تبليغاتX
نوشته

میبینم که همه در گیر روز پدر و شوهر و نامزد و دوست پسر و پدر شوهر و پدر بزرگ و پدر زن و اینا بودینFlower

خب "من منم" هم درگیر این روز شد و واسه پدرش کادو خرید اما بشنوید از این موجر ظالم من

هی هی هی چی بگم من از دسته این بچه همچین خودش رو واسه باباش لوس میکنه که بیا و ببین اه اه اه

رفته یه کادو خریده به چه گرونی بعد میاد کلی پدرش رو ماچ و بوسه میکنه و کادوش رو بهش میده بعد میگه کلی دوست دارم

در اینجا "من منم" حسودیش میشه بعد میگه بسته بسته دیگه اینقدر خودت رو لوس نکن پاشو خودت رو جمع کن اه اه اه

اقا هی من میگم این اصفهانی ها خسیس هستن هی شما بگین نه(البته هاله جونم جزو اون اصفهانی ها به حساب نمی یادا اون تکه )

اقا و خانومی که شما باشین ما امروز رفتیم این وبلاگ اطلس هی بهش گفتیم یه چای، شیرینی، میوه ای، چیزی بیار دور هم بشینیم بخوریم اگه شما یه تفاله چایی و جعبه شیرینی خالی و پوست خیار دیدین "من منم" هم دید

خلاصه دیدم نه این نمی خواد چیزی بیاره بهش میگم خب یه دونه از اون گز شیرین منش هاتون رو بردار بیار بخورم دلم ضعف رفته یکم حالم جا بیاد میگه نوچ اون واسه مهمونس

بهش میگم خب دختر منم اینجا مهمونم ها بازم قیافش رو اینجوری میکنه میگه نوچ واسه مهمونس تازه میگه نقل بید مشک 70% بادام هم داریم که ماله ارومیه ست ولی اونم نمی یارم بخوری چون انوم ماله مهمونه

هی من حرص خوردم گفتم بچه اینقدر بد قلقی نکن بردار بیار یکی بخوریم بازم نیاورد و ارزو به دل گذاشتمون مدارک مستندش هم تو بخش نظرات وبلاگه خودشه تازه اومد یه مدال طلا بهم بده دیدیم یه تیکه حلب پاره رو گرفته طلایی کرده داده بهم میگه این مدال طلاست ای من حرص خوردم ای من حرص خوردم ای من حرص خوردم

میگم فکر میکنین واسه باباش روزه پدر چی خریده؟

اگه از من میپرسین که این از باباش یه چیزی گرفته و هیچی بهش نداده اینی که من دیدم 100% جنسش اصله هیچ شکی توش نیست اصله اصفهانه

و اما بشنوید از کارای دفتر تو روزی که من بودم

اقا و خانومی که شما باشین بعد از اینکه پستم رو واستون گذاشتم می خواستم از دفتر برم که دیدم ای دله غافل ناهار اوردن مگه میشه ادم با شیکم گرسنه پاشه بره تو خیابون اونم وقتی که لک لک شده و از اینا گفتم بشینم با دوستان یه ناهاری دوره هم بخوریم

جاتون خالی ناهاره رو که خوردیم دیدم نوچ جونه شما راه نداره از جام تکون بخورم همچین یه نمه سنگین شدم اصلا جون دادش نمی تونستم برم خونه خلاصه ما نشستیم تو اتاق خودمون و باز هم به کارهایی که این موجر ظالم ما انجام داد رسیدگی میکردیم که یک اشکال پیدا شد

دیش دین دیش ددین

خانوم منشی رو صدا کردم و گفتم به اقای احمدزاده بگین بیان تو اتاق من

ایلیایی بیچاره که فکر کرد من حالم بد شده همچین پرید اومد تو اتاقم که دلم واسش یه جوری شد خلاصه تا اومد تو گفتم این چرا اینجوریه چرا اشکال داره چرا فلانه چرا بهمانه خلاصه کلی سرش داد زدم و غر زدم و دعواش کردم اون بیچاره هم مظلوم شد نشست تا من خوب دادهام رو زدم و خوب که خالی شدم گفت بدش ببینم بعد یک هو نیشش تا بناگوش باز شد

گفتم خرابکاری خنده داره؟

دیدیم میگه نه به خدا گریه هم داره اما یک لحظه صبر کن بعد رفت نغمه رو اورد میگه حالا اون چیزا رو دوباره به این بگو اخه اینا رو همه این بررسی کرد اصلا به من ربطی نداره شما دوتا با هم دوستین خودتون مشکلاتتون رو حل کنین فقط نزنین نکشین هم رو راستی پشت برگه هم امضا و مهر شماست یعنی "من منم"

وای اب شدم رفتم تو زمین داشتم می مردمInvisible

اما خب تا اخر وقت 2 تا مشکل ازش پیدا کردم که خب تو کاره همه پیش میاد خدا رو شکر مشکل هایی که بود اساسی و کار خراب کن نبود ولی از انصاف بدوره اگه نگم که به دفتر یه نظم اساسی داد که این اواخر به خاطر زیاد بودن کار ها و مشغولیت هایه من و نغمه یک بی نظم شده بود

 

                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 22:57 توسط ایلیا |

اگه گفتین الان از کجا دارم واستون پست میذارم؟

نه اشتباه حدس زدین از خونه نیست من امروز بالاخره موفق شدم نظر موجر عزیز و ظالمم رو تغییر بدم و برای چند ساعتی بیام دفتر هوراااااااا کف سوت دست هوراااااااااااااااااااااا

