تبليغاتX
نوشته

سلام چطوري؟!

نمي دونم بعد از اين همه مدت كه نبودن و تاخير داشتم چه جوري بايد شروع كنم!

شايد يك هفته اي بشه كه نبودم شايد هم بيشتر خلاصه هرچي!!!

پست قبليم رو خوندين و نظر دادين نظر هاتون هم كاملا به جا بود مخصوصا نظر هاله جون!!!

هالهعزيز من هيچ وقت به اين قضيه اش فكر نكردم و...

راستش شايد حق با شماها باشه و اين كار تو مملكت گل و بلبل ما زياد كاره درستي نباشه البته در حال حاضر!

منتها يه چيزي...

اين مملكت بالاخره بايد از يه جايي شروع كنه كه اون افكار نخ نماي كهنه پوسيده قديمي رو بريزه دور و ...

تا كي ميخواين...

اصلا من چرا دارم رو اين موضوع بحث ميكنم آخه هدف من از اون پست اصلا اين نبود!!!

البته ببخشيد نمي تونم بگم اصلا اين نبود بلكه هدف اصلي من اين نبود من به اين موضوع هم پرداختم اما...

راستش رو بخواين اون جور كه از كامنت ها مشخص بود تنها كسي كه منظور من رو از اون پست متوجه شد فرزانه عزيز بود!

ايشون تو كامنت شون به من فرمودن:

"فیلم wag the dog روببین. نظر من در مورد این نوشته ت همونه."

 

راستش رو بخواين هدف من از نوشتن اون پست اين بود كه بابا اين قدر به اين قضيه ازدواج موقت فكر نكنين خوب ببينين كه پشت صحنه چي كار داره ميشه آخه اينا اين قضيه ازدواج موقت رو بزرگ كردن كه كاره پشت صحنه اشون نمايان نشه منتها...

متاسفم براي خودم كه هيچ كسي منظورم رو متوجه نشد و شايد ايراد كار از خودم باشه...

تو اين مدت كه نبودم فرصتي دست داد تا آرشيو كامل بلاگ يكي از دوستان رو بخونم حدود 2 سال!!!

آرشيوي كه...

راستش...

دوست خوبي كه من هميشه فكر ميكردم انسان شادي هست اما...

اما سينه اي پر از درد و گرفته داره كه...

دوست خوبم كاشكي ميتونستم همدردت باشم اما...

...

 

پ.ن: اين مدت كه نبودم حالم اصلا خوب نبود هم دچار بيماريه خيلي باحاله كم خوابي شده بودم و هم اينكه...

 

پ.ن: الانم تا حدودي نميتونم زياد پاي سيستم بشينم حتي كار با لب تاب و تو تختمم محدود شده!

 

پ.ن: امروز بالاخره امتحانام تموم شد!

 

پ.ن: دلم واقعا براتون تنگ شده بود و براي ۲ نفر بيشتر از بقيه تنگ شده بود!

 

پ.ن: راستي فرزانه جون من اون فيلم رو ديده بودم!

 

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 22:3 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

ديروز داشتم بلاگ يكي ( چيه؟! بابا لينكش نميكنم منتظر نباشين خب!) رو ميخوندم توش يه عكس از خانوم و آقايي گذاشته بود كه داشتن عاشقانه هم رو ميبوسيدن يا به عبارتي داشتن فرانسوي هم رو ميبوسيدن!!!

راستي هيچ وقت فكر كردين كه چرا به بوسه عاشقانه ميگن فرانسوي؟!

من دليلش رو ميدونم ميخوام ببينم شما هم ميدونين!!! نويسنده جواب درست حتما تو يه پست معرفي ميشه!!!

داشتم ميگفتم اونجا داشتن گير ميدادن به حرف جديد آقاي ا.ن كه فرمودن ازدواج موقت دوباره آزاد بشه!!!

راستش رو بخواين من موافق اين طرح هستم!!!!!!!

تورو خدا اين جوري نگاهم نكنين من اصلا انسان حوس باز و خانوم بازي نيستم اين رو كسايي كه من رو ميشناسن ميتونن تائيد كنن!

اما خب راستش رو بخواين تو كشور هاي ديگه به كرار ديده شده كه خانوم و آقايي با هم زندگي ميكنن اما ازدواج رسمي نكردن!!!

بابا به خدا اين اصلا بد نيستا!

ببينين تو اين مملكت گل و بلبل خيليا هستن كه توانايي اداره كردن يك خانواده رو ندارن...

تورو خدا تعجب نكنين منظور حقير اين نيست كه اونا از لحاظ مادي مشكل دارن ها نه اصلا منتها ميدونين چيه؟!

اينه كه اون بندگان خدا نميتونن تعهد اداره كردن يم زندگي رو بدن!

خب به نظر شما انساني كه نميتونه يا نمي خواد تعهد بده نبايد با كسي باشه!

حالا فرقي هم نداره اون بنده خدا خانوم باشه يا يه آقا ممكنه خيلي انسان هاي موفقي هم در زمينه كاري و اجتماعي باشه اما...

مي دونين چيه؟!

الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم يكي از محدود حرفاي نسبتا درست اين آقاي به قول حضرت پدر، دكتر همين حرفشون و پيشنهادشون بود!

من آدمه خشكه مذهبي نيستم نه اصلا منتها اون بنده خدا گناه هم نكرده!

مگه نه؟!

مي دونين چيه؟!

نه خب شما كه نمي دونين الان...

خوب ببينين اين آقاي ا.ن اين پيشنهاد رو داد تا تمام توجه جوان هاي اين مملكت گل و بلبل رو به سمت اميال زير شكمشون جمع كنه و ديگه اون بيچاره ها به هيچ چيزي توجه نميكنه مگه نه؟!

ديگه به اين فكر نميكنه كه چرا اين آقاي ا.ن به هيچ كدوم از وعده هاشون عمل نكردن يا اينكه...

آقاي ا.ن من كه خوب ميدونم كي اين پيشنهاد رو به شما داد و بهتر از هركسي هم ميدونم كه اون يك سياستمدار بزرگه منتها همش دارم فكر ميكنم كه چرا ديگران به اين سمت سكه پيشنهاد به قول خودشون شرم آور شما نگاه نكردن!!!

يه چيز رو ميدونين پيشنهاد آقاي دكتر از نظر من هم شرم آوره منتها به دليل اينكه ميخواد حواس ها رو پرت كنه كه...

