبت داره؟!
اگه يكيم صبر كنين خدمتتون عرض ميكنم...
راستش ما محبت رو ميخوايم براي داشتن يك دل خوش و دل خوش رو ميخوايم براي پول درآوردن و تلاش كردن براي پول درآوردن...
راستش سهراب شعري داره كه ميگه:
پدرم وقتي مرد
پاسبان ها همه شاعر بودنند!
مرد بغال به من ميگفت:
"چند من خربزه مي خواهي"
من به او گفتم دل خوش سيري چند!
راستش شايد خيلي از شماها هم اين شعر رو شنيده باشين اما آيا هيچ كدوم از شما دوستان به اين موضوع هم دقت كردين كه دلخوش نداشتن سهراب مربوط به از دست دادن محبتي بود كه فقط و فقط يك نفر ميتونه به آدم عرضه كنه؟!(حضرت پدر، به اندازه تمام لحظات زندگي كرده و نكرده ام دوستت دارم)
مي دونين چيه؛ من همه اين حرفا رو زدم تا اين رو بگم كه ما تو عصر حاضر كيميا رو ميخوايم واسه اين كه زنگار دلمون رو بتونيم پاك كنيم و صيقلش بديم تا با دلي صاف بتونيم راحت محبت كنيم و دل ديگري رو خوش كنيم و با دلي خوش تلاش كنيم براي موفقيت!
چند وقته كه حس ميكنم محبت داره بين مردم ما ميميره ديگه كسي حاضر نيست به همسايه اش محبت كنه و شايد اصلا نشناسدش!
نمي دونم شما هم ديدين يا نه كه ديگه كسي حاضر نيست دست افتاده اي رو بگيره و همه به فكر خودشونن!
خودم هم نمي دونم كه از كجا و چرا اين جوري شدن و كيا تو اين قضيه مقصر هستن اما هرچي هست ديگه دل آدم ها دل نيست!
يكي مياد شعار مهرورزي ميده ولي خودش هيچ وقت مهرورزي نميكنه!
يكي هم تظاهر به مهرورز ميكنه!
يكي هم از سر تكليف مهر ميورزه!
اين آخريه خيلي باحاله طرف بخاطر معاف شدن از پرداخت ماليات ميره مدرسه ميسازه اسم خودشم ميزاره رو مدرسه و همه جا هم هوار هوار ميكنه كه آييييييييييييي مردم من مدرسه ساختم ببينين چقدر سخاوتمند و مهرورزم!!!!!!!!!!!
راستش تو اين دوره زمانه حتي اعضاي خانواده هم نسبت به هم مهرورزي نميكنن!
دلهاي آدم ها ...
پ.ن: تو رو خدا يه وقت فكر نكنين كن جسارتي به شماها كردم!
پ.ن: مورد خطاب خاصي نداشتم نوشتم تا بدونين همين!
پ.ن: اين حساسيت هم كه فقط ميخواد من رو از پا بندازه و كاره ديگه ای نميتونه بكنه!
پ.ن:باز هم به من سر بزنين كه دلم خيلي براتون تنگ ميشه!
سلام چطوري؟!
اول از همه يه عذر خواهي براي غيبت نسبتا طولانيم آخه بهار اومد و حساسيت مسخره منم شروع شد و...
راستش الانم كه دارم اينا رو براي شما مينويسم همچنان اشك داره از چشمام مياد و نميتونم زياد چشم چپم رو باز كنم!![]()
بگذريم...
راستش بذارين از جريان مامان رها جونم بگم يكيم حال كنيم البته...
البته قرار نبود كه ديگه به اون موضوع بپردازم و ميخواستم اصلا پستش رو حذف كنم ولي از اونجا كه خانواده من هم متن رو خوندن و خوششون اومد ميخوام ادامه مطلب رو هم براتون بگم تا حال كنين يعني كل اتفاقاتي كه تو اين چند روز افتاد...
خب از اونجا شروع كنم كه اون شب من و ايليناز جونم و مامان رها جون جديدم با هم شام رفتيم بيرون راستش ما هم از اونجايي كه بچه هاي خيلي خوبي هستيم رفتيم دمه ويلا بابايي جديدمون و گفتيم مامان رها جونمون بياد با هم شام بريم بيرون اولش نميخواست بياد ولي بعد از پافشاري ما حرف فرزند خونده هاش رو زمين ننداخت و اومد!![]()
خلاصه تا مامان رها لباس بپوشه ما هم رفتيم تو و با بابايي و ماماني جديدمون كلي حرف زديم و از اينا ديگه!