بله همونجوری که مشاهده می کنید من الان تو دفتر خودم نشستم یه صندلی کشیدم جلو و پام رو روش دراز کردم البته خودم دوست داشتم پام رو بذارم رو میز بعد مراجعه کننده که میومد منم مثل این فیلم وسترن ها که یادتونه پام همینجوری رو میز بود یه خلال دندون هم میذاشتم تو دهنم و نگاهش میکردم اخ نمی دونین چه حالی میداد ولی حیف که این ظالم بی انصاف نذاشت و یه صندلی کشید جلو و گفت پات رو میذاری رو این

بله انتظار ها به سر رسید و "من منم" به دفترش بازگشت اما بشنوید از اوضاع اینجا

اقا و خانوم که شما باشین این چند وقته که لک لک شده بودم می دیدم این موجر بد و ظالمم هر روز کله سحر به عبارتی 7 صبح از خونه میزنه بیرون تا بوق سگ که باز هم اگر ساعت دقیقش رو بخوایین میشه ساعت 11-11:30 شب میومد دفتر و همش می نالید که تو اینجا چی کار می کردی با این کارمندا و هیچی سره جا خودش نیست و البته به نوعی به من غر میزد

بماند که خداوند به ما دوتا گوش عطا کرد که بعضی حرفا رو که از این وریه فرستادی تو از اون وریه بفرستی بیرون اقا من میگم این خدا هیچ کدوم از کاراش بی حکمت نیستا باز شما بگین نه بابا شایعه ست

خلاصه اومدیم دیدیم به به عجب دفتری به به منشی پشت میزش نشسته داره نامه ها رو تایپ و فکس میکنه کارمندام همه سره کاره خودشونن کلی کیف کردم

بعد رفتم تو دفتر خودم دیدیم به به همه پرونده ها دسته بندی شده ولی هیچ نامه و فکسی رو میز نیست اینجا بود یکم نگران شدم که ای خدا ورشکست شدیم رفت می خواستم برم همه بچه ها رو جمع کنم بهشون بگم کجایین که دوچار طوفان شدیم و کشتی داره غرق میشه و اونجا بود که یک هو این فکر به سرم زد که ای دل غافل پس بگو ما داریم غرق میشیم که اینا همه سره کاره خودشونن هی خدا غرق شدیم رفت حالا من لک لکم شنام خوبه این نغمه و بقیه کارمندا چی کار کنن ای خدا الان باید چی کار کنم و از این حرفا که یک هو فکری به سرم خطور کرد و ان هم این بود که نکنه این چند وقته من نبودم منشی یادش رفت باید نامه ها و فکس ها و اینا رو بذاره رو میز من بخاطر همین منشی رو صدا کردم و گفتم مثل اینکه فراموش کردین باید نامه ها و فکس ها رو بذارین رو میز که دیدم میگه نه خانوم "من منم" اقای دکتر گفتن که از این به بعد نامه ها رو بدیم به ایشون و شما نباید خسته شین و خودشون همه کار ها رو میکنن

کی؟ اقای دکتر؟ بعد یهو گفتم ای بابا باز هم این موجر ظالم ما اومد گفت دکتره و اینا هی دارن دکتر دکتر صداش میکنن ای خدا من چی بگم از دست این بچه هی هی هی

خلاصه گفتم باشه حالا این اقای احمدزاده رو صدا کنین بیاد اینجا بگین باهاش کار دارم هنوز این جمله از دهنم در نیومده بود که داد ایلیا از اون ور رفت هوا داشت با یکی از کارمندا دعوا می کرد وای باید بودین می دیدین نعره هایی میزدا بعد کاشف به عمل اومد کارمنده تو لیستی که داده بود پر اشتباه بود و اگه خود ایلیا چک نمی کرد لیست رو ممکن بود کلی اشتباه پیش بیاد بخاطر همین با کرمنده دعواش شد حالا بماند چیا گفت که با گفتنش یکم موقعیت "من منم" هم به خطر میوفته

به هر حال که به این نتیجه رسیدم این موجر ظالم "من منم" دیگه مرد شده و مسئولیت پذیر و دیگه میتونه مسئولیت اداره جایی رو بهش سپرد بد مصب مدیریت تو خون این بچه ست

تازه دکور اتاقشم عوض کرده یه میز گذاشته به این بزرگی کلی هم چیز جدید بعد خیلی جدی تو روم نگاه میکنه میگه از این به بعد رئیس اینجا اونه تازه امروز هرکی میومد دفتر میاورد تو اتاق من ولی خودش باهاشون صحبت میکرد همچین یه نموره بهش حسودیم شد که خوب تونست اینجا رو بسازه و همچین مدیریت بهش هم میومدا

در کل "من منم" تا یه چند ساعت دیگه اینجاست و از فردا دوباره میره سره کاره اصلی اخیرش یعنی شغل شریف علافی و بخور و بخوابReading a Book

البته نا گفته نماند که این مدیر کوچولوی ما هر 10-15 دقیقه میاد تو اتاق من و بهم سر میزنه و میره تو اتاق خودش یه جوری داره لوسم میکنه

خب دیگه من برم یکم به کارایی که این موجر بد و ظالمم کرد رسیدگی کنم و یه اشکال توش پیدا کنم یکی حالش رو بگیرم و بیام

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 12:20 توسط ایلیا |

اهن اهن امتحان میکنیم 1 2 3

من اومدم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا

این مدت جای همه دوستان خالی کلی علافی کردیم و خوابیدیم و کتاب خوندیم و اینترنت اومدیم و وبلاگ گشتیم و خوردیم وخب همه چیز رو که نباید اینجا بگم که باید بگم؟