در مورد اون عكس هم كامنت گذاشته بودم كه:

به نظر من مشکل از اینا نیست!!!
چرا هیچ کس به اون عکاس بی فرهنگی که از خلوت یک خانوم و آقا مخفاینه عکس گرفت گله ای نکرد؟!!!
چرا هیچ کسی به این قضیه نگاه نکرد هان؟!
چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید...
این فرهنگ غلط ماست که این قبیل صحنه ها رو بد جلوه میده!!!
نمی دونم کی فرهنگ مردم این مملکت گل و بلبل شما میخواد درست شه!!!
تو ممالک دیگه شاید هر روز و هر لحظه صحنه بوسیدن عاشقانه تو خیابون ببینی اما کسی توجه نمیکنه چه برسه به گرفتن عکس...
متاسفم برای این فرهنگ و متاسفم برای مسئولین قشنگمون که این فرهنگ رو پروروندن!!!
به هیچ چیز این مملکت گل و بلبل امیدی ندارم به هیچ چیزش...

به نظر شما كاره اون عكاس اشتباه نبود؟!

شما عزيزي كه اون پست رو گذاشته بودين تو بلاگ تون...

با تمام احترامي كه براي شما و براي عقايد و بلاگتون قائلم منتها...

نمي خوام بگم اشتباه كريدن و گفتين كه مشكل جوانان ما سر پناه هستش اما...

مي دونين چيه خيليا هستن كه سر پناه هم دارن اما... خب اونا مشكلي كه من گفتم رو هم دارن...

و عده اي هم هستن كه بيماري خانوم بازي دارن!!!!

باور كنين خانوم بازي يك بيماري هستش و من ميتونم اين رو ثابت كنم!

البته جا داره نظر مادري گلم رو هم بگم كه ايشون ميفرمايند خانوم بازي به نوعي تنوع طلبي هم هست!!!

آقاي ا.ن عقد موقت همين الانم بين جوانان ما داره انجام ميشه اما...

آقاي ح ميدونم كه اين فكر ماله شما بود و ميخواستين صورتي رسمي به اين عمل بدين و هم اينكه ذهن ها رو معطوف به اين سو كنين...

نمي خواستم بگم اما...

چرا دارين با اين كار يه جنجال راه ميندازين تا اون قضيه پشت پرده برملا نشه؟!!!!

قضيه اي كه...

تو اين مملكت هزاران كار پيچيده رو با يه جنجال كوچولو مخفي ميكنن حالا بعد ها كه آب ها از آسياب افتاد از گوشه كنار يه چيزايي ميشنوي!

دلم ميخواد بدونم اگه يك بار اين اخبار در همان زمان اتفاق افتادن گفته بشه چي ميشه!!!

متاسف كه با يه قضيه ساده به اسم ازدواج موقت دارن يه كار بزرگ پشته پرده ميكنن و هيچ كسي هم چيزي متوجه نميشه!!!

 

پ.ن: حيف كه قول دادم هيچ وقت اسرار مملكت رو نگم و دارم ميتركم از اين سكوت!!!

 

پ.ن: بابا يه نگاه به دور و برتون بندازين به خدا خيلي كارا داره تو اين مملكت گل و بلبلتون ميشه كه...

 

پ.ن: امكان نداره اون دوستي كه در مورد مطلب تو بلاگش نوشتم لينك كنم بيخود منتظر مباشين و اصرار هم نكنين!

 

پ.ن: ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 14:51 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

خيلي ناخواسته به يك بازي وارد شدم كه خيلي به فكر فرو بردم...

بازي كه اطلس آريا دعوتم كرد بهش...

چه كسي در زندگي شما بيشترين تاثير رو گذاشت؟!!!

خب راستش رو بخواين خيلي به اين موضوع فكر كردم...

تو زندگي كوتاه اما عميق من خيلي چيزها و افراد زيادي خواسته و ناخواسته موثر بودن...

بر خلاف همه من اولين تاثير رو از خانواده ام نگرفتم چون تا قبل از تولدم در سال 85 اصلا نمي دونستم كه اونا كيا هستن تنها نجواهاي توي پنداره مادرم بود و من بدون هيچ تصويري به شنيدن آن نجوا ها عادت كرده بودم...

اولين موثر تو زندگي من كسي بود كه هنوز هم با منه...

درسته من اولين تاثير رو قبل از تولدم از بهترين دوستم يعني خدا گرفتم و خوابهاي ماه آخر بارداري مادرم مهر تائيدي بر حرفه منه!!!

اما بعد از تولد...

راستش تو خانواده كوچولوي ما درست 10 سال و 6 ماه و 19 روز قبل از من ايليناز جونه نازم بدنيا اومده بود و خب شايد يكي از موثرترينهاي زندگيم اون بود دوران نوجواني ايشون مقارن بود با دوران كودكي من و هميشه با هم بودن هاي ما مسبب اين امر شد كه من هرگز كودكي چنداني نكردم!!!

صداي پيانوي شبانه مادري نازم از همون دوران نوزادي خيلي روم اثر گذاشت تا اينكه تو 6 سالگي به كمك مادر و در 7-8 سالگي رسما و زير نظر مدرس موسيقي رو با سنتور شروع كردم و بعد از اتمام اون به پيانو رو آوردم و جانشين بدي براي مادري شدم...

از 5 سالگي مي تونستم بخونم به فارسي و به زبان انگليسي و فارسي تكلم كنم از همون موقع شروع به خوندن كتاب هاي كودكانه كردم و به خاطر علاقه ام به داستان هاي انگليسي خوندن اين زبان رو هم شروع به ياد گرفتن كردم!!!

اولين بار تو 7 سالگي پشت كامپيوتر نشستم و از همون زمان ديگه نتونستم ازش جدا بشم!!!

كامپيوتر هايي كه سيستم عاملشون داس بود و تنها صفحه اي كه رنگي به غير از مشكي داشت صفحه ورد بود و وقتي اولين بار اين رو كشف كردم از خوشحالي داشتم خفه ميشدم!!!

اگر اشتباه نكنم تو 8 سالگي خيلي اتفاقي كتاب ماهي سياه كوچولوي ايليناز جون با قلم صمد بهرنگي رو خوندم و هيچي ازش نفهميدم! هيچ وقت فراموش نميكنم 12 بار خوندم و از ديگران پرسيدم تا تونستم سر از نوشته هاش در بيارم كتاب بعدي كوير بود با تمام پيچدگي هاش بعد هم جنگ و صلح كه بيشترين تاثير رو روم گذاشت و هنوز هم حداقل سالي 1-2 بار ميخونمش!!!

آموختن زبان فرانسه تو 9 سالگي و آشنا شدن با ادبيات اون هم به نوبه خودش جزو موثرهاي زندگيم بود!!!

تا همين الانم ديگه هرگز از كتاب و كامپيوتر جدا نشدم و ميتونم ادعا كنم يكي از كاملترين و جامعترين كتاب خونه هاي شخصي ايران ماله منه!!!

نبودن زياد حضرت پدر و مادري پيشم خيلي روم اثر گذاشته و ميذاره و...

