بزرگ شدی 1 سال بزرگتر شدی
تمام عمر بهت افتخار کردم
وقتی میومدم دمه مدرسه دنبالت بغلم می کردی و 2 تا ماچ سفت و با اون دستای کوچولوت محکم فشارم می دادی و می دونستم کلی دلت واسم تنگ شده و نمی دونستی چه قیافه ای جلو دوستام می گرفتم وقتی اینکار رو می کردی
بهت افتخار کردم وقتی تو اون مسابقه ورزشی نفر دوم شدی و با افتخار مدالت رو میاوردی و به دوستام نشون می دادی من جای تو کیف می کردم و پز می دادم
پز قهرمانیت رو
بهت افتخار می کردم وقتی خوب درس می خوندی و می خونی رتبه های کنکورت رو با افتخار پیش دوستام می گفتم انگار که رتبه خودم بودن
بهت افتخار می کردم و می کنم که روز تولدم بی ریا جلو همه محکم بغلم می کنی و ماچم می کنی همون طعم ماچ و بغل های بچه گی هات رو داره
اون روزی که پام رو عمل کردن و وقتی اون اشک یواشکی ها رو دیدم کلی به خودم بالیدم
وقتی هم پرستارا گفتن بیمارستان رو زیر و رو کردی یک احساس غرور وصف نا شدنی بهم دست داد و بی اختیار نوک دماغم رو گرفتم بالا
و بیشتر از همه وقتی بهت افتخار کردم و به خودم برای داشتن تو بالیدم که دیدم هنوز ازدواج نکرده یه بچه داری
اونم تویی که همیشه می گفتی ابت با بچه ها تو یه جوب نمی ره و هیچ میونه ای باهاشون نداشتی
وقتی دیدم که یه بچه کوچولو داری
بچه ای که سرپرستیش رو قبول کردی و فهمیدم که هر ماه انواع و اقسام وسایل رفاهی رو واسش می خری و میفرستی
شاید بچه ات رو ندیده باشی ولی من فرزند خوانده برادرم رو دیدم و بیشتر بهت افتخار کردم
لحظه لحظه زندگیم رو به بهانه های مختلف بهت افتخار کردم
من رو ببخش از بابت همه سهل انگاری ها و کوتاهی هایی که در حق تو کردم
از بابت اینکه این همه خودم رو تو کار غرق کردم و الان چندین کیلومتر بینمون فاصله ست
چند ساعت دیگه متولد میشی
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
راستی یک خواهش حالا که زحمت کشیدین این پست رو خوندین پست قبلم بخونین![]()
هرچی بیشتر به پایان ابان نزدیک میشیم ته دلم بیشتر قنج میزنه
ابان سال 1364 حداقل واسه من یاد اور کلی خاطرات خوبه که این خاطرات هر سال بیشتر و بیشتر و بیشتر شد
هر سال 28 امین روز از این ماه واسم یه دنیا ارزش داره
حاضر نیستم هرگز با چیزی عوضش کنم
فقط دو روز مونده بود که ابان تموم شه
یه روز سرد از روزهای سرد سال 1364 اوج جنگ اوج... بهتر نیست بگم برادر کشی؟
هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره
شب بود
اره شب بود
یا شاید دم دمای صبح
صبحش با چه عذابی رفتم مدرسه و ظهرش با چه شور و حالی رفتم خونه
و این بود سراغاز عشق من
اینقدر چاق بود که نمی تونستم بغلش کنم
شوخی نبود 5 کیلو و 600 گرم وزنش بود
از بس تپلی بود دست و پاش خط افتاده بود
وای ادم دلش می خواست گازش بگیره
با اون چشمای پر روش همچین به ادم نگاه می کرد که انگار می خواست اسیرت کنه و کرد
بی مروت از همون بچگی چشم های گیرایی داشت و از همون بچگی من رو اسیر چشماش کرد
از همون بچگی هم چشم های خونسردی داشت ادم نمی تونست از چشماش چیزی بفهمه هنوز هم که هنوزه همینجوریه هنوز که هنوزه
