تبليغاتX
نوشته

بعد از حدود 10 ماه می خوام خودم اینجا رو آپ کنم...

یعنی خودم و به خواست خودم نه به درخواست خواهرم که در طول این 10 ماه مستاجرم بود و اینجا رو آپ می کرد!!!

یعنی باز هم اهووم به وسیله ایلیا احمدزاده و به خواست شخصیش آپ شه چون با نوشتنه که خالی میشم و ...

چند روز پیشا داشتم با یکی که قراره فامیل شه یعنی من که از الان فامیل حسابش میکنم یه فامیل نه چندان نزدیک و نه چندان دور حرف میزدم

یکی که...

از نظر روحی و اعتقادات اجتماعی و رفتار و باور ها خیلی شبیه خودم بود!!!

وسطای بحث بهش گفتم می دونی امین جان من در طول زندگیم پدرم رو کمتر از مریضهاش دیدم حسرت سیر با پدرم بودن همیشه به دلم بود تا...

تا پارسال که پدر رسما اعلام کرد که حجم کاریش رو کم میکنه و به نوعی خودش رو بازنشسته می دونه تا بیشتر به خانواده اش برسه!!!

ولی چه سود که اون زمان اوج درس خوندن من بود و گذشت تا...

تا همین حدود 1 ماه پیش که من از پروژه ارشدم دفاع کردم و خواستم پدر رو حس کنم و کردم!!!

شاید باورتون نشه این مدت بیشتر از هر وقتی پدر رو دیدم و...

شاید کم پدر رو دیده باشم شاید کم باهاش بوده باشم ولی عاشقش بودم و هستم و خواهم بود...

داشتم به امین میگفتم: می دونی مهندس واسم خیلی سخته تحمل خونه موندن شاید یکی از دلایلی که با اون رتبه تو کنکور دانشگاه بابل رو انتخاب کردم این بود که می خواستم از خونه فرار کنم...

ولی امین جان از بعد از روزی که با تو حرف زدم وقتی خوب فکر می کنم می بینم داشتم از خودم فرار می کردم آره از اون شخصیت خودم تا به اینجا رسیدم!!!

تا...

نمی گم خیلی جایگاه بالایی هست ولی...

همینقدر که الان دارم این اوضاع رو تحمل میکنم و جلو پدر اشکم در نمیاد!!!

همینقدر که وقتی به خانواده ام میرسم همون ایلیا شوخ میشم و خیلی ها پشت سرم میگن یعنی ایلیا اصلا ناراحت نیست؟!!!!

این که هنوز نرفته اینقدر بی تفاوت شده وای به حاله روزی که کامل بره...

و به گوشم رسید که یکی هم گفت خب این قبلا هم اونجا بوده همون موقع تغییر کرده بات بروز نداده!!!

دلم می خواد جلو همه وایستم و بدون رو دربایستی داد بزنم بابا من از تو داغونم اگه میبینین دارم میگم و می خندم برای روحیه پدر اینکار رو انجام میدم و بس!!!

دلم می خواد داد بزنم و بپرسم هیچ کدومتون خبر دارین که فشار این اوضاع باعث مشکل قلبم شدیدتر شه و هر شب با درد بخوابم؟!!!

جای دندونام روی لب پایینم مونده بس که فشارشون دادم بهش تا نکنه یه وقت این بغض لعنتی سر باز کنه تا نکنه...

دکتر دندانپزشکم وقتی جریان پدر رو شنیدن به من زنگ زدن و چیزایی گفتن که خیلی مصمم ترم کرد سر این تصمیمم از بابت حفظ روحیه جلو خانواده و آشنا!!!

بهم فرمودند خودشون عاشق مادرشون بودن و همیشه از دوریشون گریه می کردند ولی وقتی مادرشون فوت کردند حتی یک قطره اشک هم جلو کسی نریختن و سعی در حفظ روحیه کردند تا نکنه بعد از اون اتفاق خانوادشون متلاشی شه!!!

این چند سال دوری از خانواده و به نوعی زندگی تو شهر غریب خیلی بهم کمک کرد!!!

کمک کرد تا قوی شم و بتونم روحیه خرابم رو حفظ کنم که بتونم ساعت ها پیش پدر بشینم و لحظه ای خودم رو غمگین نشون ندم...

شاید این خودخوری به خودم هم آسیب برسونه ولی...

ولی...

نمی خوام پدر با دیدن ناراحتی من ناراحت تر شه...

خدا خودش این بازی رو شروع کرده و خودش هم باید تموم کنه!!!

کفر نمی گم...

نا شکری هم نمی کنم...

اصلا هم ربطی به قسمت نداره این اتفاق!!!

این تنها خواست خداست شاید یک امتحان الهی...