ساعت هاي تنهايي من و...

حضور هميشگي ايليناز جون و راهنمايي هاش هم يكي از موثرترين ها بود...

كنكور...

من قبل از كنكور بعد از گرفتن معافي به اجبار خانواده ازايران رفتم و درست 10 روز قبل از كنكور برگشتم ايران و رفتم سره جلسه و كنكور دادم و فكر ميكردم رتبه ام زير 100 ميشه اما زير 300 شد...

عاشق دانشگاه پلي تكنيك بودم اما...

اما بر خلاف انتظار همه بابل رو انتخاب كردم و تاثير خيلي بدي روم داشت دوري از خانواده، ناملايمات همسايه ها و مردم بابل و...

چند روز پيش نتيجه كنكور ارشد اومد و من قبول شدم و با يكم اعمال نفوذ حضرت پدر من ميتونم همزمان ارشد هم بخونم با شرط اول پاس شدن واحد هاي تخصصي دوره ليسانسم و مني كه از واحد هاي ليسانسم تنها 2 تا درس عمومي، كارآموزي كه تابستون برداشتم و پروژه ام كه در حال انجامدادنشم مونده بهترين شرط بود ولي قبوليم خيلي تو دوباره بدست آوردن روحيه ام موثر بود!

با همه اين حرفا كه زدم موثرترين افراد زندگيم بعد از حضرت دوست خانواده ام بودن صبر و متانت و جديت حضرت پدر، مهربوني ها و هنرهاي بي همتاي مادري نازم و مهربوني ها و حمايت هاي قشنگترين خواهري دنيا ايليناز جونم و پدربزرگ هايي كه هرگز در تمام طول عمرم نديدم؛ و موثرترين چيز ها هم كتاب و كامپيوتر و پيانوي مادري نازم بود...

 

پ.ن: وقتي از مادري نازم پرسيدم موثرترين فرد زندگيت كي بود گفت بعد از پدر خودشون حضرت پدر من بودن!!!

 

پ.ن: عشقي كه بين حضرت و پدر و مادري قشنگم بود هميشه روي من و به يقين ايليناز جون اثر گذاشته و اين عشق تبديل به عشق همه خانواده به هم شده...

 

پ.ن: افرادي كه من دعوت ميكنم جمانه جون، بهاره جون، پوران         دخت جون،‌فرزانه جون و عمو جواد و هاله جون هستن!

 

پ.ن: امروز داشتم بلاگ يكي رو ميخوندم( اصلا منتظر نباشين لينكش رو بذارم كه امكان نداره اين كار رو بكنم!) من رو ياد كتاب هايي كه از درويشيان انداخت كتاب هايي كه الان چند ساله كه هيچ سراغي ازشون نميگيرم و...

 

پ.ن: ...

 

+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 0:10 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!
راستش مادري هميشه ميگفت...

نه الان كه فكر ميكنم ميبينم پدر ايشون ميگفتن و ايشون هم براي ما بازگو ميكردن...

داشتم ميگفتم مادري هميشه از قول پدر بزرگوارشون ميفرمودن:

هيچ وقت با كسي زياد شوخي نكن!!!

شوخي به حد و به جاش خوبه چون ممكنه باعث سوء تفاهم و اختلاف هاي زيادي بشه!

 

الان كه داشتم به اين موضوع فكر ميكردم ميبينم وه كه چه با اتفاقات اين چند روزه هماهنگ بود جمله اشون!

پدر بزرگ من انسان عالمي بودن حافظ شناس و عارف بزرگي بودن توصيفي در مورد شعر هاي حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخي رومي متخلص به مولوي نوشتن كه هرگز به چاپ نرسوندن چون معتقد بودن تو ايران عارف بودن جرمه!!! البته اين جمله ايشون ماله دوره پيش از رولووشن ايرانه ولي اي كاش بودن و بعد از اون رو هم ميديدن و اين حرف رو باز هم ميزدن!!!

داشتم جمله ايشون رو ميگفتم و بحث به كجاها كه كشيده نشد!!!

راستش الان كه به فرمايش ايشون فكر ميكنم ميبينم واقعا درسته حداقل در مورد مني كه جنبه شوخي ندارم!!!

البته بهتره بگم جنبه شوخي دارم اما...

راستش من هنوز نمي تونم تميزي بين جدي و شوخي قرار بدم و شايد مشكلم اين باشه!

نمي تونم تفاوتي بين جدي و متلك يا دعوا و نصيحت قائل بشم!!!

خب شايد اين بر سره ارتباطات محدود من باشه و...

شايد بخاطر اين باشه كه من هرگز دوستي نداشتم و شوخي هام با مبين ساده بود!

بايد تمرين كنم كه تفاوت شوخي جدي و بقيه چيزايي كه گفتم رو تشخيص بدم اگر بخوام دوست پيدا كنم...

 راستش پست ديروزم كه از پابليش در اومد قسمت اولش رو خيلي دوست داشتم بخاطر همين باز هم اينجا ميذارمش...

 

امروز داشتم خيلي اتفاقي فيلم بانوي ارديبهشت رو ميديدم توي فيلم يه جمله داره كه ميگه پسر جوانه من در تمام اين سالهاي تنهاييمان مي خواهد نقش مرد من را بازي كند( حالا يه چيزي مثل اين!)

راستش فكر ميكنم پارسال بود و شايد قبلتر كه لاي نوشته هاي ايليناز يه همچين جمله اي رو ديدم البته نه مثل اين اما...

اون گفته بود: بيچاره دادشي كوچولوي لوس تخس من از وقتي حس ميكنه بزرگ شده ميخواد تو دنياي دو نفرمون جاي خالي مردي رو كه هرگز قرار نيست وجود خارجي داشته باشه رو پر كنه!!!

نمي دونم چرا وقتي امروز اون جمله رو شنيدم ياد اين جمله ايليناز جونه نازم افتادم!!!

راستي پريشب برگشت ايران و من الان دارم هلاك ميشم از خوشحالي همش بي خودي واسه خودم شادم و ميخندم!

اونم از پريشب هي ميخنده!

راستش ايليناز قشنگم خيلي چيزاي ديگه هم نوشته بود كه اصلا نمي خوام در موردش حرف بزنم!!!

 

خب چون متن فوق ماله ديروزه شما هم زمان ها رو 1 روز به عقب برگردونين تا درست بشه!

 

پ.ن: دارم اون چيزايي كه گفتم رو تمرين ميكنم پس خيلي به كمك هاي شما احتياج دارم خيلي...

 

پ.ن: امروز بعد از سالها مادري قشنگم پشت پيانوش كه الان چندين سال بود فقط من ازش استفاده ميكردم نشست و يه آهنگ خيلي خيلي خيلي قشنگ زد و...

