تبليغاتX
نوشته

تعطیل

اهووم تعطیل

"من منم" هم تعطیل

این اتفاق باید همون موقع که ایلیا بلاگش رو بهم اجاره داد می افتاد

همون وقتی که خودش هم می خواست اهووم رو تعطیل کنه

خیلی سعی کردم که حداقل با طنز نویسی باعث شم مخاطباش زیاد شن و بتونم باز نگه اش دارم وگرنه من اصلا ادم طنزی نیستم

اهووم شاید خونه اجاره ای من بود ولی دوستش داشتم

ادم هاش رو

مخاطباش رو

لینکاش رو

نظر های کمش رو

همه و همه رو دوست داشتم

شاید من مثل موجرم از کامپیوتر و اینترنت سر در نیارم

ولی این رو خوب می دونم که این بلاگ رو خیلی دوست داشتم و دلم می خواست توش بنویسم و شاد باشم و شاد باشیم

دوست داشتم با تک تکتون اشنا شم برای همینم در موردتون از موجرم سوال می کردم

خیلی هاتون رو از این طریق شناختم و با خیلی هاتون خودم اشنا شدم و نسبت بهتون شناخت پیدا کردم

من یعنی "من منم" اینجا رو دوست داشتم شما رو دوست داشتم خودم رو هم دوست داشتم یعنی "من منم" رو

سه ماه اینجا نوشتم سه ماه سعی کردم جو اینجا رو عوض کنم

برای همتون نظر میذاشتم که بیایین و واسم نظر بذارین تو فشار کاری می اومدم و اینجا رو اپ می کردم ولی بهم تهمت زدین

مسخره ام کردین

رفتین پشت سرم جلسه و کنفرانس گذاشتین که "من منم" همون ایلیاست

خبر ها به گوشم میرسه

ولی می خوام بگم که کیم

من ایلیناز احمدزاده خواهر بزرگتر ایلیام

خانوم شایان باید یاد اوری کنم که 10 سال از ایلیا بزرگترم پس باید خوب کودکی هاش رو یادم باشه حتی لب باغچه جیش کردنش رو

یکی ازم پرسید بگو کی هستی بهش جواب دادم من رو شاید 90% مخاطب های اینجا بشناسن خیلی هاتون از طریق حرف های ایلیا و بعضی هاتون هم شاید از روی اسمم و خارج از محیط مجازی اینترنت

شاید حقم نبود که این برخورد ها باهام بشه

شاید من خیلی از شماها انتظار داشتم

و هزاران شاید دیگه

اما بدونین که من اینجا سعی کردم مثل شماها شم تا باهام احساس راحتی کنین

من برخلاف ظاهرم اینجا طنز نوشتم

اومدم برای همه تون نظر گذاشتم حتی اونایی که ایلیا این کار رو نمی کرد و سفارش کرده بود واسشون نظر نذارم ولی من اینکار رو کردم

کسی نخواست "من منم" من رو قبول کنه و بهش توجه کنه و دوستش داشته باشه

دختر تخس و شیطون من که حرف تو دهنش نمی مونه

"من منم" خوده من نبودم بلکه بعد گم شده شخصیت من که خودش رو تو کار غرق نکرده بود

"من منم" ایلیناز احمدزاده نیست بلکه یه دختر معصوم و ساده ست

دوستش داشتم و در حال بزرگ کردن و پرورش دادنش بودم

حیف نذاشتین

با توجه نکردنتون

با نظر ندادنتون

با حرف هایی که پشت سرم می زدین

اینجا سعی کردم یه جوری ساده بنویسم تا باهام احساس راحتی کنین و دوستم داشته باشین اما بدونین که دیگه نمی نویسم

و نمی نویسه

"من منم" رو میگم

دیگه نمی نویسه چون داره غصه می خوره و گریه می کنه

اره "من منم" من الان داره گریه می کنه

چون بعد 6 روز فقط یک نفر بهش توجه کرد و واسش یه کامنت معمولی گذاشت و بقیه نخواستن بهش توجه ای بکنن

