سلام چطوری؟!
نمی دونم از کجا شروع کنم اصلا نمی دونم که چی میخوام بنویسم و از کجا بنویسم!!!
خب میخوام باز هم از خودم بگم از کارایی که در طول روز کردم کسی هم دلش نمی خواد میتونه نخونه!!!
البته قول نمی دم که یک هو وسط کار نیام و از چیزایه دیگه هم ننویسم ها!!!
خب این مثلا یه تحدید بود!
راستش رو بخواین حس میکنم که زندگیم دچار یک روزمرگی مسخره شده!!!
نمی دونم چه جوری بگم همه روزام شبیه همه!!!
کتاب، درس، کامپیوتر و اینترنت، خواب!
حالا به این ترتیبی که نوشتم نیستا!!!
البته روزایی که باید برم دانشگاه برای تدریس دانشگاه هم به این برنامه اضافه میشه!
اصلا دلم نمی خواد از دره خونه برم بیرون مگر به اجبار خانواده!
دلم میخواد که برم اما نمیرم نمی دونم چرا اینجوری شدم البته مادری گلم معتقد هستن که بخاطر حالمم هم هست که این جوری شدم خودمم همچین چیزی حس می کنم اما...
امروز باز هم به اجبار خانواده دوشنبه صبح رفتم تهران خب شمال بودم درسته شرجی بود اما از دره اتاق که بیرون نمیرم زیر باده کولر اثری از شرجی پیدا نمیشه!
نمی دونم چرا این جوری شدم دوشنبه وقتی رسیدم تهران ایلیناز جون بهم زنگ زد که بیا دفتر اما نرفتم و گفتم نمی یام ولی باز هم اومد خونه و مجبورم کرد که باهاش برم خوب چیه اصلا دلم نمی خواد از لاک خودم بیام بیرون یادتونه همیشه میگفتن لاکه لاک پشت خونه اشه یا به عبارت دیگه ای خونه لاک پشت لاکشه مگه نه؟!
خب پس خونه ما هم لاکمون میشه منم الان کاملا حسه شلمان رو دارم اصلا هم دلم نمی خواد از تو لاکم بیام بیرون میخوام تو خودم باشم میخوام تنها باشم میخوام...
بابا میخوام بشینم تو اتاقم میوزیک بزنم و گوش بدم میخوام کتاب بخونم میخوام برنامه بنویسم میخوام...
اصلا نمیخوام کاری کنم آره الکی گفتم نمی خوام کاری کنم اما میخوام تنها بشینم تو اتاقم همین!!!
میخوام حالا که خدا خواست تنها باشم اعتصاب کنم و تنها بشینم تو اتاقم!
با توام خدا می دونم که داری میشنوی اما خودت رو سرگرم نشون میدی دارم باهات لج میکنم میبینی که آره دارم با تو لج میکنم با خوده خودت حالا هر فکری که میخوای بکن برام اصلا مهم نیست من میخوام تنها باشم حتی نمی خوام تو هم اینجا باشی زود باش برو بیرون د برو بیرون دیگه!
آره بیرونت میکنم چیه چی می خوای بگی؟!
اصلا حرفی هم داری که بزنی؟!
چند بار ازت خواستم که دیگه خسته شدم از بس هیچ دوستی ندارم ها؟!
توضیح نده اصلا نمی خوام چیزی بشنوم نمی خوای بری بیرون هم نرو اصلا مهم نیست من که باهات حرف نمیزنم اصلا دیگه با هیچ کسی حرف نمیزنم بیرون هم نمیرم همینه که هست هیچ کاری هم نمیتونی بکنی میخوام اینقدر اعتصاب کنم تا حالم جا بیاد!!!
ه یکی میگفت خدا هرکی رو که بیشتر دوست داره بیشتر اذیتش میکنه تا ببینه چقدر طرفیت داره!!!
آره من بی ظرفیتم چیه؟! مشکلت چیه؟!!!
الان که خودم دارم میگم در مقابل امتحانات بی ظرفیتم بابا دست از سرم بردار!!!
