این پست از وبلاگ و دیگر هیچ برداشته شده دوست خوبی که با نوشتنش من رو به گذشته ها برد![]()
پس من هم عینا متن پست را اوردم بدونه هیچ اضافاتی حتی شکلک های مورد علاقه ام![]()
این چیزایی که اینجا گفته شده سهم کودکی خیلیامونه همونقدر که عکس برگردوناش بودن و هستن و شاید خیلی هامون مثل من هنوز اون عکس برگردونا رو داریم و وقتی میبینیمشون ته دلمون قنج میره![]()
سفرهاي حامي و كامي كمكم به آخرش نزديك ميشه، خانم عاطفي هنوز آخرين قصشو تعريف نكرده كه يكدفعه بتمن و رابين با اون ماشين عجيب غريبشون به همراه سوپرمن، ميافتن تو اقيانوس كنار دست آكوءمن، اونطرفتركنارساحل، عمودانلد داره حموم آفتاب ميگيره و ميكي و ميني موشه از خودشون عشقولانه در وكولن! و گوفي بدجوري رفته تو فكر، كمي اونطرف تر رابينسون كروزوئه دنبال يه چيزي مي گرده كه باهاش آتيش درست كنه، احتمالاً تو كمد آقاي ووپي ميتونه پيداش كنه، اونم كه حسابي با اين تنسي تاكسيدو و چاملي ابله! درگيره البته راكي مانانوف هم با اون گيتار معروفش دنبالشون ميگرده، شايد مجبور بشه از گربه كلونداك كمك بگيره، اگه ناجي افسانهاي! بذاره اون به كاراش برسه.
تو خونه عروسكا خبري از اين داستانا نيست، روشن سر مشغول آوازه و گوشه خونه درگيري شديدي بين تام و جري درجريانه كه هنوز پس از گذشت اينهمه سال با هم به تفاهم نرسيدن! ، خارج از خونه، توي جنگل سبز كمي دورتر از محل زندگي تارزان و چيتا وبعد از خونه مانفي فيله، روباهه دنبال از راه بدركردن شيرهست تا ترتيب اين شتره رو بدن: "واي بر من"! ولي كمي اونطرف تر تو كلبه باقي مونده از هانسل و گرتل، پدر ژپتو مشغول تراشيدن پينوكيوست، نميدونه كه واسه خودش شر درست ميكنه و گربه نره و روباه مكار و مرتضي احمدي! بايد سالها بدوون دنبال اون تا بتونن آدمش كنن! بازم دم سندباد گرم كه با علي بابا و مينا تونستن چهل دزد بغدادو اسير كنن در هر حال كارشون خيلي شبيه كونا و سرانديپيتي بود وقتيكه با آدرسي كه پيلا پيلا داده بود، ميخواستن بوسيله ناخدا اسماچ از پدر و مادر كونا خبري بدست بيارن!.
پروفسور بالتازارو ايكيوسان، هرقد هم باهوش باشن به پدر پسر شجاع نميرسن، با اون پيپ خوشگلش!، شيپورچي و خرس قهوهاي هم عينهو پشه توي پلنگ صورتي ميمونن، نميشه از دستشون خلاص شد و اگه مثل مورچه خوار بيفتي دنبالشون، مثل گروهبان دودو حرصت ميدن و بدبختيش ميمونه پاي بازرس!
معلوم نيست اين مسافر كوچولو تا كي ميخواد اين آتشفشونا رو پاك كنه از لولك و بولك كه نميتونه كمك بگيره چون اونا يه دقيقه بند نيستن و دائم در سفرن، كاش حداقل از حنــا كمك بگيره آخه اون تو مزرعه هر كاري كرده، اصلاً هم عين نــل لوس و ننر نيست كه هي سراغ مامانشو بگيره و يا مثل هاچ زنبور عسل با همه بخواد بجنگه، روحيهاش مثل نيك و نيكو و چهار دسته، شاد و سرزنده است و عين آنت بچههاي آلپ، كينهاي نيست ، يه چيزيه تو مايه بچههاي دكتر ارنست يا بهتر بگم مثل لوسي مي و كيت توي آدلايد، به شرطي كه سگ آقاي پتيبل دنبالشون نكنه، البته واضحه كه در بهترين حالت هم به جودي آبوت نميرسه، دليلشم اينه كه اون دنبال بابالنگ درازش ميگرده نه مامانش!! .
