تبليغاتX
نوشته

نمی دونم این کارشناسی ارشد چی داره که خودم و خیلی های دیگه مثل من حسرتش رو می خوردیم!

چند سال شب و روز درس خوندیم تا بعدش بهمون بگن دانشجو کارشناسی ارشد!

بعد هم 2 سال روز و شب درس میخونیم تا 2 سال بعدش بهمون بگن دکتر!

که یه PHD ناقابل بگیریم قاب کنیم بزنیم به دیوار اتاقمون بشیم یکی مثل ایلیناز جون!

شاید بخاطر کلاسش باشه!

شاید هم کاره دیگه ای نداشته باشیم!

شاید هم...

هرچی که هست هدفه منه!

برام مهم نیست بر سر رسیدن به این هدف چه چیزایی رو از دست میدم!

حتی برام مهم نیست که به قول یکی از همکلاسی های دانشگاهم جوانی نکرده دیگه جوون نباشم!

می خوام یه جریانی رو تعریف کنم که واسه هیچ کسی قابل باور نیست!

بات تعریف میکنم شاید جواب یاس خیلی ها رو بدم!

من ترم اول لیسانسم ریاضی 1 رو پاس نکردم و تنها واحدی بود که خودم پاس نکردم و تو نمره نهایی با خواهش از استاد پاسی گرفتم و تنها واحدی بود که در تمام طول تحصیلم تو دانشگاه پاس نکردم!

آره من ریاضی 1 رو با ارفاق شدم 11 نمره خودم 75/8 بود! که با خواهش از استاد 11 گرفتم!

وقتی نمره ام رو گرفتم ایلیناز جون قبل من می دونست چند شدم باورتون نمیشه اگه بگم وقتی بهش زنگ زدم بهم چی گفت!

بهم گفت برو از دانشگاه انصراف بده و بیا شاگرد مکانیک شو تو به درد مهندس مکانیک شدن نمی خوری!!!

آره واقعا هم اون موقع نمی خوردم منی که تمام مشکل های همکلاسی هام رو تو اون درس رفع میکردم منی که با اون رتبه اومده بودم تو دانشگاه منی که...

من ریاضی 1 رو پاس نکردم بخاطر شرایطم و دوری از خانواده ام!

درسته استادم بهم پاسی داد بات من همیشه فکر میکنم که ریاضی 1 رو پاس نکردم! و اونم تنها درسی هست تو کارنامه نهاییم که نمره زیره 16 داره!

پاس نشدنه ریاضی 1 من رو به خودم آورد بهم فهموند که این راهش نیست هدفه من خیلی بیشتر از اینهاست پس باید درس خوند تا حدی که استاتیک رو 20 گرفتم نمره ای که خوده استاد هم باورش نمی شد درسی که همه دوستان فنی مهندسی میدونن چقدر سخته!

الانم دانشجو ترم 1 کارشناسی ارشدم من دارم کارشناسیم رو 7 ترمه تموم میکنم که ترم آخرش رفته تو دله ترم اول ارشدم!

من به قول یکی از دوستان که وقتی گفتم قبول شدم بجای تبریک بهم گفت دانشگاه آزاد شهرستان قبول شدن که کاره سختی نیست دانشگاه آزاد قبول نشدم من دارم سراسری میخونم رتبه ام زیر 100 شد یعنی 2 رقمی! بات بخاطر باقی موندن چند واحد از لیسانسم مجبور شدم تو همین دانشگاه فوق لیسانس هم بخونم برام مهم نیست مهم قبول شدنم بود و مهم این بود که رتبه ام خوب بود و خودم میدونم که خیلی تلاش کردم!

دوسته خوبم من هرگز دانشگاه آزاد شرکت نکردم چون خودم دارم توش تدریس میکنم و می دونم که چه دانشگاه...

و میدونم چقدر نیروی متخصص از توش بیرون میاد وقتی آموزش میاد بهم میگه به آقای فلانی بدین 16 و من میگم بیشتر از 11 نمی تونم بدم و خودشون تو نمره نهایی دست میبرن!

 

پ.ن: آره من با اعمال نفوذ تونستم بعد از قبولی ارشد بخونم و این رو هم مدیون حضرت پدر هستم بات هم خودم هم دانشگاهم و هم حضرت پدر به این موضوع اعتقاد داریم که چند واحد عمومی ارزش موندن نداشت و اون رتبه ارزش اعمال نفوذ داشت!

