تبليغاتX
نوشته

سلام چطوری؟!

خیلی خستم از صبح ساعت 6 که بیدار میشم تا آخر شب همش سر پام دیگه خسته شدم!

نه که جا زده باشم نه اما میترسم!!!

از این میترسم که نتونم درست به درسام برسم از اجرای طرحم میترسم از کارای مقاله کردنه پروژه ام میترسم از همه چیز میترسم!

مسئولیت های کارخونه هم به اینا اضافه کنین!

نمی دونم دیگه باید چی کار کنم!

از صبح که کله سحر راه میوفتم تو جاده تا برم کارخونه میرم اونجا تا 8 اونجام بعد دیگه کارا شروع میشه بانک بیمه اداره صنایع عوامل فروش اداره آموزش و پرورش استان و شهرستان وزارت خونه مدرسه دانشگاه کلاسای خودم تازه گرسنگی و ضعف هم به همه اینا اضافه کنین دیروز که سره کلاس داشتم میمردم تازه چی اولین جلسه کلاس هم بود و همه هم ترم 1 ای و مشتاق آموختن منم دیگه نایی برام نمونده بود ولی تمام جونه باقی مونده ام و گذاشتم رو کلاس آخه من در مقابل اونا مسئول بودم و این دومین باری بود که کلاس های برنامه نویسی سال اولی ها رو بر میدارم و اولین باری بود که ترم 1 برداشتم!

خلاصه کله 3 ساعت رو تو کلاس سر پا بودم و درس دادم اما وقتی تایم تموم شد دیگه نای جمع کردن وسایلمم نداشتم نمی دونم چقدر بعد از اتمام کلاس تونستم دست و پام رو جمع و جور کنم و از کلاس برم بیرون و سوار ماشینم شم اما تو کوریدر دانشجو ها که فهمیده بودن خیلی خسته بودم با این حال تو کلاس سنگ تموم واسشون گذاشتم همه ازم تشکر کردن این خیلی بهم چسبید تمام خستگی های روزم از تنم در رفت چون یکیشون که نفهمیدم کدوم بود بهم گفت استاد مرسی که با خستگیت کلاس و خوب برگذار کردی!

خیلی به یه کمک احتیاج دارم آخه کم آوردم ولی نمی خوام از زیر مسئولیت ها و کار هام شونه خالی کنم چون بالاخره باید یاد بگیرم سختی بکشم اما به هیچ کدوم از کارام نمی رسم شبا تا سحر میشینم پای کامپیوتر و کتاب و نوشتن هام!

بعد هم یه چیزی داغ میکنم و می خورم و حدود ساعت 4:30 می خوابم صبح هم ساعت 6 بیدار میشم تا ظهر ساعت 2 هم از این اداره به اون اداره بعد یا دانشگاه یا کارخونه که اگه کارخونه باشه 4 خونه ام ولی دانشگاه دیگه بعضی وقتا تا خوده دمه افطار کلاس دارم!

که اگه زود بیام یه چرت میزنم تا 5:30 بعدم پا میشم یکم درس می خونم تا 6 بعدم یه چیزی داغ میکنم افطار می خورم و باز هم یه چرت تا 8 و دوباره بیدار میشم و درس می خونم و کتاب و کامپیوتر و نوشتن تا سحر!

شده برنامه روزانه من خیلی خسته ام به یه خواب سیر نیاز دارم البته نا گفته نماند به دلیل ساخت و ساز بعضی وقتا برای نظارت شبا هم میرم اون مدرسه که قراره طرح توش پیاده بشه!

خواهش میکنم واسم دعا کنین امروز یکم برنامه ام کمتر فشرده ست یکم میتونم بخوابم فردا هم میخوام حسابی بخوابم خیلی کسری خواب دارم البته اگه نخوام برم تهران که شنبه صبح وزارت خونه باشم خب خسته شدم می خوام بخوابم الان چند وقته درست نخوابیدم!

فردا میخوام تا خوده نماز ظهر بخوابم بعدشم دوباره تا خوده افطار بخوابم آخه مادری اینا اومدن من افطار و سحر داغ کردن ندارم!

 

پ.ن: به دلیل خواب بودن این پست با چند ساعت تاخیر به جای طهر پنجشنبه الان آپ شد!

 

پ.ن: امروز کلی خوابیدم خیلی سبک شدم داشتم میمیردم از بی خوابی!

 

پ.ن: خواهش میکنم واسم دعا کنین که بتونم از پسه کار بر بیام یه پست دیگه هم نوشتم که فردا آپ میکنم!

 

پ.ن:...

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 21:41 توسط ایلیا |

سلام چطوری؟!

نوشتن یه پست جدید اصلا کاره سختی نیست ننوشتنشه که واسه آدم عذاب آوره مخصوصا معتادی باشی که قبلنا حداقل روزی یک بار آپ میکردی اما خب کسی که از پشت پرده کارات و مسئولیت های سنگینه الانت خبر نداره!

