تبليغاتX
نوشته

سلام چطوري؟!

امروز باز هم دلم براي خدا تنگ شد اولش فكر كردم كه...

چرا خدا هيچ وقت نمياد مهمون من نمي شه؟!
يك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم/از ديده ي بيگانه پنهانت كنم

چقدر دلم لك زده براي يه مهموني دو نفره با خدا!

فقط من باشم و اون حتي دلم نمي خواد 1 دونه فرشته هم اون گوشه كنارا يواشكي قايم شده باشه مي خوام باهاش تنهاي تنهاي باشم...

مي خوام هرچي كه تو اين مدت بهش گفتم يا مي خواستم بگم اما نگفتم و شايد نتونستم بگم رو بي پرده بهش بگم و...

دلم براي حضرت دوست خودم تنگ شده...

مي دونم كه اون همش به فكر منه اما من چي؟!!!

خدايا يه بار ازت پرسيدم چرا من و به دنيا آوردي چرا جوابم رو ندادي؟!!!

گفتم چرا خواستي منم مثل تو تنها باشم بازم سكوت كردي...

شايد چون ميدوني كه من عاشق سكوتم...

آره حتما مي دوني وگرنه چرا همش در جواب من سكوت ميكني؟!

نكنه يكي اومده بهت گفته آره؟!

مي دونم من بنده خيلي بدي هستم اما...

خوبه كه خدا ادامه همه اين سه تا نقطه ها رو ميدونه!!!

شايد هم يكي بهش ميگه!!!!!!!

...

ببين خدا يه دقيقه به حرفم گوش بده...

نه اين جوري نه فقط به حرف من گوش بده!

خب سرت رو از رو كار بقيه بلند كن و به من نگاه كن و فقط به حرفه من گوش بده...

نه اين جوري قبول نيست داري به بقيه هم فكر ميكني...

خب مي خوام براي يك لحظه هم شده فقط ماله خوده خوده خوده من باشي...

اهووم الان خوب شد!

خيلي دوست دارم و فقط خودت مي دوني كه چقدر دوست دارم.

خيلي خوب حالا مي توني به بقيه هم فكر كني!

خيلي وقته مي خوام ازت تشكر كنم چون هر وقت بهت احتياج داشتم خودت قبل اينكه صدات كنم بهم كمك كردي خب هرچي باشه تو خدا جونه خوده خودمي مگه نه؟!

يادته يه بار تو كوچولويي در ماشين باز بود و منم كمربند نبسته بودم و از ماشين پرت شدم بيرون؟!

يادته نجاتم دادي؟!

يا 3 سال پيش كه ماشينم پشتك زد يادته مرگ رو هم نشون دادي ولي زنده نگهم داشتي؟!

خيلي مهربوني...

اين رو مي دونستي؟!

مطمئنم كه نمي دوني چقدر مهربوني چون فقط ما بنده هاتيم كه مي دونيم چقدر مهربوني...

اين ماييم كه ميدونيم چقدر لطف و كرمت زياده بخاطر همينم هست كه هميشه هوامون رو داري!!!

چون مي خواي هر دفعه بهت بگيم كه چقدر مهربوني؟!

نكنه مهربوني تو هم حدي داره؟!

يعني مي خوايي هر وقت به اون حدي كه مد نظرته رسيد ديگه مهربون تر نشي؟!

اگه اين چوري فكر ميكني بايد بهت ياد آوري كنم كه مهربوني تو حدي نداره پس منتظر نباش!!!

نكنه يك هو بعد از اين حرفم ديگه هواي ما رو نداشته باشي هان؟!
نه بابا تو خدايي و مهربونيت اجازه نمي ده كه هوامون رو نداشته باشي؟!

خدايا تو كه اينقدر مهربون و عادلي چرا جلو اين بي عدالتي ها و نامهربوني هاي جامعه رو نمي گيري؟!

تو كه دلت نمي خواد بنده هات ناراحتي بكشن چرا جلو اونايي كه ناراحتشون مي كنن رو نمي گيري؟!

چي؟!

كي گفته تو دلت نمي خواد؟!

خب من ميگم!!!

من از كجا مي دونم؟!

خب آخه من از دلت بيشتر خبر دارم!

اهووم...

ه خدا جون ميگم عجب كار باحالي كردي كه اين اهووم گفتن و شونه بالا انداختن و بهم ياد دادي ها!

خب يه كم پاشو قدم بزنيم ميدوني كه عاشق قدم زدنم!

خيز و بامن/ در افق ها سفر كن/ دل نوازي/ چون نسيم سحر كن/ درد دل را نغمه گر كن/ همچو بلبل نغمه سر كن

بابا پاشو بيا بريم تو بلوار اليزابت تا هم بهت نشونش بدم هم توش قدم بزنيم بيا و زيبايي هايي كه خودت آفريدي رو بهت نشون بدم پاشو ديگه باز كه نشستي!

آها خسته اي خيلي خب بشين!

راستي خدا بد نده چرا خسته اي؟!

ها؟!

چون همه اشتباهات ديگران رو ميندازن گردن تو؟!

ولي من كه اين كار رو نمي كنم!

من استثناء هستم؟!

ولي تو كه گفتي همه!

نمي خوام...

باشه ولي دلم و شكوندي ها!

ميگم خدا مي خوام اعتراف كنم!

Faites enir un cure' , s'il vous plait!

( خيلي مسخره ست من فونت فرانسه ندارم!)

پس بي خيال فرانسه!

خدايا يه كشيش بيار مي خوام براش اعتراف كنم!

.

.

.

...

خدايا دوست دارم خيلي وقتت و گرفتم برو به سلامت تو هم برو!

 

پ.ن: امروز ايليناز جونم پرواز داشت من حتي تا فرودگاه هم نرفتم چون طاقت نداشتم رفتنش رو ببينم فقط...

 

پ.ن: راستي خدا يكم از اون صبرا كه به ايوب دادي به منم بده تا بتونم نبود ايليناز جونم رو تحمل كنم!

 

پ.ن: در مورد رابطه من و ايليناز جون ايشون اصلا خيالي نيستن و تنها دختر و اولين فرزند دكتر احمدزاده بزرگ يعني حضرت پدر من هستن ولي بهتون حق ميدم كه نتونين رابطه بين ما رو درك كنين آخه حضرت پدر و مادري هم نمي تونن خوب ما رو درك كنن چون ما عاشق هميم...

 

پ.ن: باز هم به من سر بزنين و تو اين مدت تنهام نذارين كه خيلي بهتون احتياج دارم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 1:5 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

خب  قول اينكه مي خوام بيام و يه پست باحال رو آپ كنم و داده بودم اما...

...

ه نمي دونم چرا الان يك هو اين آهنگ بانو دلكش( عصمت بابلي) اومد منظورم آهنگ عاشقم من هستش!!!

یکی گفت رابطه من و ايليناز جون يه جوري زيادي شوره! خب ميخواستم قبل اينكه بيام و پستم رو بنويسم اينجا براي نمي دونم چندمين بار بگم كه...

من عاشق ايليناز جونم هستم و اون هم...

و اما...

خب میخوام باز هم مثل قدیم از اتفاقات روزم بگم اما نه امروز بلکه سه شنبه هفته گذشه!