 

پ.ن: خواهش میکنم دوستان دانشگاه آزادی نیان و نگن که من بهشون توهین کردم! من جاست عقیده شخصیم و رو با توجه به چیزایی که داریم میبینم گفتم همین!

 

پ.ن: الان حدود 5 روز و 20 ساعته که مادری و حضرت پدر رفتن دلم خیلی براشون تنگ شده!

 

پ.ن: من حتما PHD میگیرم چون میخوام بگیرم!

 

پ.ن: این پست ممکنه حذف بشه!( به بخش ثبت موقت نقل مکان کنه!)

 

پ.ن: این رو بعدا اضافه کردم برای اطلاع اون دسته از دوستانی که کامنت خصوصی گذاشتن! من دینامیک که تنها درس ۴واحدی رشته مکانیکه با نمره ۱۹ پاس کردم و لابد دوستان مکانیکی میدونن که پاس شدنه این درس با چنین نمره ای کاره خیلی راحتی نیست!!!

 

پ.ن:...

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 0:24 توسط ایلیا |

امروز رفتم دانشگاه وای جاتون خالی خیلی از همکلاسی های قدیمم رو دیدم خیلی هاشون داشتن واسه ارشد امسال آماده میشدن یکی دوتاشون هنوز چند واحدی داشتن یکیشون که کلی واحد داشت و...

خلاصه رفتم سره کلاس یه استاد خانوم داریم که میگفتن خودش دانشجو دکتراست و اینجا حق تدریسه منم تا حالا سره کلاسش حاضر نشده بودم!

وقتی اومد تو کلاس من داشتم به بهترین خواهری دنیا ایلیناز جون sms میدادم و یه چیزی میگفتم که یک هو با صدایه یکی توجه ام جلب شد یکی از خانوم ها خیلی جدی گفت سلام استاد شما کجا اینجا کجا؟!!!!

من از شنیدن این حرف اول اینجوری شدم بعد هم سرم و بلند کردم ببینم کیه که این جوری داره میگه!

یک هو دیدم استاد داره یه جوری نگاهم میکنه به خدا من صدام اینقدر نازک نیست این رو تو دلم گفتم!

که دیدم استاد دوباره اون جمله رو تکرار کرد؛ شما کجا اینجا کجا استاد!!!!!

دیگه فهمیدم که اولی هم خودش بود و داره مسخره ام میکنه که 2 جلسه غیبت دارم منم خیلی جدی گفتم استاد ببخشید یه مشکلی واسم پیش اومد اون دو جلسه رو غیبت کردم بات درس رو می دونم چیه و مشکلی هم ندارم!

بعد بهم گفت نه خواهش میکنم استاد اصلا مهم نیست من از اول شناختمتون و منتظر بودم که بیایین سره کلاس!!!!

دیگه فهمیدم که بله استاد داره مسخره ام میکنه دوباره عذر خواستم و گفتم استاد شرمنده ام غیبت کردم خواهش میکنم مسخره نکنین مشکل واسه همه پیش میاد ان شا الله سره پایان ترم جبران میکنم!

که استاد بهم گفت: من رو نشناختین استاد؟!!!!!!

و من باز اینجوری نه متاسفانه!!!!

که گفت: استاد ترم اولی که تدریس میکردین من شاگردتون بود برنامه نویسی! من همیشه تو کلاس خودکارم تو دهنم بود شما یه بار وقتی داشتین یه برنامه مینوشتین خیلی عصبی برگشتین و رو کردین به من و گفتین از اول کلاس اون خودکار رو گذاشتی تو دهنت پاستوریزش کردی بسته درش بیار بده بغل دستیت ازش تغذیه کنه!!!! از اول ترم هر جلسه هی پاستوریزش میکنی و آخرش هم نمی دیش به کسی تاریخ مصرفش میگذره و مندازیش دور!!!!

یک هو یادم اومد کی بود!

یه دختر که همیشه میشست جلوی من تو ردیف دوم آخه ردیف اول همیشه خالی بود و من هیچ وقت متوجه نشدم چرا!!!!!!