اما از اون سمت بشنوید از این موجر ظالمم که این مدت از صبح کله سحر میفرفت اینور اونور اخر شبم برمیگشت خلاصه کاراش اینقدر زیاد بود بیچاره که ناهارش و با شامش یکی می کرد ببخشید عزیزم که باعث همه این زحمات من بودم قول میدم همچین که پام از تو گچ در اومد و از این حالت لک لکی در اومدم حتما قول میدم جبران کنم

البته باید به اطلاع دوستان برسانم که همین موجر ظالم هر روز میاد دمه در وبلاگ و یک داد و فریادی راه میندازه که بیا و ببین اقا و خانومی که شما باشین حالا من هرچی میگم تورو خدا من جلو در و همسایه ابرو دارم الان پام لک لکی شده تورو خدا یکم بهم وقت بدین پام خوب شه قول میدم اجاره عقب افتادتون رو بیارم بدم اما لج کرده و میگه میندازمت بیرون پات لک لک شده که شده به من چه اجارت رو بردار بیار

و اما یه خبر بد

بعد از اون جریانت سابق من از حرص اینقدر پام رو کوبیدم زمین که دوباره خون ریزی کرد و البته الان بهتره ولی دکترم گفت باید شنبه برم پیشش که باز هم پام رو ببینه و امکان داره که به عمل مجدد بکشه و دیدنی بود قیافه این موجر "من منمبعد از شنیدن این خبر  تو چشماش از این اشک یواشکی ها اومد اخه

و اما بشنوید از دوستی من و اون خانوم پرستار خوشگله که عمرا اگه اصرار کنین بگم اسمش مریم بود اصلا التماس هم بکنین نمی گم که اسمش مریم بود به هیچ وجه نمی گم حالا دیگه بی خودی نپرسین که اصلا نمی گم اسمش مریم بود

و اما بشنوید از اینکه بعد از مرخص شدنه من باهام تماس گرفت و خلاصه در این مدت 2 بار هم اومد پیشم ولی من هنوز موفق نشدم برم بیرون به جز 1 بار که اونم سر خون ریزی پام بود که با پدر رفتم بیمارستان پیش دکترم و برگشتم خونه

این مدت که خونه بودم رفتم سراغ کتاب ها وای فکر میکنین چه کتابی رو پیدا کردم؟

کیک اسمانی اینقدر خوشحال شدم که یه دست با همون پای شیکسته رقصیدم و کلی خوشحالی و از اینا وای چه کتاب خوشگل و خوشمزه ای بود ادم دلش کیک می خواد همش حالا شما دوستان عزیز از این به بعد که میایین عیادتم یادتون باشه علاوه بر کمپوت اناناس و گل یه جعبه کیک بزرگ ترجیحا بالای 10 کیلو بیارن ترجیحا از شیرینی سرای فرشته یا دانمارکی یا ناتالی یا تینا باشه اخه حوس کیک کردم ترجیحا شکلش هم از این جینگیل مستونا باشه که ادم وقتی نگاهش میکنه دهنش اب بیوفته همش رو یکجا بخوره

پس یادتون نره که هیچ عذر و بهانه ای مورد قبول نیست حتی شما دوست اصفهانی(کنایه به اطلس خانوم ) البته هاله جونه عزیزم می تونه هر چیزی دوست داری بیاره اخه تولدشه هاله جونم تولدت مبارک خانومی جون

یادتون نره به هاله جون تبریک بگین واسش یه کادو قشنگ هم بیارین ها

راستی کسی این ژاله عزیزم و اتیس گلم و مهری خانومی رو ندید کم پیدا شدن اگه دیدینیشون بگین بیان اینجا گل و کیک و کمپوت اناناس رو هم یادشون نره

خب دیگه تا یه سوژه بیست و باحال پیدا کنم و بیام اینجا رو بترکون شما هم بیایین بخش نظرات بلاگ اجاره ایم رو بترکونین که این موجر ظالمم نیاد بهانه اجاره عقب افتادش رو بگیره

از اینکه ایا عمل میشم یا نه هم باخبرتون میکنم

منتظرم ها

بیایین پیشم که دلم واستون خیلی تنگ شد و اگه در این مدت بخاطر یکی دیگه باعث ناراحتی شما هم شدم ببخشید امیدوارم دیگه از این اتفاق ها نیوفته البته اگه یکی از دوستان لطف کنه و دیگه با یه کار بی فکرانه این مشکلات رو بوجود نیاره

منتظرتونم بیایین پیشم سفارش هام هم فراموش نشه ها

 

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 16:33 توسط ایلیا |

نمی دانم لفظ قلم حرف زدن ایا ملاک ادب و تربیت است؟

پس چه بی ادب هستند انسان هایی که هرگز لفظ قلم حرف نمی زنند و چه مودب است پسره لات و بی سر و پایی که چنیدن سال پیش کیف دستی من را سرقت کرد و هنگامی که بر سر یک بی احتیاطی لو رفت و بازداشت شد در کلانتری به حدی لفظ قلم حرف میزد که اگر خود با چشم های خود نمی دیدم که کیفم را ربود هرگز باور نمی کردم که سارق کیفم او باشد

لفظ قلم حرف زدن برای من هم راحت است حداقل به صدقه سری چندین واحد ادبیاتی که در دانشگاه گذراندم و برخورد ها و جلسات متعدد روزانه

اقایی که ادعایه ادب و تربیت می کنید مجتبی هم یکی بود مثل شما که از جانب شخصه دیگری به وبلاگم امد و ماندگار شد

