تبليغاتX
نوشته

این تیتیری که اون بالا نوشتم داستان مورد علاقه دوران کودکیمه هر چند جلد کتابش رو داشتم و چه لذت غیر قابله وصفی داشت خوندش

اما نمی دونم سره یه غفلت چه طوری شد که موجر ظالمم اونا رو ازم گرفت و دیگه هرگز بهم پسشون نداد و منم غصه دار شدم و گریه کردم از اون روز به بعد الان من پرخاشجو شدم و کافیه یکی دست بزنه به کتاب تا از هستی ساقطش کنم

خب این همه مقدمه چینی کردم تا از ماجراهای من و پدرم بگم شاید منم یه زمانی این ماجراهام چاپ شد و منم معروف شدم خدا رو چه دیدی

اینی که می خوام تعریف کنم تقریبا کاره هر چند روز درمیون من و پدرم هست

قضیه چیه؟

به سبک داستان هایه من و بابام من که منم، بابام هم پدرمه

این بابایه من علاقه خاصی به بازی شطرنج داره البته که خیلی از من بیشتر بلده اما خب منم دلم نمی خواد همیشه بازنده باشم بخاطر همینم هر وقت بازی ما بالا میگیره پدر هی حرکت ها و نقشه هایه من رو خنثی میکنه و من هم نمی تونم با یه پاتک اساسی بازی ایشون رو خنثی کنم خب برا همینم ایشون هی میشینه جلوم میگه مات منم هی جر میزنم میگم نه این کیش بود بعد از این حرفه منم ایشون یه خنده از اونایی که موجرمان هم هروقت در چیزی پیروز می شود به لب می اورد میکند و سرش رو کج میکنه اون وری و زیر چشمی نگام میکنه خب منم عصبی میشم هی تو مغزم میگردم دنبال اون چیزایی که تو اکادمی شطرنج یاد گرفتم اما هیچی به ذهنم نمی رسه که ماتش کنم و دهنم یک طرفی باز میمونه و این یعنی کم اوردم و با این کارم پدرم یه لبخند رضایت بخش اینجوری میزنه و میگه مات

منم میگم نه اصلا بازی شما علمی نیست اصلا شما اصولی بازی نمی کنین پس بازیتون درست نیست

بعد ایشون میگه یه دلیل علمی و منطقی بیار تا حرفت رو ثابت کنه

منم که این مغز کوچیکم به هیچ جا نمی رسه جر میزنم و هی بلند تر جیغ میزنم تا آخرش پدر با یه خنده بلند واقعا ماتم میکنه و میگه الان هم دیگه مات

اون موقع من چی کار میکنم هیچی خودم و لوس میکنم و جیغ میزنم که نخیر شما تقلب کردین و بعد هم قهر میکنم

این قهر ادامه داره تا 2 روز دیگه که بابام میاد ماچم میکنه و میگه بیا یه دست دیگه شطرنج بازی کنیم شاید این بار برنده شی این حرفش عصبیم میکنه و اشتی میکنیم و میریم پایه شطرنج اما دیگه اون بار تصمیم میگیرم بحث نکنیم که حواسم به بازی جمع باشه ولی خب نمی دونم چرا باز هم این منم که مات میشم

امشبم باز بازیه منم این دفعه مهره هایه سیاه رو من بر میدارم شاید برنده شدم

 

یکی پاشه با من برقصه که من امشب بعد از کلی مدت پدر رو بردم

متن پست رو که دیشب تموم کردم پدر اومد و دعوتم کرد به یه شطرنج حسابی منم بالاخره با مهره هایه سیاه خوشگلم بردمش

 پست بعدیم می خوام دلیل این همه غیبتم رو بنویسم و یه سفرنامه هم بنویسم و اگر شد چند تا عکس رو افشا کنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:5 توسط ایلیا |

روز معلم هم امد و رفت و به جز تعداد انگشت شمار احدی به ما روزمان را تبریک نگفت از این رو ما اندکی افسرده شدیم کمی به شمع و در و دیوار خیره شدیم دیدیم خیر جواب نمی دهد و کسی متوجه عمق افسردگی ما نشده بخاطر همین کمی کولی بازی در اوردیم و سر و صورت خود را چنگ زدیم و جیغ کشیدیم که ای ملت روز معلمه ها اما گویا باز هم کسی متوجه نشد که بابا منم یه جورایی معلمم پس باید به منم تبریک بگین حالا کادو هم دادین دادینا ما اصلا بدمون نمی یاد

بدین سان ما الان دچار افسردگی هستیم و چیزی نمانده تا خود را اعدام کنیم............ نه خب اعدام درد داره چیزی نمانده که بزنیم خودمان را لت و پار کنیم اما خب این کارم درد داره خب یه نیشگون از خودم بگیرم خب چقدر سنگدلین اخه اونم دردم میاد نمیشه من همینجوری افسرده شم و شما دلتون بسوزه واسم کادو بیارین؟

خب روز تولدمان را تبریک نگفتین و کادو نیاوردین گفتیم نمی دانستید اما روز معلم را هم نمی دانستید؟

تولدمان دو روز قبل از روز معلم بود

اهان میگما هنوز چیزی از حضور پر افتخار من در عرصه وبلاگ نویسی نمیگذرد که به جشن تولد و مهمونی اینجور چیزا دعوت شدیم ولی ما دلمان بازی می خواهد لطف کنین از این به بعد ما را به بازی هایه خود دعوت کنین تا باعث خرسندیمان شوید تا ما هم سفارشتان را پیش موجر خود نماییم تا هوایه شما رو دو دستی داشته باشد تا نکند تکانی بخورد و نسیمی بوزد و یک هو نسیم طوفان بشود و وای بذارین بقیه اش رو نگم