"من منم" دلش گرفته و داره به حال خودش زار می زنه که اینجا هیچ کسی دوستش نداره

"من منم" اقلاده گتده یاتده

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 20:47 توسط ایلیا |

مرور می کردم خاطراتم رو از وقتی یادم میاد تا همین یک ثانیه پیش تا همین الان

زندگی منم پر بود از اتفاق پر بود از خاطره پر بود از صدایه گوگوش که می خوند من امده ام وای وای

پر بود از صدایه اما.م رفت پر بود از روزگار جوانی و مهر خوبان و در قلب من و در پناه تو

این اخریه رو که می داد منم دانشجو بودم (اگر اشتباه نکنم اواسط دوران دانشجوییم بود) شاید هم سن و سال خیلی از بازیگراش

دوران دانشجویی ما چقدر تفاوت داره با دوران دانشجویی امروزی ها

اوج خوشیمون شب شعری بود که اونم ازمون دریغ میکردن

شب شعری که دوست همکلاسی من فقط بخاطر دختر بودن اجازه خوندن شعرش رو پیدا نکرد

رفتن به دفتر حرا.ست دانشگاه واسمون یه کابوس بود

تازه پراید اومده بود هاچ بک سفید تمام انگیزه ام برای رفتن به سر کلاس های دانشگاه

وای بنز 230دانشجویی علی رو بگو

چشم همه دنبالش بود بد مصب چه تیپی هم داشت

همیشه هم لباسای شیکی می پوشید

هی بگی نگی میونمون با هم خوب بود اما هیچی بینمون نبود فقط همکلاسی بودیم و گه گاهی هم یه سلام علیک معمولی

از پسر تا دختر دانشگاه می خواستن باهاش دوست شن

چه غوغایی که تو بوفه به پا نمی کرد

اون بالا گفتم حرا.ست رفتن واسمون کابوس بود

یه روز خبر رسید علی رو بردن حراست بس که این بچه اتیش می سوزوند بس که بچه ها رو دور خودش جمع می کرد و می گفت می خندید از مهمونی های شبانه اش هم نمی شه گذشت که نصف بیشترشون ما بچه های دانشکده بودیم

اره خب "من منم" هم میرفتم، تو مهمونی هاش خوش بودیم واسه خودمون تا دمدمای صبح میزدیم و میرقصیدیم و خوش بودیم

یواش یواش تبدیل شد به دوره بین چند تا از بچه های دانشگاه و بقیه دوستای علی که تو مهمونی ها با هم دوست شدیم هر هفته یکی مهمونی می گرفت یکی شمال یکی تهران یکی لواسون خلاصه خبر این مهمونی ها و اتیش سوزوندن های علی به دفتر حرا.ست هم کشیده شد

خبر دادن علی رو بردن حرا.ست دانشگاه

بهش گفتن یا میگی اونای دیگه کیا بودن یا خودت با پایه خودت از دانشگاه برو بیرون

گفت فقط خودم بودم هیچ کدوم از بچه ها حاضر نشدن بیان مهمونی های من

بهش گفتن چرت نگو ما خودمون امار داریم که چند تا از بچه های دانشگاه هم هستن اما اسم میخواییم ازت

گفت من اسمی ندارم که بدم

بهش گفتن خر نشو اگه بگی حداقل 1 ترم مرخصی تحصیلی اجباری میخوری و بعدش دوباره میایی دانشگاه

گفت ترجیح میدم اخراج شم

اخراج شد

علی با رتبه به اون خوبی

علی شاگرد اول دانشگاه

علی پسر خوشتیپه دانشگاه با بنز 230 دانشجویی البالویی اش

علی که با همه بچه ها دوست بود پسر و دختر

علی دوست خوبی واسم بود و موند

هنوزم مهمونی میگیره

هنوز هم شوخه

هنوز هم شاده

علی دوست خوبه "من منم"

هنوز روحیه شاد و شوخش رو داره

ولی دیگه بنز دانشجویی 230 نداره بلکه الان یه بنز CLS مدل 2008 مشکی داره

دلم باز پراید هاچ بک سفید می خواد و بنز دانشجویی 230 البالویی

دلم باز شب شعر هایی می خواد که اخرش علیرضا واسمون ابی می خوند و نغمه گوگوش

دلم روزهایه دانشجویی خودمون رو می خواد و درس خوندن هایه تا صبح، شب امتحان

 