وقتي هم كه مامان رها جون اومد با هم 3تايي رفتيم شام سي سايد واي چه خانواده كوچولو خوبي آخي حيف كه جاي حضرت پدر خالي بود آخه ايشون پيش خانم اولش يعني مادري گل ناز مهربون خودم بود كه الهي من فداش بشم موچ موچ![]()
![]()
خلاصه جاي شما خالي اون شب اينقدر سر به سر مامان رها گذاشتيم كه ديگه نگو و نپرس همش هم بهش ميگفتيم مامان رها جون به حدي كه خودشم عادتش شده بود و كلي خنديديم!![]()
خلاصه اون شب من از مامان رها قول گرفتم كه كتكم نزنه واي اين خيلي بده كه يه نامادر بچه شوهرش رو بزنه مگه نه؟!![]()
ايليناز هم قول داد كه حضرت پدر رو بر عليه مامان رها تحريك نكنه تازه قرار شد يه برادر و يه خواهر ديگه هم برامون بيارن كه سر اسمشون كلي بحث كرديم و بالاخره اسم هاي پيشنهادي من كه سوشيان براي خواهر و شنتيل براي برادر بود مورد قبول واقع شد
ولي باز هم قرار شد كه شب با پدر بچه ها صحبت كنيم و نظر ايشون هم شرط هستش ديگه!![]()
خلاصه اون شب بعد از كلي سر به سر گذاشتن مامان جديد برگشتيم و ديديم كه آخي حضرت پدر و مادري نشستن دارن فيلم ميبينن آخي ولي خداييش خيلي به عشقي كه بينشون هست افتخار ميكنم اونا حقيقتا عاشق همند!
خلاصه قضيه شام رو براي اونا تعريف كرديم و كلي خنديديم اما حضرت پدر بهمون ياد آوري كرد كه كارمون درست نبود چون ما با كارمون يه جورايي سهوا مامان رها رو به سخري گرفتيم ما هم گفتيم نههههههههه ما و اين كارار نهههههههههه ما مامان جديدمون رو دوست داريم!![]()
خلاصه حرف به اسم خواهر برادر هاي جديدمون هم كشيد كه مادري از خنده تركيد!![]()
خلاصه اون شب كه تا خود صبح صداي خنده من و ايليناز رو هوا بود و داشتيم به اين قضيه ميخنديديم!
فرداي اون روز كه 13 فروردين بود و اينا ما هم مطابق معمول قرار شد بريم بيرون البته با خانواده عمو اينا و خب عمو اينا هم از اتفاق باحال ديروزش خبر نداشتن خلاصه ما با هم رفتيم يه جايي تو نور به اسم آب پري خيلي باحال بود يه جاي بكر و جايي هم كه ما رفتيم خيلي خلوت بود فقط خودمون بوديم و خدا!
خلاصه يكم كه اونجا نشستيم من و ايليناز جونم جريان ديروز رو گفتيم و اينا و كلي هم بهش خنديديم!
اما فرداي روز 13 كه 14 بود فكر كنم آه مامان رها اثر كرد و من حساسيتم شديد شد؛ و طبق امر مادري نازم البته بعد از مشورت با حضرت پدر مامان رها رو دعوت كردن و گفتن ناهار بياد پيش ما و ايشون هم اومدن و بعد از كلي صحبت كه با هم كردن به اين نتيجه رسيدن كه كار مامان رها اشتباه بود يعني خودش به اين نتيجه رسيد و بعد از صحبت هاي مادري ناز من ريشه اين پيشنهاد و دليلش مشخص شد و خلاصه ما هم مامان جديد گيرمون نيومد و دلمون شكست!
اولش فكر كرديم مادري ميخواد با مامان رها كتك كاري كنه!!!!!!!!!![]()
ولي بعد ديديم كه مثل يك مادري واقعي با ايشون صحبت كردن البته بخش عمده اين صحبت ها پشت درهاي بسته بود و اينا!![]()
ولي در كل من مامان رها جون خودم رو ميخوام!
براي شوخي هم شده من از اين به بعد مامان رها صداش ميكنم!
پ.ن: به مادريم افتخار ميكنم بخاطر اينكه خيلي منطقي با اين مشكل برخورد كرد و حلش كرد.![]()
پ.ن: به حضرت پدر و مادري مهربونم به خاطر عشقي كه به هم دارن افتخار ميكنم.![]()
پ.ن: به دوستي با رهاي عزيز بخاطر شهامتش و تلاش براي دست يابي به آرزوش افتخار ميكنم!![]()
پ.ن: شايد رها آرزوش درست نبود اما تلاشش جاي تقدير داره!
پ.ن: ديروز كه رها اومده بود عيادتم اعتراف كرد كه خودش هم ميدونست كارش درست نيست اما خواست كه خودش رو خالي كنه!
پ.ن: بعد از روز 14 حضرت پدر و مادري رها رو مثل دختر خودشون ميدونن و به ايشون گفتن هروقت كه بخواد ميتونه بياد پيش ما!
پ.ن: مادري يه حرف قشنگي زد، ايشون گفتن هر عشقي به معني ازدواج نيست راست ميگه مثل عشق من و ايليناز جون قشنگم.
پ.ن: ولي من همچنان در حسرت موندم كه چرا رها با پدر ازدواج نكرد كه يكم بخنديم!
پ.ن: اين متن و متن پست قبلي يك اتفاق كاملا جدي بود كه من به صورت طنز و شوخي بيانش كردم!
پ.ن: ممنونم كه با متن هام منطقي برخورد كردين!
پ.ن: دوستون دارم پس باز هم به من سر بزنين.
سلام چطوري؟!