بعد گفتم بله کاملا هم یادم اومد!

امروز همش تو کلاس یه حس خیلی خوب داشتم یه حس قشنگ من شاگرد شاگردم شدم افتخار خیلی بزرگی واسه من بود!

و یه جورایی شده بودم مصداق کامل این ضرب المثل که میگه گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!(ضرب المثل درست رو از ایلیناز جون پرسیدم!)

آخر کلاس گفتم استاد شما هم به هیچکی 20 نمیدین؟!

که گفت: راستش روزه اولی که اومد تو کلاس گفتم من یه استاد داشتم که به هیچکسی 20 نمی داد و می گفت 20 ماله استاده چون حتما یه چیزی بیشتر بلده که جایه استاده پس 20 ماله اونه و همیشه بالاترین نمره اش 19 بود ولی الان که اون استاد شاگردمه میخوام بگم من جاست این ترم و تو این کلاس 20 میدم به شرطی که طرف خودش 20 بشه بدون ذره ای ارفاق و کمک!!!

بعد از گفتن این حرف حس کردم موادبانه از من دعوت به مبارزه کرده یعنی اگه میتونی از من 20 بگیری بگیر!

منم از همون لحظه تصمیم گرفتم حتما 20 بشم حتی اگه بقیه واحد هام رو پاس نکنم این واحد رو 20 شم!

 

پ.ن: دیروز صبح ساعت 5 حضرت پدر و مادری پریدن گفتن 10 روزه بر میگردیم حدود 36 ساعت از رفتنشون میگذره و من کلی دلم واسشون تنگ شده!

 

پ.ن: واقعا خوشحال کننده ست که آدم پیشرفت شاگرداش رو ببینه!

 

پ.ن: راستی جریان نفرین 2 پست پیش: من یه لیوان لیدی و کلوشار داشتم که از وقتی یادمه حاست تو اون آب میخوردم و از اونجایی که وسواس عجیبی هم دارم به غیر از خودم و مادری و ایلیناز جون هیچ کسی حق نداشت بشورتش! اما چند وقت پیش که نغمه دوست ایلیناز جون که قبلا هم این تو در موردش گفته بودم اومد پیشم کمکم کنه خواست لیوان رو بشوره و اشتباها زد شکوندش اون زمان هم من داشتم بلاگ اطلس آریا رو میخوندم و حواسم نبود که این اتفاق افتاد البته بعدش کلی اطلس رو نفرین کردم که الهی فلان بشه وبهمان و البته تا چند روز هم جاست تو فنجونم آب میخوردم تا اینکه جفت لیوانم رو مادری اینا واسم آوردن!

 

پ.ن: پی نوشت بالایی خیلی بی ربط بود راستش قرار بود یه پست باشه بات من ترجیح دادم در حاله حاضر همین قدر باشه!

 

پ.ن:...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 17:23 توسط ایلیا |

خوب میدونم که قرار نبود دیگه بیام اینجا و پست بنویسم!

این رو هم میدونم که...

بات یه کامنت امروز صبح ساعت 0:56 برام گذاشته شد که خیلی روم تاثیر گذاشت حداقل یکی از بخشاش یه جوری دوباره قیلی ویلیم داد که بیام و بنویسم!

خب اول بخونینش تا باز هم بیام بگم:

 

نوشتن یا ننوشتن؟ چه فرقی می کنه.کاری رو بکن که خودت روخوشحال می کنه. اگه با ننوشتن راحت تری خوب ننویس.
با نوشتن های ما که قرار نیست دنیا تکون بخوره. اگه فقط خودمون با نوشتن تکون می خوریم همین بهونهی کافی ای هست برای نوشتن.پس می نویسیم.
در دنیای فردا که قرار پی اچ دی هم گرفته باشی داشتن وبلاگ با قدمت 10 ساله می تونه برات یه پوان باشه و نداشتن یه وبلاگ با قدمت 10 سال می تونه یه ضعف باشه. هنوز بگم؟ بازم میل خودت.

 

خب راستش رو بخواین این که گفته بود من 10 سال دیگه با مدرک PHD اگه یه بلاگ با قدمت 10 سال داشته باشم یه امتیاز محسوب میشه یه جوری قیلی ویلیم داد که باز هم بنویسم!