ایا کسی به نمایشگاه کتاب رفته تا کنون؟

ایا برتری نسبت به سال قبل دارد یا همچون سنت هر ساله اش هر سال بدتر از سال پیشش شده؟

اخه ما هنوز این ها را نمی دانیم اما میبینیم که موجرمان عزمش را جزم کرده که از دوشنبه صبح کله سحر قبل از بازگشایی نمایشگاه برای نماز صبح به انجا برود و شب هم تا بوق سگ بماند و احیانا نماز شبش را بخواند و برگردد خانه

خدا بابا و مامان مسئولین برگذاری رو رحمت کند که باعث این امر شدند که جوانانه ما هر روز تمام نماز هایه واجب و مستحبی خود را در انجا بخوانند و بسی فیض ببرند و به بهشت بروند باشد که همسایه این بانو چویی مرحوم بی نوا که به بهشت رفته شوند ولی ما هنوز متوجه این قضیه نشدیم که ایشون چگونه از بهشت شداد برایمان پست هایه باحال میفرستند باشد که پس از اندکی ماندگاری در عرصه وبلاگ نویسی این امر را هم متوجه شویم ان شا الله

ما الان کمی دلمان باز شد چون امدیم اینجا و غر غر کردیم

کادو روز معلم یادتان نرود ما همچنان منتظر اینم ها

این صاحب خانه ما هم که بهمان تبریک گفته و از انجا که سلام گرگ بدونه طمع نیست و از رویه ثواب سلام نمیکند ما خود دانستیم که ایشان این کار را کردند که ما هم این روز را به ایشان تبریک بگوییم ولی از انجایی که ما روح خبیثی داریم تبریک نگفتیم گذاشتیم بگذرد تا شب بعد در ان هنگام پیامکی به این مضمون برایشان ارسال کردیم که "دیگر جایز نیست بیشتر از این شما را ازرده کنیم و در انتظار یک تبریک بگذاریم پس این روز رو به شما تبریک میگوییم البته باید یاد اوری کنیم که هنوز به اینکار خود مشکوکیم پس یادتان باشد که فردا یک مشورتی با سر مفتش محل و رئیس تعمینات شهر و اژان هایه کوچه و... هم بکنیم و اگر انها رایشان این بود که ما اشتباه کردیم باید هزینه پیامکمان را بدهید و تبریکمان را بهمان پس دهید پس امشب را راحت نخوابید باز"

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 14:54 توسط ایلیا |

ایا من یک پزشکم؟

نه من نه تنها یک پزشک نیستم حتی به اندازه موجرم هم از علم پزشکی اطلاعی ندارم من به جز کتاب هایه زیست و علوم تجربی دوره تحصیلم هیچ کتابی که مرتبط با علم پزشکی باشه رو حتی تورق نکردم.

پس چرا یک سری فکر کردن من باید یک پزشک باشم؟

مگه هر دکتری باید پزشک باشه؟

کسی نیست بگه بابا من شاید تو رشته جدا کردن شن هایه ریز از درشت یا ابیاری گیاهان کف اقیانوس ارام دکتری گرفته باشم.

اگه اینجوریه که موجره من هم تا چند وقت دیگه باید پزشک باشه.

اِ از دهنم در رفت ایلیا جان حالا که گفتم بذار بقیه اش رو هم بگم

بله همونجوری که حدس میزنین پذیرش دوره دکتری ایلیا اومد و ایشون هم مجبورمون میکنن از این به بعد بهشون بگیم دکتر ایلیا احمدزاده

اخه پسره خوب این لقب اینقدر واست اهمیت داره؟

بخدا اینجوری که تو فکر میکنی لقب باحالی نیستا.

از من گفتن حالا خودت می دونی

میگم ایلیا حالا که افشا گری کردم بذار بگم که وقتی کوچولو بودی بعضی وقتا میرفتی لب باغچه جیش میکردی یه بار هم که همینجوری داشتی جیش میکردی از صدایه ترقه پسره همسایه که تو کوچه زد قبل از اینکه شلوارت رو بکشی پایین دیگه... بقیه اش رو خودت میدونی بذار نگم که بعدش تو شلوارت جیش کردی و از اون به بعد دیگه لب باغچه جیش نکردی اخه ابروت میره منم که دلم نمی خواد این چیزا رو کسی بدونه

تو هرچقدر هم دکتری بگیری باز هم همون ایلیا کچولویه همه ماها هستی حالا هرچقدر هم میخوایی برو دانشگاه تدریس کن برو کارخونه مدیریت کن

باشه دیگه افشا گری نمیکنم

راستی اینم بهت بگم من پسورد بلاگ رو عوض کردم بی خود هم از بخش مدیریت نرو که پسورد رو بگیری و پست رو حذف کنی که اون موقع مدیونی و دیگه نه من نه تو تازه بعدشم میرم واسه همه نظر میذارم که دیگه چی کارا میکردی و می خوایی بکنی

خب عزیزم قبول کن لب باغچه جیش کردن اصلا کاره خوبی نیست

راستی من یه پزشکم حالا؟

یه زمانی قرار بود پزشک شم

فکر کنم پزشک خوبی هم میشدم ولی نمی دونم چی شد

حالا من پزشکم یا نه؟

راستی پزشک به اونی میگن که امپول میزنه یا به اونی میگن که میگه بقیه بهت امپول بزنن؟

اخه منم امپول میزنم این یعنی پزشکم؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 11:57 توسط ایلیا |