روز های اول:
زن: اقا قربون دستت یه چایی واسم میاری کاره خونه کردم خستم؟![]()
مرد: اره عزیزم الهی من فدات شم
اصلا شام رو از بیرون می گیریم ظرفای ظهرم خودم می شورم شما همین جا استراحت کن.![]()
![]()
![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
.![]()
بعد از یک سال همان خانه:![]()
مرد: ضعیفه پس کو این چایی؟![]()
زن: اقا الهی فدات بشم تورو خدا داد نزن بفرما این چایی پاهاتون رو بدین جوراباتون رو در بیارم بشورم...![]()
مرد: (الان که کیفور شده
از خوش خدمتی زنش میگه) حالا شام چی گذاشتی که هیچ بویی نمی یاد؟![]()
زن: والله امروز حالم یکم خوب نبود گفتم از بیرون بگیریم![]()
مرد: ( یه چیز تو مایه های شمر
) از بیرون بگیریم چه معنی داره زن اوردم که این کار ها رو بکنه زنیکه...
( به قوله یکی سانسور شد
) شترق(صدای کشیده اقا و متعاقب اون ضربات مشت و لگد)![]()
.![]()
.![]()
فردای اون روز داداش خاونم یه نوازشی به اقا میده و ادامه زندگی:![]()
زن: هوی نره خر سنت قده فیل شده هنوز نمی تونی چهارتا ظرف رو بشوری؟ هوییییییییی مگه کوری شیرابه اشغالا ریخت کفه اتاق![]()
مرد: بذار این داداشت بره اونور یک حالی ازت بگیرم میزنم لت و پارت میکنم همه دندونات رو میشکنم زبونت رو از تو حلقومت در میارم و...![]()
![]()
زن: چی زر زر میکنی با خودت؟![]()
مرد: هیچی دارم اقا داداشتون رو دعا می کنم![]()
این ماجرا حقیقی میشد اگر من ازدواج میکردم
![]()
بهش میگم اقای محترم رفتی اونجا چی کار؟![]()
نمی گی یه دختری داری که الان تو این خونه تنها مونده؟![]()
میگه جانه "من منم" اینجا داره بهم خوش میگذره بعده 35-36 سال دارم طعم خوش تفریحات نا سالم مجردی رو می چشم![]()
میگم اخه پدر من شما که سنی ازت گذشته شما که با کمالاتی چرا گول این پسره ایلیا رو خوردی و اغفالت کرد پس فردا مادری میاد بعد اونوقت باید جواب پس بدی ها![]()
بهم میگه تو نگران این چیزاش نباش امروز رو بچسب پس فردا خدا بزرگه نهایت از خونه بیرونم می کنه میام دوباره شمال پیش این پسره میریم خوش میگذرونیم![]()
میگم اخه پدر جان شما رو چه به این پسره؟![]()
میگه نمی دونی چه حالی داریم میکنیم![]()
دوباره زنگ میزنم میبینم یکی داره هی جیگیلی جیگیلی می خونه
میگم پدر خودتی؟![]()
میگه اره ![]()
میگم این صدا از کجاست؟![]()
میگه ضبط ماشین![]()
میگم اخه مرد مومن شما که از این چیزا گوش نمی دادی میگه تو ضبط بود![]()
دیگه کفری میشم و زنگ میزنم به این پسره ایلیا میبینم یکی از اصوات بهشتی میاد و مرضیه داره می گریزم رو می خونه![]()
میگم ایلیا خودتی؟![]()
میگه اره![]()
میگم پدر من رو از راه به در کردی حالا خودت می شینی می گریزم گوش میدی؟![]()
میگه تو ضبط بود تازه پدر جناب عالی رو دوستان دوران مجردیشون از راه به در کردن تازه اومدن من رو هم اغفال کنن![]()
میگم واه چه چیزا تو خودت یه ایران رو اغفال کردی حالا پدر مظلوم من شما رو اغفال کردن؟![]()
میگه بعله همین پدر مظلوم شما صبح به صبح ماشین من رو بر میدارن با دوستاشون میرن تفریح مجردی شبم میان خونه تا خوده صبح از خاطرات دانشگاه و دبیرستان و دوران انترنی و اینا میگن و می خندن تازه کلی فن جدید برای برخورد با دختر تو دانشگاه و محیط بیرون ازشون یاد گرفتم اینا هم خودشون شیطونایی بودنا![]()
