تبليغاتX
نوشته

1

می خوام ادامه بدم به نوشتنم شاید متوجه شده باشین چند وقتی اون ایلیایی نبودم که شونه هاش رو مینداخت بالا و می گفت اهووم!

شاید هم...

برام مهم نیست که یه آدمه بی فرهنگی که ادعایه فرهنگ میکنه چی کار کرد!

خیلی راحت می تونستم نابودش کنم با...

بات با خودش کاری ندارم انتقامم رو جوره دیگه ای میگیرم از کسی که حتی جرات نوشتن با اسم واقعی خودش رو نداشت پنهان کردنه شخصیت واقعی یعنی فرار یعنی ضعف یعنی...

 

2

ایف بنده قبلی رو نمی نوشتم خفه میشدم!

می خواستم بیام اعتراف کنم که رسیدم ته خط اهووم و حتی پست آخرم هم نوشتم اسمشم گذاشتم خداحافظ همین حالا!

بات یه چند روزی نیومدم و فکر کردم به این نتیجه رسیدم که بابا بعد از هر نقطه یه پایانی یه سره خط هم هست!

یادتونه یه زمانی میگفتن نقطه سره خط!

شروع میکنم خطه جدید از اهووم رو!

شاید مرتبت باشم با اهووم قدیم شاید هم...

فصلی نیو از اهووم باشه!

بات می دونین این وسط چی مهمه؟!

آره این وسط الان این اهمیت داره که ایلیا همون ایلیاست با همون عادات و با همون طرز فکر و هنوز هم شونه هاش رو میندازه بالا و میگه اهووم!

بات یه تفاوت هم کردم!

من الان جاست تشنه انتقامم یه انتقامه...

 

3

نمی دونم چه جوری یه آدم ضعیف اینقدر می تونه از خود راضی باشه و فکر کنه که خیلی...

 

4

با یکی از دوستان داشتم حرف میزدم رسیدیم به اینجا که یکی بره چند سال درس بخونه و بشه دانشجو کارشناسی ارشد بعد یک هو ترم آخر بهش بگن که اخراجی هست چون مدرک لیسانسش فاقد ارزشه چون سره پایان نامه تقلب کرده!

این اتفاق افتاد برای یکی از اساتید دانشگاه مازندران و الان هیچ فرقی نداره با یه دیپلمه ساده!

لذت بخشه دیدنه این اتفاق مگه نه؟!

 

5

بی خبری خیلی درد آوره!

 

6

احمقانه ترین حرف این ضرب المثل فارسی زبان هاست!

نه بهتره بگم احمقانه ترین برداشت رو ازش دارن اونم اینه که بخند تا دنیا بهت بخنده!

برداشتشون اینه که وقتی بخندی دینا هم واست شاد میشه!

بات...

برداشت و تجربه من این رو داره میگه که ایف بی دلیل بخندی دنیا هم بهت میخنده و مسخره ت میکنه!

این یه عقیده شخصیه نمی خوام کسی باید بهم بگه عقیده ام درسته یا نه!

 

 

پ.ن: من همون ایلیام اهووم هم همون اهووم با همون دغدغه ها و با همون طرز فکر!

 

پ.ن: تا چند وقت پیش هرگز اهل انتقام گرفتن نبودم بات الان تشنه ام به انتقام!

 

پ.ن: سعی میکنم تو این خط جدید غلط کمتر داشته باشم و...

 

پ.ن: هرگز از کامنت هایه خصوصی برخی که فکر میکنن خیلی مردم آزارن نمی رنجم!!!

 

پ.ن: نمی خواستم پی نوشت بذارم بات نشد!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 0:1 توسط ایلیا |

از همه دانشجوهام سنش بیشتر بود! خیلی هم شر و تخس بود! اصلا نمی دونم وای اینجوری بود!

اولین جلسه ها بود که یکی از اساتید دید ایشون اومدن تو کلاس من وقتی چند روز بعد تو کریدور دیدتم بهم گفت علی... شاگرده شماست؟!

بهشون گفتم آره خیلی هم می خواد تو کلاس سر به سر من و دانشجو ها بذاره!

مهندس جان اون خیلی شره سعی کن یه جوری حذفش کنی و از کلاست بندازیش بیرون تا آخر ترم داغونت میکنه!

مهم نیست استاد من باهاش کنار میام!

نمی دونم چند جلسه بعد بود که وقتی درس دادنم تموم شد و پرسش آزاد گذاشتم تو کلاس دستش رو بلند کرد و گفت استاد یه سوال ازتون بپرسم حتما جواب میدین؟!

بهش گفتم ایف بلد باشم حتما جواب میدم!

بهم گفت استاد اسم پدر پسر شجاع قبل از تولدش چی بود؟!

یهو کلاس زد زیره خنده منم خیلی جدی یه نگاه بهش کردم و خیلی خونسرد گفتم سوشیانس!

یک هو کلاس ساکت شد و اون گفت نه استاد این نیست!!!

گفتم مگه شما می دونستین چیه؟! یقینا نمی دونستین چون ایف می دونستین نمی پرسیدین مگه نه؟!