امروز 12 فروردين و اين جور كه همه ميگن فردا آخرين روز تعطيلاته و از پس فردا دوباره روز از نو و روزگار از نو همه بايد برن دنبال كار خودشون يكي مهدكودك يكي مدرسه يكي دانشگاه يكي مغازه يكي اداره يكي كارخونه يكي شركت يكي هم علافي!!!![]()
خلاصه تعطيلات هم تموم شد ولي خب خيلي از ماها تا 17 تعطيليم دانشگاه ها كه تا 17ام كلاساشون تشكيل نميشه خيلي از شركت هاي خصوصي هم تا 17ام تعطيل كردن ما هم كه دانشگاهمون تا 17ام كلاساش رو هواست بعدشم لابد تا 20 يا استاد نيست يا دانشجو يا هر دو نيستن!!!![]()
واي ميخوام يه چيزي بگم كه حال كنين امروز حضرت پدر يه پيشنهاد ازدواج داشتن فكر كن!!!!!!!!!!!!!!!![]()
يكي از شاگرداشون هست كه ما معمولا تو خزر ميديديمش داره تخصص ميخونه و از شاگرد هاي سابق حضرت پدر بودن و هر وقت هم كه من و ايليناز جونم رو ميديدن خيلي ابراز لطف ميكردن ما هم بي خيال رد ميشديم فكر ميكرديم داره واسه نمره خود شيريني ميكنه بعد هم گفتيم حتما حضرت پدر نمره خوبي بهشون دادن كه اين جوري داره مثلا جبران ميكنه خلاصه تا اينكه امروز كه من و حضرت پدر با هم رفته بوديم بيرون يك هو ايشون رو ديديم كه ايشون آويزون ما شدن و اومدن و همراه ما شروع به قدم زدن كردن بعد هم خيلي جدي به حضرت پدر فرمودن كه يه مشكلي دارن و ميخوان خصوصي باهاشون در ميون بذارن من هم با اينكه داشتم از فضولي ميتركيدم ولي تنها گذاشتمشون آخي عين دوتا عاشق رفتن لب دريا قدم زدن آخي چقدر به هم ميومدن خلاصه من هم از دور نگاهشون ميكردم كه خداي نكرده كاري نكنن!!!!
سرتون رو درد نيارم بعد از اينكه يه 1 ساعتي با هم حرف زدن اومدن پيش من و با هم برگشتيم ولي من هرچي به حرفاشون دقت كردم چيزي دستگيرم نشد تا اينكه رسيديم و ما اومديم تو و سر ناهار حضرت پدر قضيه رو شرح دادن و معلوم شد خانوم از ايشون خواستگاري كردن و بله ديگه!![]()
خلاصه حضرت پدر هم به ايشون فرمودن كه ايشون از ايليناز جون كوچولوترن و از اين حرفا ولي دختره رو حرفش پا فشاري كرد و ديگه ديگه! خب عشق اين چيزا رو نميشناسه!![]()
ولي خداييش فكر كن يه مادري جديد با 1 خاله جديد و 1 دختر خاله و 1 پسر خاله جديد و بابايي و ماماني جديد و فك و فاميل جديد واي خواهر برادر جديد و بگو آخ كه چه حالي ميده تازه براي تنوع هم بد نيست ها من و ايليناز جونم كه دلمون داره ضعف ميره واسه اين چيزا كه گفتم فكر كن لكيشن هاي جديد آدم هاي جديد شيطنت هاي جديد و عشق و حال و ... ![]()
امشب قراره من و ايليناز جونم بريم رو مخ حضرت پدر يكم بخنديم!![]()
ولي فكر كن اگه مادري جديد بياد من كه مامان صداش ميكنم واي مادري رو بگو هوو مياد تو خونه اش واي دعواي 2تا هوو رو بگو آخ كه چقدر بخنديم!![]()
فكر كن حضرت پدر مياد تو خونه ميگه اين رها خانومه خانوم خونه واييييييييييييييييييي![]()
چه حالي ميده من كه با فكرش كلي حال كردم امروز بعد از ظهر تا الان با ايليناز جون داشتيم به اين موضوع ميخنديديم!![]()
قرار نبود بيام اين تو بنويسم كه يك همچين اتفاق باحالي برامون افتاده ولي اومدم و گفتم واي نا مادري
بعد مثلا فكر كن مياد كتكم ميزنه!![]()
خداييش يكم زندگيمون راكد بود اينم تنوع خوبيه مگه نه مادر جديد تازه اسمشم به اسم مادري ميخوره اسم مادري ناز من شهلاست و اسم اون هم رهاست هر دوتا آخرشون الف دارن!![]()
به هم ميان مگه نه؟!
مامان رها جون امروز عصري كه رفته بودم پياده يه دوري تو خزر بزنم ديدمش جلوش و گرفتم و سوار شدم و خيلي جدي همون اول گفتم سلام مامان رها!![]()
قيافه اش ديدني بود خداييش سوژه جديد بد به من و ايليناز جون حال داد قراره امشب بريم دنبالش 3تايي مثل يه نامادري و 2 تا فرزند خونده خوب شما بريم سي سايد!![]()
پ.ن: من اصلا از قصد پياده نرفتم كه ببينمشا يه وقت فكر بد نكنين ها!![]()
پ.ن:ولي خداييش سوژه خنده باحاليه خب آدم پدرش خوشتيپ باشه و با كلاس اين چيزا رو هم داره ديگه!