راستش این حرفه من هم هست که نمی خوام با نوشتنم دنیا رو تکون بدم بات نمی دونم که چرا یک سری فکر میکنن که من قرار بود این کار رو بکنم و الان که این کار رو نمی کنم میتونن هرچی که دلشون میخواد بهم بگن پس دیگه هیچ اهمیتی برام نداره حرفاشون و کاره خودم و رو میکنم هرچقدر که دلشون میخواد بیان و واسم کامنت بذارن اصلا برام اهمیتی نداره حرفهای بی ارزش انسان های کوتاه فکر!

اینجا یه محیط واقعیه با آدم هایی واقعی تر از دنیای خارج اینترنت!

با آدم هایی که میتونی خیلی راحت روحشون رو لمس کنی با آدم هایی که خودشونن نه نقابی که میزنن با...

انسان های اینجا اونجوری هستن که دلشون میخواد باشن بدون تعارف و لاپوشانی اونی رو که دوست دارن باشن هستن و این یعنی واقعیت!

اینجا کسی فکر نمی کنه که شاید نتونه بگه...

بخاطر همین چیزاست که دل کندن از اینجا برام از جون دادن هم سخت تره!

دیشب چند بار تا پایه بسته شدن اهووم هم پیش رفتم بات نتونستم اینکار رو بکنم بستن اهووم واسه من...

بستن این بلاگ برام خیلی سخته؛ اولین بلاگم رو خیلی راحت و بی سر و صدا بستم! جاست یه پست زدم خداحافظ و همه چیز خیلی آروم تموم شد!

ولی اهووم خودمم من که نمی تونم خودم رو تموم کنم! اینقدر هم جرات ندارم که خودم رو بکشم! شاید هم دارم و خودم رو دست کم گرفتم!

بات یه چیزی هم داره تو ذهنم میگه خب هر چیزی و کسی یه عمری داره و تموم میشه و میمیره و...

این رو هم می دونم بات...

خب اهووم هنوز خیلی مونده بود که بمیره هنوز خیلی جوونه...

یه بار هم به این فکر کردم که بیام اینجا و اعلام کنم که ایلیا تو اهووم مرگ مغزی شده و می خوام قلب و کبد و کلیه شو بدم به دیگران تا فکر کنم زنده مونده بات من که هنوز زنده ام ایلیایه اهووم خوده منم پس چجوری میتونم حضرت پدر رو راضی کنم برای منی که هنوز زنده ست یه گواهی مرگ مغزی صادر کنه تا خودم رو تیکه تیکه کنم بین بلاگ هایی که شاید اجازه بدن اونجا فعالیت کنم!

پس اینکار هم راه حل خوبی نیست!

خیلی کلافه ام خودمم خوب میدونم که نمی تونم دیگه هرگز بلاگ ننویسم بات...

میخوام بگم ایلیا هنوز زندهست حالشم خوبه هنوز قدرت تایپ کردن داره وتایپ میکنه هنوز میاد اینجا و شونه هاش رو میندازه بالا و میگه اهووم!

دلم میخواد اینجا رو بهتر کنم دلم میخواد کمکم کنین!

ایلیایه تو اهووم برگشت بخاطر همه کامنتهایی که واسم گذاشتین کامنتهایه خصوصی که خیلی برام ارزش داشت و...

 

پ.ن: مادری و ایلیناز جون تو این مدت خیلی بهم گفتن که بیام و باز هم اینجا بنویسم الان بهشون میگم چشم!

 

پ.ن: از دوسته خوبی که اون کامنت رو برام گذاشت و یکی از افرادی که تو تصمیم گیری کمکم کرد ممنونم مرسی دوسته من!

 

پ.ن: اون روزی که می خواستم ننویسم یکی از بلاگر های عزیز گفت میدونم که باز هم میایی مینویسی بات میخوام بهش بگم من دیشب تا مرز بستن اهووم پیش رفتم بات نتونستم این کار رو بکنم شاید حق با تو بود و شاید هم نه بات...

 

پ.ن: من برگشتم و باز هم مینویسم و باز هم میگم اهووم بدونه توجه به حرفه مردم!!!

 

پ.ن:...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 23:54 توسط ایلیا |

باز هم به یه بازی دعوت شدم یعنی این جوری فکر میکنم آخه از بازیش خوشم اومد و...

