تبليغاتX
نوشته

می خوام اخرین پست امسال رو با یه خبر خوش تموم کنم

با شادی

پدر هم به سلامتی عمل کرد و به لطف پروردگار و دعا های شما حالشون الان خیلی خوبه دیروز هم بخیه ها رو کشیدن و دکترشون کاملا رضایت داشتن از حالشون الان فقط مونده نقاهت های بعد از عمل

ولی چه عذابی کشیدیم روز عملشون این موجر ظالمم که از وقتی پدر رو بردن تو تا بیارنشون بیرون همینجوری سرپا بود و هی راه میرفت دیگه فکر میکنم از بس این دور خودش چرخید سره همه گیج رفت!

اقا و خانومی که شما باشین انگار این دلتنگی تو خانواده ما ارثیه اخه نمی دونین چقدر پدر دلتنگی ماها رو میکرد و

ولی بهم برخورد که از همه بیشتر دلش واسه این ایلیا فلان فلان شده تنگ شده بود

ای ایلیا خود شیرین اب نبات چوبی شیرین عسل

ولی یه چیزی میگم بین خودمون بمونه انگار همه مردای خانواده مون از این اشک یواشکی ها میاد تو چشماشون مثل ایلیا، پدر، عمو و...

تو کله مدتی که پدر مریض بود روز عمل پدر دیدم ایلیا رفته بود تو ماشین و داشت گریه میکرد و بعد از عملشون هم وقتی پدر رو دید از این اشک یواشکی ها اومد تو چشماش و برای اینکه پدر نبینه تندی رفت بیرون

روز عمله پدر هرکی از راه میرسید می خواست به ایلیا تکیه کنه

همه نگرانی هاشون رو به ایلیا میگفتن

عمه، عمو، خاله، دایی، من و مادر حتی دوستان خانوادگیمون و حتی یکی 2 تا از همراه های بیمار های دیگه

همه گریه ها و دلتنگی ها و دلواپسی هاشون رو واسه اون میگفتن و ایلیا هم دم نمی زد و دلداریشون می داد

گه گاهی پیش خودم میگفتم پس کی اون رو دلداری بده و ارومش کنه

که بعد میگفتم خب معلومه ایلیا هم حتما درداش رو به کسی میگه

به

روز عمل بهش گفتم هوی پسره تو چرا اینقدر راه میری تو اصلا چرا گریه نمی کنی؟(ایکون یه ابرو بالا یکی پایین)

بهم میگه مرد که گریه نمی کنه

اوهوک مرد

اخه بچه تو رو چه به این حرفا ( اینا رو من بهش گفتم)

خلاصه زندگی ما شده فیلم هندی که تهش همه چیز خوشه

ولی این مدت خیلی چیزا فهمیدم

مهمترینش اینه که ایلیا بزرگ شده

ایلیا مرد شده

میدونم اینا رو تو پست قبل هم نوشتم ولی نبودین ببینین وقتی برگه رضایت نامه رو اوردن با چه اعتماد به نفسی و حفظ روحیه ای امضاش کرد و بعدش رفت تو مطب دکترش و گفت رضایت دادم ولی ازت می خوامش پس سالم بهم برش گردون

بدون شک این روز ها پدر بیشتر از همه به داشتنت افتخار می کنه

و من و مادر و کله خانواده

و

از همه بیشتر بهت افتخار میکنه حتما

افتخار میکنه به داشتنت

امیدوارم قدرت رو دونسته باشه قدر خوبی هات و بزرگی هات رو

مرد بزرگ من

مرد بزرگ ما

 راستی عیدتون هم مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 10:59 توسط ایلیا |

این روزها زمان خیلی دیر میگذره

این روزها به قول ایلیا انگار روزهای خمیازه های کشداره

این روزها غصه هام هم زیاد شده

روزهای اخر بودن

روزهای اول رفتن

روزهای خوب دور هم جمع شدن

اخر بودن و اول رفتن موجرم و دور هم جمع شدن کله خانواده

این روزها خوشحالم که یه کوه محکم پشتمه یه کوهی که می تونم با خیال راحت بهش تکیه بدم و اصلا استرس خالی شدن پشتم رو نداشته باشم

خیلی خوبه ادم یه داداش قوی داشته باشه نه؟

قوی نه از بابت قدرت بدنی بلکه از نظر حفظ روحیه از لحاظ اینکه یه تکیه گاه ست

پست قبلی ایلیا رو چندین بار خوندم

چندین و چند بار

خیلی فشار روشه ولی خوب خودش رو حفظ کرد

یعنی این همون ایلیا کوچولوییه که لب باغچه جیش میکرد؟

همونی که باغچه رو میکند که به اون طرف زمین برسه و ببینه که پشتش چیه؟

این همون پسر بچه شر و تخسیه که با چشماش اسیرم کرد؟

همون که چشمایه گیرایی داشت؟

هنوزم که هنوزه وقتی نگام به ته چشماش میوقته دلم میلرزه

و این روزا وقتی جرات نگاه کردن به ته ته ته چشماش رو پیدا میکنم و اینکار رو انجام میدم دلم بیشتر میلرزه چون یه غم غریب اونجاست یه غمی که داغ ادم رو تازه میکنه

انگار همه غم های دنیا رو ریختن تو ته چشماش ولی چهرش و حرفاش و خنده هاش هیچی نشون نمیده

این روزها زمان دیر میگذره

چون

وقت عمل پدر نمیشه

چون بیقراری های پدر از بلاتکلیفی روی ما هم اثر گذاشت

ولی

ایلیا که هست خیالم راحته

همینه که میگم من یه تکیه گاه محکم و قوی واسه خودم پیدا کردم

این روزها غصه ام میگیره وقتی رفت چی کار کنم وقتی کیلومتر ها بینمون فاصله افتاد چی؟

یعنی با وجود کیلومتر ها فاصله باز هم میتونم بهش تکیه کنم؟

این روزها زمان خیلی زود میگذره

انگار ثانیه ها با هم مسابقه دو گذاشتن و دقیقه ها و ساعت ها

روزها و هفته ها خیلی زود میان و میرن

این روزها که ایلیا عزم رفتن داره

روزها و شب ها انگار خیلی عجله دارن

بی خیالی ظاهری ایلیا و دعوتش به بیخالی ما بیشتر اذیتم میکنه

شاید من هم باید بار و بنه ام رو جمع کنم و برم

برم یه جایه دور

یواش یواش باید عادت به تنهایی کنم

ولی دلم نمی خواد تکیه گاهم از بین بره حتی اگه پیشم نباشه

حتی اگه

حتی اگه قرار باشه ایلیا یه خانواده جدید شه

کاری که تصورش هم برامون غیر منتظره بود و هست

این روزها ایلیای من بزرگ شده

مرد شده

حس خوب تکیه گاه رو واسم بوجود اورده

همیشه سلامت و پیروز باشی مرد بزرگ من

بهت افتخار میکنم

بهت افتخار میکنیم

من و پدر و مادر

و

بهت افتخار میکنه حتما

 

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 17:27 توسط ایلیا |