ولی نمی دونم چرا یک هو لاغر شد خیلی لاغر اصلا هم یادم نیست از چند سالگی بود
همه میگن هرکی زیاد پشت کامپیوتر بشینه چاق میشه ولی این لاغر و لاغرتر شد
ولی چشماش هنوز همون گیرایی و همون خون سردی رو داره هنوز وقتی تو چشماش نگاه میکنی محبت رو میبینی و هنوز وقتی به چشماش نگاه میکنی ته ته ته دلت یه جوری میشه
هنوز مثل همون بچه گی هاش وقتی به چیزی که می خواد نرسه لج میکنه و بهونه گیر میشه
هنوز هم همون نوزادیه که ساعت 4 صبح روز 28 ابان سال 1364 با هزار قر و اطوار به دنیا اومد
داشتم به این فکر میکردم شاید سال دیگه ابان واسم اینقدر هیجان انگیز نباشه و از اولش ثانیه شماری نکنم که به اخرش برسم
شاید سال دیگه هزاران کیلومتر بینمون فاصله باشه
خودت می دونی که دق میکنم از دوریت
خوب هم می دونی
فکر کن 23 سال پیش من دقیقا 10 سال و 6 ماه و 19 روزم بود که تو اومدی تو زندگیمون
همه فکر میکردن بهت حسودی میکنم البته از حق نگذریم تا قبل اینکه چشمم بیوفته بهت اینجوری بود ولی
ولی
ولی
وقتی دیدمت دیگه اینجوری نبودم عاشقت شدم و اسیر اون گیرایی چشمات
می دونم که یادت نیست بهم خیره شده بودی وقتی اولین بار دیدیم
یعنی میشناختیم؟
اینم میدونم که یادت نیست تو 5 ماهگی گفتی اِدر یعنی پدر
ولی خب از رو فیلمش که خودت دیدی
اره از همون اول هم پدر رو بیشتر دوست داشتی نمی دونم چه حکمتی بود و چه صمیمیتی بود
هنوزم که هنوزه پدر رو از همه بیشتر دوست داری مگه نه؟
بعد دیگه زبون باز کردی یادم نمیره تو 8 ماهگی کلی کلمه بلد بودی و تو 10 ماهگی منظورت رو با اون کلمات بهمون می رسوندی اولین جمله رو تو هفته 2 ام از 10 ماهگیت گفتی
بعد همینجور بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدی
اینقدر بزرگ که الان دارم فکر می کنم بر خلاف اون روزا که همش به من تکیه می کردی الان من باید بهت تکیه کنم
و میترسم از روزی که بخوایی
که بخوای
که بخوای
که بخوای
مستقل شی و ازدواج کنی
بی پرده بگم می ترسم از تنهایی خودم و از اینکه تکیه گاهم از بین بره
دوستت دارم ایلیا خوب و مهربونم با اون چشم های شیطون گیرات
دوستت دارم داداشی
----------------------------------------------------------------------------------------
مهمونی که می گفتم تولد ایلیاست
دلم می خواد خودتون گرم ترش کنین
تا جایی که دوست دارین خوش بگذرونین تا به من و ایلیا هم خوش بگذره هر جوری که دلتون می خواد خوش بگذرونین و مهمونی رو واسه ما هم خوب کنین
منتظر همتون هستم خب؟
هرکسه دیگه ای رو هم که می خوایین با خودتون بیارین هرچی شلوغتر بهتر مگه نه؟
منتظرم پس زیاد نظارین این انتظار طولانی بشه
این پست هم تنها به دلیل اطلاع رسانی از برای این امر است که این مکان به زودی بروز می گردد و در حال حاضر مشغول گردگیری برای ان مهمانی معهود می باشیم![]()
منتظر باشین که بر میگردم خب؟![]()
راستی پست قبل هم حذف شد![]()
دوستان موثر برای اومدن از همه مهمتر هاله جون گلم بود که خیلی هم دوستش دارم![]()
![]()
![]()