بل و سباستين هم دارن از كوههاي پيرنه عبور ميكنن شايد تو راه پرين و پاريكالو ديدن، شايد هم برسن به جنگل شروود!، البته جان كوچولو هواشونو داره، ماريان و رابين رو ميگم ، فكر بد نكنين!، از دست اين داروغه ناتينگهام و پرنس جان! اگه اين گوريل انگوري و بيگلي بيگلي و يا اسكيپي رو هم تو راه ديدين، هيچ تعجب نكنين، آخه اونا هم از دست اين كاپيتان لينچ ناقلا كه هي داره نقشه گنجو از دست گاليور در مياره، شاكي شدن و به همراه فلرتيشيا اون دور و برا ميپلكن، امان از دست نقنقهاي گلاون كه هنوزم ميگه : من ميدونم نميشه! ، رامكال هم كه با خيال راحت تو تنه درخت خوابيده و كاري به كار استرلينگ و آليس و بقيه بچهها نداره.
درست خاطرم نيست، توي دنياي وحوش بود يا در سفرهاي كومان كه اين داداش كايكو پوز همه مهاجما رو با استفاده از دستمال قدرتش ميزد، غافل از اينكه سگارو جايي ديگه گير افتاده و زنبه هم نميتونه كمكش كنه، حالا بايد علامت حاكم بزرگو نشون بدن!، از همشون با احساس تر اين بلفي و ليليبيدن كه جنگلشون كنار خونه بنـــر سنجابه است به شرطي كه گوچا با اونا مخالفت نكنه و مجبور نشن براي يه لقمه نون مثل جك از ساقه لوبيا برن بالا و يا مثل ماشكا و موشكا، تو اون برف و يخ دنبال فوك بگردن ، دست آخر بايد برن سراغ زبل خان، آخه اون همه جا هست، هم اينجا هم اونجا، هيچ ربطي هم به توپ سوباسا اوزارا نداره كه مثل هميشه بعد از ده دقيقه كش و قوس، آخرش تو دستاي تاكاشي سوما، گير ميكنه!.
تا يادم نرفته بگم كه پت پستچي امروز يه نامه آورده بود از جيمبـو! انگار حيووني موتورجتش داغون شده و سفارش كرده به آقا معلم مدرسه موشها كه كپل و سرمايي و دم دراز و عينكي و بقيه بر و بچ مدرسه موشا رو با كشتي پرنده يوگي و دوستان بفرستن به سفر علمي، به شرطي كه هي مثل باربا پاپا شكل عوض نكنن و مثل واتو واتو يكيشون تبديل به هزارتا نشه!. ميشه اميدوار بود كه همه مثل بچههاي مدرسه والت، آخر رفاقت باشن ولي نميشه از شيطنت ماسكي گذشت، آخه بچه چرا پرده رو ميندازي رو شست پاي معاون كلانتر؟، اونكه از بامزي هم بي خطر تره، هرچند گاهي اوقات ساعت خوابش مثل شلمان لاكپشته به صدا در مياد و مثل كارآگاه گجت و يا برادران دالتون، ميره قاطي باقاليا!