پ.ن: به مادري گفتيم بره دمه ويلا مامان رها اينا كولي بازه در بياره و اينا!
پ.ن: امروز خيلي سر به سر حضرت پدر گذاشتيم!
پ.ن: ولي خداييش حضرت پدر اهل اين كار ها نيست سابق هم يه همچين اتفاقاتي براشون افتاد ولي ايشون واقعا عاشق مادري هستن!![]()
پ.ن: يك وقت جدي نگيرين نرين هوار هوار نكنين كه دكتر احمدزاده ازدواج مجدد كرد!!! ![]()
پ.ن: فكر كنم بعد از آپ شدن اين متن من زنده نمونم و ايليناز جونم با كمك ديگر اعضاي خانواده من رو به قتل برسونن!![]()
پ.ن: متن بالا شوخي بود از اتفاقي كه امروز افتاد و خواهش ميكنم ازش سوء استفاده نكين يك وقت!
پ.ن: دوستون دارم باز هم به من سر بزنين!
پ.ن: برام حتما دعا كنين خب؟! مرسي...
سلام چطوري؟!
خب يه مدتي نبودم و بايد بابت غيبتم از همه شما عذر خواهي كنم راستش رو بخواين دلیل اين همه سكوتم همون پست قبل بود ميخواستم فرياد بزنم و زدم استادي داشتم كه خدا رحمتشون كنه هميشه وقتي كسي ناراحت يا عصبانيشون ميكرد سكوت ميكردن وقتي هم يك روز از ايشون پرسيدم استاد چرا چيزي نميگين فرمودند من دارم فرياد ميزنم؛ من با سكوتم فرياد ميزنم بلندتر و رساتر از هر فريادي!
درست 1 ماه پيش ازاينكه بميرن يك روز تلفني با من تماس گرفتن و امر كردن كه به حضورشون برم وقتي رفتم يه نامه به من دادن كه قسمم دادن تا قبل از مرگشون بازش نكنم بعد از اينكه از دنيا رفتن وقتي نامه رو باز كردم توش يه جمله بود پسرم ( چيزي كه هيچ وقت من رو اونجوري خطاب نكردن!) من از دست بي فرهنگي مردم اطرافم مخصوصا خانواده ام بلند ترين فرياد سكوتم را زدم!
راستش من هم يك مدتي سكوت كردم تا شايد خودم آروم بشم و الان كه دارم اين ها رو مينويسم درست 10 دقيقه هست كه ذهن آشفته ام رو با روح مشكوكم هم سو كردم و باز هم اومدم تا بگم من همون ايليايي هستم كه هميشه ميگه oh0om ؛ پس من برگشتم.
خب از اينجا بگم كه بالاخره در راستاي برنامه ريزي من و ايليناز جون در امر خطير چتر بازي روز 9 و 10 فروردين تونستيم چترمون رو سر چند نفر باز كنيم و در لابه لاي برنامه هامون هم شاهد چتر بازي بقيه سر خودمون هم بوديم!
راستش 9 ام فروردين ديانا دوست ايليناز جونم با دخترش سايه و همسرش علي آقا اومدن پيش ايليناز كه يك هو ديدم دختر بي ادبش رفته تو اتاقه من و ۲-3 تا از كتاباي من و آورده و داره پاره ميكنه
من هم كه كتاب هام به جونم بسته از كوره در رفتم و از شيوه تنبيه بدني استفاده كردم
و 2-3 تا محكم بچه رو زدم تا ادب شه كه گويا به پدر و مادرش برخورد خب بخوره به من چه دختره پر رو كتاب هاي عزيزم داغون شد!![]()
خيلي دلم سوخت حالا من خودم دچار بحران كمبود كتاب شدم رو آوردم به كتاب هاي قديم خونده ام ايشون هم اومدن دارن كتاب هاي من و پاره ميكن ميدن به مادرشون تا براش قايق بسازه مادره هم ديگه نميگه پاره نكن انگار من رو نميشناسه و نمي دونه من كتاب هام به جونم بسته!
خب آدم هم تا يه حدي بيخيال میشه نه ديگه اينقدر كه!![]()
واقعا بعضي ها اينقدر نسبت به كارهاي بچه اشون بيخيال هستن؟!![]()
تو عيد نظير اين ها زياد ديدم كه غير از سايه ۱-۲ تا دیگه اشون هم از دستم كتك خوردن البته اون ها ننر نبودن!![]()
راستي ديروز 2 تا از جوجه هام از تخم در اومدن حالا ميام جريان تولدشون رو براتون تعريف ميكنم!
جريان اتفاقات طول عيد رو هم به موقع ميام براتون مفصل ميگم!![]()
پ.ن: يه خواهش از همه شما با من مشكل دارين پس دليل نداره به بهترين و قشنگترين خواهر دنيا يعني ايليناز جون مهربون من توهين كنين كاش ميشد اين فرهنگ غلط رو از ايراني ها گرفت!![]()
پ.ن:نمي دونم چرا رابطه صميمي من و ايليناز جون موجب حسادت ديگران ميشه خب ما عاشق هميم !