راستش سه شنبه با ايليناز جونم تو خيابون پياده راه افتاديم نمي دونم اولش قرار بود بريم مجتمع پايتخت ولي يك هو هوس پياده روي به سرمون زد و از دمه اسكان پهلوي رو رو به پايين حركت كرديم...

ميدون ونك و شلوغي و مردمي كه در حركتند و زندگي جريان دارد اما به كندي و همراه با ترافيك معروف پهلوي!

باز هم پايين تر و اين بار ساعي دفتر قديم ايليناز جون كه همچنان متروكه و مردمي كه بيشتر براي خوش گذاراني حركت ميكردند و دانشجوهايي كه در رفت و آمد به خوابگاه بودند!

كاواره ميامي همچنان سر جاش بود و ناگهان من و ايليناز جون ترانه من آمده ام بانو گوگوش رو زمزمه كرديم و...

تقاطع پهلوي و عباس آباد و اين بار ايليناز جون و خاطرات گذشته و روزي كه فكر كرد من گمشدم و خاطراتش با...

و فقط بغض و باز هم بغض و بغض دوم براي مردمي بود كه...

هتل تهران و تخت طاووس و اين بار بغض هامون به دو قطره اشك ايليناز جونم تبديل شد چون آخرين ديدار لابي هتل تهران بود و خيابان تخت طاووس و پياده روي و...

نمي دونم چرا سارا اينقدر هتل تهران و تخت طاووس رو دوست داشت!

سر زرتشت و مردمي كه عجله تو تمام وجودشون موج ميزد!

و سينما آفريقا و خاطرات فيلم هايي كه با ايليناز جون و نغمه و سارا و يكي دوتا ديگه از دوستاي ايليناز جون با هم ميرفتيم كه از اون جمع سارا ديگه نيست!

ديگه رسيديم به ميدون وليعهد و خودمون هم متوجه نشديم كي اين همه راه رو پياده اومديم...

اليزابت و زيبايي هاي هميشگيش ما رو به سمت خودش ميكشيد اما نرفتيم و پهلوي رو تا چهار راه معروفش طي كرديم يعني تقاطعش با خيابون شاه رضا و اين بار عمارت تئاتر شهر تونست ما رو جذب خودش كنه و نشستن تو حياطش و اين بار من بودم كه بغضم بارش گرفت مدت ها بود كه تو بغل مهربونترين خواهري دنيا نگريسته بودم!

وقتي به خودمون اومديم كه ديديم هوا داره تاريك ميشه و ما هم نايي برامون نمونده...

ايليناز جونم زنگ زد تا نغمه بياد ما رو به اسكان پيش ماشين ايليناز جونه نازم برسونه تو ماشين نغمه آهنگ "بردي از يادم" بود و بعدش هم "عاشقم من" و بعد از اون هم "يك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم"...

منم روي صندلي عقب سرم رو تكيه دادم به شيشه و بي صدا باز گريستم و...

 

پ.ن: امروز اينجا يه مهمون خيلي بزرگ داشتم كه شنيدم كل آرشيوم رو خوند و ساكت رفت مادري نازم خيلي لطف كردي هرگز انتظار نداشتم به من سر بزني خيلي خوشحالم كردي و اين بار فهميدم ساكت آمدن و رفتن ايليناز جون به چه كسي شبيه!

پ.ن: سارا دوست ايليناز جونم بود كه پارسال 15ام ماه مي ، خودش رو كشت.

 

پ.ن: مدت ها بود كه همچين پياده روي با ناز ترين خواهري دنيا نداشتم!

 

پ.ن: اين اون پستي كه قول دادم نيست بلكه دلم خواست كه اين رو براتون آپ كنم نمي دونم چرا!!!

 

پ.ن: باز هم به من سر بزنين و خوشحالم كنين منم قول ميدم كه اون پستي كه وعده اش رو داده بودم رو زودتر آپ كنم.

 

+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 3:15 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!
مي دونم يه مدت خيلي خيلي خيلي طولاني نبودم تقريبا 1 هفته!

خب از اون روزي كه پست قبلي رو تو بلاگم آپ كردم يعني جمعه هفته پيش ايليناز جونم اومد و بهم گفت كه نمي خواست من متوجه شم كه مي خواد بره و داره رو اين موضوع فكر ميكنه!

بعد هم...

راستش كل اين 1 هفته من همش با ايليناز جونه مهربون خودم بودم هميشه و همه جا درست مثل زمان بچگيم كه هميشه پيش هم بوديم و...

راستش تو اين مدت خيلي غصه خوردم بايد اعتراف كنم كه چند بار هم يواشكي گريه كردم و خيلي در مورد رفتن و موندن ايليناز جونم فكر كرديم تا اينكه...

راستش ديشب ايليناز جونم بالاخره تصميم نهائيش رو گرفت يعني...

خب ايشون چند روز تنها ميرن و بعد هم برميگردن و فرمودن كه اگه قرار باشه كه بره با من ميره و صبر ميكنه تا درس من تا مقطع فوق تموم شه و با هم بريم...

ايليناز جونه قشنگم خيلي دوست دارم انگار خدا سند شش دانگ دنيا رو به نامم زد و...

ولي خب يه چند وقتي بايد تنها بمونم تا ايليناز جونم بره و بياد دلم براش يه نقطه ميشه

خب حالا بريم سره باقي قضايا و اين مدت!!!

راستش شنبه غروب بعد از مدت ها رفتم فرهنگ سراي ارسباران براي انجمن شعر يعني دعوت شدم كه برم و منم رفتم ولي كاش نميرفتم!!!

شعر مملكت ما داره به كجا ميره يك سري آدم به ظاهر عاشق پيشه اونم عشق هاي امروزي ميان و دست دوستان جنس مخالفشون رو ميگيرن و همش متلك و گير هاي الكي!

نمي دونم يك آقايي اومد و يك شعري خوند و بعد از شنيدن شعرش من فكر كردم تو كلاس پزشكي نشستم آخه اومد به عريان ترين حال ممكن تولد رو شرح داد و...

يادمه يك زماني كه ميگفتيم اين خانم هاي شاعر يا به قولي شاعره هاي ما هستن كه شعر هايي تو اين سبك و  س ك س ي ميگن اما انگار كه زمانه عوض شده!

يه آقايي اونجا بودن كه زماني كه من ميرفتم اصلا نبودن و يك تيپ هنري زدن و موهاشون رو بلند كردن و كلاه بر سر گذاشتن و پنداشتن كه بزرگترين اديب و شاعر دنيا هستن با اطلاعاتي تو خالي و پوچ و افكار منحرف از اين بابت كه همش ميخواست اطلاعات خام ادبيش رو به رخ ديگران بكشه و...

در كل از شعر اين مملكت هم مايوس شدم و به قول ايليناز جونم به هيچ چيز اينجا اميدي ندارم اما نميدونم كه چرا توش موندگار شدم و...

ان حرف رو ديشب تو جاده وقتي زد كه گفت تصميم گرفته تا پايان تحصيلات داخلي من بمونه و نره.