دیگه خسته شدم از بس دیدم تو هوای آلوده تهران نفسم بند میاد! چه جوری بگم که الانشم که میرم بیرون فقط بخاطره اینه که بهت دهن کجی کنم!
میدونم خودتم خوب میدونی که بعدش چقدر حالم بد میشه اما به روی خودم نمیارم!
میدونم که تو بهتر از هرکسی میدونی که باز هم این یک دونه کلیه ام و اون کلیه نداشته ام داره اذیتم میکنه اما به روی خودم نمیارم!
اینم خوب میدونی که الان چند وقته که پرولاکسم دوباره شدت پیدا کرد و درد قلبم زیاد شده اما به خودم میگم از هیستریکه اینه که میترسم تو ارشد نمره هام خوب نشه!
بابا خسته شدم از بس خودم رو به نفهمی زدم...
آهای با تو ام خدا ازم دلگیر نباش و تنهام نذار بمون اعصابم بهم ریخته بود این جوری باهات حرف زدم بمونم پیشم!
یا به قول آقای صادقی:
نرو
تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری نرو
تو هم مثل من تو غصه کم میاری نرو
نرو
تو هم می پوسی میمیری بی من نرو
تو هم طاعون غم میگیری ای من نرو
آه نرو
نرو
تو که میدونی من بی تو، تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم
تو که میدونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوش غم میشی نرو
آه نرو
نرو
بری جواب اون روزات و چی میدی
حرفایه مارو تو گوش کی میگی
توی این بچه بازی من و تو هر دو بازنده بازیم
نرو که رفتنت صلاح ما نیست
ببین جدایی تو نگاه ما نیست
نرو نذار بگن عشق یعنی حسرت
نذار این تمنا بشه نفرت
پ.ن: نمی دونم چرا متنم این جوری شد یا اصلا چرا این جوری نوشتم اما این رو میدونم که همون چیزی رو که تو ذهنم بود رو بدون هیچ کم و کاستی یا حتی بدونه ذره ای اضافه اینجا آوردم همین!
پ.ن: می خواستم در راستایه پست یکی از دوستان که در مورد میوزیک بود یه پست آپ کنم اما گذاشتمش واسه یه وقته دیگه!
پ.ن: ایلیناز جونه مهربونم واقعا ممنونم که من رو از تو لاکم در آوردی و همش داری سعی میکنی که این کار رو بکنی خیلی دوست دارم![]()
![]()
پ.ن: راستی من امروز صبح خیلی زود با ایلیناز جون برگشتیم شمال![]()
پ.ن: ...
سلام چطوری؟!
خب نمی دونم چرا چند وقته که اصلا دست و دلم به نوشتن نمیاد همش دارم میخونم و میخونم و میخونم!!!
نمیدونم الان وقته خوبیه که از اتفاقات طول روزم بگم یا اینکه پست آخری رو که چند روزه نوشتم و آپ کنم و دیگه هرگز ننویسم!
نمی دونم کاره درستیه دیگه ننویسم یا اینکه...
حضرت پدر از بچه گی همیشه به من یاد آوری میکردن هیچ وقت از دست حرفایه دیگران دلگیر نشم اما...
امروز باز برگشتم شمال باز هم شرجی باز هم گرمای بی خود توام با خفقان باز هم حس راه رفتن تو مربا باز هم...
نمی دونم به چه زبونی بگم از شرجی متنفرم اما هوای شمال برام خوبه چون تنفس تو هوای بد تهران اصلا برام خوب نیست و...
نمی دونم باید الان غر بزنم یا...
امروز باز هم رفتم کارخونه که کارآموزیم رو هم اونجا برداشتم و خودم از این کاره ابلهانه ام خنده ام میگیره و...
وای خدایا چقدر دلم بوی نمه بارون میخواد هوا که ابریه پس به بارونش با توام خدا به بارونش...
اوا خدااااااااااااا مگه با تو نیستم!!!
دارم آهنگ های بیات شده ی یه گروه هپلی به اسم آریان رو میگوشم و...
خودم از این کاره خودم خنده ام میگیره!
این همه آهنگ زیبا از این همه خواننده خوب رو ول کردم و اومدم دارم آریان گوش میدم مسخره نیست!!!