پ.ن: نمي دونم چرا يك سري انسان دلشون ميخواد الكي به يكي گير بدن! يكي ميگفت از رو عقده هست!![]()
پ.ن: راستي من همون ايلياي سابق هستم كه يه چند روزي غايب بودم!![]()
پ.ن: آها داشت يادم ميرفت شما آخرش كسي رو براي روح مشكوكم پيدا نكردين نه؟!![]()
پ.ن: باز هم به من سر بزنين خوشحال ميشم...
پ.ن: دوستون دارم و دلم خيلي براتون تنگ ميشه.
پ.ن: ميخواستم بيشتر سكوت كنم اما بخاطر ايليناز جونم و بعضي از دوستان سكوتم رو شكستم.
پ.ن: برام حتما دعا كنين...
سلام چطوري؟!
راستش اومدم كه به يك سري پيش داوري ها و يك سري اظهار نظر هايي كه در موردم ميشه جواب بدم راستش اين بلاگ در اصل هم قرار نبود زبان جدي داشته باشه و كاملا بچگانه بود و از زبان كودك درونم بود كه چون بچه ها ميان و همه اتفاقات طول روز رو برا همه ميگن و اونايي كه من رو ميشناسن خوب ميدونن كه من مقالات زيادي نوشتم چه در مورد امنيت شبكه كه مقاله علمي بود و مقالات فرهنگي و اجتماعي و ادبي هم زياد دارم شايد خيلي از شما ها هم خونده باشينشون يا با اسم خودم امضاشون ميكنم يا با ايليا آب!
من هم فرق نوشته و نوشته خوب رو ميدونم من هم ميتونم يه متن خوب بنويسم ولي چه فايده من كه نيومدم اينجا كه قلمم و سواد علميم رو به رخ كسي بكشم!!!
راستش من آدم لوسي نيستم آخه براي تربيت من و ايليناز جونم همه اصول تربيتي رعايت شد پس نميتونم آدم لوسي باشم البته اعتراف ميكنم به قول ايليناز جونم خيلي بچه ننه و وابسته هستم اما لوس نيستم!
راستش من آدمي نيستم كه بخوام كلاس بذارم و اگه ميخواستم اين كا رو بكنم اينجا اصلا قابل تحمل نبود خيلي از شما ها شايد من رو بشناسين و خيلي چيزا در مورد من بدونين اما...
راستش ...
من اينجا خواستم حداقل ايليايي باشم كه هميشه دوست داشتم باشم ايليايي كه استرس روبرو شدن با غريبه ها رو نداشته باشه و ايليايي كه...
بگذريم امروز اومدم كه بگم نثر بچگانه من نشانه كمي سنم نيست بلكه ...
پ.ن: من و ببينين كه مثلا ميخواستم اين متنم كاملا جدي باشه نه حرف كودك درونم ولي انگار نشد!
پ.ن: دوستون دارم و خوشحال ميشم كه باز هم به من سر بزنين!
پ.ن: برا همه دعا كنين برا من هم همينطور!
پ.ن: راستي تائيدي كردن نظر هام هم از ترس نبود ولي دلم نميخواست كسايي كه من رو ميشناسن بيان و اينجا هوار هوار كنن همين!
سلام چطوري؟!
قرار بود اينجا بيشتر از اتفاقاتي كه برام ميوفته بگم اما بعضي وقتا ميدونين نميشه در مورد چيزاي ديگه صحبت نكرد!
راستش فيلم 300 رو ديدم و خبر اينكه ممالك عرب سر مليت ابو علي سينا دارن چك و چونه ميزنن اونوقت مسئولين قشنگ ما دارن سر حق مسلممون بحث ميكنن!
من قديما فكر ميكردم حق مسلم ما خيلي چيزاست ولي الان ميبينم كه حق مسلم ما تنها و تنها انرژي هسته ايه!
راستش يه زماني همش فكر ميكردم هويت، مليت، تاريخ، وطن، تمدن، حيات و... حق مسلم ماست ولي الان فهميدم اي بابا من چقدر عقبم فقط انرژي هسته اي حق مسلممونه!
ميدونين چرا آخه هر روز دارن يك تيكه از هويت و تاريخ و تمدن اين مملكت رو برميدارن و تحريف ميكنن ولي مسئولين قشنگ ما گير دادن به انرژي هسته اي و اصلا براشون مهم نيست خليج هميشه فارس شد عرب و ابو علي سينا شده دانشمند عربي و حضرت مولانا جلالدين محمد بلخي رومي شد يه شاعر اهل تركيه!
ه من ايرانيم تخت جمشيد مال ايرانه ولي من مجسمه هاش رو تو موزه لوبر و موزه لندن ديدم!
ه يادم نميره من ايران و تاريخ و تمدنش رو تو موزه هاي اونور ديدم و شناختم!