بذارین این "و..." رو ته بلاگم بگم و توضیح بدمش!

و اما این بازی که دعوت شدم:

 

1- خودت رو معرفی کن: ایلیا احمدزاده هستم متولد 1985 نوامبر امسال هم 22 سالم تموم میشه و میرم تو 23 سالگی! دانشجو ترم 1 کارشناسی ارشد! و از سال 2001 تا الان بلاگ مینویسم به زبان های فارسی و انگلیسی و فرانسوی هم مینویسم و الانم 3 تا بلاگ فعال دیگه غیر این دارم بات هرگز دلم نخواست .com بشم!

 

2-فصل و ماه و روزی که دوست داری: خب من عاشق پاییزم با اون برگریزان قشنگش ماه هم آبان! از بهار هم زیاد خوشم نمیاد بخاطر حساست مسخره ام که با اومدنش شروع میشه و...

 

3-رنگ تو: رنگ من؟! هووم؟!!! خب من فکر میکنم نارنجیم در بعضی مواقع هم قرمز! بات عاشق رنگ مشکیم!

 

4-غذای مورد علاقه: خب من از قرمه سبزی خیلی خوشم میاد مخصوصا لیمو زیاد داشته باشه معمولا هر غذایی رو میخورم به غیر از مرغ و تخم مرغ که اصلا اگر بمیرم از گرسنگی هم نمیخورم و هرچی که توش تخم مرغ یا مرغ هم باشه نمی خورم!

 

5-موسیقی مورد علاقه: خب من از میوزیک های سنتی خیلی خوشم میاد مخصوصا قدیمی ایران مثل آهنگ های بانو دلکش یا بانو مرضیه عماد رام یا... خب یه بار تو یکی از پستا نوشته بودم بات الان با آهنگ تیتراژ برنامه ماه عسل که آقای یگانه میخونن خیلی مچ هستم و از میوزیک "کی اشکات و پاک میکنه" و "درخت" آقای ابی هم خیلی خوشم میاد که درختش رو معمولا با خودم زمزه میکنم در کل همه چیز میگوشم از بانو مرضیه و دلکش تا تیستو و...

و البته از چیزایی هم که خودم میزنم خیلی زیاد خوشم میاد!

 

6-بدترین ضدحالی که خوردی: یه بار که خیلی به حضرت پدر احتیاج داشتم و باید باهاش حرف میزدم نتونستم چون ایشون داشتن به یه بنده خدایی میگفتن که به دیگران چی بگن و به نوعی داشتن به اون بنده خدا یاد میدادن که چی بگن و به من هم امر کردن که بعدا باهاشون حرف بزنن خیلی اذیت شدم!

 

7-بزرگترین قولی که تاحالا دادی: خب به خودم قول دادم که آدم باشم اما...

یعنی نمی دونم که موفق بودم یا نه و امیدوارم که موفق بوده باشم چون در خیلی از مواقع موفق بودم!

 

8-ناشیانه ترین کاری که تاحالا کردی: خب راستش نمی دونم ناشیانه...

اولین روزایی که اومدم بابل خواستم خودم لباسا رو بشورم بعد رنگی و سفید و هوله و همه و همه رو با هم ریختم تو ماشین بعدم یکم نرم کننده و سفید کننده!!! و پودر و مایع هم ریختم توش گذاشتم قشنگ بشوره و خشک کنه وقتی در آوردم دیدم لباسای نازنینم خیلی قشنگ شده بودن از اون به بعد هم دیگه لباسا رو جمع میکنم میبرم تهران یا آخر هفته که مادری اینا میان برام میشورن!

 

9-بهترین خاطره زندگی: خب قبولی تو کنکور ارشدم که واقعا برام خیلی خوب بود و بعد از اون اکسپت شدنه طرحم برای به اجرا در اومدن!

 

10-بدترین خاطره زندگی: قبل از کنکورم خانواده ام تنها فرستادنم اونور و این مدت تنهایی خیلی برام سخت بود و خیلی هم برام عذاب آور بود!

 

11-شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی: نمی خوام ریا کنم اما... دعا کنین که سعادت داشته باشم که ببینمشون...