ذهنم ویار داره انگار!!!
روحم که دیگه باید به دنیا بیاره کودک درونش رو آخه فکر کنم دیگه ۹ماهش شده مگر اینکه اونم مثل فیل بخواد ۲ سال آبستن بمونه!
یادمه یه زمانی یکی یه فیلم برامون فرستاده بود به اسم پاتال البته اگر اشتباه نکنم! تو اون فیلم که هنوز هم کاست VHS اش رو دارم شخصیت خیالی فیلم که پاتال بود یه جا میگه من میتونم کاری کنم که یه فیل تخم بذاره بعده ۲ سال از توی تخم یه خرمگس سر در بیاره!!!
اون زمان خیلی این موضوع برام عجیب بود! همش داشتم فکر میکردم اون خرمگسه چقدری میشه یا اینکه چی میشه که این جوری میشه!
یادمه یه بار دلم رو سپردم به دریا و از حضرت پدر پرسیدم که ایشون هم فرمودن اصلا چنین چیزی امکان پذیر نیست به هیچ وجه چون فیل یک موجود زنده زاست پس هرگز تخم نمیذاره! و اینا همش یه خیاله واهیه!
از اون زمان این سوال برام پیش اومده که چرا همش چیزایه خیالی به خورد بچه ها میدیم چرا هیچ وقت سعی نمیکنیم که از حقایق براشون بگیم و...
خلاصه این بچه ها باید یک روزی بزرگ شن و سطح درک و شعورشون بره بالا مگه نه؟!
هیچ به بچه های امروزی که دور رو برمون هست دقت کردین طرف ۱۲-۱۳ سالشه اما هنوز بچه ست!
هنوز داره کتاب های مخصوص کودکان میخونه هنوز داره برنامه های مربوط به بچه ها رو میبینه و...
وقتی اینا رو با خودم و هم سن های خودم مقایسه میکنم خیلی از آینده میترسم!
ما هم خیلی از بچه های نسل قبلمون عقبیم یکم دقت کنین!
قبل از ماها به بهتر شدنه آینده مملکت فکر میکردن و حالا درست یا غلط رولووشن کردن ما جاست به کنکور فکر میکردیم و میکنیم و بعد از ماها حتی به کنکور هم فکر نمیکنن!!!
البته محدود بچه هایی هم هستن که دلشون میخواد دکترو مهندس بشن و البته بدون فکر کردن به کنکور و بقیه یا میخوان یانگوم شن یا افسر مینگ!!!
در پاره ای از مواقع هم عده ای میخوان کارآگاه علوی شن!!!
حداقلش اینه که ما خواستیم درس بخونیم بعد هم خواسته و ناخواسته یه خدمتی به این مملکت گل و بلبلتون میکنین اما اونا چی؟!
و شایانه ذکره که در بین بچه های امروز محدود افرادی هم هستن که میخوان درس بخونن و به یقین از این مملکت گل و بلبلتون میرن و پشت سرشونم نگاه نمیکنن همون جوری که الان خیلی ها دارن میرن و خیلی از ماها هم یا رفتیم یا داریم میریم یا مثل من منتظرین درستون تموم شه و برای همیشه برین!
پ.ن: نمی خوام بیشتر از این ادامه بدم چون...
پ.ن: این پی نوشت کاملا مربوط به اون دوستی هست که تو پست قبل از مکالمه مون گفتم و ایشون هم کامنت گذاشتن! دوسته من همه زندگی جدیه و این رو هم یادتون باشه هیچ وقت کسی رو بی خود محکوم نکین...
پ.ن: حس میکنم ته نوشته ام رو هواست ولی این رو هوا بودن رو دوست دارم...
پ.ن:...
سلام چطوری؟!
داشتم با یکی از دوستان خوبه بلاگی صحبت میکردم حالا بحث سره هرچیزی بود اصلا مهم نیست اما دایلاگمون باحال بود:
اون- یعنی تو پستت لینکم کردی؟!
من- خب نه!
اون- خوب لینکم کن!!!
من- وای؟!
اون- آخه این جوری بازدید کنندم بیشتر میشه!