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 8:47 توسط ایلیا |

قوله یه سفرنامه پر از تلخی و شیرینی و پر از افشاگری رو داده بودم که الان اومدم تا اون رو تعریف کنم

راستش حدود 2 یا شایدم 3 هفته پیش با یک گروه از دوستان باب و نا باب رفتیم جنوب ایران البته اگه بشه بحرین رو هم جزو جنوب ایران حساب اورد وگرنه رفتیم جنوب و بحرین

حالا قضیه این مهمونی چی بود و با کیا بودیم

اول بگم که یک سری از دوستان باب و نا باب به اضافه یک میزبان بودیم یعنی همه مهمان جیب مبارک موجر من بودیم

اره میدونم الان همه شما هم مثل اون روزایه من شاخاتون در اومد ناراحت نباشین زود بهش عادت میکنین اصلا چیزه مهمی نیست اگه هم چند روز اول خجالت میکشین می تونین زیر یه کلاه قایمش کنین

حالا بگم از جریان این ولخرجی و لارج بازی موجرم والله قضیه از اون قرار بود که ایشون بعد از اومدن پذیرششون به همه شام دادن و مهمانی گرفتن و اوههههههههه بیا و ببین چه بریز و بپاشی کرده بود ولی اون عده از دوستان ناباب موجرمان را مجبور کردن که یک سوره درست و حسابی بدهند و از این رو ایشون همه رو به این سفره بیاد ماندنی دعوت کرد

اما بشنوید از خوده سفر و تلخی ها و شیرینی هاش

پارسال همین موقع ها بود که با موجرمان و باز هم چند تن از دوستان باب به سواحل جنوبی خ.لی.ج همیشه فارس رفتیم دیدنی بود کشتی هایه خارجی شناور روی اون مخصوصا واسه ندید پدیدی مثل من

اما امسال چی؟

از صدقه سری تحریم فقط می تونستی چهار تا لنج شکسته خودمون رو ببینی و ما هم از اونجایی که کلی دلمون رو واسه خارجی و کشتی خارجی دیدن صابون زده بودیم عقده ای شدیم

البته فکر نکنین به همین عقده ای شدن ختم شدا نههههههههههههههه

کلی هم تو دلمون به این امریکایه جهان خوار فحش دادیم کلی هم واسه خودمون با صداهایه مختلف گفتیم انرژی هسته ای حقه مسلم ماست باشد که به گوش این تحریم چی هایه از خدا بی خبر برسد

خب این از تلخیش البته همه تلخیش این نبود همینقدر واستون خوبه باشه؟

افرین

اما بشنوید از شیرینی هاش

اقا و خانومی که شما باشین از تهران با طیاره رفتیم تا بندر عباس

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته اونم اینکه ما سوار طیاره شدیم لذتی وصف نا پذیر داشت همچین هم که سوار شدیم خانوم خوشگله طیاره به ما خوش امد گفت و خانوم دیگری امد و چیزی را به ما نشان داد که تا به حال به غیر از دست موجر ظالممان هیچ جایه دیگر هم ندیده بودیم اسمش را لپ تاپ می گفتند و چیز بسیار جالبی بود در کل مدت پرواز به ان خیره شده بودیم و کشف کردیم وسیله ایست در دار که اگر در ان را بگشایی تلویزیونی دارد که بر روی درب نصب است و در زیر ان تعداد زیادی کلید دارد که به علت کثرت انها قادر به شمارش نبودیم اما به جرات اعتراف میکنیم که رویه اغلب انها حروف فارسی و فرنگی نوشته بود و رویه تعدادی هم عدد داشت و برخی هم دارای هم عدد و هم حروف بودن براستی دستگاه خیری کننده ای بود لاجرم ان را انجا گذارده بودند تا در طول مدت پرواز مسافران با خیره شدن به ان سرگرم شوند و خستگی سفر را حس نکنند هر چه که بود ما را بسیار سرگرم کرد