به قول ايليناز جون نازم آدم وقتي ميره تو موزه هاي اونور حس غربت بهش دست نميده بلكه وقتي مياد تو موزه هاي اين ور فكر ميكنه اومده يه جاي غريب آخه اين ور فقط چند تا كاسه و كوزه رو به نمايش گذاشتن ولي اونور كل تاريخ و تمدن ما رو!
خب وقتي اول انقلاب با لدر افتادن به جون تخت جمشيد بايد هم تو مملكت خودمون غريب باشيم!( اگه باور نميكنين من ميتونم عكس هاش رو بهتون نشون بدم!)
چرا قديم همين چند سال پيش يك ساختمون تو بابل بود كه مال اداره پست بود و خيلي قديمي؛ من ديده بودمش مجسمه هاي قشنگي داشت ميراث فرهنگي اومد و گفت اثر تاريخيه ولي فكر ميكنين چي شد؟!
اگه بگم باورتون نميشه رئيس وقت اداره پست بابل يك روز تعطيل شبانه لدر آورد و ساختمون رو خراب كرد بهانه اش هم ساخت پاركينگ براي اداره مذكور بود و هيچكي هم نگفت بالا چشمت ابرو!
خب همين كارا رو ميكنين كه پس فردا حافظ و سعدي و شمس و شهريار و پروين و حتي شاملو و شريعتي و سهراب و نيما هم ميشن عرب!
و مسئولين قشنگ ما به جاي مقابله با اين موضوع ميان تو سخنراني هاشون ميگن همه با هم: انرژي هسته اي حق مسلم ماست!
خب هر كسي هم باشه مياد فرهنگ و تمدن و مليت ما رو ازمون ميدزده و مسئولين ما هم انگار نه انگار!
يه ضرب المثل قديمي هست كه ميگه: فكر نون باش خربزه آبه!
بابا دارن همه چيز ايران رو ميبرن شما دم از انرژي هسته اي ميزنين؟!
آقاي خوشتيپ ما قبل از اينكه انرژي هسته اي بخوايم تاريخ و هويت ميخوايم! نه اينكه هميشه بترسيم كه فردا صبح پاشيم و ببينيم كه همه جا دارن به ما ميگن عرب!
ميترسم از روزي كه ديگه وقتي بگم من يك آريايي و ايراني هستم هيچ كس ندونه كجاييم!!!
ميترسم يه وقت به من بگن بي هويت!
درسته من ميتونم وقتي به اينجا رسيد اون مليتم رو رو كنم و بر خلاف ميل باطنيم مليت مادر حضرت پدر رو مليت خودم بدونم!
دلم گرفته از اينكه ميبينم دارن تيكه تيكه هويتم رو ازم ميگيرن وقتي ميبينم تك تك مفاخر ايران بزرگم رو به نام خودشون سند ميزنن وقتي ميبينم خودمون هم مقصريم و بيشتر از خودمون مسئولين قشنگمون مقصرا!
اونا با سكوتشون مهر تاييدي بر تمام كارهاي اونا ميزنن و با اين كارشون تمام فرياد هاي ما رو هم خفه ميكنن...
آقايون محترمي كه سنگ ايران رو به سينه ميزنين چرا هيچ ري اكشني در قبال فيلم 300 نشون ندادين چرا هيچ وقت در مورد سرقت مشاهير ايران چيزي نگفتين ايران بزرگ كه يك روسپي نيست كه هر بي پدري ادعاي ماليكتش رو بكنه و خودش رو صاحبش بدونه!
ايران بزرگ كشوري بود كه تا همين چند سال پيش همه كشور هاي حاشيه ازش ميترسيدن پس چي شد كه كارش به اينجا رسيد؟!
راستش رو بخواين من ميدونم چرا اينجوري شد اين بي كفايتي مسئولين ما بود كه باعث اين پر رويي كشورهاي همسايه شد و...
فيلم 300 توهين به همه ايراني ها بود توهين به من توهين به تو و حتي توهين به اجداد و نياكانمان من كه هيچ وقت نميتونم توهين به اجدادم رو تحمل كنم ولي از دست من تنها چه كاري بر مياد مگر اينكه بيام و اينها رو بنويسم و خودم رو خالي كنم!
اگر همه ما هم دست به دست هم بديم باز هم نميتونيم كاري كنيم مگر اينكه مسئولين ما باهامون همصدا بشن!
راستش اين حرفاي من تف سر بالا بود به خودم دليلش هم شايد خيلي ها بدونن و اونايي هم كه نميدونن بماند ...
به قول آقاي داريوش ميخوام روبه آينه بشينم و رو به خودم داد بزنم و اين چيزا رو بگم تا شايد حداقل خوشحال باشم كه فريادم به گوش يكي رسيد!!!!
پ.ن: من اصلا نميخوام سياسي بنويسم! ولي نميشه و مينويسم...
پ.ن: راستش رو بخواين من وقتي خيلي كوچولو بودم از ايران رفتم و هميشه از غيرت مرداي ايراني ميشنيدم و وقتي ميخواستم برگردم احساس غرور ميكردم وقتي هم كه برگشتم اين غيرت رو در قبال ناموس ديدم ولي يه چيزي به نظر شما وطن ناموس نيست؟! پس اون غيرت افسانه اي كجاست؟!!!!!!!!!