تو اين مدت خيلي به ميوزيك هاي سنتي و قديمي ايراني روي آوردم و از شنيدنشون هيچ سير نمي شم وه كه چه قشنگ ميخونه اين پوران، دلكش، عباس مهرپويا، عبدالعلي وزيري، بنان، گلپام، اهديه(عهديه)، الهه، عماد رام، گيتي، حسن گل نراقي، كروس سرهنگ زاده، ايرج، قمر، مرضيه، ملوك ضرابي، رامش، سيما مافيها، سيما بينا، سيمين قانئم، هايده، دوراني از مهستي، محدود خوانده هاي حميرا و...

واقعا افتخار موسيقي ايران بودن و الحق كه صداهاي جاودان و آهنگ هاي ماندگاري داشتند!

راستي شما هم مستند كراك رو ديدين؟!

واي من كه حالم بد شد خيلي وحشت ناك بود واقعا هستن آدم هايي كه براي دقيقه اي لذت و نشئگي حاضرن جونشون و سلامتيشون رو به خطر بندازن؟!

خيلي مسخره شده!

 

پ.ن: من باز هم اومدم و باز هم مثل قديم مينويسم و ميگم oh0om .

 

پ.ن: واقعا آهنگ امشب شبه مهتابه سيما مافيا آدم رو مسخ ميكنه و...

 

پ.ن: ايليناز جونم خيلي دوست دارم كاشكي براي يك بار هم ميشد برام كامنت ميذاشتي ولي اين اخلاق در سكوت آمدن و رفتنت رو خيلي دوست دارم بهترين خواهري دنيا

 

پ.ن: از همه دوستاني كه تو اين مدت براي نرفتن ايليناز جون دعا كردن ممنونم!

 

پ.ن: خيلي دوستون دارم و دلم براتون يه ذره شده بود...

 

پ.ن: منتظر پست بعديم باشين ميخوام يه چيز باحال بنويسم حالا شايد امروز دوباره آپ كردم و گذاشتمش اين تو پس منتظر باشين...

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 13:54 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

راستش نمي دونم از كجا شروع كنم اما...

خب يك سري حرفايي تو خونه ما رد و بدل ميشه كه انگاري داره ميگه كه ايليناز جونم ميخواد براي يه مدت طولاني شايد هم هميشه ايران رو ترك كنه و ...

از روزي كه اين رو حس كردم نمي تونم خودم رو جمع و جور كنم يعني درست دوشنبه شب بود كه يك هو به خودم گفتم نكنه اين حرفايي كه هست...

نمي دونم رفتنش رو چه جوري بايد تحمل كنم...

يه حسي هم بهم ميگه كه اشتباه ميكنم اما...

ايليناز جون مهربونم ميدونم كه هر روز خيلي آروم ميايي پيشم و حرفام و ميخوني و بدون اينكه چيزي بگي تا نكنه خلوتم خراب شه ميري پس خواهش ميكنم اگه حدسم درسته يا نه زودتر بهم بگو و از عذاب درم بيار...

كاشكي حداقل براي يك بار هم كه ميشد ايليناز جونم لايقم ميدونست و برام كامنت ميذاشت...

بده دستات و به من تا باورم شه پيشمي/ ميدونم خوب ميدوني تو تارو پود و ريشه امي

ايليناز جون قشنگم تو هرجاي دنيا هم كه باشي تو تمام وجودم هستي...

اگه بري دلم براي بغلت تنگ ميشه

قشنگترين خواهري دنيا به اندازه تمام روزهايي كه من بودم و جهان بود و زندگي مردم و ه اندازه همه اون روزايي كه جهان بود و من نبودم دوست دارم...

به جونه خودت كه بي تو از نفس هم سير ميشم/ نمي دونم چي ميشه بد جوري گوشه گير ميشم!

بهترين خواهري روي زمين اگه نباشي منم دلم ميگيره و ميرم و يه گوشه ميشينم و گوشه گير ميشم...

هركجاي دنيا باشم با مني و در مني/ نگران حال و روزم بيشتر از خود مني...

ايليناز جونم ما به هم قول داديم كه هيچ وقت همديگه رو تنها نذاريم و تو خوب ميدوني كه من در حال حاضر اصلا آمادگي ترك وطن رو ندارم...

خواهريه خوبه من دوستت دارم همين.

 

پ.ن:...

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 18:34 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

امروز مي خوام اين جوري شروع كنم كه...

يعني يه جوره جديد...

ولي نه بذار مثل خودم شروع كنم...

راستش امروز با ايليناز جونه قشنگم رفتيم نمايشگاه يعني برنامه شنبه رو انداختم امروز و...

البته من ننداختم ايليناز جون انداخت آخه...

خب آخه نداره كار داشت يه قرار داد خيلي مهم داشت و...

لابد قراره كلي سود كنه خوب به من چه!!!

راستش از هرچي نمايشگاه بدم اومد خيلي ضعيف بدون حضور بزرگان و...

اين چند وقته كه تنها ميرفتم تفاوت فاحشش رو با نمايشگاه هاي قديم كاملا حس كردم و...

ولي من باز هم ميرم و...

شايد من به محيط نمايشگاه معتاد شدم و شايد هم اين عشقم به كتابه كه من و ميكشونه به اون سمت و...

راستش رو بخواين يه چيز ديگه هم هست كه من و ميكشونه اونجا...

جمعيت!!!!!!!!

آره خب اونجا پره آدمه؛ همه جورش هم هست تحصيل كرده و بي سواد و خيلي راحت ميتوني زيره نظر بگيريشون و باهاشون آشنا شي ميتوني بدون واهمه حس كنيشون و اونا اصلا نفهمن كه يكي داره بهشون فكر ميكنه و زير نظر دارتشون و داره به قولي حسشون ميكنه!!!

خيليا مثل من هستن كه دلشون لك زده واسه يه بحث خوب در مورد كتاب و ميشه باهاشون بحث كرد خيلي ها هم از مشكلات اجتماعي ميگن و تو ميتوني بدون جواب دادن بهشون فقط مثل بز سرت رو تكون بدي و...

از غرفه مطبوعات خوشم مياد آخه يه جور وابستگي بهش دارم! اما حیف که امسال اصلا حضور نداشتن!!

يه مدتي تو يه روزنامه مطلب مي نوشتم بدون اينكه به جز سردبير هيچ كدوم از كارمنداش من و بشناسن با اسم مستعار هم مي نوشتم سياسي و اجتماعي معمولا به زبان طنز و...

وقتي اون سال براي نمايشگاه رفتم غرفه اشون هيچكي من و نشناخت تا اينكه سردبير سررسيد و من و ديد و همه از تعجب شاخ درآوردن آخه من خيلي قيافه ام بي بي فيسه!

در كل نمايشگاه امسال رو هم با همه خوبي ها و بدي هاش دوست دارم همين...

 

پ.ن: بهتون توصيه ميكنم اگه اهل كتابين حتما بياين نمايشگاه آخه ميشه چيز خوب گير آمورد البته اگه بگردي!

 

پ.ن: من حساسيتم خيلي بهتر شده و خوشحالم!

 

پ.ن: اميدوارم يك روز شاهد نمايشگاه هاي بهتر و با كيفيت بالاتر از اين باشيم!