من هیچ قضاوتی در مورد ادب و تربیت ایشان نمی کنم و این مهم را بر عهده دوستانی میگذارم که به وبلاگ من می ایند ولی شما که ادعای تربیتتان سقف اسمان را هم شکافته و گوش فلک را کر کرده و فکر میکنم اگر کمی صبر کنیم ادعای الهه ادب و تربیت بودن را هم خواهید کرد، چرا به این شیوه پاسخ ایشان را دادید؟

شما که خودتان گفتید کاش مشکل را ابتدا در وبلاگتان حل میکردیم شما چرا اینگونه با بد دهانی و نسبت حیوان دادن به ایشان پاسخ نظر هایشان را دادید؟

من نه ایشان را می شناسم و نه تا بحال کامنتی برایشان گذاشتم که ان نیز به دلیل کمی وقت بود

لازم می بینم  این نکته را گوش زد کنم که در وبلاگ من دعوایی هم اگر هست با من باشد نه با مخاطب من که برایم بسیار عزیز می باشد

اگر با کسی از مخاطب های من مشکل دارید در وبلاگ خودش و خودتان دعواهایتان را بکنید نه در وبلاگ اجاره ای من

در جواب پستم گفتید برای شوخی و روحیه دادن به من اینکار را کردید

در ابتدا باید عرض کنم که ایا بنده و شما قبل از ان نظرتان با یکدیگر هیچ شوخی داشتیم که شما اینقدر جلف و سبک با من شوخی کردید؟

مگر نه اینکه در این چند گاهی که به وبلاگ اجاره ای من می امدید با احترام از شما یاد می کردم؟

پس شما حق نداشتید اینقدر جلف و بی ادبانه به قول خودتان با من شوخی کنید

در ثانی این حرف شما یعنی بنده هم می توانم هر حرفی را به هر کسی بزنم و در نهایت هم با کمال وقاحت به جای عذر خواهی به او بگویم شوخی کردم و انتظار داشته باشم که فرد مورد نظر نه تنها از من ناراحت نشود بلکه از بابت اعتراضش عذر خواهی هم بکند که من با او شوخی کردم و او به شوخی جلف و سبک و بی ادبانه من اعتراض کرد

نکته دیگری هم که باید عرض کنم بر خلاف گفته شما من در این مدت کاملا روحیه خودم را حفظ کرده بودم که دلیل این امر را چند سطر پایین تر برای همه توضیح میدهم

مدرکی که می توانم در اینجا ارائه بدهم مبنی بر حفظ روحیه ام نظر دوست خوبم جمانه عزیز است که شما از بابت نظر ایشان در مورد پست قبلم در وبلاگ جوخه از ایشان تشکر کردید و اگر به نظر مذکور و نظر دیگر دوستان خوبم در پست "خواب، کتاب، کباب" مراجعه کنید به درستی در میابید که بنده در ان مدت دارای روحیه خوبی بودم که شما با ان نظر زشت و زننده و بی ادبانه خود مسبب تضعیف روحیه من شدید

و اما بشنوید از دلیل حفظ روحیه من

در اینجا لازم می بینم که این امر را برای همه دوستان و مخاطبان عزیزم توضیح بدهم که اگر می دیدید در اوج درد می خندیدم و پست های شاد می گذاشتم تنها برای برادر عزیزم بود که هر روز شاهد ذره ذره اب شدنش بودم

برادری که هم اکنون نیز در حال اب شدن است

بر خود لازم میبینم که از او تشکر کنم که در این مدت خانه نشین شدن من به کارهای داخل و خارج خانه ام می رسد و نمی گذارد لحظه ای به خود فشار بیاورم

برادری که میبینم به خاطر من قصد داشت از تصمیم خود مبنی بر واحد گرفتن در ترم تابستان صرف نظر کند تا به کارهای من برسد و این در حالیست که بیشترین دغدغه او در طول زندگی درس خواندن و گرفتن مدرک دکتری ست

اقای به ظاهر موادب باید یاد اوری کنم که ادب و تربیت چیزی فراتر از لفظ قلم حرف زدن و بازی با کلمات است و اگر من اینجا گفتم مدرکم دکتری ست و اگر گفتم استاد دانشگاه هستم خواستم به شما بفهمانم که این شوخی های جلف مخصوص انسان های بی سواد و کم سواد و قشر فقیر از لحاظ فرهنگی جامعه است که شاید ته دلشان از این شوخی ها شاد گردد نه منی که سالیان سال درس خواندم تا بتوانم سطح فرهنگی و علمی شخص خود را بالا ببرم و پس از ان با تدریس بتوانم این سطوح را در میان جامعه حتی اگر منحصر به تعداد اندک دانشجویانم باشد را ارتقا ببخشم

برایم جالب است شمایی که حتی حاضر نشدید هیچ اطلاعاتی از خود بدهید چگونه از احترام به مخاطب سخن می گویید؟

اگر می دیدید که ماه های ابتدایی کارم اسمی از خود نمی اوردم فقط و فقط از برای موجر عزیزتر از جانم بود که خواست با نام خود ننویسم ولی در ان دوران هم اطلاعاتی از خود به مخاطبانم می دادم به انها گفتم که معلم هستم چون عاشق حرفه خود می باشم و گفتم که دارای تحصیلات عالیه تا مقطع دکتری نیز هستم تا حداقل حسرت تلف شدن وقتشان برای یک انسان عامی و بی سواد را نخورند

اکنون هم که میبینید نام و نام فامیل خود را گفته ام تا جای هیچ شک و شبه ای برای دوستان باقی نماند شاید بتوانم ارتباط دوستانه تر و نزدیکتری با ان عزیزان برقرار کنم