من-!!!!!!
دوسته خوبم، من خیلی چیزایه زیادی از شما یاد گرفتم خیلی ولی میخوام یک بار یه چیزی رو به شما یادآوری کنم چون با اون حرفتون یقین دارم که اون نکته رو فراموش کردین!!!
دوست عزیز این رو یادتون باشه که یه بلاگ خودش کانتر خودش رو به دست میاره و اصلا مهم نیست که اون بلاگ لینک بشه یا نه آخه خودش مخاطب خودش رو پیدا میکنه همون طور که من شما رو پیدا کردم و همون جوری که شما رو لینک کردم و…
دوسته من هرگز از شما انتظار اون برخورد رو نداشتم خودتون هم میدونین آخه خدومتتون عرض کرده بودم یادمه یه بار هاله عزیز بهم گفت:
اینجا ماله خودته هرجور که دلت میخواد توش بنویس!!!
خب منم همین کار رو میکنم اما نمی دونم چرا یک سری از این موضوع بدشون میاد و میخوان ادبیاتم و سبک نوشتنم رو تغییر بدن!!!
نمی دونم شاید حق با شما باشه که میخواین تغییرم بدین و شاید هم نه! اما این رو خوب میدونم که اینجا واقعا حقه منه ماله خودمه دلم میخواد هرجور که دلم می خواد توش زندگی کنم بدون هراس از غریبه بدون استرس یه اتفاق بد بدون...
بدون نقاب همیشگی من میخوام اینجا راحت باشم مشکلی هست؟!!!!
اینجا تنها جاییه که من توش راحتم پس خواهش میکنم این آرامش رو از بین نبرین خواهش میکنم...
نمی دونم چند درصد از کسایی که میان اینجا فرانسه بلدن اما کاشکی همه بلد بودن آخه حتی از زبانه خودم هم می خوام اینجا فرار کنم دلم می خواد...
هر کسی میخواد بیاد و هرکسی هم که نمی خواد نیاد! این حقه مسلم شماست که بیایین یا نه ولی من اونجوری که دلم میخواد توش رفتار میکنم شاید هم یک هو بیام و توش فرانسه بنویسم یا انگلیسی می خوام اون جوری که دلم میخواد برخورد کنم من که هنوز هیچ پست رسمی نگرفتم که بخوام تو این مملکت گل و بلبلتون خدمت رسانی کنم پس هرجور که دلم بخواد رفتار میکنم خب؟!
الان که دارم اینا رو مینویسم بانو مهستی داره آروم آروم تو گوشم زمزمه میکنه و من چقدر برای مردنش گریه کردم البته نه خیلی بلکه جاست اشک تو چشمام جمع شد و این برای من خیلیه و کسایی که از جریان خبر دارن میدونن که چرا این اشک تو چشمم جمع شد...
شبکه 4 داره اخبار میگه و زیر نویسش داره از اعلام نتایج کنکور خبر میده و من رو یک هو پرتم کرد به چند سال پیش که خودمم کنکور داشتم و تو این روزا با اطمینان میگفتم رتبه ام زیر ۱۰۰میشه اما نشد و درصد هام هم با اونی که خودم گرفتم تفاوت داشت اما هیچ اعتراضی نکردم در کل رتبه ام خوب بود زیره ۳۰۰ شد و...
ه چند سال پیش با خیال راحت داشتم به دانشجو شدنم فکر میکردم و الان دارم به ارشد فکر میکنم و هیستریک هستم چون میترسم نتونم خوب درس بخونم چون میترسم که نتونم واحد ها رو با نمره خوب پاس کنم!
دلم برای بچه گی نکرده ام تنگ شده!
برای دورانی که باید با هم سن و سالهای خودم تو پارکا می دوئیدم و بازی میکردم اما نکردم!
برای دوستانی که اصلا هیچ دوستی ای بینمون نبود تنگ شده!!!
روز مادر هم گذشت مادری گلم دلم میخواد این تو هم روزت رو تبریک بگم...