 

پ.ن: كاشكي ناشر هاي بزرگ و خوب هم امسال شركت ميكردن آخه جاشون خيلي خاليه!

 

پ.ن: جاي خاليه بعضي از ناشرا خيلي تو ديده و...

 

پ.ن: دوستون دارم باز هم بهم سر بزنين.

 

پ.ن: راستي دليل دير به دير آپ كردنم هم سرگرم بودن تو نمايشگاه ببخشيد كه دير به دير آپ ميكنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 22:44 توسط ایلیا |

چند وقته كه دارم بلاگ مينويسم؟!

چند وقته كه ديگه من نمي نويسم و ...

بسته ديگه بيا سر زندگيت تا كي ميخواي به اين كارات ادامه بدي تو ذهنه مني و منم عاشقتم...

چرا به روسپي گري روي آوردي و ...

تو چرا اينقدر مشكوكي روحه من؟!

خسته ام...

نه...

كلافه بهتره...

ذهنم ويار داره...

چند وقته كه نشانه هاي آبستن شدن رو تو روحم ميبينم...

ويار...

آبستن!!!

خيانت؟؟؟؟؟

افكار پوچ...

فوتبال... نه من از اين خوشم نمي ياد...

پول؟! اهووم روزنامه اقتصادي زياد ميخونم...

فيلم نقد ميكنم...

ذهنم كتاب ميخواد...

عاشق عكاسي شدم!!!

هر روز سازم رو كوك نكرده ميزنم و چه صداهاي ناهنجاري كه نميده و اين صداها صداهاي روحمه...

آدم...

انسان...

بشر...

شايد زندگي!!!

دوستاي ناديده و هراس روبرو شدن با اونا...

خيال هاي پوچ...

ترس... ترس... و باز هم ترس!

از روبرو شدن با انسان هاي جديد...

از همه...

از خودم...

از تولد...

و شايد...

استقبال از مرگ با كمال ميل...

ميل به جاودانگي؟!

شايد نه...

اما...

آره...

يا...

نمي دانم.

.

.

.

همين.

يه نوار رو از دور ميبينم...

روش نوشته... خط...

.

 

پ.ن: نخواستم مثل همیشه با سلام چطوری شروع کنم همین.

 

پ.ن: نمی دونم چرا نوشتم ولی...

 

پ.ن: شاید بخاط نمایشگاه رفتنم نتونم زود به زود آپ کنم پس ببخشید بابت این موضوع.

 

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 23:33 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

نمي دونم چي ميخوام بگم اما مي خوام بگم...

نمي خوام چيزي بگم اما دارم ميگم...

شايد حتي خودمم...

يكي ميگفت ايليا چيه سبك نوشتاريت عوض شد... شده مثل اون زمانا كه خيلي كلافه بودي و ذهنت درگير بود...

اون يكي ايليناز جونم بود!

نمي دونم چرا اين جوري مي نويسم...

همچنان به روحم مشكوكم؛ به ذهنم اعتماد ندارم و...

همش فكر ميكنم ذهنم داره بهم خيانت ميكنه همش دارم به ذهنم تهمت روسپي بودن ميزنم شايد حق دارم و ندارم!

اما...

ديشب...

نه الان چند شبه...

اصلا چرا شب چند روز و شبه كه ذهنم پيشم نيست و باب ميل من رفتار نميكنه!

روحم كه چندين وقته مشكوك شده و معلوم نيست داره چي كار ميكنه يا چي كار ميخواد بكنه!

فردا...

يا شايد امشب...

10 دقيقه ديگه بهتره...

اصلا همين الان...

نه ديگه خيلي دير شد...

چون الان يك لحظه بعد از اون الانه!

ايليناز جونم داره در مورد رفتن جدي تصميم ميگيره!

ممنونم كه بچه بازي هام و طاقت ميكني/هر چه قدر بد ميشم اما تو نجابت ميكني/ هركجاي دنيا باشم با مني و در مني/ نگران حال روزم بيشتر از خوده مني...

اين و براي قشنگ ترين خواهري دنيا نوشتم فكر كنم ماله آقاي صادقيه!

چند روز پيشا يكي بهم گفت زن ذليل!!!

برام عجيبه من كه ازدواج نكردم كه زن ذليل باشم پس چرا همچين حرفي بهم زد؟!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا به كي ميگن زن ذليل به كي ميگن مرد سالار به كي ميگن ضعيفه و به كي ميگن زن سالار؟!

اصلا چرا اينقدر بي ادبانه...

چرا فرهنگ ما اينجوري شد؟!

چرا اينقدر...

ايليناز جونم مجرده و هميشه بعد از خوندن بلاگ یکی دلم براي ايليناز جونم ميگيره همش ميترسم مثل اون بشه!!!

نمايشگاه كتاب هم شروع شده شنبه قراره من و بهترین خواهری دنیا ايليناز جونه نازم با هم بريم بقيه روزا هم قراره تنها برم ولي...

ميدونم واست سواله كه چرا پيشت حقيرم/ دور ميشي من و نبيني باز سراغت و ميگيرم

خدايا ميدوني كه اين و به تو گفتم...

 

 

خدااااااااااااا

 

 

دلم برات تنگ شده؛ تنگ... تنگ... تنگ...

خدا جونم يه دقيقه فقط به حرفه من گوش كن به بقيه توجهي نكن باهات كار دارم...

رحيما اون دفعه هم بهت گفتم من ازت دوست ميخوام يه زماني از همه مي ترسيدم...

ميدونم الانم مي ترسم...

آره خودم ميدونم كه از روبرو شدن با يه غريبه مي ترسم اما...

خب وقتي تو خيابون يه دسته رو ميبينم كه با هم هستن بهشون حسوديم ميشه...

تو كه ميگي همه جا و هميشه هستي پس اون موقع چرا اونجا نيستي كه ببيني كه بعضي وقتا... .

وقتي ميبينم يك سري دسته جمعي ميان نمايشگاه كتاب دلم ميخواد منم دوستايي داشتم كه باهاشون ميومدم و سر كتاب ها با هم بحث ميكرديم...

خدايا تو خودت تنهايي پس...

دوست دارم خدا جون برو به كاراي بقيه برس كه خيلي وقتت و گرفتم برو كار مردم لنگ نمونه...

 

پ.ن: فقط نوشتم همين...

 

پ.ن: راستي اين فرت فرت كردن من هنوز تموم نشد و امشب يه ضد حساسيت قوي زدم كه يكم بهترم...

 

پ.ن: دوستون دارم موچ موچ موچ

 

پ.ن: راستی من همچنان از بابت پست قبلی دارم دق میکنم و دیوونه میشم و هروقت یادش میوفتم از ته دلم آه میکشم که یه همچین چیزی رو از دست دادیم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 1:26 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

امروز داشتم روزنامه ميخوندم يه چيزي نوشته بود كه نزديك بود دق كنم!!!!

نمي دونم چي بگم باز هم...

و اما...

كل كتابخونه مرحوم مقدم به قيمت 60 ميليون تومان به يك شيخ شارجه فروخته شد و قراره از كشور خارج بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون ميشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فكر كن يكي از بهترين و كاملترين كتابخونه هاي ايران در مورد ايران باستان به اين قيمت فروخته شد من دارم ديوونه ميشم...