بابا به خدا دستم بنده که نمی نویسم نه که دلم نخواد ها نه!!!!!!!!!!!!!!

اما...

خب طرحم رو که یادتونه؟! آره همون که واسه آموزش و پرورش بود بعد از رفت و آمد های فراوان و دفاعیه های زیاد بالاخره و به شکر خدا تائیدیه اش رو گرفتم و در حال اجراش هستم!

البته الان در حال ساخت و ساز فضایه اجرایی هستم و ان شا الله از پایان مهر ماه امسال به مرحله اجرا میرسه الان جاست دلواپسم که درست از آب در بیاد تو مراحله تئوری که خیلی خوب بود خدا کنه عملیشم خوب از آب در بیاد!

از طرفی هم در گیر کارایه پایان نامه ام هستم همه کاراش تموم شده انیمیشنشم ساختم وقتی اینا رو به استادم گفتم بهم پیشنهاد داد که به عنوانه مقاله هم ارائه بدمش همچین حرفش یه جورایی قیلی ویلیم داد که بد فکری نیست الانم دارم کاراش رو ردیف میکنم که مقاله بشه البته اگه این سر درد مسخره و گرسنگی های رمضان بذاره!

از طرفی همه کارای کارخونه هم افتاده گردنه من یعنی مقصر خودمم وقتی کارآموزیم رو اونجا برداشتم و اینا دیگه ایلیناز جونه مهربونم هم به اجبار بهم قبولوند که من باید هر روز برم اونجا و واقعا کارای اونجا رو انجام بدم خوب بابا من واسه خودم کلی کار دارم تدریس دارم کارای پایان نامه ام هست طرحم هست کارای تحقیقاتی خودم هست اون کتابی هم که گفته بودم میخوام از خاموش و روشن کردن کامپیوتر تا بالاترین چیزایه هک رو توش بنویسم هم که به سلامتی الان رو هواست نصفه نیمه به خدا دیگه نمیرسم!

باید یه صحبتی با ایلیناز جونه مهربونم بکنم!

با استاد راهنما پایان نامه ام خیلی حال کردم آخه اینقدر خودم درگیر بودم که اصلا به این قضیه فکر هم نکردم که بیام پایان نامه ام رو مقاله کنم که ایشون این پیشنهاد رو بهم داد تازه درس های ارشد رو بگین که دارم میمیرم از هیستریک که نکنه نتونم بخونم با این برنامه های فشرده ام دارم کلافه میشم!

برام دعا کنین به خدا من تایم ندارم درس بخونم!

یکی کمکم کنه به یک نفر برای انجام همه مسئولیت های کارخونه کارای بانکی پرداخت قبوض و کارای اداری نیازمندم اگر می تواند کارهای پایان نامه هم به او واگذار می شود!

متقاضیان برای تصدی این پست می توانند تا ساعت 24 امروز مدارک و معرفی نامه های خود را در بخش کامنتدونی این بلاگ برای من بگذارند تا پس از بررسی با آنها تماس گرفته و استخدام شوند!

شرایط استخدام:

داشتن کارت پایان خدمت یا معافیت دادم برای خانوم ها!!!!!!!

نداشتن سوء پیشینه از هر لحاظ!

داشتن گواهینامه رانندگی و تسلط کامل به این کار!

داشتن مدرک BSc از هر رشته ای حتی جدا کردن شن های ریز از درشت !!!!

آشنا بودن کامل به فنون مدیریت!

تسلط کامل به حداقل یکی از دو زبان فرانسه یا انگلیسی!

آشنایی با مراحل اداری اداره کار؛ سارزمان تامین اجتماعی؛ بیمه؛ اداره صنایع و معادن؛ امور بانکی و...

به دلیلی استقبال زیاد به طور حتم از داوطلبان مصاحبه حضوری به عمل می آید!

آدرس کارخانه بالاتر از شهرک دریا کنار!

محل کار شمال همون آدرس کارخونه!

برای فرد استخدام شده محل خواب و منزل مسکونی فراهم می آید!

 

پ.ن: شدیدا به یکی نیاز دارم که حداقل این مدت یکم کمکم کنه به خدا نمی رسم!

 

پ.ن: ایلیناز جون گفته یا خودش میاد یا نغمه رو میفرسته یا یه کاری میکنه چون باید کارای این طرحه انجام بشه و برسونمش به مرحله اجرای آزمایشی وگرنه...

 

پ.ن: تورو خدا دعا کنین واسم!

 

پ.ن: واسه درسامم دعا کنین خیلی هیستریک هستم!

 

پ.ن:...

+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:8 توسط ایلیا |

سلام چطوری؟!