 

پ.ن: پيانوي رويال قديمي خونه مون بعد از سالها امروز دوباره برگشت به روزهاي اوج خودش!

 

پ.ن: ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 21:29 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

چند شب پيشا داشتم با يكي حرف ميزدم گفت اين روزها كسي كه از پهلوت رد ميشه شايد يك دوست خوب برات باشه!!!!

اولش تعجب كردم بعد هم...

راستي به كي ميگن دوست خوب؟!
مگه بهتر و خوب تر از خدا هم دوستي هست؟!

ولي خدا هيچ وقت بي تفاوت از پهلوم رد نشد!

مگه نه خدا؟!
آهاي خدا با تو ام ها!!!

اوا چرا همچين ميكني؟!

قهري؟!

ببين من گناه دارم باهام قهر نكن!

آفرين خدا جونم بيا دست بده همديگه رو ببوسيم و آشتي كنيم آفرين بيا...

اوا!!!! چرا هلم ميدي؟!

خدااااااااااااااا

با تو ام ها!!!

بابا منم ايليا ، يادت نيست؟!
قهر نكن ديگه...

بيا بغلت كنم و ببوسمت آشتي كنيم...

آفرين خدا جونم موچ موچ موچ

خيلي دوست دارم موچ موچ موچ

ببين خدا من خودم بهتر از هركسي ميدونم كه تو بهترين دوستي پس اينا چي ميگن؟!

چي؟!

نه بابا!!!

مگه اينا به تو اعتقاد ندارن كه دروغ ميگن؟!

چه ربطي به اعتقاد به تو داره؟!
خب بابا اونا اگه بهت اعتقاد داشته باشن بايد از عذابت هم بترسن و دروغ نگن!!!

تازه شم مگه نه اينكه تو خودت گفتي دروغگو دشمنته؟!

چييييييييييييييييييييييييييييي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دروغ گفتي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صبر كن ببينم روت و بكن طرفم خوب خوب ببينمت...

اي بي معرفت تويي شيطون؟!
برو از جلو چشمم دور شو كه نمي خوام ببينمت!

خيلي بي ادبي شيطون!!!

آهاي خدا اين ابليست رو ببين...

خدايا نه جونه من چرا اين رو آفريدي؟!

بابا تو يه فرشته تخس بي ادب رو مي خواستي چي كار؟!

چطور مگه؟!

خوب مگه خودت نميبيني داره چي كارا ميكنه؟!

چييييييييييييييييييييييييييييييي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون وظيفه اش رو انجام ميده؟!
مگه وظيفه اش چيه؟!

گول زدن بنده هات؟!

خدا... نداشتيم ها!

با همه آره با ما هم آره؟!

يعني خودت يكي رو آفريدي كه بياد و گولمون بزنه تا گناه كنيم و تو عذابمون بدي؟!

دستت درد نكنه اصلا باهات قهرم!

نمي خوام چيزي بگي!

نمي خوام گوش بدم!

اصرار نكن اصلا برام مهم نيست!

خب آره منم ميدونم تو ميخوايي امتحان كني اما خب وقتي اون بنده موقع امتحان اشتباه كنه تو هم عذابش ميدي ديگه مگه نه؟!

خب...

ببين خدا اصلا كارت درست نيستا!!!

مگه تو نگفتي انسان مختار الخطاست؟!

خب عزيزه دله ايليا تو داري با شيطونت مجبورشون ميكني خطا كنن برادره من ديگه!

نكن اين كارا رو خوب نيست خدا جونم!

مردم ميرن پشت سرت حرف در ميارن ها! از من گفتن...

چيييييييييي؟!!!!!!!!!!

همين الانشم حرف در آوردن؟!

نه بابا؟!!!

جانه ايليا بگو شوخي نميكني!

تورو خودت پشت سرت حرف در آردن؟! عجب بي معرفتايي هستن ها!

همون بهتر كه شيطون رو بفرستي سراغشون آخه بي معرفتا آدم پشت سر خالقشم حرف در مياره؟!

 

پ.ن: چند وقته كه ميشنوم يك سري پشت سر دوسته من حضرت منان حرف در ميارن و...

 

پ.ن: قشنگترين خواهري دنيا ايليناز جونه من امشب داره برميگرده!

 

پ.ن: نبينم ديگه كسي پشت سر دوسته من حرف دربياره ها!!!

 

پ.ن: امکان داره این پست حذف بشه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 20:59 توسط ایلیا |

بذار يكم تنوع بذارم تو كارم و مثل هميشه شروع نكنم!

بذار اول تموم كنم و از آخر برسم به اول!!!

نه اين جوري خيلي جينگولكي ميشه!!!!!

منم كه اهل اين جور بازي ها نيستم!

بابا بي خيال مثل هميشه: سلام چطوري؟!

ديروز بود فكر ميكنم داشتم بلاگ يكي رو ميخوندم (چيه منتظرين لينكش كنم؟! ولي من اين كار رو نميكنم!) توش در مورد آزاد شدن يكي از بزرگترين مسببين اختلال نظام اقتصادي ايران داشت ميگفت كه با يه تعهد اخلاقي آزاد شد!!!

راستش منم اين خبر رو شنيدم ولي خب...

بينين اينا اين خبر رو كه اون با يه تعهد اخلاقي آزاد شد رو بزرگ كردن كه ما به چيزاي ديگه فكر نكنيم...

به چيزايي مثل اينكه...

كي به اون وام داد؟!

كي واسطه وام گرفتنش شد؟!

چه جوري تونست اين همه وام بگيره؟!

مگه نميگين كه به هيچ گروه و ارگان و فردي وابسطه نيست؟!

پس از كجا تونست اين كار رو بكنه؟!

بنظر شما فقط اين آقا همچين وام هايي گرفت؟!

بابا تو اين مملكت گل و بلبل همه جور كاري ميشه اينا هر چند وقت در ميون ميان يكي رو بزرگ ميكنن كه بقيه به چيزهاي ديگه فكر نكنن...

راستي شنيدين وزارت اطلاعات شهرام رو تحويل قوه قضائيه داد و اون قوه زحمت كش هم قراره شهرام رو به جزاي اعمالش برسونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...

نمي خوام ديگه به اين قضيه رو كشش بدم تا همين جا هم بسته!

راستش يه زماني فكر ميكردم كه ميشه تو ايران يه اصلاحاتي انجام داد و كارش رو درست كرد اما...

راستش رو بخواين اينجا كارش از اصلاحات هم گذشته!

به نظر من...

به قول يكي از دوستاني كه كامنت ميزاره من نظر ندم بهتره!!!!

اما خوب ببينين ما خودمون هم ايراد داريم...

اجازه بدين اين جوري بگم ببينين فرض كنيد كه شما رئيس يك مؤسسه هستين!