متاسف برای خودم و برای جامعه ام که لفظ قلم صحبت کردن را ملاک ادب و تربیت می دانند در حالی که "من منم" شوخ، افکار و اعتقاداتش با "من منم" الان که در حال لفظ قلم حرف زدن است هیچ مغایرتی ندارد موضوع این است که ما از موقعیت های خود سو استفاده نکنیم و نخواهیم در قالب شوخی عقده های ذهنی خود را خالی کنیم

باید به شما یاد اوری کنم که من تحصیلاتم در رشته مدیریت است و بهتر از شما با شیوه اداره یک جامعه دموکراتیک اشنا هستم

بهتر است انسان گاهی اشتباهاتش را بپذیرد

اگر می بینید که همچنان ماندم و می نویسم در ابتدا به خاطر موجر عزیز و ظالمم است و بعد دوستان خوبی که در پست قبل یادشان کردم که عده ای از قلم افتادند که من شرمنده شدم و باید یاد اوری کنم که هر کسی که به وبلاگم بیایید برایم عزیز و قابل احترام است و اخرین دلیل انسان ساده دل  اما با افکار کودکانه ای بود که همه تلاشش را کرد تا اهووم خانه اجاره ای کودک سرکش درونم دختر شیطان من "من منم" بسته نشود و من هم با همه دلگیری که از او دارم و خواهم داشت مگر انکه جبران اشتباهاتش را بکند که با این مسائل پیش امده بیش از پیش از او دلگیرم باز هم به خواسته او احترام گذاشتم و چراغ این خانه را روشن نگه داشتم

امدم اینجا تا با به ارامش رساندن کودک سرکش درونم خود نیز به ارامش برسم اما به لجن کشیدند ان ارامش نسبی که به ان دست پیدا کرده بودم

هر انچه در اینجا می نوشتم از زبان دختر شیطانم "من منم" بود و شیطنت های کودکانه اش

نمی دانم با این اوضاع و با این سطح بینش مردم اطرافم درست است که باز هم از زبان "من منم" کودک شیطانم بنویسم یا بهتر است همینگونه لفظ قلم و به قول اصطلاح عامیانه عصا قورت داده بنویسم

 اکنون دیگر خود نیز نمی دانم چه کاری بهتر است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 21:40 توسط ایلیا |

نمی دونم بعضی ها چرا اینقدر بی جنبه هستن واقعا متاسف برای این جماعت بی جنبه

نمی دونم این اقا چه فکری کرد که اومد این چرندیات رو تو بخش نظر هام گذاشت

البته به یقین تقصیر خودش نیست تقصیر خانوادش و تربیت خانوادگیشه که اصلا درست نبود

و بعید می دونم که این اقا اصلا تربیتی داشته باشه

هرچی به پسر های دور و بر خودم نگاه میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که مشکل تربیت خانوادگی دارن این اقا

وگرنه برادرم پسر خاله هام و دوستانم و اشناهامون هیچ کدوم همچین حرفایی رو به کسی که نمی شناسه نمیزنه

نه اصلا امکان نداره حتی به دوستان و اشناها بزنه از این حرفا

نمی دونم پیش خودش چی فکر کرد و این حرفا رو زد

هیچ همگونی هم با من نداره

اقای محترم من مدرک دکتری ست استاد دانشگاهم اگه اینجا دارم می نویسم و میگم و می خندم بخاطر بهترین کسی که تو عمرم دارم یعنی برادر عزیزم هستش شاید اینجا سر به سرش بذارم اما از همینجا میگم که حاظرم جونم رو فداش کنم اینم دارم جدی میگم

دلیل دوم اینجا نوشتنم هم دوستان خوبی مثل ژاله و گلابتون و مهری و جمانه و اتیس خوبم و هاله عزیزم که واقعا دوستش دارم دکتر حمیده گلم و بقیه دوستایی که اگه بخوام اسمشون رو بنویسم باید یه طومار بلند بنویسم بودن

متاسف برای ذهن بیمار مردم و برای خودمون که مجبوریم انسان هایی رو تحمل کنیم که هیچ تربیت خانوادگی ندارن

از اون کسی هم که این فرد رو اورد تو وبلاگم گله دارم

برات متاسف دوسته من با این دوستایی که داری با این کار هم خودت رو خراب کردی هم ارزش وبلاگ اجاره ای من رو پایین اوردی متاسف

اون نظر رو هم حذف نمی کنم تا همه ببینن و عمق بیماری و بی تربیتی یک انسان رو ببینن و ببینن که توجه نداشتن به تربیت بچه ها چه عواقبی در پی داره

 

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 13:13 توسط ایلیا |

خب بذارین یکم از استراحتم بزنم و بیام اینجا و براتون بگم که چیا شد و چیا گذشت

راستش ما دوشنبه رو که همچنان در بیمارستان ماندیم و کلی هم با یکی از پرستارا گرم گرفتیم و نقشه های شوم و پلید کشیدیم و چند تاییش را به سرانجام رسانیدیم و کلی خوش گذراندیم اما نمی دانیم چرا باقی پرستارا و پرسنل بیمارستان یک جور عجیبی به ما نگاه میکردن

لابد به پام حسودیشون میشد الهی کور شن که نمی تونن ببینن من پام با کلاس شده

این موجر ظالممان هم که همش بالای سرمان بود و هر وقت ما احساس درد میکردیم حول میکرد و از این اشک یواشکی ها میومد تو چشمش ما هم که این نقطه ضعفش را دیدیم هر چند وقت در میون خودمان را لوس میکردیم و یک اخ و اوخی راه می انداختیم که نگو بعد اون خانوم پرستار خوشگله که با ما دوست شده بود می امد و کلی فیلم بازی می کردیم این هم بخشی از همان نقشه های شوم و پلیدمان بود