 

12-برای کی دعا میکنی: واسه هرکی که فکر میکنم نیاز به دعا داشته باشه و برای خودم و خانواده ام! ولی فکر میکنم اینقدر پیشه دوستم بها نداشته باشم که دعا هام مستجاب شه نمی خوام کفر بگم اما...

ولی خوب یک بار که خیلی خوب جوابم رو داد و خوب استحابت کرد دعام رو!

 

13-به کی نفرین میکنی: خب زیاد اهل نفرین نیستم بات! خب دیروز یه اتفاق خیلی عجیب برام افتاد که مقصرش رو نفرین کردم! البته به شوخی!!!

 

14-وضعیتت در 10 سال آینده: هووم؟!!! خب فکر میکنم PHD   ام رو گرفته باشم و دارم یه گوشه این دنیا واسه خودم یه زندگی آروم میکنم و برای آینده این ممکت گل و بلبل دل میسوزونم!

 

15-حرف دلت: از آدم های کوته فکری که واسه این بلاگ کامنت های کوته فکرانه میذارن خسته شدم شاید من هم باید در اینجا رو ببندم و...

 

پ.ن: می خواستم اون "و..." اول رو توضیح بدم میخوام بگم و بعد از بازی دیگه هرگز ننویسم چون من هم طاقت و ظرفیتی دارم!

 

پ.ن: ایلیناز جونم بهم میگه من شبیه آقا جلال تو فیلم میوه ممنوعه هستم میگه من چند سال دیگه میشم آقا جلال!!! تازه چند شب پیشم داشتم با یکی حرف میزدم که ایشونم حرف ایلیناز جون رو تائید کرد!!! به خدا من اینجوری نیستم!

 

پ.ن: همه یه روز میان و میرن این بلاگ هم مثل بلاگ های دیگه ام به 1 سالگی نرسید! فکر میکردم حداقل این تولد 1 سالگیش رو ببینه!

 

پ.ن: یه پست هم در مورد صحبت های آقای ا.ن تو سازمان ملل نوشتم که شاید آپ کنم و شاید هم نه!!! چون فعلا که تصمیم گرفتم در اینجا رو ببندم خب منم یه طاقتی دارم! خسته شدم از بی فرهنگی انسان های بی فرهنگی که واسم کامنت میذارن!

 

پ.ن: مادری و ایلیناز جون با بسته شدن اهووم مخالف هستن چون میگفتن این خیلی متفاوت از بقیه بلاگ هام!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 23:33 توسط ایلیا |

هفته دفاع مقدس...

از این اسم متنفرم از این هفته بدم میاد اصلا از هرچی که با آوردن اسمش آدم رو یاده دفاع مقدس!!! میندازه متنفرم!

از بچگی متنفر بودم و شاید این احساس یه احساس منتقل شده از طرف خواهرمه!

سال 1980 مزخرفترین سال برای این مملکت گل و بلبل بود!

سال 1980 ما ذخیره ارزیمون 40 میلیارد دلار بود و الان بعد از 27 سال ذخیره ارزیمون شده 11 میلیارد دلار!!!

سال 1980 ما 40 میلیون جمعیت داشتیم و الان حدود 80 میلیون نفر!!!

جمعیتمون 2 برابر شده و ذخیره ارزیمون از ثلث هم کمتر!

چه بودجه هایی که برای این قدرت نمایی هایی که ازش به عنوان دفاع مقدس اسم میبرن حیف و میل نشد و چه پولهایی که از فروش نفت به جیب خیلیا نرفت!

ما با نفت بشکه ای بیش از 80 دلار ذخیره ارزیمون 11 میلیارد دلاره اونوقت با افتخار میگیم 8 سال دفاع مقدس و بعد هم یکی میاد میگه: همه با هم! « انرژی هسته ای حق مسلم ماست »

داشتم آرشیو یکی  رو میخوندم در مورد خرمشهر گفته بود جواب کودکی زخمی من رو کی میده!

و من هم می خوام بگم جواب کودکی رخمی این همه نسل سومی رو کی میخواد بده!

دیشب با صراحت رو کردم به حضرت و پدر و گفتم جواب روح زخمی ایلیناز جون رو کی باید بده اون چه گناهی کرده بود که تو 5 سالگی باید از اون سره دنیا میومد وسط جنگ و...