بهم گفت نه استاد نمی دونستیم!

بهش گفتم حالا که نمی دونستی من بهت می گم که سوشیانسه!

بعد بهش گفتم حالا من یه سوال ازتون بپرسم حتما جواب میدین؟!

بهم گفت ایف بلد باشم حتما جواب میدم!

یکم نگاهش کردم گفتم نه من اینجوری قبول نمی کنم باید قول بدی که ایف بلدی جواب بدی!

گفت استاد قول میدم!

یکم صبر کردم و نگاهش کردم و بعد ساعتم رو نگاه کردم و گفتم الان که وقته کلاس تموم شد برو فکر کن که جلسه بعد چی باید جواب بدی!

گذشت تا چند جلسه بعد و همچنان سره کلاس حرف میزد و سر به سر همه می ذاشت!

یه روز وقتی داشتم یه برنامه رو رو تخته می نوشتم دیدم بچه ها دارن زیر زیرکی می خندن و...

یک هو برگشتم دیدم علی آقایه ما ته کلاس بالانس زده و داره من رو نگاه میکنه!

بهش گفتم وای اینجوری هستین شما!

که گفت استاد من اینجوری درس رو بهتر می فهمم!

منم بهشون گفتم خیلی خب پس از این به بعد همش اینجوری تو کلاس من هستین لحطه ای ببینم که اومدین پایین حذفتون می کنم!

یک هو رنگ از روش پرید و...

بقیه اش بماند بات وقتی می دیدمش یاده خودم می افتادم!

چقدر شیطنت چقدر استاد آزاری یادم نمیره استاد استاتیک آقای پور داد!

چقدر سره کلاسش صدا هایه انواع حیوانات از تو گوشی من در میومد از گاو و خر و گربه گرفته تا مرغ و جوجه یادش بخیر وقتایی که ازم یه سوال می کرد منم اداش رو در میاوردم و می گفتم: هوووووووم نه که!

استاد زبان عمومی که دیگه از بس سره کلاسش سرو صدا کردم و سربه سرش گذاشتم دیگه بنده خدا آخر کلاس دیوونه شد!

چقدر سره کلاسش الکی داد زدم خانوم حرف نزن مگه حالیت نمیشه استاد داره درس میده!

وای یک بار که دیگه خیلی باحال بود؛ ... شلوار استاد پاره شد و استاد کتش رو در آورد گره زد دوره کمرش منم تا برمیگشت بلند داد میزدن خانوم به چی نگاه می کنی که تا استاد بر میگرده خم میشی و استاد رو نگاه میکنی زشته! خجالت بکش!

خانوم واسه چی می خندی ان شا الله سره باباتون بیاد که به استاد نخندین!

اون روز دیگه همه مرده بودن از خنده تا هم استاد برمیگشت سمته کلاس می گفتم استاد الهی فداتون بشم بهشون توجه نکنین اینا ادب ندارن! حالیشون نمی شه استاد سنی ازشون گذشته!

بات استاد چشمم کفه پاتون با اینکه سنی ازتون گذشته و یه 2-3 تا سکته کامل و 7-8-10 تا هم ناقص داشتین هنوزم دخترا طرفدارتونن ها! حالا ما با اینکه سنی نداریم بهمون تف هم نمیندازن!

استاد رمز موفقیتتون چیه میشه؟!

استاد میگم میشه این شلوارتون رو یه چند روز به من قرض بدین شاید منم مورد توجه واقع شدم!

که دیگه داده استاد در اومد و بهم گفت آقایه احمدزاده شما همینجوری هم بین دانشجو ها جنگ راه انداختین و کلی کشته مرده دادین و طرف دار دارین وای به حاله روزی که شلواره منم بپوشین فکر میکنم بین خانوم ها قمه کشی و دوئل راه بیوفته!!!!

ما استاد؟! نه بابا من اینقدر سر بزیرم به خدا!( این رو کاملا جدی گفتم)

بله همین سر به زیری شما هم ولوله به جونه بچه هایه مردم انداخته که نکنه نامزدی چیزی داشته باشی!

استاد ما غلط بکنیم بدونه اجازه شما دست به این کارا بزنیم حالا شما اینا رو از کجا می دونین؟!

بله منم بهشون میگم شما این کاره نیستین! خب خودشون شبا میان باهام درد و دل میکنن!

نگین استاد یعنی خانومتون میذاره؟! تورو خدا هیچی نمیگه؟!

وای چه روشنفکر! استاد قدر خانومتون رو بدونینا!

و استاد تازه فهمید که چی گفت!!!

ولی خداییش خیلی استاد هیز و خانوم بازی بود!

خوب شد جاست زبان عمومی باهاش داشتم وگرنه دیوونه میشدم از دستش! با اون چشمایه هیزش!

بات چقدر سر به سرش گذاشتم!

یک بار که مچش رو با یکی از دانشجوهایه دختر کلاس گرفتم و...

فکر میکنین کجا؟!