خلاصه تا شب که بخیر گذشت و شب هم با زور ارامبخش دردمان تسکین پیدا کرد و خوابیدیم تا صبح که اقای دکتر تشریف اوردن بهم میگه الان خوبی؟

میگم اره کلی هم دلم داره قیلی ویلی میره واسه لک لکی وایستادن

بهم میگه چرا لک لکی حالا؟

میگم مگه پام رو قطع نکردین؟ که بهم میگه نه قرار هم نبود اینکار رو بکنیم

که منم شروع کردم کولی بازی در اوردن که نمی خوام شما بهم قول دادین من فکر میکردم میخوایین پام رو قطع کنین چرا پام رو قطع نکردین

اصلا من قهرم بعدم پتو رو کشیدم رو سرم که مثلا قهرم دکتر و پدر که مرده بودن از خنده اخه فهمیدن دارم سر به سرشون میذارم خلاصه سه شنبه صبح مرخصم کردن وقتی داشتم میرفتم دیدم پرستارای شیفت شب دیشب داران شکرگذاری میکنن و صدقه و نذری میدن حتما از بابت خوب شدن حاله من بود تازه برق شادی هم تو چشماشون بود از این بابت اما اطمینان دارم که ته قلبشون واسه اینکه من داشتم از پیششون می رفتم ناراحت بود

خلاصه با سلام و صلوات سوار ماشین شدم و رفتیم خونه اما بشنوید از خونه

اقا و خانومی که شما باشین این موجر ظالمم اومد خونه و گفت دیگه کار تعطیل همه کارات رو خودم انجام میدم تو فقط باید بشینی تو خونه کارتم اینه: خواب، کتاب، کباب

اره میدونم شما هم مثل من شاخاتون در اومد اما مهم نیست اخه یک بار سابقه اش رو دارین

خلاصه ما رو بردن خونه و از اون موقع تا الان بخوام برم ددر این موجرمون اگه خونه باشه میاد دستم رو میگیره و خودش من رو میبره و میاره تو تخت

تازه همش هم داره ویتامین دهیم میکنه البته ناگفته نماند که گه گاهی غر هم میزنه

اما خداییش خیلی هوام رو داره

تازه رو گچ خوشگل پام هم نقاشی کشیده به هیچ کسی هم اجازه نمی ده که اینکار رو بکنه و بهم میگه حوصله ات از کتاب خوندن سر رفت نقاشی ها رو ببین و از هنرم لذت ببر اخه یه جا خودش و من رو کشیده حالا بعدا عکسش رو واستون میذارم

اهان یادم رفت بگم این بخور بخواب تا 50 روز ادامه داره یعنی 50 روز استراحت کامل و عشق و حال

از سه شنبه هم هی همه دارن میان عیادتم البته واسم کمپوت اناناس هم میارن

دیروز لیلا دوستم اومد با نگار دختر 10 ماهش وای خیلی باحال بود این نگار هی به پا خودش نگاه میکرد هی به پا من و مثلا غصه میخورد

تازه گیر داده بود که به عصام دست بزنه هرچی میگیم بچه این کثیفه هی لج کرد اخرش گذاشتیم اون بالاش رو دست بزنه که زد و خیالش راحت شد ولی تا موقع رفتن هی یه نگاه به پاهای کوچولوی خودش میکرد یه نگاه به پا من تازه عروسکشم داد به من الان من صاحاب یه عروسک جدید شدم

خلاصه گفتم بدونین که حالم خوبه دارم بخور بخواب میکنم و عشق و حال منتظر کمپوت اناناساتونم هستم زودتر برام بیارین

راستی این موجر ظالمم واسم شیر اناناس بستنی درست میکنه خیلی خوبه بهتون توصیه میکنم امتحانش کنین

بیایین سراغم ها

اگه منم نمی یام بلاگتون نه اینکه دوستون ندارم نه اصلا بلکه یکم هنوز سرحال نیومدم سرحال که بیام میام نارنجک به خودم میبندم بخش نظراتتون رو منفجر میکنم و میشم "من منم" فهمیده

من برم یکم ویتامین گیری کنم و استراحت منتظرم باشین حتما میام نظر میدم و همه رو لینک میکنم منظورم هموطن و مهری و گلابتون راستی کسی ازش خبر نداره نمیاد عیادتم ژاله رو داشت یادم میرفت اونم باید لینک کنم در کل بیایین که منتظرم ها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 13:5 توسط ایلیا |

من حالم خوبه ایناهاش

الان میتونم از اینجا تا خوده میدون رسالت واستون لی لی کنم

گفتم لی لی اخه یه پام تو گچه

الکی نیستا کلی قیمتشه اخه گچش سبزه رنگ مد کلی هم جینگیله الان حس میکنم کلی پام با کلاس شده

حالا بذارین تعریف کنم از اتاق عمل بذارین از همون اول اولش بگم

اقا و خانومی که شما باشین صبح کله سحر از ترس عمل بیدار شدم و مثل این اعدامی ها منتظر بودم که کی میان دنبالم که خلاصه ساعت 9:30 دقیقه صبح سر و کله عزرائیل یعنی ببخشید یکی از پرستارا پیدا شد و گفت بریم واسه اتاق عمل حالا من هرچی گریه کردم که نمی یام کسی به حرفم گوش نداد و به زور من و انداختن رو یه تخت دیگه و بردنم تو اتاق عمل وای جاتون خیلی خالی بود