پ.ن: يكي از اونور داره وطن وطن ميخونه يكي هم اينور انگار نه انگار و داره ميگه همه با هم انرژي هسته اي حق مسلم ماست!
پ.ن: بعضي وقتا خجالت ميكشم از اين اوضاع و احوال ايران عزيزم!
پ.ن: ميخواستم باز هم مثل دفعه هاي پيش بنويسم اين متن اصلا سياسي نيست اما انگار كه نميشه!!!
پ.ن: كوروش پاشو ببين چه بر سر مملكتت آوردن پاشو ولي قول بده كه وقتي پا شدي تو ديگه به حشيش و هرئين و گرس و كرك معتاد نشي كه الان خيلي از بچه هاي مملكتت به اينا معتاد شدن كوروش قول بده سيگار و قليان هم نكشي كه سرچشمه بقيه اعتياداست!
پ.ن: ميترسم يه روز كوروش هم بيدار شه بياد و جو بگيردش و يه گيتار بندازه رو دوشش يا بره رپر شه! فكر كن!
پ.ن: راستش ما هم با اين غربزدگي هامون داريم به همه دست درازي ها دامن ميزنيم!
پ.ن: خواهش ميكنم به حرفام فكر كنين و اگه ايراني بمونه پس فردا من و تو هستيم كه ميايم و جاي اين مسئولين رو ميگيريم.
پ.ن: به قول يكي من پي نوشت هام خودشون يه متن هستن!
سلام چطوري؟!
راستش قرار بود از روز 1 فروردين 1386 بنويسم اما به خاطر برنامه فشرده چتر بازي من و ايليناز جون البته به صورت معكوس يعني تماشاي چتر بازان ديگه كه قبل ما پريده بودن سرمون بوديم!!!
شوخي كردم آخه روز 1 فروردين خيلي سرمون شلوغ بود آخه ما معمولا روز اول خيلي مهمون داريم...
خلاصه روز اول خيلي خوب بود چون خيلي مهمون داشتيم و اينكه چرا روز 2 و 3 نبودم هم اين بود كه روز 2 فروردين پسر عموم تصادف كرد و درگير كاراي اون بوديم و روز 3 فروردين كه ديروز بود تولد بهترين پدر دنيا بود و يه تولد خيلي خيلي خيلي خوب براش برگذار كرديم من و ايليناز جونم و مادري نازم...
اينا مختصر بود حال ميام جريان تصادف رو براتون تعريف ميكنم الانم ميخوام برم حمام و بعد هم بالاخره بعد از 4 روز با ايليناز جونم ميخوايم بريم خونه عمو واسه عيد!!!
پ.ن: كوتاه نوشتم چون وقت نداشتم و فقط ميخواستم بگم چرا نبودم ولي باز هم ميام.
پ.ن: خيلي دوستون دارم .
پ.ن: باز هم به من سر بزنين و كامنت بذارين...
پ.ن: دعا يادتون نره خب؟!
پ.ن: راستی ۲تا از ماهی قرمز خوشگلام همون روز اول مردن فقط یکیشون موند![]()
سلام چطوري؟!
ميگم عيد هم اومد و ما آخرش هم متوجه نشديم كه جنگ ميشه يا نه!!!
راستش تا همين يكي دو هفته پيش همه هي ميگفتن امروز و فردا جنگه!!!
منم كه منتظر يه همچين سوژه هايي فقط لازم بود يه صداي تق بياد منم كه خداي مردم آزاري داد و هوار آي آمريكا حمله كرد!!! ![]()
يا اينكه كافي بود من داشتم اخبار ميديدم يا روزنامه ميخوندم و يكي ميگفت چه خبر منم سريع ميگفتم آمريكا امروز حمله رو شروع كرد!
من اصلا آدم بدجنسي نيستم نه اصلا يه وقت فكر بد در موردم نكنين ها اصلا!![]()
من فقط ملت رو لاغر ميكردم و حرص ميدادم يا بعضي مواقع شادشون ميكردم!
يه روز كه ديگه بد جو دادم به ديگران يه لباس ارتشي جور كردم گذاشتم تو ماشين و كوله پشتي و از اين چيزا و ... خلاصه رفتم دانشگاه شايعه كردم كه آمريكا حمله كرده منم ميخوام جزو اولين هاي اعزامي باشم اولش كسي باور نكرد ولي وقتي لباسا رو ديدن ديگه ديگه!!![]()
وقتي هم حراست اومد و گفت از من انتظار نداشتن منم گفتم كي گفت من گفتم استغفرالله بابا شما كه من و خوب ميشناسين حضرت پدر رو هم ميشناسين ما خودمون داريم ميگيم آمريكا جرات حمله كردن نداره اصلا جنگ چيه ما طرف دار صلحيم؛ نه اصلا هم خودشيريني نبود!
ولي خداييش اگه جنگ بشه من جزو اولين نيرو هاي اعزامي هستم البته نه به جنگ بلكه به يه جاي امن و احيانا خارج از ايران!!!
من با جنگ مخالف به نظر من چيز چرنديه!