ه الان آهنگ عوض شد و بانو مرضیه داره میخونه:
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دله
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاده من
غافل شود از یاده من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
در پیشه بی دردان چرا فریاده بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یاره صاحب دل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غباره کوی او
در کوی جان منزل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم از فتنه گردونم رهی
افتادم و سرگشته چون امواجه دریا شد دلم
خیلی از این آهنگه بانو مرضیه خوشم میاد و همچنین حضرت پدر هم از این آهنگشون خوششون میاد و البته ایشون از آهنگ شاید اگر امشب رود فردا نیاید این بانوی بزرگ آواز هم خوششون میاد!
در کل پست امروزم هیچ دلیلی نداشت و نمی دونم چرا نوشتم و خودتون هم که میبینین اصلا تمرکزی روی موضوع خاصی نداشت! آخه بر سر یک موضوع دیگه نمی خواستم بنویسم الان اومدم و نوشتم تا بگم هستم و شاید تنها یک پست دیگه بنویسم و دیگه هرگز ننویسم!
پ.ن: یک سری کارها و حرکاتی از یک سری از دوستان دیدم که اصلا ازشون انتظار نداشتم یک سری حرفایی که...
پ.ن: دلیل نیومدنم هم شاید همین بی مهری های دوستان بود و...
پ.ن: یکی از دوستان همش به من می گفتن باز هم بیا و بنویس که من هم اومدم ایشون دیشب همش اصرار داشتن که من این پست رو همون موقع آپ کنم اما...
پ.ن: این پست دیشب نوشته شد و بخاطر همین من از اخبار شبکه 4 گفتم!
پ.ن: پی نوشت ها هم امروز اضافه شد!!!
سلام چطوري؟!
باز هم يه پست نسبتا بيات شده ميخوام بنويسم با اين تفاوت كه اين دفعه هرچقدر هم كه پستم بيات شده باشه اما جاي حرف داره و...
خب همتون به نوعي با اين قضيه بنزين سر و كار دارين يا ماشين دارين و روزي ۳.۳ ليتر بهتون سهميه دادن يا اينكه ماشين ندارين و...
ببينين خوش به حاله اوني كه ماشين نداره آخه حداقل يكي از مشكلاتش كمتره!!!
اونم تامين كردن بنزين اتومبيلش!!!
من نمي دونم اين مملكت گل و بلبل داره به كجا ميره!!!
مكالمه تلفني ديشب من و يكي از دوستان:
اون_ الان تهراني يا شمال؟!
من_ شمالم.
اون_ پس درگير قضيه بنزين نشدي!
من_ نه نشدم تازه من اصلا درگير اين قضيه نمي شم اصلا هم برام مهم نيست!
اون_ چه طور كارت طلائي چيزي داري؟!
من_ آره يه همچين چيزايي!!!!
خب آره من ميرم با كارت سوخت سياسي باكم رو پر ميكنم هيچكي هم نميتونه بهم بگه كه ابرو بالاي چشممه( راستي ضرب المثلش همينه ديگه! آخه شك داشتم از ايليناز جون پرسيدم گفت همينه!)
اونوقت به من چه كه بنزين و كردن روزي ۳.۳ ليتر!!!
بابا شما چقدر ساده اين!
اين كاره اينا يه برنامه دراز مدته!
يادتونه كه تا قبل از سهميه بندي يك عده از ايراني هاي عزيز كه استاد در هر گونه تقلب هستن بنزين رو قاچاق ميكردن و اينا ديگه؟!
اينا اومدن بنزين و سهميه كردن تا به قولي حقوق شهروندي رعايت شه!
صبر كنين تا دليلش رو بهتون بگم خب!!!
ببينين هر ايراني يك سهمي از اين سوخت داره و براي اين سهم يك سوبسيدي در نظر گرفته شده بقيه نياز مصرف مازاد هستش اينا هم ديدن كه اي داد چرا همچين شد گفتن بابا مياييم سهمشون رو با همون سوبسيد بهشون ميديم بقيه رو هم به قيمت تموم شده كه اون سمت مرزهاي اين مملكت گل و بلبل هم همينه در اختيارشون ميذاريم كه...