میگم خبه خبه الکی پشت پدر من حرف در نیار![]()
میگه من حرف در میارم خبر نداری اقا با اون پیکان جوانان قرمزش که اقاجون واسشون خریدن تو جاده هراز...![]()
بقیه داستان به دلیل داشتن مسائل بی اهمیت حذف شد![]()
![]()
بعله الان یه چند روزیه این مرد های خانواده ما رفتن شمال و چشم مادر جان رو دور دیدن و معلوم نیست چه خبره که از همسایه ها خبر رسیده که شبا تا ساعت 3-4 صبح بساط اهنگ های قدیمی و خنده و شوخی داغه![]()
این پدر ما ادم خوبی بود این ایلیا از راه به درش کرد![]()
وگرنه نهایت پدر با دکتر احمد می رفت و می یومد و از خاطرات میگفتن البته این دکتر احمد هم بعید نیست از راه به درش کرده باشه بچه شری بود خودم چند بار تو محل دستش سیگار دیدم همون این و ایلیا با هم جفت شدن پدر ساده من رو اغفال کردن و از راه به درش کردن![]()
بذار مادر بیاد یک حالی از اینا بگیرم من رو تهران تنها گذاشتن خودشون اونجا دور از چشم ما معلوم نیست دارن چی کار می کنن![]()
بذار مادری بیاد من می دونم و اینا![]()
بعدا نوشت: این پست رو درست در تاریخی که زیرش هست نوشتم ولی نمی دونم چرا ثبت نشد برای همین دوباره به همون تاریخ ثبتش کردم![]()
به ایلیا میگم تا چند روز دیگه تو هم مثل الهام همه دلواپسی هات رو میذاری پشت دیوار شیشه ای و میری پی زندگیت
بهش میگم میری تا به ارزوت برسی و به هدفت
یه وری نگام میکنه و میگه به نظرت اینجوریه؟
بهش میگم قبل از گذر از اون دیوار شیشه ای نه ولی بعدش همه اینجوری هستن
بهم میگه یعنی منم؟
میگم حتی تو هم
میره تو خودش
بعدم این شعر رو میخونه:
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چینی پوستینشان
مردمی که رنگ روی استینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
درست حدس زدین تا چند روز دیگه این موجر ظالم من داره میره واسه ادامه تحصیلش
این چند وقته انگار ایام بخت گشایی دوستان برای رفتن بود خیلی ها رفتن و یا دارن میرن
خیلی ها هم کاراشون رو کردن که برن
روزهای سختیه وقتی میبینی یکی رو که دوستش داری داره از این مملکت میره و میره و میره
شاید اینجا دیگه جایی واسه منم نداشته باشه
یا بهتره بگم اینجا جای من نیست واسه موندن وقتی میبینم که
روزی باید رفت و همه دلواپسی ها را رها کرد
مگه من سردار سازندگیم یا پدر خونده این جماعت که بمونم و واسشون کاری کنم وقتی میبینم کسی رو که عاشقشم داره میره
مرددم بین بودن و رفتن
دیگه ایران هیچ جذابیتی واسم نداره از برای ماندن
دارم تصمیم کبری ایم رو میگیرم که برم یا بمونم
باید این روزا اگر باران بارید برم زیرش تا خیس شم تا نوشته های مغزم درهم و برهم بشه و غیر قابل خوندن شاید اون موقع عقلم بیاد سره جاش و منم برم
منتظر یه بارونم تا با خودم یکی شم
این روزا خیلی عذاب اوره واسم دلم می خواد بشینم با یکی هی حرف بزنم و هی حرف بزنم و هی حرف بزنم تا خالی شم
الهام تو نمی خوایی یه مهمانی خداحافظی بگیری ما رو دعوت کنی دلم یه مهمونی می خواد که توش هیچکی نشناسدم منم بیام و حسابی برقصم
پس یه مهمانی ترتیب بده و حتما هم من رو دعوت کن خب؟