تبليغاتX
نوشته

دیدین چی شد؟

همین پارسال بود که گفتم این امانت بهره روزی دست ماست

به همین زودی یک سال گذشت و من اصلا حس نکردم

اونم با حضور دوستان خوبی مثل شما

این یک سال پر از خاطرات خوب و بد بود که با هم مرورشون کردیم

 الان که یاده سختی هاش میوفتم واسم شیرین شده

یک سال پیش ایلیا اومد و اینجا رو بهم اجاره داد و چه شرط و شروطی که واسمون نذاشت

ولی من که هیچ کدومشون رو انجام ندادم

اگه یک سال اینجا موندم برای کامنت ها و محبت های شما بود که این روز ها کمرنگ تر شده ولی بازم خیالی نیست

دلم برای همه شماها تنگ شده

این پست رو با تاخیر برای یاد اوری سالگرد اجاره اینجا نوشتم و به زودی با یه پست شاد میام که باز هم بخندیم

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 23:8 توسط ایلیا |

چند وقته نوشتنم نمی یاد

خب حوصله هیچ کاری رو ندارم

هر روز هم که به تولدم نزدیکتر میشم

می دونین چیه وقتی میام میبینم امار وبلاگم بالا میره ولی کسی واسم نظری نداده بیشتر انگیزه ام رو واسه نوشتن از دست میدم

حالا همه اینا به کنار چند روز پیش کیف پولم رو از تو کیفم دزدیدن منم نتونستم پیداش کنم

پولای توش فدای سرم ولی کارتام و مدارک رو چی کار کنم

از گواهینامه و کارت های پرسنلی ام گرفته تا کارت ویزیت های دکتر هام و یک سری از همکار ها

همه و همه دود شد رفت هوا

از همه بدتر کیف پول خوشگلمم بردن

میرم به حراست میگم اقا اینجا کیف من رو دزدیدن میگن خب چی کار کنیم؟

میگم ببخشید شما مسئول امنیت اینجایین ها

ولی انگار نه انگار

خلاصه با هماهنگی حراست رفتیم مامور اوردیم شکایت نوشتیم ولی هیچ فایده ای نداشت

الان من بحران زده ام

الان من ورشکسته ام

الان من بیچاره ام

کمک هاتون رو بفرستین واسم

اول از همه هم لطفا یه کیف پول چزمی زنونه با مارک ورساچی بفرستین که تسکینم بده

خودم می دونم یکم اشتهام زیاده اخه عادتمه بعد از بحران و وقتی عصبی میشم همش اشتهام زیاد میشه

بی زحمت شوهر خوب هم دیدین واسم بفرستین

قد بلند

خوش تیپ

خوش هیکل

ترجیحا 36 ساله

شکم نداشته باشه

ترجیحا با مدرک تحصیلی بالا

به رانندگی خانوم ها ایراد نگیره

دست بزن نداشته باشه

کتک خورش ملس(درست نوشتم ایا؟) باشه

هر غذایی جلوش میذاری بخوره و تعریف کنه حتی اگه نون پنیر باشه

قبل خواب مسواک بزنه

موقع خواب خر و پف نکنه

شب پیاز نخوره

زیاد تو تخت قلت(این رو چی درست نوشتم؟) نزنه

هرچی میگم بگه چشم

فعلا علی الحساب اینها رو داشته باشه تا بعدا با هم حرف بزنیم به تفاهم برسیم که ظرفا و رخت چرکا رو اون میشوره

خونه رو اون جارو میکنه منم کمکش میکنم سیم جارو رو میزنم تو پریز

هفته ای یک بار هم کله خونه رو گرد گیری میکنه

 

هوی اینا همش شوخی بود من دنبال شوهر نیستم حالا از فردا نیایین امار پسر های مردم رو بهم بدین ها

من حالا حالا ها خونه بابام اینا بخور بخواب راحتم

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 16:46 توسط ایلیا |

بازگشت پیروزمندانه خودم رو به وطن تبریک میگم

از همه شما هم بابت پیام های تبریک و پارچه و پلاکار هاتون بسیار مچکرم بتونیم فراموش نکنیم خوبه جبران پیش کشمان

تو این زمونه بی معرفتی معرفت های دوستان رو فراموش نکنیم خودش کاره بزرگیه مگه نه؟

حالا نیومده کارها شروع شده کلی هم کاره عقب مونده دارم که اگه 24 ساعت رو هم تو روز کار کنم نمیرسم انجام بدم

میبینم تو این مدتی که نبودم همه بی سر و صدا میومدین و میرفتین و دریغ از یه نظر نصفه نیمه