نمی دونم باز هم باید از این شانس بنالم یا اینکه...

راستش الان حدود 2 هفته ست که یه سر درد خیلی مسخره افتاده به جونم که انگاری هیچ جوری هم نمی خواد بره!

باورتون نمیشه همش دارم ادویل و ای بروفن 400 می خورم اما هیچ تاثیری نداره نمی خوام باز هم از اینکه چرا از دست پدرم کاری بر نمی یاد بنالم اما...

خب آخه من چی بگم که همش میگه هیچی نیست سینوسات ناراحت نباش خوب میشی!

چی بگم که بخاطر این تک کلیه بودنم نمی تونم آمپول دگزامتازون بزنم که زد درد و التهابه!

آخه من اینا رو به کی بگم؟!

تازه دسته نیمه شکسته امم به اینا اضافه کنین و یه چیز باحالتر!

دیروز یک هو دیدم وین دوز لپ تاپمم پرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کن!

وین رو دوباره ریختم روش کله نرم افزار ها رو هم ریختم حالا گیر داد کیبوردش رو نمی شناخت!

خلاصه از دیروز صبح تا امروز صبح با این سر دردم هی یه جای این رو درست میکردم یه جا دیگه اش میلنگید که در نهایت دوباره مجبور به تعویض وین شدم و خدا رو شکر تا الانش که کاری به کارم نداشت!

خب بابا انگار هرچی بد بختی تو این عالم بود این چند روزه سر من خالی شد اینم از عواقب هم خونه بودن با خداست دیگه!

دارم کلافه میشم!

امروز داشتم میرفتم یه جایی و از اونجایی که سر درد دارم اصلا نمی خوام میوزیک گوش بدم تو ماشین رادیو روشن بود یه چیزی شنیدم که واقعا اشکم در اومد می دونین چی؟!

خونه استاد بزرگ دکتر حسابی به علت بدهی به بانک داره مصادره میشه و پسر محترم ایشون واقعا داشتن تو رادیو زار میزدن!

حالا فکر میکنین بدهی ایشون چقدر بود؟!

980 میلیون تومان !!!

فکر کن!

بدهی که آقای دکتر ا.ن قول داده بودن که پرداخت کنن و یه بودجه ای هم برای این سازمان در نظر بگیرن اما فکر میکنین چی شد؟!

هیچی دستور ایشون الان 1 ساله که هنوز وارد کمسیون بررسی نشده و داره خاک میخوره!

بعد از شنیدن این خبر خودم رو راضی کردم و با آقای ح تماس گرفتم!

آقای ح من یه سوال ازتون دارم شمایی که همش دارین میگین باید برای علم و پیشرفت علمی این مملکت کار کرد شما چرا کاری برای این بنیاد نمی کنین؟!

شمایی که اینقدر به قوله خودتون نفوذ دارین!

می دونین بهم چی گفت؟!

خب من حتما بررسی میکنم نباید این اتفاق بیفته و اگه چنین اتفاقی هم بیوفته به حتم دلیلی داره که من پیگیری میکنم هنوزم که هیچی نشده!!!

و من: آقای ح همین؟!!!!

نمی دونم الان با شنیدن این خبر چند نفر از شما حاضرین به عنوان یه خیر پولاتون رو رو هم بذارین و بیاییم این بدهی رو به بانک بدیم و به عنوان یکی از سرمایه گذار های پیشرفت های علمی این مملکت بمونیم من حاظرم کله پس اندازم رو بدم و حتی حاضر هستم اتومبیلمم بفروشم و پولش رو بذارم سر این کار که فکر میکنم یه رقمی بشه!

شاید با این کاره ما این مسئولین قشنگ ما هم یکم وجدانشون تکون بخوره بیدار شن و...

نمی دونم چند نفر با من موافق هستن که بیاییم این بدهی رو با پس انداز هامون پرداخت کنیم اگر مسولین هیچ کاری نکردن! و نمی دونم آیا به اون مبلغ میرسه یا نه ولی میتونم این قول رو هم بدم که میتونم یه مقداری هم از بهترین خواهری دنیا ایلیناز جونه نازمم کمک بگیرم!

 

پ.ن: اگر در مورد فکرم موافقین خواهش میکنم بگین و یا هر نظری که دارین رو برای من بگین تا با هم یه هم فکری واسه این مشکل کنیم!

 

پ.ن: این مدت بخاطر سر درد خیلی کم میومدم و یک بار هم بخاطر عصبی بودن با یکی از دوستان خوبه بلاگ نویس یه دعوا کوچیک بینمون شد که از همین جا از ایشون عذر خواهی میکنم!

 

پ.ن: نذارین بنیاد و منزل دکتر حسابی بزرگ کتابخونه دکتر مقدم بشه که راحت از دستمون در بیارن!