يا مسئول يكي از بخشاشين و به چند تا آدم احتياج دارين يقينا اولين گزينه هايي كه به ذهنتون ميرسه افراد بيكار خانواده يا دوستان بيكارتونن مگه نه!!!

تازه اين جوري به نفع خودتون هم هست...

چون طرف نميره زير آبتون رو نميزنه تازه ازتون دفاع هم ميكنه و بعدش هم خبرها رو هم بهتون ميرسونه چي از اين بهتر!!!

خب حالا فكر كنين كه شدين يه كاره اي تو اين مملكت گل و بلبلتون خب بايد هواي دوستان رو داشت ديگه حالا به يكي پست ميدين به يكي پول و مزايا به يكي هم وام!

بقيه اش رو خودش ميدونه كه ميخواد قسط بده يا نه اگه داد كه شما فكر ميكنين احمقه اگه نداد خوشحال ميشين كه دوست آشناي زرنگي دارين و موقعي كه ميان بازپرداخت وام رو ازش بگيرن يا احمقه و رشوه ميده يا اينكه زرنگه و چون از اول يه درصدي از وام رو به شما داده مياد پيشتون و شما هم كمكش ميكنين و قضيه به خير ميگذره و اون بنده خدا هم با يه تعهد ساده آزاد ميشه و ميره خونه و سر خانوم و بچه هاش!!!

بابا اين كه چيزه سختي نيست هست؟!

تو مملكتي كه شايد فردا بالاترين مقام سياسيش يه رفتگر زحمت كش شهرداري بشه اين چيزا عاديه!!!

خداييش مملكت خوبي دارين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا اين آقاي م كه بزرگترين مسبب اختلال نظام اقتصادي ايران هستش( البته اسما چون رسما افراد ديگه اي اين مسئوليت خطير رو به عهده دارن!) خودش رو بزرگ كرد تا بقيه بتونن زير سايه اون به كاراشون ادامه بدن!!!

مثل آقاي ه.ر كه همه فكر ميكنن از همه ثرمايه دارتره ولي به عكس آقاي ك از ايشون بيشتر دارن!!!

آقاي ه.ر تو يوروپ رستوران زنجيره اي زدن اما آقاي ك اونجا بيمارستان زنجيره اي!

يك وقت فكر نكنين اين آقاي ك همون آقاي "ك" هست و اين آقاي ه.ر هم همون آقاي "ه.ر" ها!!!!

نهههههههههههههههه اين فقط يه تشابه اسمي هستش!!!!!

مسئولين قشنگ و زحمت كش ما و اين كارا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا مسئولين ما از صبح كه از خواب بيدار ميشن تا شب كه ميخوابن همش دارن براي مردم كار ميكنن و غصه اونا رو ميخورن دريغ از ثانيه اي استراحت!

الهي بميرم تازه اونا بابت اين زحمت اصلا حقوقي دريافت نميكنن بيچاره ها!

چي؟!

كي؟!

نه بابا اين شايعه هستش كه آقاي ا.ن هر روز عصر تو كاخ ر.ج گلف بازي ميكنن اصلا اينا شايعه هستش!!

البته من خودم يك بار ايشون رو ديدم و باهاشون بازي هم كردم اما باور نكردم!
بابا حتما تشابه اي بود وگرنه ايشون و از اين كارا؟!!!!!!!!!

ايشون اصلا نميدونن گلف چي هست!!!

آخه از صبح كه بيدار ميشن تا آخر شب فقط و فقط دارن كار ميكنن!!!

نميبينين كه از بعد از تصدي اين پست تا الان كلي وزن زياد كردن؟!

خب از غصه ملت هستش ديگه هي ميشينه كار ميكنه و غصه ميخوره بخاطر همينم چاق شده الهي...

 

پ.ن: خيلي كلافه ام شايد اين از رو پستم معلوم باشه!

 

پ.ن: آره من از قيمت هيچ چي خبر ندارم راحت!!!

 

پ.ن: شايد يكي از علل كلافه بودنم گرما و شرجي مسخره شمال باشه!

 

پ.ن: من فردا امتحان دارم!!!!

 

پ.ن: اگه دير به دير آپ ميكنم بخاطر اينه كه امتحان دارم...

 

+ نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 18:7 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

اولش مي خواستم بيام چند تا sms رد و بدل شده بين من و يكي از دوستان بلاگي رو بنويسم و به اونا بپردازم اما ديدم اين كاره چيپيه!

راستش يه مدتي اصلا حال تو نت اومدن نداشتم يا بهتره بگم تو نت بودم اما...

خب نمي خواستم بيام به بلاگم نمي خواستم با آي دي ام آن شم نمي خواستم...

پست قبليم در مورد خرمشهر بود...

پست الانم در مورد...

نمي خوام بگم پست امروزم در مورد چيه چون اصلا نمي خوام خودم رو محدود كنم من از اينكه خودم خودم رو محدود كنم متنفرم...

كاشكي ميشد اينجا بدون هيچ لاپوشاني هم سياسي نوشت هم اجتماعي...

بگذريم...

امروز داشتم روزنامه ميخوندم گير داده بودن به حرفي كه آقاي بوش تو صحبتاشون در مورد آقاي بلر زدن!

بابا يكي نيست به شما بگه كه يكي هم بايد لاك غلط گير دست بگيره و غلطهاي دكتر رو پاك كنه؟!!

بابا آريالآي بوش اگه اشتباه كرد خب به قول خودتون گاوچرونه ولي...

نمي دونم در شان يك ر.ج هست كه از الفاظ كوچه بازاري مثل نميتونه آب بينيش رو بالا بكشه يا وزوز ميكنن با ضر(زر شاي هم ذر!) ميزنن و به كار ببره؟!

راستي قضيه سيب زميني رو شنيدين؟!

منم فقط شنيدم چون هرگز از اين دست چيزها نخريدم و قيمتش هم هيچ وقت برام مهم نبود!

امام اين رو مي خواستم بگم صورته قضيه سيب زميني براتون آشنا نيست؟!
يكم فكر كنين!!!!

بابا همون قضيه گوجه فرنگيه ديگه آخه اونم شنيده بودم گرون شد و باز ارزون شد البته هيچ وقت نفهميدم چقدر بود و بعد چقدر شد و دوباره چقدر شد!!!

راستش فكر نميكنين كه اينا زيادي شبيه هم هستن!

يكم تو ذوئق نميزنن؟!!!!
آره خب ما كه حرفي نزديم!

نه بابا اتفاقيه!

چي؟! كي گفته يه برنامه از پيش تعيين شده و يه بازيه جديده؟!!!

بگو زبونش رو گاز بگيره و دهنش رو آب بكشه اوا چه حرفا كه مردم نميزنن!