الهی که همچین بلایی سر خودتون بیاد

از الان بگم تولدم نزدیکه ها

کادو یادتون نره

تبریک هم ایضا

مهمانی هم که به سلامتی شاید نگیرم حالا باید ببینم چی میشه

هرکی کادو بده از کیک سهم میبره

کسانی که کادو بزرگتر بدن سهم بیشتری از کیک میبرند

و کسانی که در این روز های بدون کادویی به ما چیزی هدیه کنند در روز تولدمان سهم زیادی از کیک بهشان تعلق میگیرد و در ایام تولدشان کادو های بزرگی به انها می دهیم(یه جورایی من شدم یوزارسیف)

کسی میدونه این روزای بهار چرا اینقدر طولانیه؟

بعد ادم هم همش می خواد بخوابه

یکی از دوستان مکه بود و همش از اونجا تعریف میکرد

دلم بدجوری حوس مکه کرده

این موجر ظالم ما هم کرایه اش رو قراره سر سال ببره بالا اخه دیگه داره ساله اجاره اینجا میشه تازه یه چیزی هم گذاشت رو پول پیشش علاوه بر اون میگه می خوام پسرم رو داماد کنم شاید خونه رو بخوام

این موجر ها هم هنوز حرفاشون کلیشه ایه

تازه یه نکته عجیب تا دیروز این اسم پسرش امیرحسن بود الان یه چند روزیه که اسمش رو گذاشته امیر حسین غلط نکنم این وسط یه خبراییه

باید ته و توش رو در بیارم

حالا بهتون خبرش رو میدم

داشتم از بالا کشه کرایه می گفتم

می خواست کرایه رو بالا بکشه بره مکه

این روزا بدجور مکه مکه میکنه

میگه به دلم افتاده میرم مکه

حالا خوبه وقتی رفت یه سر بره این سفارت خدا یه ویزا هم واسه من ردیف کنه

غروب های جمعه دلگیره ولی من این دلگیریش رو خیلی دوست دارم یه حسه غریبه

این پست جاش رو بزودی به یه پست جدید میده

 

+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 18:45 توسط ایلیا |

بالاخر بلیط گیر اوردم حالا فکر میکنی واسه کی؟

واسه 10ام همین ماه میلادی

پوف خودم رو هلاک کردم تا همین هم گیرم اومد اونوقت این موجرم خیلی جدی رفت فرودگاه اولین بلیط کنسلی که به دستش رسید رو هوا قاپید و الان حدود 1 هفته ست که ایرانه هرچی هم من بهش گفتم اخه پسر خوب این بلیط رو بده من که کلی کار و جلسه تو ایران دارم پرو پرو تو چشام نگاه میکنه میگه به من چه منم کلی کار تو ایران دارم من که مثل شما یالقوز نیستم تازه با این بدون بلیط بودنت کلی از برنامه های من رو عقب انداختی

می دونم الان شما هم داشتین فکر می کردین کاش اونجا بودین با پشت دست می کوبیدین تو دهنش بچه پرو حالا به من میگه یالقوز به من میگه تو کار نداری من کلی کار دارم

ای شیطونه میگه همچین بزنم فرش شه بیوفته رو زمینا

ولی دلم خنک شد بلیط یک سره گیرش نیومد 6 ساعت هم تو یه فرودگاه دیگه نشست ای حال کردم

اخ جیگرم حال اومد

حالا بذار من برگردم یک حالی از این بگیرم

همچین با دمپایی بزنمش که مثل سوسک له شه ریقش در بیاد

اما بشنوید از ماجرای روزهایی که این موجرمون اینجا پیشمون بود

اقا و خانومی که شما باشین

همش 3 یا 4 روز بیشتر نبودا ولی با این دوستان یوگی هر شب میرفتن دیسکو و کلاب

البته من رو هم اغفال می کردن می بردن من که اصلا اهل اینجور جاها نبودم

خلاصه میرفتن اونجا و باید بودین می دیدین که چه کارایی که نمی کرد

من الان شرمنده ام که چرا تا الان قدر این برادر رو ندونسته بودم

ای باید بودین می دیدین ها اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین

یه کارایی میکرد یه کارایی میکرد ادم واقعا شرمنده میشد بگه این داداشمه باهام اومده دیسکو

از وقتی میومد میشست یه جا هرچی بهش میگفتیم هیچی نمی گفت این بچه از دست رفت

باید به قول خودش ببرمش یه تنقیه اش بکنم

وقتی ازش میپرسیدم تو که اینجوری میکنی اینجا برا چی میایی می گفت واسه دوستان یوگی اخه زشته که نیام

هرچی هم بهش گفتم ایلیا نمی خوایی بری بازار نمی خوایی چیزی بخری بهم گفت نه

البته بهتر شد جلو این دوستان یوگی ابرو داری کرد

اما بشنوید از ماجراهای رفتنمون

اقا و خانومی که شما باشین روزی که می خواستیم بپریم صبحش این موجر ظالمم خودش تنها پا شد از شمال رفت تهران می گفت باید چند جا برم عید دیدنی