بعد از فرود امدن طیاره همه به خط شدیم تا وارد بندر شویم وای ما که دلمان داشت پر میزد واسه هوایه خنک و شرجی انجا اما چشمتان روز بد نبیند همچین که از فرودگاه بیرون امدیم احساس جوجه هایه بد بخت تو جوجه گردان بهمان دست داد هنگام کباب شدن

خب چه کنیم ما ندید پدید ها که تا شمال بیشتر نرفته بودیم فکر میکردیم همه جا لب دریا باید خنک باشد

بعد از خروج از فرودگاه به سمت جایی رفتیم اسکله نام که در ان تعداد زیادی قایق و لنج و وسیله ای به نام اتوبوس دریایی بود که عجب وسیله نقلیه ای بود هیچ چیزش به اتوبوس هایه BRT یه ما نمی خورد اما به هر حال ما سوار ان شدیم و به جزیره قشم وارد گشتیم جایتان واقعا خالی بود در انجا که عجب جایی بود پر از پاساژ وسوسه کننده پر از ماشین هایه قشنگ و کلی چیز در انجا هتلی گرفتیم که می گفتن سوئیت است اما خانه ای بود صد و خورده ای متری با همه وسایل که هر چند نفر رفتیم در یکی از این خانه ها

اخر 3 تا خانه گرفتیم

بعد از انکه وارد خانه شدیم و اندکی خستگی سفر از تنمان در رفت و هوا هم خنک شد همانند قحطی زده ها به سمت پاساژ ها حمله کردیم و با ولع ویترین ها را نگاه میکردیم و از قیمت هایه نصفه نصف متعجب بودیم و از دست این موجرمان حرص می خوردیم که دستانش را تا ارنج در جیبش فرو کرده بود و با دو تن از دوستان ( در باب یا ناباب بودنشان هنوز دو به شکیم) چپ و راست با مردم عکس می انداختن و خودش را هلاک کرده بود با دکتر احمدزاده گفتن هایش

فردایه ان روز با موجرمان به بحرین رفتیم موجرمان می گفت خاکه خودمان است ولی مردمش چیز دیگری میگفتند بماند انجا هم پاساژ ها رو زیر و رو کردیم و بماند که موجرمان کجا رفت و چه کرد خب به ما چه که با عده ای از دوستان نا باب و البته "من منم" که باید اعتراف کنم اغفال شدم به یک دیسکو رفتیم و انجا چه گذشت اصلا مهم نیست و بماند

راستی شب را هم در انجا ماندیم

اما بگویم از فردایش هم رفتیم کیش وای باید ببینید که چه جزیره ایست هم زیبا و هم پر از پاساژ و باز هم موجرمان شروع به عکس انداختن کرد و ما را حرص داد اخر ما نمی دانیم چه کسی ان دو تن خز و خیل را دعوت کرد که همه جا مایه ابرو ریزی ما شدند

در کیش هم تا جایی که جا داشتیم و پول و عابر بانک خرید کردیم الباقی را هم به یمن حساب هایه همه جا بردار کم مانده هایه پولیمان هم جبران شد و با یک کامیون خرید به هتلی رفتیم و صبحش دوباره به قشم برگشتیم جایتان خالی بود دوباره در قشم بساط خود را پهن کردیم و این بار مشغول تفریح شدیم و البته چیز مهمی نیست اما می گویم که شب ها هم بساط قمار این همسفران از خدا بی خبر ما براه بود این موجر ظالممان همواره تقلب میکرد و ما ها را می برد البته یک بار تقلبش لو رفت و ما از اینکه مچش را گرفتیم بسیار مسرور گشتیم عکس هایه زیادی هم از قمار بازی هایه ایشان در دست داریم که اگر سره اجاره بلاگ عقب افتاده بخواهد اذیتمان کند ما هم در بلاگ به نمایش می گذاریم

خب بس است دیگر زیادی گفتیم اکنون بروید تا سفر هایه بعد

راستی یکی به ما بگوید با چه سایتی عکس در بلاگ خود بگذاریم که هر سایتی را امتحان می کنیم راه به جایی نمی بریم

 

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 13:1 توسط ایلیا |