سايمون با گچهاي رنگيش، طرحي از جوجه اردكي كشيده كه هميشه زشت نميمونه و آخرش يه چيزي ميشه تو مايه سيندرلا و يا سفيد برفي!، برعكس علي كوچولو! كه همين چند روز پيش ديدمش ، خيلي ناجور تغييركرده، بهتر بگم شده مثل خپل تو باغ گلها كه يه روز با زنبورا درگيره يه روز با گل انگشتدونه! شايد هم مثل شبت دنبال دمش ميگرده و يا مثل مريم گلي، تو جلد عمو جغد شاخدار رفته، برگ بو هم هيچ رنگ و بويي نداره، شده مثل آفتاب و مهتاب كه از وقتي كه با ناقلا مي گردن، اخلاقشون عوض شده و يا مثل نخودي كه هنوز قصه شنگول و منگولو نشنيده و درو براي هر كسي باز ميكنه!.
تو خونه مادربزرگ همه از جمله هاپو كومار و مخمل، حتي كار و انديشه جمعن، ولي بي بي درگيره با اين مجيد حرف گوش نكن، حتي تو اين محله هم از بهداشت خبري نيست و شده محله برو بيا، نميدونم تا كي بايد مثل پت و مت ساخته ها مونو خراب كنيم!.
اينقدر بازيگوشي كردم كه يادم رفت امروز سوم مهره و..................... بازم مدرسم دير شده!
باز امد بوی ماه مدرسه
بوی شادی های راه مدرسه
اولین مهری که رفتم مدرسه رو یادمه جنگ بود مثل همه اول مهر ها که حرفه جنگه![]()
صف های طولانی همه
چیز حتی سیگار![]()
نمی دونم چه سری بود که من دندون جلو هام سالم بود![]()
![]()
از کیف مدرسه ام بگم که صورتی بود و کلی هم دوستش داشتم ![]()
اوج چیزایه لوکسمون اون مدادایی بود که تهش پاک کن داشتا![]()
نمی دونم چه سری بود که روز اول تنها رفتم مدرسه
اصلا هم گریه نکردم به نظر شما هم من یه چیزیم میشد که گریه نکردم؟![]()
همینجوری زمان گذشت و "من منم" هم بزرگ شد
هی پشت هم مهر می شد و جنس ها لوکس تر می شدن یواش یواش چیزایه فانتزی
اومد عکس برگردونا اومد
"من منم" هم هی گنده تر می شد
یه جایی رسید که گفتن امتحان نهایی داری
اون موقع هم باز جنگ بود
قلک هایی که شکل تانک بودن و قبل عید بهت می دادن و باید پرشون می کردی واسه رزمنده ها چه ذوقی داشتیم که قلک های پرمون رو ببریم مدرسه
یادمه می زدیمشون زمین که پریشون رو نشون بدیم
کسی مداد تراش های شمشیر نشان رو یادشه؟![]()
پاکن گنده های پلیکان رو چی؟![]()
یعنی هنوز هم از اونا هست؟![]()
مانتو شلوارا سورمه ای بود نه؟ مقنعه ها هم باید سورمه ای می بود الان که فکر می کنم می بینم روح و لطافت بچه گی هامون رو کشتن مگه نه؟![]()
کسی یادشه اخرش خانوم کوچولو بزرگ شد یا نه؟![]()
اگه بزرگ می شد هم باز خانوم کوچولو صداش می کردن یعنی؟![]()
من که اخرش نفهمیدم پسر شجاع چرا شجاع شد شما می دونین؟![]()
یه روز به خودم اومدم دیدیم اول مهر اون سال با بقیه سال ها فرق داره
می گفتن بزرگ شدی دیگه خانوم شدی دیگه نباید شیطونی کنی بهم گفتن از این به بعد به معلم ها باید بگی استاد![]()
اره اون سال 1 مهر یه بوی غریب
غربتی که هنوز هم با گذشت این همه سال بوش می یاد![]()
غربتی دوست داشتنی![]()
.
.
.
ببخشید که پست این دفعه ام یه رنگ و بوی دیگه می داد قول می دم که یه پست خیلی شاد از خاطراتم بیام و بگم که جبران بشه![]()
![]()