ولی خدایا خودت که می دونی من هرچقدر تو مسائل مربوط به علم قوی باشم بازم تو امتحان های تو مردود میشم پس بیا و اینبار هم بی خیال امتحان شو و زیر سیبیلی ردم کن برم...

جاست از همه تون می خوام واسه پدرم دعا کنین

 

پ.ن: زندگی حقیقی ترین دورغ طول عمرمونه!!!

 

پ.ن: بعد از این باز هم خواهر که با نام مستعار "من منم" اینجا رو آپ میکرد اینکار رو انجام میده!!! و شاید این پست به خواست من حذف شه!!!

 

پ.ن:...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 12:41 توسط ایلیا |

خیلی سخت بود واسم نوشتن این پست پس از موجرم خواستم تا بنویسدش و من هم اینجا بذارم

پستی که می خونین باز به قلم ایلیا احمد زاده ست نه "من منم"

 


 

خیلی سخته از چیزی بنویسی که هیچ وقت فکرش رو نمی کردی!!!

چیزی که...

هرگز انتظار به واقعیت پیوستنش رو نداشتی!!!

هرگز!!!

حتی تو تفکراتت هم نمی گنجید این اتفاق

این مدت از پا در اومدم

نمی دونم دارم زیر این درد بزرگ له میشم مثل...

بهتر نیست بگم مثل یه ته سیگار تو یه زیر سیگاری؟!!!

من عاشق پدرم بودم ...

هستم...

خواهم ماند...

زندگی برای من تنها به یک واژه معنا میشه اونم

پدر

اره من زندگیم رو بعد از خدا به نام پدر آغاز کردم!!!

خیلی سخته نوشتن از درد

پدرم کسی که عاشقانه دوستش دارم کسی که زاهدانه می پرستمش چند وقته اصلا حالش خوب نیست

قلب مهربونش دیگه...

"قلب نجیب ترین عضو بدنه" جمله همیشگی پدرم

هیمن عضو نجیب الان داره ازارش میده...

3 تا از رگ هاش بسته ست!!!

حتما باید عمل شه و دکتر ها گفتن فقط 80% احتمال بهبودی بعد از عمل هست...

این روزا هیچ حاله خودم رو نمی دونم...

مخصوصا از وقتی که پدر تو چشمام زل زدند و گفتند:

" ایلیا همش دارم خدا رو شکر میکنم که مشکل سربازی نداری و تکلیف ادامه تحصیلت مشخصه پس خیالم از بابت تو راحته"

خیلی سخته شنیدن این جمله...

خیلی خودم رو نگه می دارم که وقتی می شنوم پدر میگن: " اگه رفتم و برگشتم فلان کار رو می کنم" و این در حالی هست که چشماشون پر اشک میشه...

این مدت از خدا فقط صبر خواستم همین...

فقط صبر خواستم تا حداقل جلوشون زار نزنم

حتی اگه یه تار موی پدر هم کم شه من دق می کنم...

خیلی سخته وقتی میری خونه می بینی پدرت رو تخت دراز کشیده ببینی پدری که...

و سخت ترش اینه که می بینی نشستن جلوت و خیلی جدی میگن "ایلیا ازت راضی نیستم اگه اتفاقی برام افتاد بخوای سفرت رو به تاخیر بندازی یا کنسل کنی"!!!

خدایا حق پدرم این نبود...

که آخرش هم همه پزشکا بگن این حالت ارثیه!!!

خدایا بازی که شروع کردی خودت هم تمومش کن من دیگه بیش از این تاب تحملش رو ندارم!!!

ریا نیست...

تظاهر هم نیست...

عشقم نسبت به پدر!!!

کاش می شد اشک های تل انبار شده این مدتم رو می دیدین که سر ریز شدن تا بدونین هیچ ریایی در کار نیست!!!

از همه شماها می خوام که واسه پدر دعا کنین

فقط دعا...

پدر گلم عاشقتم

بخاطر منم شده زود خوب شو که دیگه طاقت ندارم

 

پ.ن: خواهش میکنم که واسه بهترین پدر دنیا دعا کنین کسی که یک عمر بیمار ها رو درمان می کرد ولی الان خودش تو بستر بیماریه...

پ.ن: ...

 

 


بخاطر داداشی گلم هم شده دعا کنین که حاله پدر زود خوب شه چون نمی خوام اتفاقی واسه موجرم بیوفته

این روز ها خیلی محتاجیم به دعا های شما

و یه دعا هم بکنین که خدا یه ارامشی هم به ایلیا بده سخته دیدن زره زره اب شدنش واسه من

تاکید می کنم این پست رو ایلیا نوشته نه من یعنی "من منم"

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 14:19 توسط ایلیا |