من معتقدم كه اين نشانه بي مسئوليتي متوليان ميراث مكتوب كشور ماست.

به خدا من حاضر بودم به چند برابر اين قيمت بخرمش و اگه مي دونستم كه حاضر شدن به اين قيمت بفروشنش من حاضر بودم نقدا بخرمش؛ واقعا متاسفم يعني مسئولين ما نميتونستن اين پول رو پرداخت كنن كه حداقل اين ثرمايه از كشور خارج نشه؟!!!

آخه 60 ميليون پولي نيست آدم با اين پول حتي نميتونه يه خونه هم بخره!!!

واقعا متاسفم براي خودم و براي همه ايراني ها بخاطر اين...

نمي دونم چي بايد بگم كتابخونه اي كه من حسرت داشتن فقط چند جلد  از كتاب هاش رو داشتم كتاب هايي كه ارزششون...

دوستان خوره كتاب ميدونن كتابخونه مرحوم استاد مقدم چي بود و الان لابد همه مثل من دارن ديوونه ميشن...

خدايا يعني ما به همين راحتي گذاشتيم يه عرب شكم گنده مفت خوره بي سواده... (اين ... يعني هرچي فحش ديگه ميخواين بدين آخه من معمولا فحش نميدم) بياد و اين چيز به اين با ارزشي رو به مفت ازمون بخره و به سلامت...

مي دونم كه خيلي از شما الان دارين ميگين اگه ميدونستين كه به اين قيمت فروخته شده حاضر بودين بخرين و من دارم به اين فكر ميكنم كه چرا يه عرب بايد بياد و بخردش!!!

يعني حتي كالكشن دار هاي ما حاضر نشدن محض داشتن يه كالكشن كتاب اونم به اون نفيسي بيان و اين مبلغ رو بدن؟!!

وقتي اين خبر رو به حضرت پدر دادم اولش شكه شد و مات نگاهم كرد بعد مثل من شونه هاش رو انداخت بالا و گفت متاسفم و سكوت...

شايد...

نه حتما...

اما...

نمي دونم!

ه تا الان كه داشتن تاريخ و جغرافيا و مشاهيرمون و رو ازمون ميگرفتن از امروز فرهنگ و تمدن و ثرمايه هاي معنويمون رو دارن ميبرن...

مي دونم كه...

ميگم اگه...

ه اگه فردا شنيدين كل كتابخانه ملي رو به قيمت 10 ميليون يا كمتر فروختن به شيخ نمي دونم كجا اصلا تعجب نكنين آخه اينجا ايرانه و هيچ اتفاقي عجيب نيست فقط موضوع اينه كه...

انرژي هسته اي حق مسلم ماست!!!

اهووم...

ه...

فردا...

چرا همين امشب نه؟!!!!

يا...

همين!

.

.

.

اهووم.

 

پ.ن: در مورد پست قبل من دردم رو گفتم و از خدا هم خواستمش(محض اطلاع اطلس جون)

 

پ.ن: نمي دونم تا كي بايد خبر هايي از اين دست رو بشنويم و فقط غصه بخوريم و آخرش مثل من شونه هامون رو بندازيم بالا و بگيم اهووم!

 

پ.ن: كاشكي ميشد كتابخونه رو پس بگيريم يعني ميشه دوباره بخريمش؟!

 

پ.ن: كتابخونه مرحوم دكتر مقدم يكي از نفيس ترين كتابخونه ها و مأخذ ايران باستان بود كه نسخه هاي منحصر به فردي از منابع فرهنگي ايران باستان رو داشت و به يقين داراي ارزشي ميلياردي بود...

 

پ.ن: حالا فروخته شدن همچين چيزي براي ما بايد شرم آور باشه... مگه نه؟! يا اينكه...

پ.ن: يه سوال اگه بتونيم بخريمش شما حاضرين كمك كنين تا به مسئولينمون ثابت كنيم كه ما دلمون بيشتر ميسوزه؟! به يقين الان ديگه اون شيخ عرب حاضر نيست به چندين ميليارد هم بفروشدش بخاطر همين به كمك هاي شما هم احتياج ميشه!

 

پ.ن: و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:33 توسط ایلیا |

سلام چوري؟!

نمي دونم ديگه چقدر ميتونم اين همه فشار رو تحمل كنم و بگم من بايد تو وطنم بمونم و بهش خدمت كنم...

نمي دونم چند نفر...

بي خيال فقط كلافه ام...

شايد خيابون سعدآباد بتونه آرومم كنه شايد پهلوي و شايد هم اليزابت اما هرچي باشه دلم مي خواد...

من مي خوام تنها باشم تنهاي تنهاي تنها!!!

چرا من به جز خدا و بعد از اون مبين هرگز دوستي نداشتم؟!

دلم مي خواد با آدم هاي زيادي دوست شم اما...

راستش رو بخواين از روبرو شدن با آدم هاي جديد ميترسم!!!

من دلم دوست ميخواد بدون در نظر گرفتن سن، جنس، نژاد، مليت، رنگ پوست و دين...

خداااااا يك دقيقه دست از همه كارات بكش و به حرف اين بنده حقير سر و پا تقصيرت گوش بده!!!

ببين خدا جون دوست ميخوام دووووووووووووووووووووووووووووووووست

من بهت ميگم حضرت دوست چون اولين دوستي پس حالا كه دوستمي برام دوست پيدا كن فقط دوست...

 

پ.ن: نمي دونم مي خواستم سياسي بنويسم اما حسش نبود چون نمي خوام حرفاي تكراري ديگران رو تكرار كنم!

 

پ.ن:كلافه ام هميشه فكر ميكردم تنهايي بهترين دوسته اما دیروز یکی بهم گفت تنهايي فقط بعضي وقتا بهترين دوسته!

 

پ.ن: شايد دليل كلافگيم...

 

پ.ن: نمي دونم...

 

پ.ن: حالم از هرچي حساسيته بهم ميخوره؛ اه...

 

پ.ن: خواهش ميكنم باز هم بهم سر بزنين و برام كامنت بذارين و تنهام نذارين...

 

پ.ن: خدا جونم دوست دارم چون...

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 11:37 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

خب از اينجا شروع كنم كه ديشب تولد ايليناز جونم بود كه به نظر خودم خيلي خوب بود البته فكر كنم كه نظر خودش هم همين بود كه اين رو از روي خنده اي كه هميشه روي لبش بود و بوسه آخر شبش و تشكرش فهميدم آخه يه جور خاص بود!

خب من مي خواستم امسال يه تولد خيلي عالي براش بگيرم يه تولد بياد ماندي...

كادو هاش رو هم دادم و متاسفانه يا خوشبختانه از كادوي كه يكي از دوستام بهم پيشنهاد داده بود بيشتر خوشش اومد البته از كادوي منم خيلي خوشش اومد اما ميگفت كه اون يكي براش غير منتظره تر بود چون كادويي كه خودم فكرش رو كردم رو حدس ميزد!

راستش امروز يكم دلم گرفته بود دليل خاصي هم نداره مثل اينكه من بعد از هر شادي بايد يه جورايي دلم بگيره...