نه بابا اينا همش شايعه هستش كه ميگن اينا خودشون از كشاورزا خريدن انبار كردن گرون كه شد يك هو از تو انبار در بيارن با يك مبلغي سود بفروشنش به مردم و بعد هم مردم بگن به به چه مسئولين قشنگه خوبي!!!

بابا مسئولين ما همه خوبن مگه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اي بابا شما اين چيزا رو بشنوين و باور نكنين!

چي؟! پس اينا اين همه گوجه يا سيب زميني رو از كجا آوردن؟!
خب از تو انباراشون ديگه!!!!

ها چي نه اشتباه گفتم وارد كردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا از يه جايي آوردن ديگه به ما چه مهم اينه كه آوردن و پخش كردن ببينين چقدر به فكرتونن!!!

راستي بنزين ميگن گرون شد آره راست ميگن من هميشه يبنزين ميزدم 4000 تومن ميدادم الان 2 باره 5000 تومن ميدم.

شنيدم آقاي دكتر فرمودن خب بنزين گرون شد اين يه امر عاديه كه بقيه چيزا هم يكم گرون شه!!!

البته شما فكر نكنين منظور ايشون اين بود كه گرون شد كه شد به درك ها نههههههههههههههههه اصلا!!!

راستي حالا واقعا چيزي گرون شد؟!

آخه من خريد نميرم!

پريروز رفته بودم حوزه هنري(سازمان تبليغات اسلامي) تو خيابون ثريا بالاخره ساختمونش با هزينه 400 ميليارد تومان خوب توجه كنين تومان نه ريال ساخته شد!

اصلا باورم نميشه اين همه خرج كردن اما...

نه بابا اين چه حرفيه كه هزينه ساختش رو خوردن بابا اينجا ايرانه چرا فكر بد ميكنين!!!

حالا اينا اصلا مهم نيست مهم اينه كه ساخته شد مگه نه؟!

.

.

.

 

پ.ن: ديگه حس نوشتنم نمياد بقيه متن رو هم پاك كردم!

 

پ.ن: دليل پراكنده نويسيم رو كه ميدونين؟! بله ذهنم!

 

پ.ن: نمي خوام عذر بخوام بابت نبودنم!

 

پ.ن: نمي دونم سياسيه يا اجتماعي يا هرچي ديگه!

 

پ.ن:...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:46 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!
مثل اينكه من عادت كردم كه پست هام يكم بيات شده باشه و تاريخ مصرفشون گذشته باشه اما بايد بهم حق بدين از ذهني روسپي انتظاري بيشتر ار اين نميشه داشت!

اما خب...

امروز 25 ام ماه مي هستش پس زياد هم بيات نشده پستم آخه آزاد سازي خرمشهر 24 ام مي بود!!!

راستش نمي خوام حرفاي تكراري بزنم نمي خوام از افتخارات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوران جنگ بگم كه هيچ افتخاري نداشت اين رو چندين بار به حضرت پدر هم گفتم!

بيست و چند سال پيش بعد از مدت ها ارتش ايران تونست خرمشهر رو پس بگيره!

حرفه من اينه كه چرا همه افتخاراتش نصيبه يك سري فرمانده شد كه حتي پاشون هم به جنگ نرسيد؟!

چرا يك سري مسئول كه هرگز به جبهه نرفتن بايد بيان و در مورد اين شهر پيام بدن؟!
خرمشهر رو خدا آزاد كرد؟!!!!

پس اون پدري كه رفت و هرگز برنگشت چي؟!
پدري كه با دو پايش رفت و هنگامه برگشت با صندلي آوردنش چي؟!

پدر كه ديگه هرگز فرزندش را نديد قد كشيدنش را زيبا شدنش را مرد شدن يا زن شدنش را هرگز نديد!

كودكي كه تا آخر عمر آثار ترسش از موشك و گلوله و توپ و تانك باقي ميمونه چي؟!

راستي مگه موقع اشغال خرمشهر خدا نبود؟!

آهاي خدا با توام مگه اون موقع تو نبودي؟!

چرا نگفتن خرمشهر رو خدا اشغال كرد هان؟!

از اين حرف متنفرم!

درسته خدا خواست و كمك كرد اما بقيه چي؟!

راستي يه سوال چرا وقتي يكي مريض ميشه ميگيم خواسته خدا بود؟!

اما وقتي يه پزشك مياد و درمانش ميكنه ميگيم عجب پزشكه خوبي؟!!!

( انگار دچار تناقض شدم و اين هم مسببش ذهن روسپي و روحه آبستنمه!)

خرمشهر...

من دنيا نبودم هنگامي كه خرمشهر اشغال و بعد هم آزاد شد!

برام اصلا مهم نيست اما...

حضرت پدر يكي از بهترين دوستاش رو اونجا از دست داد پزشكي ايراني كه همراه حضرت پدر از اون سر دنيا پاشد اومد اينجا تو بغل ايشون جون داد!

نمي دونم جواب امير علي پسري كه موقع جان دادن پدرش تنها 8 ماه داشت رو كي بايد بده؟!
هيچ خاطره اي از پدرش نداشت!

آيا فقط خانواده شهيد شدن براش كافيه؟!
كمك هاي صدقه گونه اي كه اون هرگز دريافت نكرد جاي خالي پدر رو پر ميكنه؟!

سهميه كنكور وقتي پدري نيست كه با ديدن موفقيت پسرش خوشحال بشه چه سودي داره؟!

امير علي كه بدون استفاده از سهميه در كنكور پزشكي قبول شد و در حال ادامه دادن راه پدره!

پدري كه با توجه به تخصش حاضر نشد مثل حضرت پدر تو بيمارستان بمونه و اسلحه دست گرفت و آخرش هم...

خرمشهر رو كي آزاد كرد؟!

الان مهم كي آزاد كردنه خرمشهر نيست!
مهم...

مي دونين الان چي مهمه؟!

الان پاك كردن خاطرات پريشانه عده اي جوان و زن و مرد و پيرمرد و پيرزنه!

الان بهتره به اين فكر كنيم كه چه جوري ميشه جبران خسارات روحيه كودكان اون روز و مردان و زنان امروز رو بكنيم!
پدر من هرگز نتونست خاطره اون روز رو فراموش كنه اما...

داشتم به اين فكر ميكردم كه كودكاني كه كشته شدن پدر و مادرشون يا ويران شدن خانه شون كوچ و آوارگي رو از دست دادن اسباب بازي ها و نگاه هاي تحقير آميز همشهري هاي شهر جديدشون رو چه جوري تحمل كردن!

نگاه هايي كه به اونها ميگفت فراري، كه ميگفت بي غيرت، كه ميگفت...

مگه همين ما تهراني هاي با فرهنگه با غيرت نبوديم كه هنگام حمله هاي هوايي عراق تهران رو رها كرديم و رفتيم به ويلا هاي شمالمون؟!