كه هم اين بنده هاي خدا نتونن سوخت رو قاچاق كنن و خداي نكرده گناه كار نشن و نرن جهنم هم اينكه دولت مرداي خوش تيپ ما ضرر نكنن و اضافه پولش رو خرج خودشون كنن نه ببخشيد خرج مملكت كنن!!!
ببينين چقدر اين مسئولين قشنگه ما به فكر شما هستن الهي آدم دلش كباب ميشه!
بابا هرچقدر هم تو سر و كله هم بزنين كاري نميتونين بكنين بي خود هم خودتون رو عذاب ندين و خونتون رو كثيف نكنين!
منم تا مادامي كه نرخ آزاد اعلام نشه با كارت سوخت سياسيم بنزين ميزنم بعد از اينكه اعلام شد هم منم مثل بقيه با نرخ آزاد ميزنم اين مدت هم مجبورم غير آزاد بزنم چون مصرف سوختم بالاست!!!
بابا اين مملكت گل و بلبل همه چيزش خرابه قضيه كارت سوخت هم شده مثل طرح ترافيك يه نگاه به اين طرح ترافيك بندازين...
اولش خيلي سخت ميگرفتن بعد اومدن به جانبازان و شهداء و ايثارگران و... دادن بعد يواش يواش به پزشكاي رده بالا بعد اومدن فراخوان دادن كه آقا هركي ميخواد بياد ثبت نام كنه با محدوديت بهتون ميديم و از اين حرفا الان كه ميگن مهندسين و پزشكا و دام پزشكا و چي و چي و چي بيان طرح بگيرن خب عزيز دلم يك هو بيا بگو همه بيان تو محدوده طرح ديگه!
كارت سوختم همين شده ديگه الان ميگن پزشكا و دامپزشكا و كسايي كه محيط كارشون نميدونم فلان و بهمانه بيان ما بهشون كارت سوخت ويژه بديم!!!
آقاي ا.ن هيچ به اين فكر كردين كه با بالا رفتن نرخ بنزين همه چيز گرون ميشه؟!
آره ميدونم جوابت چيه هموني كه اون روز بهم دادي: آقا شما كه با كارت سياسي ميتوني بزني چرا ناراحتي؟!
اينم همه چيز گرون شه شما چرا حرص ميخوري؟!
آره بايد هم اين رو بگي تويي كه...
آقاي ك شما هم بايد به حضرت پدر بگي آقا ول كن اين حرفا رو مگه تو خودت مشكلي داري؟!
اين چند روز كه وارد سهميه بندي شديم براي چندمين بار باز هم به حضرت پدر و مادري افتخار كردم!
مي دونين چرا؟!
چون هيچ كدومشون حاضر نشدن از كارت سوخت سياسي استفاده كنن بلكه حضرت پدر رفتن يك اتومبيل ديگه هم خريدن و مادري نازم هم ديگه با حضرت پدر ميره مطب و اتومبيل خودش رو بيرون نميبره و دارن از كارت سوخت مادري و حضرت پدر و اون اتومبيله استفاده ميكنن تا نرخ آزاد اعلام بشه و آزاد بنزين بزنن...
حضرت پدر واقعا شرمنده ام كه دارم از كارت سياسي استفاده ميكنم و سوخت گيري ميكنم!
تو به من چيزي نگفتي فقط امر كردي كه بهتره بعد از اعلام شدن نرخ آزاد ديگه آزاد بنزين بزنم!
چشم قول ميدم پدر گلم...
حضرت پدر من هيچ وقت از امكانات دولتي و سياسي استفاده شخصي نكرد اما...
پ.ن: حضرت پدر خیلی بهتون افتخار میکنم و امیدوارم یک روز مثل شما باشم.
پ.ن: سهمیه بنزین هم یه بازی جدیده که دیر یا زود برش میدارن نترسین!
پ.ن: به قول یکی ما تو تولید هرچی به خود کفایی برسیم سهمیه بندیش میکنم پس فردا یک هو میبینم تو خیلی چیزایه دیگه مثل ... هم سهمیه بندی شده!
پ.ن: فقط میتونم بگم شرمنده ام همین!
پ.ن: وتقعا الان دارم از نیمه غیر ایرانیم شرمنده میشم...