خلاصه داشتم ميگفتم منم از روي كلافگي پهلوي رو رو به پايين پياده راه افتادم! نزديكاي پارك وي يكي ازم آدرس خواست اصلا حوصله اش رو نداشتم اما...

اما جوابش رو دادم... بله... خدايا چقدر قيافه اش برام آشناست!!!! ... ببخشيد سوپر پرويز كجاست!!!

ديده بودمش اما... اما... يادم نبو... چرا يادم اومد قبل كوچه ساسان بود آدرس رو بهش دادم و...

خيلي جدي از من پرسيد ببخشيد قيافه من هم براي شما آشناست؟!!!!!!!!!!!!

اهووم!

بعدش هم واي نيستادم كه حرف ديگه اي بزنه چون دلم ميخواست همچنان برام مبهم بمونه!

راستي من تازه ديدم اسم پاساژ صفويه رو گذاشتن وليعصر اصلا باورم نمي شد اينا با اين كارا ميخوان به كجا برسن؟!

نكنه ميخوان تاريخ رو هم از بقيه پنهان كنن صفويه كه ديگه پهلوي نبود!!!!

تا كه رسيدم به ونك و ديگه نايي تو پام باقي نمونده بود خسته ی خسته...

سوار ماشين هاي ميدون وليعهد شدم و رفتم اونجا از اونجا هم دمه خيابون اليزابت وايستادم و رفتم تا امير آباد شمالی و از اونجا هم پياده تا 24 اسفند و بعد هم كتاب فروشي ايران...

اونايي كه خوره كتاب ، مخوصا نسخه هاي قديمش رو دارن ايران رو خوب ميشناسن كتاب هاي خوبي رو ميتوني اونجا پيدا كني و نكته عجيبش هم اينه كه...

قيمت هاشون خيلي مسخره ست ميتوني يه كتاب فوق العاده رو بخري 200 تومان يعني 2000 ريال باورتون ميشه؟!!!!!!!!!!!

كتاب فروشش اصلا ارزش كتاب رو نمي دونه و چون كيلويي خريده همين جوري يه قيمتي هم ميده و اين واقعا جاي تاسف داره و به جرات ميتونم بگم كه اون بنده خدا تا الان حتي محض تفريح هم يكي از كتاب هاي اونجا رو سرسري هم تورق نكرده و اگه كرده فقط و فقط براي ديدن عكس هاش بود!!!

منم كتاب بوف كور استاد هدايت در قطع جيبي خريدم و جالبيش هم اينه كه چاپ اول كتابه و بعيد نيست كتاب يكي از روشنفكراي بزرگ ايران بود كه متاسفانه براي چندرقاز پول غذا به مفت فروخته باشه و حالا هم پيش من و توي كتاب خونه من و كنار نسخه سانسور شده جديدش قرار گرفته و چه تفاوت فاحشي كه بين اين دو نسخه نيست!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه چيز مملكت ما اين جوريه خب!

نگران كودكان امروز و نوجوانان و جوانان فرداي ايرانم؛ نگرانم نگران...

 

پ.ن: از بابت تبريكاتون براي تولد ايليناز جون قشنگم واقعا ممنونم خيلي لطف كردين...

 

پ.ن: ايليناز جون قشنگم گفت براي همتون كيك گذاشته كنار يعني ميخره!!!

 

پ.ن: اگه دنبال كتاب هاي نسخه اصلي قديمي هستين پيشنهاد ميكنم يه سر هم برين ايران!

 

پ.ن: راستي من همچنان دارم فرت فرت ميكنم و قراره براي تنگي نفسم اگه ادامه پيدا كنه برم دكتر!

 

پ.ن: براي آينده ايران دعا كنين...

 

پ.ن: براي حالم دعا كنين نمي دونم چرا امسال اينقدر طول كشيد!

 

پ.ن: خيلي دوستون دارم خيلي هم دلم براتون تنگ شده بود موچ موچ موچ

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 19:2 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!
چند روز پيشا داشتم راديو گوش ميدادم يه برنامه داشت به اسم جواني به وقت فردا منم معمولا همون رو ميگوشم البته هيچ اظهار عقيده اي هم در مورد خوب يا بد بودنش ندارم من فقط و فقط ميگوشمش!
يه چيز خيلي باحال داشت يعني يه راه حل بود باورتون نميشه اگه بگم اونجا اگه ميخواستن در مورد ايران بحث سياسي كنن ميگفتن گينه بيسائو!!!

خيلي با اينش حال كردم!
و اما يه قسمت داشت كه به تمسخر مي خواست در مورد يكي از مفسدين اقتصادي حرف بزنه واي خيلي حال كردم البته با اون قسمتش نه اما با آهنگش چرا آخه خيلي ريز بينانه آهنگش رو انتخاب كردن آهنگ سريال محبوب من يعني كيف انگليسي!

خيلي با اين برنامه مچ بود چطوري؟!
خب خودتون بايد اون سريال رو ميديدن تا بدونين چطوري؟!

ولي يه چيزي اصلا مفسد اقتصادي كيه؟!
مگه اينجا حكومت كمونيستي هستش كه نبايد زياد پولدار شد و جالبه كه كسي يقه آدمهايي امثال...

رو نميگيره اما ميان و يقه يكي مثل شهرام رو ميچسبن كه بنده خدا نه آقا زادست نه چيزي!

راستي اصلا به كي ميگن آقا زاده نكنه به همون مسئول انرژي اتمي ايران يا يه همچين پست هايي راستي اون چي كاره بود؟!

هيچ كاره؟!

فقط يه پست بهش داده بودن؟!

مگه اينجا ايران قديمه كه همين جوري كيلويي پست و مقام و لقب بدن؟!
چي؟!

آره؟!

اي بابا زبونت رو گاز بگير يعني چي؟!
بگذريم!!!!!!!!!!

خب حالا هرچي؛ گفتم بگذريم يعني بگذريم!
راستي اين آقايي كه رفته كارخونه كوكاكولا و پپسي رو خريده كيه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ميگن ايرانيه آره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نهههههههههههههههههههههههههه بچه هاي مسئولين قشنگ ما كه از اين پولا ندارن!!!!!!!!!!!!

زبونت رو گاز بگير چي بوف هم ماله خواهر اونه؟!
نه بابا اين چه حرفيه اون بنده خدا و پدرش و فك و فاميلش آه ندارن با ناله سودا كنن!!!!!!!!!!!

راستي راسته يه ايراني تو كاليفرنيا اتوبان داره؟!

منم شنيدم اما باور نكنين كه ماله اونه!

راستي شما هم مثل من قضيه بيمارستان هاي زنجيره اي تو اروپا رو شنيدين؟!

نه بابا ماله آقاي ك نيست البته خودش هم به من گفت كه ماله منه ولي من كه باور نكردم مگه ميشه مسئولين ما از اين چيزا داشته باشن نهههههههههههههههههههههههه

راستي يه سوال شهرام الان كجاست؟!

شما هم نميدونين نه بابا اصلا از اين فكرا نكنين مگه مسئولين ما اهل اين كارا هستن حتما الان تو اوين داره آب خنك ميخوره فكر بد نكنين يه وقت!