خانواده من با اينكه هرگز هواپيما هاي عراقي سمته ما رو بمباران نكردند يه مدت كوتاهي رفتيم خزرشهر بعد هم از ايران خارج شديم و...

و اون مدتي كه حضرت پدر ميومدن ايران براي دفاع ازش و رفتن به جبهه ما هم باز شمال بوديم!

آره تو اون بمباران ها عمه من هم مجروح شد هنوز تركش تو تنشه!

همين چند وقت پيش بود كه يكي از تركش ها كه تو سرشون بود رو حضرت پدر در آوردن!

جواب اين تركش ها رو كي بايد بده؟!
به نظر شما با گفتن انرژي هسته اي حق مسلم ماست ميشه جوا اينا رو داد؟!
نمي دونم چرا وقتي خرمشهر داشت اشغال ميشد هيچ كي نبود كه به دادش برسه نمي دونم فقط اون ميون محمد جهان‌آرا بود؟!

پس بقيه چي كاره بودن؟!
اين آقايوني كه الان دارن پيام ميدن كجا بودن؟!

بسيج؟!
ساله 1980 بسيج كجا بود؟!
فقط ارتش بود و نيروي پزشكي!!!

تو آزاد سازي خرمشهر بسيج چقدر سهم داشت؟!

بهتره بگيم يك سري جوون كه براي ارزش هاشون رفتن و جنگيدن!

بسيجي ها كه همش نشسته بودن تا اين جوون ها رو بفرستن جنگ!

فيلم اخراجي ها حداقل به اين نكته خوب اشاره كرد!!!

 

پ.ن: نمي دونم حرفام درسته يا نه اما اين اعتقاده منه كه به زبون آوردم!

 

پ.ن: از جنگ خيلي ميترسم از دعوا هم!

 

پ.ن: دلم براتون خيلي تنگ شده خيلي!

 

پ.ن: باز هم به من سر بزنين و بام كامنت بذارين.



+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 18:54 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!

دارم كلافه ميشم!

هوا فوق العاده گرمه و شرجي!

تنها راه چاره كولره و عرق بهار نارنج و آب يخ!

آخ ليوانم آبش تموم شد صبر كنين پرش كنم الان برميگردم!

خب الان خوب شد بفرماييد آب يخ!

كوچولو كه بودم ميگفتن فلاني رفته زندان آب يخ بخوره!

اوين...

شبا كه هوا خنك ميشه ميرم لب ساحل قدم ميزنم كفشامو در ميارم و تا ساق ميرم تو آب ميذارم تا راحت بغلم كنه...

معمولا در اين جور مواقع يا آهنگ "امشب شبه مهتابه" سيما مافيا رو ميخونم يا "به رهي ديدم برگ خزانه" بانو مرضيه!

به رهي ديدم برگ خزان/پژمرده ز بيداد زمان/ كز شاخه جدا بود/ چو زگلشن رو كرده نهان/ در رهگذرش باد خزان/ چون پيك بلا بود!

ديشب خيلي اتفاقي با بلاگ یکی آشنا شدم كه ادبياتش برام خيلي جالب بود كارش معركه بود و در يك كلام يك فيلسوف هم بود اما مي دونين چي كارست؟!

يك خانم بدكاره!!!!

جدي گفتم آناهيتا دختري افسرده اما سرشار از ذوق!

كسي كه نثرش فوق العاده هست البته جداي حرفاي زشتي كه ميزنه!

دختري كه عصيان كرد و اين غليان درونيش مسبب شد كه اينجوري بنويسه!

البته نمي شه از نوع بينشش به قضايا كه بينشي كاملا فلسفي هستش بگذريم!

 

" ژان والژان" با دو تا پاسبان جوون٬ اومدن در خونه ی پدر روحانی. یگی از اون دو تا گفت: " این آقا میگه اینا رو از شما گرفته" پدر روحانی گفت: " این بیشرف ظرفا رو رو دزدیده! این نمک  به حروم دیشب مهمون من بود...دستاشو قطع کنید...دزد بی خواهر و مادر! " ژان والژان شهردار هیچ شهری نشد(توی زندون مرد) کوزت با آقای تناردیه ازدواج کرد و مشهورترین فاحشه ی شهر شد. ویکتور هوگو منتظر لخت شدن کوزت بود که چشش به سینه هاش افتاد و طرح بینوایان رو فراموش کرد و ...شد کارگردان سینما و فیلم "سکس و فلسفه" رو خیلی قبلتر از محسن مخملباف ساخت...

( تقدیم به خانم سعادت! مسئول امور فرهنگی زندان...کتاب بینوایان را هدیه ام داد و گفت :تو آخرش یه چیزی میشی...اگه دیگه بر نگردی اینجا...)

 

اين بخشي از نوشته هاشه!

باورتون ميشه؟!!!

از ديشب كه بلاگش رو خوندم همش دارم به اين فكر ميكنم كه خدايا اگه اين به اين راه كشيده نمي شد و به درسش ادامه ميداد چي ميشد!!!

خواستم كمكش كنم اما دوستی گفت نه بذار همين جوري باشه اين رولووشن درونشه كه اين جوري داره فوران ميكنه!

آناهيتا تنها نمونه كوچكي هستش امثال آناهيتا ها زيادن!

خيلي زياد!!!

اونوقت من دارم افتخار ميكنم كه هر از چندگاهي يه جمله فلسفي ميگم و يه متن ادبي باحال مينويسم!!!

كاره من و امثال من افتخار نيست از كودكي با كتاب بزرگ شدم آثار افراد معروفه زيادي رو خوندم و...

و هيچ وقت مشكلي نداشتم اما آناهيتا چي؟!

دلم مي خواست كمكش كنم اما...

تو همين تهران پايتخت به اصطلاح با فرهنگ ما پر از دختركاني امثال آناهيتا هستن!

يه زماني تو يه كار تحقيقاتي با مادري نازم همكار بودم و در مورد آناهيتا ها بود خيليا بودن و خيلي هاشون از هوش و ذكاوت خيلي خوبي برخوردار بودن اما بر سر...

تباه شدن آينده يك انسان چقدر راحته!!!

كجان مسئولين قشنگ ما كه قشنگ هم حرف ميزنن چرا هيچ فكري براي آناهيتا و آناهيتا ها نميكنن؟!

اصلا ميرن و ميبينن كه اونها از چه استعدادهايي برخوردارن؟!

يا اينكه فقط بلدن بگيرنشون ارشادشون كنن اونم كي يكي كه بر سر اجبار نشسته تا براي اونا حرف بزنه بعد هم بكننشون تو زندان و بعد از محكوميت هم روز از نو و روزي از نو!