تو جنگ دو دسته هستن كه ميجنگن يه عده كه همديگه رو نميشناسن و ميرن ميزنن همديگه رو نيست و نابود ميكنن آخرش هم نميدونن واسه چي ميجنگن فقط يه عده بهشون گفتن بايد بجنگين و همون عده كه گفتن دسته دوم هستن و اونا هستن كه با هم ميجنگن ولي خون هم از بيني هيچكدومشون نمياد و ميدونن براي چي و با كي ميجنگن!
به نظر شما اين چرند نيست؟!!!!
خب آره معلومه كه چرنده بخاطر همينم هست كه اگه جنگ بشه ميزارم و ميرم و پشتمم نگاه نميكنم درسته وقتي جنگ شد اين حضرت پدر بود كه درست برعكس من عمل كرد يعني از اون سر دنيا اومد اين سر دنيا و رفت و جنگيد ولي من خيلي با اون فرق دارم من بايد بدونم براي چي ميجنگم من نميخوام فداي خود خواهي يكي ديگه بشم آره وقتي حضرت پدر اومدن ايران و جنگيدن هدف دفاع بود و پاي هيچ خودخواهي در ميون نبود ولي الان بعضي ها ميخوان گره اي كه با دست باز ميشه اينقدر كورش كنن كه كار به دندون برسه و خب منم امكان نداره برم و بگم ميتونين رو دندون من هم حساب كنين من كلي خرج دندونم نكردم كه برم باهاش گره رو باز كنم و مين خنثي كنم و برم شيميايي بشم و بعد هم يه مرگ خاموش آخرش هم بيان و بگي شهيد شد!!!
من نميخوام شهيد شم دليلي هم نميبينم كه شهيد شم من اينقدر برا آينده ام برنامه ريزي نكردم كه سر يه لج و لج بازي بچگانه بميرم و بگن شهيد شد!!!
اونايي كه دارن حق هاي مسلم ما رو بهمون ياد آوري ميكنن به اين هم توجه كردن كه قبل از انرژي هسته اي زندگي كردن و زنده بودن حق مسلم ماست؟!
آره من قبل از اينكه انرژي هسته اي حق مسلمم بشه حيات حق مسلمم بود من نميخوام تو وطن بمونم تا يكي با شعرايي كه ميخونه تحريكم كنه كه برم جنگ و شهادت برام بشه ارزش دوره حضرت پدر اگه ميگفتن شهادت ارزشه واقعا ارزش بود چون اونا داشتن از ايراني كه بهش بدون هيچ دليلي تجاوز شد دفاع ميكردن و اون زمان هيچ لج بازي درميون نبود و شايد هم بود و من خبر نداشتم!
وقتي حضرت پدر اومدن و رفتن جنگ هنوز اون كه با شعراش خيليا رو برد جبهه وجود نداشت و حضرت پدر براي ارزش هاشون بود كه رفتن و جنگيدن ولي اگر احيانا جنگي بشه هيچ كدوم از اون ارزش ها نيست!
يه سوال چرا اگر جنگ شد من بايد برم بجنگم و اوني كه همش داره حرف از حق مسلم ميزنه نره خب اگر اون داره از حق مسلم ما كه به قول خودش انرژي هسته اي هست دفاع ميكنه پس بايد از حيات و زندگي ما هم دفاع كنه آخه اون هم حق مسلم ماست آقاي ا.ن هيچ وقت فكر كردي با خودخواهي ها و لج هاي بچگانت جون چندتا جوون كه آينده ساز مملكتن و خيلي هاشون هم دانشجو هستن رو در خطر ميندازي؟!
از جنگ متنفرم !
اگر انرژي هسته اي حق مسلم ماست پس بدينش به ما خب سهم من از اورانيوم اين مملكت رو بهم بدين ميخوام باهاش يه كارايي كنم حالا هم كه نميدين منم حقم رو ميبخشم بابا من اگه حق مسلمم رو نخوام كي رو بايد ببينم؟!
امشب كنار اما رضا بهت خوش بگذره آقاي ا.ن شهادت رو بهانه كردي و براي لحظه تحويل سال رفتي و پيش امام رضا جونم موندي ه محمدرضا پهلوي هم هميشه لحظه تحويل سال ميرفت پابوس اون حضرت محمدرضا با همه بدي هاش يه خوبي داشت اونم اين بود كه وقتي براي تحويل سال ميخواست بره پيش حضرت به دروغ و از روي نمي دونم چي نميگفت براي شهادت ميرم!!!
امام رضا خيلي بزرگي هر آدمي و تو خونه ات راه ميدي خوب يا بد هم برات فرقي نداره همه رو راه ميدي همه رو...
پ.ن: نميخوام بگم ولي ... اين متن اصلا سياسي نيست!!!!!!!!
پ.ن: اگه جنگ شد من ...
پ.ن: نترسين تا الان كه نشد ان شا الله ديگه هم نميشه!
پ.ن: امسال جنگ بزرگترين دغدغه همه بود منم تو آخرين پست سالم بهش پرداختم!
پ.ن: امروز 3 پست آپ كردم خوشجال ميشم هر 3 تا رو بخونين...
پ.ن: خيلي دوستون دارم موچ موچ موچ![]()
![]()
![]()