دمه نگهبانی خزرشهر منم داشتم میرفتم تو اون هم میخواست بره تو بات کارت نداشت منم پشتش بودم دیدم یه ماشین جلومه که هی داره حرف میزنه که راهش بدن منم کلافه شدم رفتم پایین دیدم که استاد ... هست و خانوم ... یک هو یه لبخند زدم و به نگهبانی گفتم آقا چی شده اتفاقی افتاده؟!

که دیدم میگه آقا و خانوم کارت ندارن می خوان من راهشون بدم!

یک هو برگشتم و استاد رو نگاه کردم و با یه خنده خیلی باحال گفتم به به به چشمم روشن استاد... خوبین استاد به به خانوم... خوبین ای وای استاد خب شما که می خوایین با خانوم هایه کلاس تشریف بیارین اینجا وای با من هماهنگ نمی کنین که به نگهبانی ها بسپارم راه بدنتون حالا هم مهم نیست الان درستش میکنم!

به نگهبانه گفتم بیا آقا این کارت من، مالک جنوبی هستم ایشون مهمونه من هستن می خواییم بریم سی ساید!

قیافه استاد و خانوم... دیدنی بود!

نمی دونم وای یک بار سره کلاس شیطون گولم زد یعنی من گولش زدم و گفتم! چی رو گفتم؟!

هیچی یک هو گفتم استاد چرا دیگه با بچه هایه دانشگاه نمیایین خزر شهر نکنه جایه دیگه ای میرین؟!

استاد تورو خدا آدرس بدین ماها هم یاد بگیریم!

همیشه هم ازم می ترسید برم حراست بگم بعد وقتی پایان ترم رو زد من 20 شدم بهم گفت شما 18 میشدین بهتون 20 دادم منم خیلی جدی گفتم استاد من 20 میشدم من یه انگلیسی زبانم!

یادش بخیر لیسانس هم عجب دورانی بودا!

سره امتحان استاتیک بلند داد زدم آقا سرت رو برگه خودت باشه تقلب نمی دم!

 

پ.ن: دوست دارم استاد پورداد!

 

پ.ن: من اصولا با اساتید هیز مشکل داشتم و دارم!

 

پ.ن: می خواستم پی نوشت نذارم دیدم نمیشه!

 

پ.ن: پست بعدی هم به زودی آپ میشه و مناسبتی هم هست!

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 0:49 توسط ایلیا |

همین تازه یه مقاله 17 صفحه ای رو در مورد بورس و کاربرد اصل 44 نوشتم!

نوشتم که مسئولینمون با هاش دله مردم رو خوش کنن!

که تا چند روز دیگه چکیده اش تو یکی از روزنامه هایه اقتصادی چاپ بشه و...

چقدر کارایی که تو این چند روز دارم انجام میدم با هم جور در میاد!

نوشتن متن سخنرانیه افتتاحیه طرحم!

نوشتن مقاله بورس!

مقاله ای که دارم در مورد امنیت سرور هایه لینوکس می نویسم!

نوشتنه یه سری متن در مورد نگهداری قناری مخصوصا نژاد ژیور!

و...

تا حالا به کاسکو ها دقت کردین؟!

همین چند روز پیش یکی خریدم!

لی لی!!

اسمش اینه!

5 کلمه ای هم حرف میزد که الان شده 6تا!

باهام خیلی خوبه!

ه شده همدم تنهایی هایه من تو این خونه و...

یه پیشنهاد وسوسه کننده بهم شده!

یعنی یه پذیرش با در اختیار داشتن یه تیم و لابراتواره تحقیقی از طرف یه دانشگاه!

خیلی وسوسم کرده!

منتها باید برایه قبولش از کشورم برم و...

دارم بین برنامه هام یه تایم خالی میکنم واسه رفتن پیشه دندان پزشکم الان 2 ماه هست که نتونستم بهش سر بزنم!

امروز صبح حس کردم سرم خیلی درد داره!

بعد هم یه لرزش خفیف همراه با سر گیجه و انقباض عضلات صورت و کشیدگیش به یک سمت خیلی ترسیدم!

چه کنم که جون خیلی عزیزه و...

وقتی جریان رو به حضرت پدر گفتم بعد از الکترو رای بر عصبی بودن و فشار زیاد دونستن!

آره عصبیم شاید تو پست بعد متوجه شین عصبیم و تشنه انتقام!

فشار زیاد واسم خوب نیست مجبورم حجم کارام رو کم کنم این رو حضرت پدر فرمودن!

 

پ.ن: کجایه این شبه تیره بیاویزم بیاویزم قبایه ژنده خود را؟!

 

پ.ن: خیلی فشار کاری و عصبی روم زیاد بود که همین فشاره عصبی از پا انداختم! دوستان پزشک بهتر می دونن که مینیمم فشار آدم بالا باشه یعنی چی!!!! اونوقت من با این قد و وزنم فشارم بود 13 رو 10 و این یعنی...

 

پ.ن: به یه استراحت خیلی طولانی نیاز دارم شاید تا بعد از انتقام گرفتن چون در اون صورته که آروم میشم همین!

 

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 15:35 توسط ایلیا |