آقاي ا.ن اگه من بچه ايرانم آناهيتا هم هست اگه آينده من مهمه آينده اونم اگه امنيت اجتماعي و سياسي و جاني من مهمه ماله اونم مهمه چرا فكري به حال اون نميكني؟!

آقايون نيروي انتظامي درد آناهيتا با زندان درمان نميشه با به قول یکی ماشين هاي سبزو سفيدي كه دو تا مخروط قرمز روشه هم درمون نميشه درد آناهيتا با محبت با احساس امنيت از همه لحاظ درمان ميشه درد آناهيتا با توجه به حرفاش درمان ميشه با...

 

پ.ن: تا كي بايد شاهد آناهيتا و آناهيتا هاي ديگه باشيم تو اين مملكت گل و بلبل؟!

 

پ.ن: امروز مادري و حضرت پدر هم اومدن شمال يه پرينت از كل بلاگ آناهيتا رو دادم به مادري!

 

پ.ن: از ديشب خيلي كلافه ام!

 

پ.ن: دلم براتون تنگ شده باز هم به من سر بزنين خوشحال ميشم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 21:23 توسط ایلیا |

سلام چطوري؟!
تو كامنت هاي چند روز پيشم یکی اومد و برام نوشت كه مثل اينكه هيچ نقطه مثبتي در مورد ايران نميبيني!

راستش آره نمي بينم!

ولي...

خب نمي دونم كه چرا باز هم دلم نمياد ازش برم و تنها بذارمش!

خب يه جوري احساس مسئوليت در موردش ميكنم!

یکی امروز تو بلاگش نوشت: "بلاگ نويسي براي زنان حرام است"

ولي من عقيده دارم كه...

تو ايران بلاگ نويسي براي حقيقت گويان حرام است براي اونايي كه ميخوان عدالت رو فرياد بزنن چيزي رو كه سال ها پيش اعدامش كردن و جسد بي جانه غسل نداده بي كفنش رو يه گوشه اي شبانه دفن كردن!
شايد هم درياچه نمك قم...

ايراني كه من امروز توشم با ايرانه 1980 كه حضرت پدر از اون سر دنيا براي دفاع ازش اومد خيلي فرق داره!

فقط مي تونم بگم شرمنده ام!

بعضي وقتا نيمي از من از نصفه ديگه ام شرمنده ميشه و...

يعني نيمه ايرانيم از نيمه...

هميشه به زبان ميگم ايرانه شما ولي خودم وابستگي بيشتري بهش دارم و اون و قبل از شما كشور خودم ميدونم!

شايد همين حس مسخره ام هم بود كه مسبب موندنم تو ايران شد!

آره من مشكلي ندارم اما...

به قول یکی:

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چینی پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

 

آره من هيچ وقت براي خودم داد نزدم چون چيزي نمي خوام من حتي از امنيت اجتماعي و سياسي و هر چيز ديگه اي هم برخوردارم!

شايد خيلي هاتون معني حرفم رو متوجه بشين!

همون خيلي هايي كه من رو خوب مي شناسين و كامنت هاي محبت آميز ( واقعا پوستم كلفته كه به توهين ميگم محبت) برام ميذارين!

تو ايران عزيزمون يكي از محدود كارهاي درستي كه كردن همين مقابله با ارازل و اوباشه!

من خودم هيچ وقت تو غرب تهران زندگي نكردم اما "ناني" دوست ايليناز جونم از اوضاع نا بسامان اونجا خيلي ميگفت!

و از تعاريفشون اين تصوير برام بوجود اومد:

"ايران سال 1340 حالا يكم بالا و پايين؛ دستمال يزدي؛ چاقو ضامن دار دسته زنجوني؛ قمه و قداره؛ سيبيل كلفت؛ موهاي فرفري و بلند؛‌ كلاه شاپو؛‌ كت و شلوار مشكي و پيراهن سفيد؛ كفش مشكي سفيد؛ فردين و فردين بازي؛ دعوا و درگيري؛ عربده كشي؛ چاقو كشي؛ خون و خون ريزي توجه كنين فقط خون و خون ريزي يعني يه خراش كوچولو و يه خون ريزي حسابي كه در اكثر مواقع حتي زخمي هم نمي مونه!"

و تفاوتش با ايرانه الانم همينه الان "يه دعوا كوچولو 2-3 تا فحش ناموس بد! بعد هم چاقو كشي و فرو شدن تا انتهاي دسته چاقو تو قلب و مرگ..."

به همين راحتي! يكي مرد چون نخواست پول زور و باج سبيل بده!

البته الان قيافه ها خيلي هم تغيير كرده خال كوبي هاي آنچناني و...

فقط لازمه چند جلسه بري بادي بيلدينگ و بعد هم همچين كه بازوت قلمبه شد بپري وسط خيابون و دعوا راه بندازي!

البته اين از فرهنگ مريض مردم ما هم هست!

يكي مياد اربده ميكشه يكي لايي يكي هم كراك!

چه فرقي ميكنه همه نشان از ضعف فرهنگيه ما هست كه مسببش مسئولين قشنگ ما هستن!

ما اتقلاب كرديم كه...

ولي مثل اينكه تنها دست آورد انقلاب ما انرژي هسته اي حق مسلم ماست بود!

27 سال پيش وقتي جنگ شد ايراني بودن يك ارزش بود الانم هست!

با اين تفاوت كه اون زمان اوضاع ايران به صورتي نبود كه آدم حتي از خودش هم شرمنده شه!

فرهنگ هاي بيمار در حال درمان بودن زخم هاي كهنه بي فرهنگي رو به التيام بود اما يك سري اومدن و دوباره روي زخم هاي قديم ناخن كشيدن و بعد از اينكه زخم سر باز كرد نمك هم روش پاشيدن و...

اينه كه ميگم هيچ نكته مثبتي در مورد ايران عزيزم نميبينم!

 

پ.ن: با اينكه ايرانه الان با ايرانه قبل فرق كرده ولي نمي خوام تنهاش بذارم چون اين ماييم كه بايد دوباره درستش كنيم مگه نه؟!

 

پ.ن: مي خوام باز هم مثل قديم بگم ايراد گرفتنم از ايرانه الان تف سر بالايي براي خودمه چون...(دليلش رو خيلي از شما ها مي دونين!)

 

پ.ن: ه اومدم به يه زبان ديگه بنويسم دقيقا همون كاري رو كه قبلا با يه بلاگ ديگه ام ميكردم اما باز هم اون حس مسخره نذاشت و فارسي نوشتم!

 

پ.ن: دليل اين پستم؟! الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم... اصلا دليل خاصي نداشت!!!!!

 

پ.ن: باز هم به من سر بزنين دلم خيلي براتون تنگ شده خيلي خيلي خيلي زياد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 13:47 توسط ایلیا |