ایلیناز خیلی بچه بود و خیلی حساس تر از اونی که بخواد بیاد وسط جنگ و هر لحظه هیستیریک باشه که شاید این بار که پدرش رفت دیگه...

من کاری ندارم که خیلی ها مثل ایلیناز اصلا وسط جنگ بودن ایلیناز برای من یه نماده من ایلیناز رو معرفی کردم تا برای پدرم ملموس تر باشه اما بدتر از ایلیناز ها هم بودن کسایی که شاید اولین خمپاره رو سقف خونشون فرود اومد اما...

آهای خدا از تو این کارا بعیده!

تو که دم از عدالت میزنی تو که خودت رو عادل کامل میدونی تو دیگه چرا؟!!!

نگو قسمت که کفریم میکنی!

قسمت رو تو تعیین میکنی مگه نه؟!

درسته که همیشه با کارام متعجبت کردم حتی با تولدم این و خوب میدونم اما...

آهای خدا تو باید جواب بدی تو باید به همه جواب بدی نگو نه که کفری میشم از دستت!

8 سال دو نفر تو 2 تا کشور خواستن قدرتشون رو به رخ هم بکشن 2 میلیون جوون رو خام کردن و با آهنگ هایه یکی فرستادن دمه گلوله و آرامگاه ها رو پر کردن و خیلیا رو یتیم! تا چی؟!

آهای خدا تو که عادلی تو بگو اینا نباید مجازات شن؟!

ویرانی های این مملکت رو کی میخواد جواب بده؟!

تورم رو کی میخواد جواب بده؟!

حضرت پدر همیشه به من میگن جنگ برام یه ارزش بود وهرگز نمی خوام که به اینکه توش بودم فخر بفروشم من وظیفه داشتم!

وظیفه چی پدر من؟!

وظیفه حمایت زورآزمایی های دو نفر که داشتن برای هم قدرت نمایی میکردن؟!

شما برای چی جنگیدین؟!

برای امنیت و آسایش و رفاه مردمتون؟!

کو رفاه؟!

کو امنیت؟!

کو آسایش؟!

یه نگاهی به مردم دور و برت بنداز؟!

مگه همین تو نبودی که میگفتی دکتر... جاست بخاطر اینکه بیمارش نمی تونست هزینه اضافه خارج تعرفه اش رو بده تا خارج نوبت عملش کنه مرد؟!

در تمام دورانی که تو این مملکت گل و بلبل زندگی میکردم این اولین سالیه که تو هفته دفاع مقدس!!!! اینجا موندم!

مسئولین خوش تیپ ما هنوز نمی خوام باور کنن جنگ یه حماقت بود!

باور کردن اما میخوان به ما بقبولونن که نه چنین چیزی نبود جنگ یه افتخار بود!

شروع فصل مورد علاقه من آلوده شده با اسم دفاع مقدس!

من هیچ تقدسی تو اون 8 سال نمیبینم!

البته نه که نبینم و میدونم که این بی انصافیه اگه بگم نمیبینم!

من برای جنگ هیچ ارزشی قائل نیستم اما...

برای من نیت های پاک امثال پدرم مقدسه!

من وقتی قرار بود به دنیا بیام مادری نازم از ایران رفت و درست 2 ماه بعد از تولدم برگشت من یه بچه 2 ماه وقتی نیاز مبرم به آغوش پدرم داشتم اون کجا بود؟!

نمی دونم کردستان بود یا جنوب اما پیشم نبود!

من همیشه میگفتم بچه ها همه چیز رو میفهمن! حضور و غیاب والدینشون رو و...

 

پ.ن: نمی دونم جواب کودکی و جوانی و پیری استادم  رو کی میده که با جنگ خراب شد و قراره خراب شه!

 

پ.ن: خدا از تولد من خیلی تعجب کرد چون داشت اغفالم میکرد که به دنیا نیام ولی من متولد شدم و متعجبش کردم و برای این حرفمم دلیل دارم بات خصوصیه!

 

پ.ن: من حتی از دعوا هم بیزارم بخاطر ترس و بیزاری از جنگ.

 

پ.ن: مسئولینه ما باید یه روز جواب بدن مگه نه؟!

 

پ.ن:...

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 2:9 توسط ایلیا |