 

پ.ن: ما برای سهمیه بندی شدن بنزین وسط تابستون یاد و خاطره چهارشنبه سوری رو زنده کردیم یعنی برای بنیاد به این مهمی ارزش یه 22 بهمن دیگه رو نداره؟!

 

پ.ن: این پست دیشب نوشته شد پس تاریخ ها رو یک روز برگردونین عقب!

 

پ.ن:...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 12:12 توسط ایلیا |

ایلیا فاصله گرفتی از اون چیزی که بودی از اون چیزی که هستی از اون چیزی که میخواستی باشی!

ایلیا

ایلیا

ایلیااااااااااااااااااااااااااااااااا

آهای ایلیا با توام کجایی؟!

میگم یه نگاه به خودت بنداز ببین همونی که میخواستی باشی هستی؟!

خیلی خب بی خود نه خودت رو نه بقیه رو علاف نکن من بهت میگم...

آره من بهت میگم که...

که اونی که میخواستی نیستی!

ایلیا خیلی فاصله گرفتی با اونی که می خواستی باشی و...

راستش رو بخوای اصلا اون چیزی که فکر میکردی نشدی ها!

آره خوب خودمم می دونم که تو نمی خواستی یه بلاگ موثر داشته باشی نمی خواستی هم تغییری تو کسی ایجاد کنی این رو هم خوب میدونم که اصلا قصد سازندگی و مبارزه سیاسی و از این چیزا هم نداشتی اما آیا همونی که می خواستی باشی هم بودی؟!

تو قرار بود اینجا فقط ایلیا باشی... ایلیا!!!!

اما تو اینجا بعضی وقتا چیزی غیر ایلیا هم بودی!

دلم برای خودت تنگ شده ایلیای من!

ایلیای عزیز من خودت باش خوده خوده خوت!

همونی که بودی همونی که هستی همونی که میخواستی باشی!

پس تا دیر نشده خودت شو ایلیا خوده خوده خودت!

 

پ.ن: دلم واسه خودم تنگ شده واسه اونی که...

 

پ.ن: دلم میخواست بلاگم خیلی بهتر بود اما از روی یکی از کامنت های پست قبلیم فهمیدم که پست هام انگار داره حال بهم زن میشه!

 

پ.ن: می خوام از این به بعد هرچی دلم میخواد بنویسم بدون اینکه از کسی اجازه بگیرم و از همه هم خواهش میکنم که بهشون برنخوره و از دستم ناراحت نشن چون منظوری ندارم!

 

پ.ن: ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:45 توسط ایلیا |

سلام چطوری؟!

نمی دونم چند روزه که ننوشتم اما به طور حتم بیشتر از 1 هفته باید باشه!

راستش تو این مدت کلی حرف داشتم واسه گفتن کلی هم پست می خواستم بنویسم اما نمی شد!

یعنی نمی تونستم!

نه اشتباه نکنین اینترنتم قطع نبود خط تلفنمم همین طور!

خب راستش رو بخواین من چهارشنبه هفته پیش زمین خوردم و آرنج دست راستم ضرب دید و ترک برداشت!( البته فکر کنم فارسیش میشه ترک برداشتن!)

خب از اون روز هم من یک دستم رفت تو آتل و نمی تونم خوب خوب تایپ کنم الانم اومدم تا خبر بدم بابا به خدا من باز هم می نویسم الانم که دارم اینا رو براتون اینجا مینویسم با اعمال شاقه هستش و با یک دست و گه گداری هم با با دو دست تایپ میکنم!

باز جای شکرش باقیه که من توانایی های دست راست و چپم برابره وگرنه...

خدا جونم دستت درد نکنه که حداقل این نعمت رو بهم دادی!

راستی میبینم که یک سری اومدن تو بلاگشون دارن از خواننده هاشون خواهش میکنن واسشون کامنت بذارن!!!

خب امیدوارم که بذارن تا شاید طرف داراشون زیاد بشن!!!

دلم برای تک تکتون تنگ شده اما خیلی از دستتون دلگیرم که تو این مدت هیچ کدومتون حتی سراغی هم از من نگرفتین.

باز هم میام و مینویسم و شونه هام و بالا میندازم و می گم اهووم پس منتظرم باشین!

سعی میکنم با همین یک دستمم براتون پست آپ کنم!

 

پ.ن: خب دعا کنین دستم زودتر خوب شه!

 

پ.ن: دلم برای همتون تنگ شده!

 

پ.ن: ایلیناز جونه ناز و مهربونم خیلی دوست دارم خیلی هم شرمندتم که این مدت همش پیشم بودی و کمک میکردی دوست دارم بهترین و نازترین خواهری دنیا!

 

پ.ن: آهای خدا دستت درد نکنه ولی این دلیل نمیشه که باهات آشتی کنما!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 12:18 توسط ایلیا |