راستي شما هم قضيه اين معلم ها كه ميگن گرفتن رو شنيدين؟!

آره بابا منم خودم ميدونم كه دروغه و دارن جو سازي ميكنن مگه ما بيكاريم كه بريم معلم جماعت رو بگيريم؟!!!

نههههههههههه به ما چه تازه ما داريم حقوقشونم زياد ميكنيم آره بابا كاره آمريكاست داره جو سازي ميكنه!
راستي امروز جشن انرژي هسته ايه بهتون تبريك ميگم سهمتون از اورانيوم رو آوردن دادن دره خونه هاتون؟!

آره ماله منم نياوردن اما ميارن اصلا اين سرشماري كه كردن واسه همين بود يه وقت فكر نكنين مي خواستن آمار بگيرن سربازا و نيروهايي كه ميتونن بفرستن جنگ رو در بيارن ها نههههههه

اوا شما هم شنيدين كه ميخوان نفت و بيارن سره سفره ها آره بابا از اين به بعد قراره به جاي آب و ديگر نوشيدني هاي غير الكلي و الكلي يك تا 2 پارچ نفت هر وعده غذايي بذارن سره سفره هامون!

چي؟!

مگه اينجا حقوق خانوم ها رعايت نميشه كه ميگن رفتن اعتراض كردن؟!

آها اينم شايعه هستش ميدونستم!

راستي من دارم خودم رو راضي ميكنم كه از اينجا برم شما چي؟!
آره بابا كجا بهتر از اينجا ولي من ميخوام برم تو سختي زندگي كنم چه ميشه كرد ما درويشيم!

 

پ.ن: اين متن سياسي نيست خبريه!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: فقط نوشتم كه بگم پينوشت دارم!

 

پ.ن:اين و  بعدا اضافه كردم پست قبلي رو هم حتما بخونين چون جديد تره!

 

پ.ن:همچنان درگیر کلاس و تدریس هستم اما فردا تموم میشه و من باز هم میام که بگم اهووم!!!

 

پ.ن: امروز تولد ایلیناز جونمم هست و من دارم از خوشحالی خفه میشم یخ کادو تولد باحال هم براش گرفتم یعنی ۲ تا گرفتم که نمی گم چیه یکیش رو دوستم فرزانه می دونه چیه!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 21:59 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

خب راستش چند بار اين پست رو نوشتم و پاكش كردم چون نمي خواستم ديگه سياسي بنويسم اما نشد كه نشد!

ميگم شما هم اين مامورين زحمت كش پاچه گير نيروي انتظامي رو ديدين كه دوره افتادن تو خيابونا و هي به خانم ها گير ميدن؟!

خب اصلا چه سوال مسخره اي پرسيدم معلومه كه ديدين!

ولي يه سوال ميگم مملكت ما همه مشكلاتش حل شد فقط مونده اين به قول اينا مشكل حجابش؟!

اصلا مگه حجاب هم مشكل شده؟!

بابا اينا با اين كاراشون دارن مردم رو جري تر ميكنن!

ديروز جلو ماشين ايليناز جونم رو گرفتن و به ما گفتن كه با هم چه نسبتي داريم فكر كن!!!!!!!!

منم با حالت تمسخر و داد گفتم اين خواهرمه يعني تو حاليت نشد از رو قيافه هامون؟!

واقعا كه عجب آدم هاي خري هستن اينا!!!!!!!!! خب معلومه كه خر هستن اگه نبودن كه اين جوري الكي الكي به آدم گير نمي دادن تازه امروز دمه غروب دوباره دمه در خونه مون به ايليناز جونم گير دادن كه چرا با شلوارك اومده دمه در خب به شما چه دوستش داشت ميرفت اومده بود دمه در كلي هم گير دادن تا اينكه ما به حضرت پدر زنگ زديم و ...

ميگم ما تا كي ميخوايم سكوت كنيم و اينا هر بلايي خواستن سر ما در بيارن هر نظامي مياد يه كاري ميكنه به قول یکی يه زماني چادر از سر خانوم ها ميكشيدم الان دارن به اجبار چادر ميكنن سرشون واقعا كه...

راستش نمي دونم اين آقاي ا.ن وقتي مي خواست بياد يه حرفاي ديگه ميزد ولي الان كه اومد حرفاش رو فراموش كرد و كاراي ديگه داره ميكنه!

راستي يه چيزي من الان كه اين وضعيت رو ميبينم اصلاح امور اداره ها همين مبارزه با بي حجابي هستش!

يا اينكه مبارزه با مفسد اقتصادي يا ... انرژي هسته اي حق مسلم ماست هستش!

 

پ.ن: راستي قراره براي تولد ايليناز جونم يه كادو باحال بهش بدم كه جا داره بخاطر همفكري دوست خوبم فرزانه جون اينجا ازش تشكر كنم مرسي فرزانه جونم موچ موچ موچ

 

پ.ن: يك شنبه تولد ايليناز جونم مهربون قشنگمه.

 

پ.ن: من چند جلسه تدريس گرفتم البته فشرده و قراره در طول يك هفته كار رو تموم كنم چون وقت ندارم و اونا هم استاد گير نياوردن!

 

پ.ن: در مورد پينوشت قبلي بايد عرض كنم كه از 8 صبح تا 6 عصر يك سره كلاس دارم پس اگه نتونستم زود به زود آپ كنم ببخشيدم!

 

پ.ن: نمي خواستم سياسي بنويسم الان كه نوشتم پس متني رو كه چند وقت پيش نوشتم و نمي خواستم بذارم تو بلگ رو ميذارم!( پست بعدی!)

 

پ.ن: برام دعا كنين فكر كن با اين فرت فرت كردنم و عطسه و آب ريزش بينيم اونوقت بخوام تدريس هم بكنم چي ميشه!

 

پ.ن: باز هم بهم سر بزنين خيلي دلم براتون تنگ شده مخصوصا براي يكي! كه فقط يك بار اومد تو بلاگم!

 

پ.ن: دوستون دارم دعا كنين بتونم يه تولد خيلي خوب براي ايليناز جونم بگيرم تا حسابي بهش خوش بگذره!

 

پ.ن: دلم براي خدا تنگ شده...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 21:48 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!
خب نمي دونم از كجا شروع كنم و از چي بگم كه همه سفرم از اول تا آخر تعريف كردنيه!

از اينجا بگم كه وقتي روز اول ايليناز جونم پياده ام كرد تا بقيه راه رو تنها و پياده برم يه حس غريبي داشتم يه جور ترس يه جور استرس و اضطراب البته همه اين حس ها بنظرم خوشايند بود!

وقتي پياده شدم اينقدر صبر كردم تا ايليناز جون حسابي ازم درو شد تا حدي كه ديگه ماشينش ديده نمي شد بعد هم من امتداد جاده رو گرفتم و رفتم فكر كنم يه 2-3  ساعتي رو پياده رفتم تا به كاروانسرا رسيدم و ديدم همدم شبهاي من اونجا بود و منم بدون اينكه بهش چيزي بگم رفتم تو اتاقي كه ايليناز جونم گفت براي من آماده شده ما حتي به هم سلام نكرديم يعني داشتيم وانمود ميكرديم كه اون يكي اونجا نيست!