باید می دیدین چه جایی بود توش پر از دستگاه بود بعد یه خانوم خوشگله اومد دستم و گرفت یه چیزی فرو کرد تو رگم کلی دردم اومد بهش گفتم اوخ این چیه دیگه چه خوشرنگه اخه رنگش صورتی یواش بود بهم گفت خانوم دکتر این انژیکت اه از شما بعید بود ندونین بهش گفتم بابا من و چه به انژیکت؟

خلاصه بردنم تو یه اتاق دیگه که دستگاه هاش باحال تر بودن بعد اون اقا دکتره که صبحش با پدر اومد تو اتاق و گفت که من رو باید حتما بیهوش کامل کنن و هرچی هم من گریه کردم و التماس کردم گفت نوچ راه نداره و اخرشم من زبونم و براش در اوردم اومد و یه چیزایی به اون خانوم خوشگله و یه خانوم نسبتا زشت دیگه گفت وقتی رفت به اون خانوم خوشگله گفتم شما چی کاره هستین که گفت تکنسین هوشبری اون اقا بد اخلاقه هم دکتر هوشبری بود واه چه حرفا چه دکتر بد و بد اخلاقی اه اه اه

خلاصه خانومه اومد یه امپول هم دستش بود مواد تو امپول رو با اون چیز صورتی یواش خوشگله که به دستم بود ریخت تو رگم بعدم گفت الان که این رو تزریق کنم رگت میسوزه بعد گلوت خشک میشه بعد میسوزه بعد هم یواش یواش خوابت میگیره

خیلی بد بود همچین که تزریق کرد رگم سوخت گلومم سوخت ولی بیهوش نشدم

تا اینکه یه ماسک گذاشت به صورتم گفت تا 10 بشمار منم گفتم نوچ

گفت اخه چرا؟ منم گفتم اخه خانوم به خدا مامانمون تا 5 بیشتر بهمون یاد نداد نمیشه من تا 5 بشمارم؟

البته باید بگم که موبایلم رو یواشکی بردم اون تو که اون خانوم نسبتا زشته دید و دعوام کرد و گفت اه خانوم این رو واسه چی اوردین منم گفتم نمی دونم همینجوری به زور ازم گرفت می خواست ببره که پدر اومد تو اتاق ازش گرفت

داشتم میگفتم ماسک رو که گذاشت نمی دونم تا پنج شمردم یا نه که دیگه هیچی حالیم نشد خلاصه تا ساعت 13:30 اینطورا تو اتاق بودم و بعدم بردنم تو ریکاوری و اونجا بهوشم اوردن که دیدم خانوم خوشگله بالا سرمه و داره صدام میکنه بهم میگه پاشو بگو اسمت چیه منم گفتم واه تو که الان اسمم رو صدا کردی خب اسمم "من منم" اه دیگه اونم گفت خوبه حالا بگو چند سالته؟ منم گفتم خب 33 بعد بهش میگم ببخشید کی من رو عمل میکنین پس؟

یهو نگاهم میکنه میگه بابا عملت کردیم تموم شد خانوم دکتر

بهش میگم بگو جونه تو گفت جدی میگم حالا می دونین بعد از عمل کجا باید باشین و الان کجایین؟

بهش گفتم اره که میدونم پدر بهم یاد داده الان تو ریکاوری هستم

بعد یکهو دیدیم در وا شد و این موجر ظالمم بالا سرم وایستاده بعد میگم وای نه خدا این چرا اینجاست دیدم از این اشک یواشکی ها تو چشمشه و اون خانوم خوشگله هم میگه خانوم این داداشتون کچلمون کرد تا اومد شما رو دید این رو برش دارین با خودتون ببرین بیرون

خلاصه الان حالم خوبه کلی هم چیز جدید دیدم کلی دستگاه باحال دیدم

پدرم رو با لباس سبز برای اولین بار خارج از عکس دیدم فکر کنم چون سبز مده سبز پوشیداچقدرم قشنگ بود تازه یه تی شرت ابی هم تنش بود وای نمی دونین چه تیپی بودا همینجوری لباس میپوشه تو بیمارستان که دخترا همه عاشقش شدن

تازه تو ریکاوری به خانوم خوشگله میگم من پام رو حس نمی کنم وای نه پام رو قطع کردین اره ؟قطع کردین بهم بگین من طاقت دارم الان پام رو از کمرم قطع کردین؟

وای الان من مثل این لک لک ها باید رو یه پا وایستم فکر کن چه باحال میشه ها

خانومه میگه نه بابا فقط گچ گرفتن خیالت راحت هنوز دو تا پا داری که منم بهش میگم وای چه بد

خب دیگه الان نوبت شماست که بیایین ملاقاتم و واسم گل و کمپوت اناناس بیارین این موجر ظالمم 2 تا قوطی از این خیلی گنده ها کمپوت اناناس اورد حالا دیگه شما جایه خود دارین پس یادتون نره که راحتون نمی دیم منتظرم ها

خسیس بازی هم در نیارین هیچ عذر و بهانه ای قبول نیست حتی شما دوست اصفهانی

منتظرتونم ها

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 16:38 توسط ایلیا |

چهارشنبه از خواب پریدم و اومدم اینجا رو اپ کردم برای اخرین بار ولی امشب می خوام دوباره اپ کنمش البته با این تفاوت که امشب تا همین الان از درد نتونستم چشم رو هم بذارم

چرا درد؟

خب معلومه امروز غروب خوردم زمین و مچ پام شکست

خیلی درد داره تازه باید عملم بشه

الانم از بیمارستان دارم اپ میکنم تورو خدا شما مثل موجرم تعجب نکنین که اصلا تعجب نداره از پدر خواستم یه خط تلفن ازاد اینجا در اختیارم بذاره ایشون هم اینکار رو کردن

