تبليغاتX
نوشته - پستی قبل از رفتن (به قلم ایلیا)

آخرین روز هایی که ایرانم

آخرین روزهایی که...

این روز ها دلم برای یک سری چیز ها تنگ میشه ولی این رفتن هم اجتناب ناپذیر

دل تنگی ها چیز هایه جدا نشدنیه ولی

این روزهای اخر برای فرار از همین دلتنگی ها خودم رو تو کار غرق کردم و تا نیمه های شب شرکت می موندم

و تو

و تو

و تو

منتظر تعطیلات ژانویه می مونم و...

سرنوشتم بد گره خورده به این تعطیلات ژانویه!!!!!!!!

اتفاقاتی که قراره اون موقع بیوفته واسم شیرینه...

مثل...

نه از عسل و قند هم شیرین تره!!!!

مثل آب نبات چوبی!!!

مثل خربزه مشهد که از شیرینی گلو درد میگیری!!!

و برسیم سره نوشتن از رفتنم...

نوشتن از رفتن برای من با این همه وابستگی شاید به عقیده همه راحت نباشه ولی بر خلاف فکر همتون میگم که خیلی هم راحته

دارم میرم از این مملکتی که هر گوشه اش یه دلواپسی بزرگ و کوچیک واسم داره

مملکتی که خواسته و ناخواسته من رو درگیر خودش کرد

نمی گم رفتن از وطن چون وطن من اونجاییه که توش احساس راحتی می کنم احساس های بد ندارم

دارم میرم از سرزمین رویاها!!!!!!!

راستی سرزمین رویاها آیا؟!!!!!!!!!!!

به قول یکی از دوستان نزدیک سرزمین رویاها از این جهت که اینجا فقط رویا داری ولی هیچ وقت تحقق پیدا نمی کنن...

خیلی زودتر از اینا باید می رفتم منی که...

دارم میرم جایی که شاید قدرم رو بدونن و من رو برای من بودن می خوان و برای اندک سوادی که دارم

ارزشم به چیزاییه که بلدم نه تملق گویی ارزشهای اونها

شاید تمام سختی این جدایی رد شدن از گیت باشه ولی بعدش من میرم جایی که می دونم خودم خواستم برم

برای همین گفتم هیچ کسی نیاد ایرپرت بدرقه ام

این روزها که دارم میرم گریه نمی کنم

از دلتنگی هم حتی گریه نمی کنم

چند سال زندگی تو شهر غریب بهم یاد داد که مرد باشم و مرد هم برای رفع دلتنگی هاش گریه نمی کنه

روزهای آخری که هستم می خوام بیشترین استفاده ام رو از بودنم ببرم

می خوام برم از کسی که همیشه بهش افتخار می کردم خداحافظی کنم

از پدر بزرگم که هیچ وقت سعادت دیدنشون رو نداشتم

می دونم وقتی درسم تموم شه باز هم برمیگردم

ولی بعید می دونم برای همیشه برگردم

من برای ایران ساخته نشدم

برای سرزمینی که دروغ و تملق حرف اول رو توش میزنه

برای سرزمینی که...

این روزهای آخر چند تا کاره نیمه تمام هم دارم که باید انجامشون بدم

این روزها که دارم میرم شروع کردم باز هم نماز بخونم

نمی خوام مثل ایرانی هایی شم که وقتی از این مملکت میرن یادشون می یاد سجاده آب بکشن

ولی می خوام نماز بخونم

یه حسه

دلم برای ایران تنگ میشه

ولی تو ایران من یه بی وطن بودم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 23:29 توسط ایلیا |