خودم میام فرودگاه

اقا ما تا شب خبری ازش نداشتیم تا تو فرودگاه به جمع یوگی و دوستان پیوست

خلاصه پرواز رو اعلام کردن و ما سوار شدیم در طول مدتی هم که تو فرودگاه بودیم این اقای از خود راضی داشت با لپ تاپش تو اینترنت میچرخید بعدم که تو هواپیما هم به کارش ادامه داد و رو مغز و اعصاب و روان و کله و مخ و خلاصه همه چیمون راه رفت و پشتک واروو زد تا رسیدیم

اونجا هم که همش دیپرس بود من اخرش باید این رو یه تنقیه بدم

وقتی هم که برگشت اهم گرفتش و پاش اوخ شد

ای حال کردم

ای حال کردم

ای حال کردم

ولی با همه اینا این چند روز خیلی بهم بیشتر سخت گذشت نمی دونم این چند سال رو چجوری باید تحمل کنم

خدایا صبرم بده

فقط می تونم همین رو از خدا بخوام

و اینکه خدایا هرچی خیرش هست بشه

خودت خوشبختش کن تو همه موارد

حتی تو ازدواج

خدایا خوشبختشون کن

این دعا رو واسه اینده کردم حالا فردا نیا نگو من همین الان زن می خواما

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 20:45 توسط ایلیا |

عید امسال تولد پدر بود

پدر بعد از عملشون دوباره متولد شدن و خدا دوباره بهمون برش گردوند

لحظه تحویل سال همه مون

یعنی ما 3 نفر

من و ایلیا و مادر

داشتیم به این فکر می کردیم که امسال خدا خیلی بهمون لطف کرد

خدا امسال پدر رو دوباره بهمون بر گردوند

خوده پدر هم حتما همین فکر رو می کردند

موقعی که رفتیم و بوسیدمشون و بوسیدیمشون بر خلاف سال های قبل که شوخی می کرد باز هم از این اشک یواشکی ها تو چشمشون بود

خلاصه که لحظه قشنگی بود

شاید آخرین سالی باشه که همه دور هم جمعیم سال دیگه این موقع ایلیا یه گوشه دنیا من هم شاید یه گوشه دیگه و...

بعد هم که ایلیا بزرگ میشه و می خواد 2 تا باشه و سالش ۲ تایی تحویل شه!

داریم میریم مسافرت با ایلیا و دارو دسته دوستان

به قول این موجر ظالمم یوگی و دوستان به من میگه یوگی

آخه من کجام شبیه یوگیه؟

از همون روز اول عید کلی مهمون ریخت تو خونمون تا همین الان

فکر کن مردم دیگه از بس تعارف کردم و ماچ و بوسه

امسال که یک کسایی رو دیدم که گمونم یه 10 سالی میشد که ندیده بودمشون

بیماری پدر مسبب این امر شد که خیلی ها رو ببینم و میزان علاقه دیگران رو بفهمم

به ایلیا میگم خب شما جایی نمی خوایی بری عید دیدنی احیانا

پر رو تو چشمام نگاه میکنه میگه چرا اتفاقا قرارم رو هم گذاشتم حالا قبل از سفر میرم عید دیدنی هام رو انجام میدم و عیدی هامم جمع می کنم

شیطونه میگه همچین بزنم له شه ها بچه پررو

خلاصه که عید امسال یه رنگ و بوی دیگه داشت

یه عید تازه بود

سلامتی دوباره پدر

این خوبیش بود

ولی در مورد بدی هاش

شاید اخرین سالی باشه که موجر ظالمم اینجاست و دور همیم

دور یک سفره ترمه هفت سین که همه سین هاش کامله

که ماهی قرمز کوچولوهاش تو اون تنگ بلوری هی بازی میکنن و دمشون رو تکون میدن و هی ایلیا با انگشت سر به سرشون میذاره

هنوز که هنوزه با اینکه قده فیل شده اما باز هم مثل بچه کوچولو ها انگشتش رو میچسبونه به شیشه تنگ و هی ماهی قرمز کوچولو ها رو میترسونه

ایلیا انگار واسه نوروز سال دیگه برنامه هایی داره خب ان شا الله هرچی خدا بخواد ولی اصلا دلم نمی خواد برنامه هاش لطمه ای به درس و هدفش بزنه

امیدوارم همیشه طعم خوش خوشبختی زیر دندوناش باشه

سال دیگه شاید سفره ما یه جای خالی داشته باشه

جای خالی ایلیا

و این جای خالی احتمالا برای سال ها باقی می مونه

یا برای همیشه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 20:25 توسط ایلیا |