پ.ن: راستی شنیدین آقای ا.ن فرمدن اگه به سهمیه بندی ادامه بدیم و ملت هم گاز سوز کنن میتونیم بنزین صادر کنیم؟!!!!!
پ.ن: ...
سلام چطوري؟!
خب راستش يه باري با یکی داشتم حرف ميزدم گفت تو خيلي اول متن هات مقدمه چيني ميكني!
بهم گفت بابا يك هو بپر وسط ماجرا اولش توضيح نده!
بعد هم اعتراف كرد كه پست هاي من رو چند خط درميون ميخونه در صورتي كه دلش ميخواد همه رو بخونه!!!
راستش رو بخواين سبكي كه ايشون به من پيشنهاد كردن درست مثل شنا كردنه تو استخره يه شيرجه بلند بعد يك هو ميبينين وسط آب هستين و دارين شنا ميكنين اما سبك من مثل شنا كردن تو آب دريا ميمونه از ساحل يواش يواش ميري تو آب بعد آب يواش يواش مياد بالا وقتي كه خوب رفتين تو آب شروع ميكنين به شنا كردن و تازه فضايه زيادي هم واسه لذت بردن از شناتون دارين!
اصولا من آدمي نيستم كه خودم رو محدود كنم از جاهاي كوچولوي محدود هم زياد خوشم نمياد اما...
خب بخاطره همينم هست كه سبك دريايي خودم رو سلكت كردم چون اولا محدوديتش كمتره دوما اين تو هستي كه سلكت ميكني كي و كجا شروع به شنا كردن كني!
آخه من يه آدمم و عقل و شعور دارم پس ميتونم براي جاي استارت زدنم تصميم بگيرم مگه نه؟!
ببينين من اصلا نيومدم اينجا كه از اين چيزا حرف بزنم و وقت شما و البته خودم رو بگيرم چون آيديا هاي من ماله خودمه و براي خودم مهترمه نه براي ديگران مگه نه؟!
مي دونين چيه؟!
يكي ازم خواست كه يه پست در مورد دوستي بنويسم بخاطر همينم اسم پستم رو گذاشتم دوستي!!!
من تو اين مدتي كه بلاگ اهووم رو مي نويسم دوستاي خوبي پيدا كردم كه چيزايه زيادي ازشون ياد گرفتم مثل جمانه جون از بلاگ جووخه يا فرزانه جون با بلاگ قشنگ بركه دوبووار ووهوو با بلاگ وقتي ميخواي زن نگيري اما همش ميخواد ايكس بگيره!
اطلس آريا با بلاگ اصفهانيش! هاله عزيزم با بلاگ چاي سبز كه خيلي پست هاي خوبي مينويسن و خيلي هم از ايشون تو بلاگ هم ياد كردم!
يكي كه امكان نداره اسمش رو بيارم يا لينكش كنم! ( امكان نداره لينكش كنم يا اسمش رو بگم به هيچ وجه!)
و...
راستش مي خواستم از همه اينا تشكر كنم و بگم كه خيلي لطف در حق من كردن و من حتما جبران ميكنم!
البته اين وسط 2-3 نفر واقعا كمكم كردن اوليشون جمانه عزيز بودن بعد فرزانه خوبم و هاله مهربونم...
البته در طول مدت دوستيمون كدورت هايي هم بينمون بوجود اومد و از همه مهمتر شايد سوء تفاهم بين من و فرزانه عزيز بود كه با كمك جمانه جون حل شد و بخاطر همين موضوع من خيلي مديون ايشون هستم...
پ.ن: ببخشيد عمو جواد خوب و نرگس كه كامنت ميذاره رو از قلم انداختم بايد ببخشيد!
پ.ن: باز هم از كمك هاي جمانه جون تشكر ميكنم!
پ.ن: راستي بهار عزيز هم واقعا دوسته خوبي بود و يار خوبي در مبارزه بهار جان شما به پست وزارت دفاع ترفيع درجه پيدا كردين!
پ.ن: البته اين پست زير نظارت مستقيم ايليناز جون نوشته شد و ايشون هم نوشته هاي من رو تائيد كردن!