و اما اتاقم...

راستش يه اتاق كوچولو بود كه يه پلاس قديمي كفش انداخته بودن يه تشك و همين...

منم با يه كوله پر از كتاب و كنسرو و آب وارد اون محيط شدم.

تو اين مدت روزا تا وقتي آفتاب بود كتاب مي خوندم شبا هم كه آتيش روشن ميكرديم بخاطر سرماي شب كوير و من به خيلي چيزا فكر كردم به خدا به خودم و به...

آقاي صادقي يه آهنگ دارن به اسم وايستا دنيا تو اون آهنگشون ايشون يه جايي ميخونن قربونت برم خدا / چقدر غريبي رو زمين...

راستش اين مدت كه با تنهايي خودم تنها بودم با هم به اين نتيجه رسيدیم كه حضرت دوست خيلي رو زمين خودش غريبه و اين درد بزرگيه كه آدم بين كلي آشنا غريب باشه...

حكم پدري رو داره كه بين بچه هاي خودش یه غریبه باشه!

خب آره من زياده خواهم كه خدا رو پدر خودم ميدونم اما...

راستش اين مدت كلي چيز هم نوشتم از خاطراتم و از تمام مشاهداتم و از ذهنياتم در مورد همدم شبهام!

راستش دليل انتخاب اين اسم هم اين بود كه من و اون شب ها از يك هوا تنفس ميكرديم پس دم هاي شبانه مون با هم بود و من به همين خاطر جرات كردم و اين لغب رو به ايشون دادم!!!

همه چيز داشت خوب پيش ميرفت تا اينكه دوشنبه 4 تا جهانگرد خارجي اومدن اونجا منم از صبحش يعني وقتي كه اونا اومدن زدم بيرون تا دمدماي غروب و كلي هم تو كوير با تنهايي خودم تنهاي تنها قدم زدم ولي بديش اين بود كه...

راستش رو بخواين بديش اين بود كه من عريان نبودم يعني من همش دلم ميخواست جایي باشم كه عريان عريان باشم اما اونجا يه تيشرت و شلوارك تنم بود نه عريان!!!

تو تمام ساعات تنهاييم تو كوير همصداي تنهاييم آواز ميخوندم شعرايي كه دوست داشتم رو تكرار ميكردم و خدا رو صدا ميزدم و باهاش بدون هيچ هراسي صحبت ميكردم!

حتي بايد اعتراف كنم كه يك بار با فرياد باهاش حرف زدم تمام درد دلهام رو بهش گفتم...

ازش پرسيدم چرا اين همه مشكل براي من پيش مياد چرا اين همه بلا سر من مياد و خيلي چراي ديگه...

ولي روز سه شنبه خيلي بد بود آخه شبش حالم خيلي بد شد تنگي نفس احساس خفقان كه مسببش حساسيتم بود و من براي اولين بار همدمم رو صدا زدم و ازش كمك خواستم و از روز چهارشنبه ديگه نه من تو كوير بودم و نه تنهاييم پيشم بود باز هم شدم همون ايليايي كه همش ميگفت ohoom و هروقت ميخواست بي تفاوتي خودش رو نشون بده يا خيلي ديگه از حالاتش رو با بالا انداختن شونه هاش نشون ميداد هموني كه باز هم دلش براي ايليناز جونش براي حضرت پدرش و مادري ناز و قشنگش تنگ ميشد هموني كه شبهاي تو كويرش بخاطر دوري از اونا گريه ميكرد و...

شبهاي كوير پر از ستاره ست ولي هرچي نگاهشون كردم ستاره خودم رو نديدم آخه هيچ ستاره اي به من لبخند نزد حتي ماه هم روش رو از من برميگردوند!

دلم براي لب تاب و اينترنت خيلي تنگ شده بود ولي چاره اي نبود تو ماشين اولين چيزي رو كه گرفتم لب تابم بود ولي اينترنت نداشتم و خيلي سخت بود برام دوري ازش...

 

پ.ن: دلم براتون تنگ شده خيلي زياد.

 

پ.ن: دوستون دارم باز هم به من سر بزنين و برام كامنت بذارين خيلي به كمكتون احتياج دارم!

 

پ.ن: دلم از يكي گرفته كه فكر ميكنم خودش ميدونه ولي نمي دونم كه مياد اينجا يا نه!

 

پ.ن:ديگه دلم نمي خواد از خانواده ام دور بشم...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 0:55 توسط ایلیا |

سلام چطوری؟!
خب بالاخره من بعد از چند روز تنهایی برگشتم تا باز هم بتونم بگم من همون ایلیایی هستم که همش میگفت ohoom !!!

نمی دونم از کجا شروع کنم و چیا بگم اما می دونم که تو این مدت خیلی فکر کردم خیلی کتاب خوندم و کلی چیز نوشتم و میبینم که در نبود من هم اتفاقات زیادی افتاده مثلا نسترن عزیز دوباره شروع به نوشتن بلاگ کردن ولی هنوز ایشون رو تو قسمت پیوند هام قرار ندادم . فکر میکنم که حق هم دارم که این کار رو نکنم!

از اینجا بگم که روز شنبه هفته گذشته من وارد یه دنیای جدید شدم و سعی کردم که خودم باشم خوده خوده خودم!

محل زندگیم همونطوری که گفته بودم کاروانسرای قدیمی در دل کویر بود و چه جای خوبی نه برقی نه آبی و هیچ و هیچ و اما بگم از کسی که تو اون کاروان سرا بود ایشون هر روز صبح میرفتن و نزدیکای غروب میومدن و من هم اسمشون رو گذاشتم همدم شبهای تاریک تنهایی من!!!( دلیلش رو بعدا توضیح میدم که چرا این اسم رو روشون گذاشتم!)

من و همدمم در تمام مدتی که اونجا بودیم کلامی با هم حرف نزدیم و تنها وقت رفتن...

نمی دونم که چرا آخر تنهایی من باز هم خراب شد یعنی...

خب من روز سه شنبه هفته گذشته حساسیتم خیلی شدید شد و ...

من از روز چهار شنبه تا دیروز مجبور شدم تو بیمارستان بمونم که...

در کل الان حالم نسبتا خوبه و میام و باز هم مینویسم...

 

پ.ن: خیلی دلم براتون تنگ شده بود این و از ته ته ته دلم میگم موچ موچ موچ

 

پ.ن: نمی دونم چرا همیشه آخر خوشی هام خراب میشه و...

 

پ.ن: برا حالم دعا کنین خواهش میکنم...

 

پ.ن: چون هنوز حالم خوب نشده نمیتونم زیاد بنویسم ولی میام و مینویسم پس خواهش میکنم که باز هم به من سر بزنین...

 

پ.ن: دلم برای اینترنت و سیستم ها و لب تابم تنگ شده بود...

 

پ.ن: از حضرت پدر و مادری و ایلیناز جونم بخاطر برنامه تنهایی و پرستاری از من تشکر میکنم و بهشون از اینجا میگم دوستون دارم موچ موچ موچ

 

پ.ن: یه تشکر هم از ایلیناز جون بخاطر سر زدن به بلاگ کوچولوی من و تایید نظر ها...

+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 10:54 توسط ایلیا |