نمی دونم چه اتفاقی می خواد بیوفته بعد از عملم زنده میمونم یا میمیرم(خواستم ناز کنم)

البته اعتراف میکنم که خیلی می ترسم خیلی هم درد دارم

کف دستم هم پاره شد و کلی خون ازم رفت الانم اومدن کلی خون ازم واسه عمل فردا گرفتن

همه اینا به یه کنار بیشتر نگران این موجرم هستم از عصری تا الان هی داره خودش رو می خوره و عذاب میده

گریه هم میکنه البته

بهش میگم اخه مرد بزرگ بی خیال چرا اینقدر خودت رو زجر میدی میگه دوست دارم

از بیهوشی خیلی میترسم اخه واسم اصلا خوب نیست حالا فردا پدر گفتن که با دکتر جراح خودم و متخصص بیهوشی عملم هم صحبت میکنن که ببینن اگه میشه از کمر به پایینم رو بی حس کنن حالا نمی دونم چی میشه فقط واسم دعا کنین

از عمل می ترسم

یه وقتایی هم فکری میشم نکنه پام بلایی سرش بیاد(فکر کنین می خوام خودم رو لوس کنم)

قول میدم باز هم از حالم با خبرتون کنم در اولین فرصتی که حالم یه خورده بهتر شد و تونستم بیام تو شبکه بهتون خبر میدم

واسم نظر بذارین میام میخونم

با نظر هاتون هم بهم دلگرمی بدین

یه وقت نظر هاتون کم هم نباشه ها

الانم برم یکم استراحت کنم واسه عمل فردام

راستی اقلاده گتده یاتده یعنی گریه کرد رفت خوابید

داشت یادم می رفت میایین ملاقاتم گمپوت اناناس و گل یادتون نره که بدون اونا راحتون نمی دم تو اتاق

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 1:49 توسط ایلیا |

همین الان از خواب پریدم(به ساعت پست دقت کنین متوجه میشین که نیمه های شبه)

نمی دونم باز کابوس هام شروع شد یا الان باید بیدار می شدم تا بیام و اپ کنم این بلاگ رو، رسم امانت حکم میکنه بگم اهووم ولی من که الان اینجا امانت دار نیستم "من منم" اینجا امانت دار بود من شاید مهمان باشم مثل مادری که میره به خونه بچه اش حالا چه فرقی میکنه این خونه اجاره ای باشه یا شخصی مهم اینه که الان خونه بچه شه

دلم برای محبت هاتون تنگ شد

به وبلاگ تک تکتون هم اومد وبلاگ عمو ناصر با اون کامیون خوشگلش

وبلاگ هموطن با اون انتقاد های تند و تیزش

وبلاگ ژاله و گلابتون

وبلاگ مجتبی که منتظر نی نی خواهرش و الخ

نمی خواستم بنویسم ولی شرمنده خوبی ها و مهربونی های شما شدم

می دونم که چی شد اومدین تو بلاگم اینقدرا که نشون میده ادم کند ذهن و احمقی نیستم

الان که میبینین اومدم و دارم می نویسم فقط خواستم بیام و از تک تکتون تشکر کنم که تلاش کردین تا من فکر کنم وبلاگم کسایی رو داره که واسشون متن هاش مهمه و نظر میدن به متن هاش اما چه کنم که از قضایای پشت پرده با خبرم

نمی دونم چند روز پیشا که داشتم با خودم فکر میکردم به خودم گفتم چی میشد اینا از اول بودن، چی میشد اینا همیشه می موندن، چی میشد خودشون میومدن نه اینکه یکی بره و ابروی "من منم" عزیز من رو ببره و با اینکار مثلا بخواد تعداد نظراتم رو زیاد کنه

خونه اجاره ای "من منم" بسته شد نه برای اینکه بازدید کننده نداشت نهههه بلکه برای اینکه واسه کسی ارزش نداشت که در موردش بخواد اظهار نظر کنه

باز هم میگم من اهووم رو خیلی دوست داشتم و دارم همه چیزش رو حتی نظر های کمش رو

اهووم واسه"من منم" یه ارزش بود یه زندگی تازه بود اصلا همه چیز بود

خانوم شایان من شاید وقتم کم باشه ولی برای ثانیه ثانیه اش برنامه ریزی کردم که به همه کارم برسم

برای من بیشتر از وبلاگ اجاره ایم وبلاگ های دیگران و نظر هایی که در مورد پست هاشون داده میشه مهمه ایلیناز احمدزاده قبلا هم به وبلاگ های شما می اومد و همه نظر ها رو می خوند ولی هیچی نمی گفت ولی بر خلاف اون، "من منم" دلش می خواست نظر بذاره دوست داشت با بقیه دوست شه می خواست همه باهاش دوست شن و دوستش داشته باشن

پس "من منم" من بیکار نبود این ایلیناز احمدزاده بود که شاید بیکار می بود و میومد کل نظر ها رو می خوند

خودم خوب می دونم که الان که معرفی شدم دیگه اینجا جای من نیست و خوب می دونم که "من منم" بیچاره ام هنوز داره غصه می خوره

"من منم" عزیز من الان باز اشکاش در اومد

"من منم" داره گریه میکنه و زار می زنه به حاله خودش و خونه اجاره ایش

"من منم" خسته ست از فشار کاری که امروز داشت و با این حال من هم این وقت شب از خواب بیدارش کردم تا باهاش حرف بزنم

"من منم" می خواد بره بخوابه

"من منم" اقلاده گتده یاتده

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 0:59 توسط ایلیا |